خب دوستان توی این قسمت مشخص قرار هست که ما در باب حکومت های استبدادی، در باب یکی از این مصادیق با هم ‏صحبت بکنیم به عنوان پادشاهی.‏
‏ اما دلیل اینکه این مصداق رو انتخاب کردیم قاعدتا شرایطی است که در ایران حاکم است.‏
‏ ما با ایرانی روبه رو هستیم که در طول و دراز این تاریخ بزرگی که از خودش داشته همواره با استبداد دست به گریبان بوده.‏
‏ استبدادی که خب همواره هم شاهنشاهی بوده.‏
‏ حالا در جای جای دیگر جهان هم ما روبه رو شدیم با.‏
‏ این نوع از حکومت تحت عنوان امپراطوری هم میشناسیم.‏
‏ امپراطوری هایی که همینگونه غرق در استبداد بودند.‏
‏ اما خب قاعدتا ما باید بیشتر پیرامون این شاهنشاهی صحبت بکنیم چرا که فرای این تاریخ طول و دراز و این درگیری مردم ‏ایران با استبدادی تحت عنوان پادشاهی امروز هم حتی می بینیم با صحبت های پیرامون پادشاهی مشروطه مثلا میشه برای اینکه ‏ایران در آینده قرار باشه به این پادشاهی مشروطه برسه، اینکه قرار باشه جماعتی که در پی تغییر ساختار این ساختار دردآلود و ‏رنج آور سالیان غرق در استبداد بودند به فکر این باشند که دوباره یک ساختار متشکل نظام مند مستبد رو روی کار بیارن.‏
‏ پس قاعدتا ما درگیری مون بیشتر از هر نوع مصداق دیگری از این حکومت های استبدادی همین موضوع شاهنشاهی هست.‏
‏ بیشتر باید دربارش صحبت بکنیم.‏
‏ بیشتر باید دربارش توضیح بدیم تا با یک چهره ی حقیقی تری باهاش روبه رو بشیم.‏
‏ اینکه تا چه اندازه حکومت پادشاهی و پادشاهی مشروطه و مشروطه خواهی برای ایران دارای اعتبار هست و میشه دربارش ‏صحبت کرد موضوعی هست که در این برنامه نمیگنجه.‏
‏ شاید در آتی دربارش صحبت کردیم اما بهتر اینجاست که در این قسمت مشخص ما در باب این شاهنشاهی بیشتر صحبت ‏بکنیم تا بیشتر با این مفهوم بزرگ از استبداد روبه رو بشیم.‏
‏ خب قاعدتا بلاشک ما وقتی در باب شاه صحبت میکنیم، این شاه و خدا به نوعی مترادف باهم شدن هم معنای باهم شدن.‏
‏ یعنی شما یک خدایی رو در آسمان ها دارید.‏
‏ یک خدای قدرتمندی که همه قدرت رو برای خود کرد.‏
‏ در ابتدای امر شما مواجه می شوید با کلام قدسی او در کتاب های مقدسش.‏
‏ حالا در این کتاب های مقدس گاه و بی گاه در باب این پادشاه جهانیان بودن خدا صحبت به میان می آید.‏
‏ حالا خدا خودش را پادشاه جهانیان می داند.‏
‏ پادشاه زمین و زمان می داند.‏
‏ اصلا شما وقتی روبرو می شوید با این جایگاه پادشاه همان جایگاه خدا در آسمان ها بر زمین هست.‏
‏ همان قدرت مطلقی که خدا در آسمان ها دارد.‏
‏ حالا در زمین در اختیار یک تن هست که پادشاه آن کشور به حساب.‏
‏ حالا همان گونه که خدا پاسخ گو نیست، نظارتی بر کارش نخواهد شد.‏
‏ این پادشاه هم همین گونه هست.‏
‏ نظارتی بر کار او نخواهد بود.‏
‏ همان گونه که این خدا همه قدرت را در اختیار گرفته، این پادشاه هم همه قدرت را در اختیار خواهد گرفت.‏
‏ مادام العمر بودن این پادشاه با خدایی که همواره خدایگان دیگران است، همواره جایگاه خدایی خود را حفظ خواهد کرد و ‏برابری می‌کند.‏
‏ پس شما مواجه می‌شوید با یک خدای تصویر شده در آسمان‌ها که در ادیان مختلف درباره‌اش صحبت شده.‏
‏ حالا ما به ازای آن را در زمین می‌بینید.‏
‏ حالا یک پادشاه قدرتمندی است که قدرت را در اختیار گرفته، قانون‌گذاری می‌کند، همه قدرت را می‌گیرد و قدرت اجرایی ‏در اختیار او هست.‏
‏ قوه قضاییه ای که ما تحت عنوان قوه قضاییه می‌شناسیم هم در اختیار او هست.‏
‏ اصلا او در برابر قضاوت مبرا هست.‏
‏ نیازی نیست که بر کار او نظارتی بشود.‏
‏ در برابر کسی پاسخگو نخواهد بود.‏
‏ پرسش دیگران مواجه می‌شود با اختناق و سرکوب.‏
‏ همه باید مسکوت باشند در برابر این خدا.‏
‏ این خدایی که تحت عنوان پادشاه ما می‌شناسیم.‏
‏ پس قاعدتا وقتی ما در باب شاه صحبت میکنیم، مفهوم این شاه با خدا یکسان و برابر است.‏
‏ با هم تفاوتی ندارند.‏
‏ اگر ریز بشیم در باب هر کدوم از این موضوعات میتونیم دربارش صحبت بکنیم.‏
‏ یعنی اگر ما داریم در باب این صحبت میکنیم که خداوندی است یکتا، یگانگی و وحدت در اختیار اوست، خب پادشاهی را ‏داریم بر زمین که او هم یگانه قدرت در آن کشور است.‏
‏ همه قدرت برای اوست.‏
‏ او یگانه و بی همتاست، کسی همتای او نخواهد بود.‏
‏ هیچ تفاوتی بین این خدا و پادشاه نمیشود.‏
‏ در باب یکتایی ات پیدا کرد.‏
‏ در باب برتری صحبت میکنیم.‏
‏ اینکه این نگاه این فرهنگ استبدادی یک نگاه برتری طلبانه ای را به ما میدهد.‏
‏ حالا مواجه میشویم با پادشاهی که نماد این برتری است از میان برنده هر گونه برابری است.‏
‏ مفهومی به اسم پادشاه در یک کشور برابری را از میان خواهد برد.‏
‏ قرار نیست یک نقطه مشخصی باشد که ما را برابر با دیگران بکند.‏
‏ قرار است که یک قدرت واحده و یکتایی تصویر شود که برتر از همگان است و همگان در برابرش پس هستند.‏
‏ همگان در برابرش ضعیف و ناچیز هستند.‏
‏ همه قدرت از آن اوست.‏
‏ اوست که برتر از دیگران است.‏
‏ اوست که به جای دیگران تصمیم خواهد گرفت.‏
‏ شما مواجه می‌شوید با این حس مالکیت.‏
‏ پادشاهان مالک بر آن کشور به حساب می‌آیند.‏
‏ همه جای دنیا هم همینگونه است.‏
‏ در طول تاریخ هم به همین شکل است.‏
‏ شما پادشاهی را دارید که مالک بر زندگی شما هستی.‏
‏ شما آزادی شما همه وجودیت شماست.‏
‏ این پادشاه مالک برزندگی شما خواهد بود.‏
‏ صاحب بر زندگی شما خوانده خواهد شد.‏
‏ در طول تاریخ در همه جای جهان هم به همین شکل پیش رفت.‏
‏ هیچ جایی هم از این مستثنی نبوده.‏
‏ پس ما مواجه می شویم وقتی با این مفهوم به اسم خدا و شاه یک مفهوم یکتا و برابری از خدا بر زمین یعنی یک خدای تصویر ‏شده در آسمان ها که اگر بخواهد یک مابه ازا در زمین داشته باشد، آن جایگاه شاه است.‏
‏ همه چیز برای اوست.‏
‏ همه دنیا برای اوست.‏
‏ همه در خدمت او هستند.‏
‏ مواجه می شویم با قانونی که همه و همه برای این پادشاه است.‏
‏ وقتی به شکل تاریخی آن نگاه می کنید، یعنی شما مواجه می شوید با.‏
‏ تاریخی که گذشته می بینید که این قانون همواره برای پادشاه بوده.‏
‏ در طول تاریخ پادشاهان قانون رو وضع کردند و قانون رو اجرایی کردند.‏
‏ هر قانونی که در نظر داشتن گاها این پادشاهان گره خورده باورهاشون با باورهای مذهبی.‏
‏ حالا تبدیل شدن به اینکه قدرتمند کردن اون نگاه مذهبی رو.‏
‏ مثل اتفاقی که مثلا در صفویه افتاد و در ایران ما حالا یک نگاه مشخص از اسلام شیعه اثنی عشری رو در ایران قدرتمند کردند.‏
‏ اون قوانین رو به پیش بردند یا قرار بوده که این قوانین رو از دل مذهب های مختلف از دل ادیان مختلف بگیرند؟
‏ و یا قرار بوده قوانین خود رو حاکم بکنند؟
‏ حالا مواجه میشید با پادشاهانی که قوانین رو خودشون وضع میکردند.‏
‏ مثل تمام اتفاقاتی که در طول تاریخ ایران افتاده، مثل تمام حکومت هایی که در ایران حاکم بوده مثل دوران هخامنشیان و ‏ساسانیان.‏
‏ حالا شما مواجه میشید گاها با پادشاهانی که این قوانین رو از مذاهب مختلف میگرفته.‏
‏ مثل ساسانیان و زرتشتیت و یا پادشاهانی که این قانون رو خودشون وضع میکردند.‏
‏ قرار نبوده که بر پایه ی اتفاقاتی که میوفته بر پایه ی نیاز هایی که مردم دارند این قوانین نوشته بشه و به پیش بره.‏
‏ ما در باب این مساله صحبت کردیم.‏
‏ قوانین موضوعاتی ست که باید هر روز پویا تر باشه.‏
‏ هر روز به واسطه ی اتفاقاتی که می افتد این قوانین تازه کشف بشه، استخراج بشه.‏
‏ نوشته بشه قوانین برای روابط انسانی ما مثلا تعریف میشه یا هر رابطه دیگه.‏
‏ خب این روابط این موقعیت ها تغییر میکنه.‏
‏ پس این قوانین هم باید تغییر بکنه.‏
‏ اما شما مواجه میشید با پادشاهانی که این قوانین را وضع کرده و سال ها و سال ها هم به پیش رفتند.‏
‏ خب این قوانین نیاز داره که در میان یک فکر جمعی اتفاق بیفته.‏
‏ جمیع انسان ها برای زندگی بهترشون قوانینی را وضع کنن.‏
‏ برای آزادی های بیشترشون این قوانین را وضع کنن.‏
‏ اما حالا شما مواجه میشید با این فکر یگانه ای که جایگاه خدارو بر زمین گرفته و این قوانین رو هم خودش وضع میکنه و ‏خودش به پیش میبره.‏
‏ و حالا وقتی تاریخ رو به پیش میرید، وقتی مواجه میشید با کنش های انسان ها در راستای پیشرفت، تعالی و ترقی، حالا مواجه ‏میشید با اینکه بیام و یک حکومتی رو مشروطه کنم و یک حکومت پادشاهی رو پارلمانی بکنن براش از جونشون بگذرن، ‏تلاش بکنن.‏
‏ کشته بشن و انقلاب بکنن.‏
‏ مثل اتفاقی که در ایران ما افتاد.‏
‏ مثل انقلاب مشروطه ای که انسان ها برای این تغییرات به میدان آمدند از جون خودشون گذشتند تا حالا اون پادشاه را پاسخگو ‏بکنند.‏
‏ حالا این قوانین را با شعور جمعی خودشان بتوانند پویاتر به پیش ببرند.‏
‏ حالا بتوانند قوانین تازه ای را وضع بکنند.‏
‏ پس شما مواجه میشوید با تلاش هایی برای این تغییر، برای این پویایی و پویایی که در آن نقطه صفر خودش جایگاه خود خدا ‏بر زمین بوده.‏
‏ یعنی شما هر چقدر تاریخ را به عقب تر بر میگردید این جایگاه والاتر را هم میبینید.‏
‏ اینکه پادشاهان تا چه اندازه قدرت را در اختیار داشتند، تا چه اندازه صاحب قدرت بودند، تا چه اندازه قانون برای آن ها نوشته ‏میشده، قانونی که از زبان آنها جاری میشده.‏
‏ قانون کلامی از آنها که همتای قانون بوده تا چه اندازه قدرتمند بودند و تا چه اندازه انسان ها تلاش کردند تا این قدرت را ‏کمرنگ و کمرنگ تر کنند؟
‏ پس ریشه ی ابتدایی و اصلی هم بر می گردد به همان نظام مشخص.‏
‏ به نوعی معنای آن حکومت استبدادی.‏
‏ معنایی از فرهنگ استبدادی خدا.‏
‏ وقتی ما در باب این خدا پادشاه صحبت میکنیم.‏
‏ که از هر سو بهش نگاه بکنیم، یک معنا برای ما در نظر گرفته می شود.‏
‏ یعنی چه که بگوییم خدا پادشاه است که بگوییم پادشاه خدا است؟
‏ هر دو یک معنا را به ما می دهد چرا که این معانی در هم گره خورده اند.‏
‏ همسایه و همتای هم هستند و همسوی با هم هستند.‏
‏ خدا و پادشاه یک معنای مشخص هستند یکی بر آسمان و یکی مابه ازای آن بر آسمان در زمین قوانین برای آنها نوشته می شود ‏همانگونه که خدا قوانین را وضع می کند، بدون در نظر گرفتن زندگی انسانی، بدون هیچ گونه تغییر.‏
‏ وقتی نگاه میکنیم به این جایگاه موروثی که برای پادشاهان در نظر گرفته میشه، این اون نگاه برتری طلبی هست نه از میان بردن ‏اون برابری هست.‏
‏ حالا شما با یک جایگاهی روبه رو هستید که این جایگاه مادام العمر خواهد بود.‏
‏ پاسخگو به هیچکس نخواهد بود.‏
‏ شما حق پرسش و اعتراض نسبت به پادشاه ندارید.‏
‏ پادشاه معصوم هست.‏
‏ عاری از هر گونه گناه و اشتباهی هست.‏
‏ این تفکری است که در طول تاریخ هم اتفاق افتاده.‏
‏ هر حکومتی هم که بر سر کار بوده این راه رو به پیش رفته.‏
‏ حتی اگر مردم به پیش آمدند، تلاش کردند، از جون خودشون گذشتند، حکومت رو مشروطه کردند، حکومت پارلمانی رو ‏روی کار آوردن.‏
‏ هر جا قدرت در اختیار این پادشاهان بوده کمر همت بستن برای از بین بردن و ریشه کن کردن این آزادی و آزادگی در بین ‏مردم از بین بردن این مشروطه.‏
‏ شما مواجه میشید با پادشاهان پهلوی مثلا رو به رو میشید.‏
‏ حالا تا چه اندازه تلاش میکنن تا یک مجلس یکدست فرمانبردار رو پدید بیارن تا فرامین اونها رو به پیش ببره؟
‏ چرا که این سیستم بیمار و آلوده دائما در حال بازتولید این نظام استبدادی هست.‏
‏ این نظام استبدادی که سالیان سال در بین این مردم جاری و ساری بوده، این فرهنگی که بخش جدانشدنی از وجودیت اونها ‏شده.‏
‏ از مبحث اصلی باز هم دور نشیم.‏
‏ وقتی به این جایگاه موروثی و مادام العمر نگاه میکنید به این معنای مشخص پی میبرید که همتای اون خدایی که همواره خدای ‏همه موجودات هست و فرمانده بر اونها هست و همواره فرمانبرداران بیشمار در برابر خودش میخواد.‏
‏ همتای اون هم این خدای بر زمین جایگاه او رو قبضه کرده.‏
‏ خودش مادام العمر به این درجه خواهد رسید و بعد از خودش هم فرزندی خواهد داشت که این راه رو به پیش ببره.‏
‏ جا پای اون بذارم.‏
‏ خب قاعدتا ما که هیچ اعتقادی به برتری انسان ها نسبت به یکدیگر نداریم.‏
‏ اما حتی او هیچ نوع برتری رو در دانش هم نمی خواد که داشته باشه.‏
‏ تنها برتری او اون دودمانی است که بهش متعلق هست.‏
‏ اون خونی که در رگ های او جریان داره، خونی که برمیگرده به پادشاه قدرتمند این حکومت.‏
‏ حالا قرار هست این خون باشه که ادامه رو این راه رو تشکیل بده و به وجود بیاره و ادامه بده.‏
‏ قرار هست این جایگاه موروثی باشه.‏
‏ قرار هست مادام العمر باشه و بزرگ تر و بالاتر از اون فراقانونی باشه.‏
‏ قرار هست بالاتر از قانون قرار بگیره.‏
‏ قرار است که قانون برای او باشد.‏
‏ خوب است این قانون را وضع کند و به وجود بیاورد.‏
‏ این چیزی است که ما در طول تاریخ همواره دیده‌ایم.‏
‏ در سراسر جهان چیزی به نام پادشاهی که به این شکل به پیش رفته.‏
‏ حالا ما مواجه می‌شویم با حکومت‌هایی که در جهان تغییر کرده‌اند که آنها به واسطه فعالیت هایی بوده که مردم از خودشان ‏نشان دادند که حالا در آینده باز بیشتر درباره‌اش صحبت می‌کنیم.‏
‏ وقتی شما مواجه می‌شوید با این معنایی که تحت عنوان شاه می‌شناسیم، حالا وقتی می‌رسیم به مرحله ای که تقابل قرار است با ‏این شاه بکنید، چه فرجامی خواهید داشت؟
‏ تقابل با این شاه با خدا.‏
‏ خدایی که در برابر خودش مهربان را دارد.‏
‏ مرتدان را دارد.‏
‏ کسانی که از دین خارج می‌شوند.‏
‏ کسانی که کافر به حساب می آیند.‏
‏ کسانی که محارب هستند و در برابر خدا پرچم جنگیدن، بلند کردن.‏
‏ همه اینها محکوم به مرگ هستند و سکوت و خفقان هستند.‏
‏ یا باید مسکوت در گوشه ای بنشینند و تا آخر عمر صدایی نداشته باشند و حتی به ظاهر خودشان را خداپرست و همداستان با ‏خدا تصویر کنند.‏
‏ همان اتفاقی که با کفار در طول تاریخ شده یا اینکه همه اینها محکوم به مرگ و مردن هستند و محکوم به شکنجه و عذاب ‏هستند.‏
‏ حالا تقابل با این شاه هم همین داستان را به پیش می برد.‏
‏ حالا کسی که در برابر این قدرت یکتای بر زمین ایستادگی کند یا به زندان خواهد رفت یا شکنجه خواهد شد یا مجبور است ‏که تا آخر عمر سکوت کند و صدایی ازش بیرون نیاید و یا اینکه کشته خواهد شد.‏
‏ همان طوری که در طول تاریخ هم در جای جای جهان این اتفاق افتاده و هر جا که این حکومت های استبدادی هم سر کار ‏آمده اند، همین رویه به پیش رفته.‏
‏ پس باز ما دوباره بیشتر و بیشتر به این مفهومی که شاه خداست نزدیک می‌شویم.‏
‏ شاه تصویر مشخص از خدا بر زمین هست و تمام قدرت را قبضه کرده.‏
‏ قانون برای او هست.‏
‏ جایگاهش موروثی هست.‏
‏ جایگاهش مادام العمر هست. فراقانونی هست.‏
‏ و حالا هر نوع تقابلی با این شاه هم مصادف با مرگ و نیستی و رنج و درد و عذاب خواهد شد.‏
‏ این پادشاه هست که حرف اول و آخر را خواهد زد.‏
‏ این انتقاد از پادشاه است که زندگی را برای شما ناممکن خواهد کرد.‏
‏ اما خب قاعدتا وقتی ما در باب این مسائل صحبت می‌کنیم، خب جماعتی هستند که مثالی بیاورند از مشروطه، مثالی بیاورند از ‏حکومت پادشاهی پارلمانی.‏
‏ اینکه این حکومت های پادشاهی پارلمانی هستند که امروز تا حدی دارند دموکراسی را به پیش میبرند.‏
‏ حتی مثال هایی رو هم میارن یک حکومت جمهوریت رو مثال می زنن با حکومت های پارلمانی.‏
‏ حکومت های پارلمانی و پادشاهی که بله این حکومت های پارلمانی پادشاهی خیلی هم دمکرات تر هستند از فلان حکومتی که ‏شما دارید مثال میزنید به عنوان حکومت جمهوریت.‏
‏ اما نکته مهم در این مساله همین هست.‏
‏ این حکومت های پادشاهی که خود به خود مبدل به این حکومت های پارلمانی نشدند که در راستای دموکراسی بخوان قدم ‏بردارند، به واسطه فشار جمعی، به واسطه انقلاب هایی که مردم کردند، به واسطه حرکت هایی که مردم کردند، این قدرت رو ‏تضعیف کردند.‏
‏ این نظام وحشیانه ی استبدادی رو تلطیف کردند.‏
‏ همون کاری که در ایران ما هم اتفاق افتاد.‏
‏ یعنی مردم ایرانی که به تنگ اومدن از این استبداد و خفقان.‏
‏ حالا تلاش کردن برای تغییر این نگاه برای اینکه این نگاه یک مقداری تلطیف بشه، قابل قبول تر بشه.‏
‏ تضعیف بشه این قدرت بی حد و حصر تضعیف بشود، این جایگاه فراقانونی قانونی بشود تا حدی پاسخگو بشود.‏
‏ این قوانینی که باید به واسطه روابط انسانی دائما پویا تغییر بکند و فکر جمعی آن را شکل بدهد، آراء مردم آن را شکل بدهد، ‏حالا بتواند جایی برای ابراز وجود داشته باشد و.‏
‏ اینها همه و همه به واسطه تلاش های مردم هست که شکل می گیرد.‏
‏ ما مواجه هستیم با این جنگ و کشمکشی که بین قدرت ماورایی جایگاه قدسی پادشاه و خدای بر زمین هست و کسانی که ‏خودشان را مشروطه خواه می دانند، کسانی که خود را طالب رسیدن به آزادی و دموکراسی می‌دانند نه در ایران که در همه جای ‏دنیا هم به همین شکل بوده.‏
‏ پس یعنی وقتی شما دارید در باب این مشروطه و مشروطه خواهی صحبت میکنید، در باب این حکومت های پارلمانی و ‏پادشاهی صحبت میکنید.‏
‏ اینها به واسطه تلاش های مردم بوده که شکل گرفته.‏
‏ یعنی اون قدرت بالا و در اختیاری که همه چیز رو در اختیار گرفته رو مردم سر جای خودشون نشون دادن.‏
‏ سعی کردن از قدرتش کم بکنن و سعی کردن اون رو زمینی تر بکنن.‏
‏ پس همواره ما مواجه شدیم با این کشمکشی که در بین این جماعت وجود داشته و حالا وقتی مواجه میشید میبینید که چگونه ‏در همین ایران ما در برابر این مشروطه خواهی و پارلمان اینکه قرار بوده این قدرت کمرنگ بشه چگونه همواره پادشاهان.‏
‏ در برابرش ایستادگی کردند.‏
‏ از زمانی که مجلس را به توپ می بندند و دست در دست اجانب و خارجیان حاضر هستند که این مردم و این آزادیخواهان را ‏قلع و قمع کنند، تا زمانی که به وحشیانه ترین شکل سعی می کنند اینها را خاموش کنند، تا زمانی که سرکردگان این ها و ‏کسانی که صدای رساتری داشتند معترض تر بودند رو از میدان به در کردند.‏
‏ تا زمانی که این جماعت را به باج و خراج تسلیم خود کردند تا زمانی که دست نشاندگان خودشان را به جای آنها نشاندند، تا ‏زمانی که هر گونه فعالیت سیاسی را محو و نابود کردند، تا زمانی که صدا را یک صدای تک حزبی کردند تا زمانی که دست ‏نشاندگان خودشان را به کرسی مجالس رساندند.‏
‏ و شما مواجه هستید با این کشمکش دائمی که حالا همتا و همسوی با آن حکومت هایی که مثال زده میشود در جهان مثل مثلا ‏انگلستان که حالا انگلستان رو به عنوان یک پادشاهی پارلمانی که حتی دموکراسی اش خیلی بهتر از کشورهایی هست که ‏جمهوری در اونها حاکم هست.‏
‏ اینها همسوی با این حرکت کنار اومدن به کنار رفتن و قدرت خودشون رو کمتر و کمتر کردند و این قدرت تضعیف شده ‏کنار اومدن.‏
‏ هر چند که وجودیت این پایگاه و جایگاه پادشاهی از میان برنده برابری هست.‏
‏ یعنی دیدن اون جایگاهی که قرار باشه کسی در تاج قدرت بنشینه و بر اریکه قدرت سوار باشه، کسی این تاج قدرت رو با ‏سرافرازی و غرور بر سر بگذاره؟
‏ چه چیزی به جز نابرابری برای ما پدید می آورد؟
‏ تا چه اندازه میتونه ما رو از این برابری و آزادی دور و دورتر بکنه؟
‏ شما تمثیل این پادشاه در لباس رو با اون یال و کوپال و تاج بر سر رو در نظر بگیرید که تا چه اندازه میتونه ضربه زننده به مفهوم ‏برابری باشه.‏
‏ جماعت بی شماری که قرار هست دست به سینه در برابر این بزرگوار بایستند و بر جایگاه رفیع او سر تعظیم فرود بیاورند و ‏دست و پایش را ببوسند و بلیسد، قرار هست چه جایگاهی را از برابری از میان بردارد؟
‏ قرار هست چه جایگاهی رو باقی بگذاره؟
‏ اصلا از برابری؟
‏ این جایگاه تا چه اندازه میتونه ما رو دورتر و دورتر از مفاهیم آزادی و برابری بکنه؟
‏ تا چه اندازه در برابر این برابری صف آرایی میکنند؟
‏ حالا ما خیلی از اون مبحث اصلی خودمون دور نشیم اما چون صحبت به اینجا رسید یک کوتاه زمانی هم درباره اش صحبت ‏بکنیم که حالا جماعتی تنها نقطه مثبت رو همبستگی ملی میدونن.‏
‏ وجود اون پادشاه یعنی مردمی هستن در اون کشور که نه به واسطه رفاه، نه به واسطه قانون ها، نه به واسطه برابری که بین این ‏قومیت ها وجود داشته باشه نه به واسطه پویایی که قرار هست این ها داشته باشن، نه به واسطه توزیع عادلانه ثروت، نه به واسطه ‏هیچ موضوع مهم دیگری که به واسطه وجود یک آدمی که مثل یک مترسک اون بالا بایسته و تمام این اقوام رو در کنار هم ‏جمع کنه، به واسطه حضورش تا چه اندازه می تونه مضحک و خنده دار باشه؟
‏ یعنی این جماعت دست به دعا یک تن نشسته اند که او بیاد و دست رحمن و رحیم خودش رو بر سر این ها بکشه و بگه شماها ‏با هم دوست باشید من هستم.‏
‏ من پدر مقدس شما اینجا هستم تا شما ها در کنار هم باشید.‏
‏ یعنی تمامیت ارضی یک کشور.‏
‏ این همبستگی و اتحاد این مردم به واسطه یک شخصی هست که قرار هست که مفت بخوره و بیاشامد تا مردم همبسته بمونن.‏
‏ قرار هست در آن عبا و ردا همواره بیاد و بر این ها سلطنت بکنه و تاج زرین به سر بذاره تا ما به خودمون ببالیم که ما سالیان ‏سال این حماقت را از پدرانمان به پیش بردیم.‏
‏ پدران ما هم همین گونه پادشاهی میکردند.‏
‏ این مفاهیم تا چه اندازه میتواند احمقانه و دور از واقعیت باشد؟
‏ اینکه این مردمی که در جهان وجود داشتند در راستای رسیدن به آزادی تلاش کردند، حکومت های پادشاهی خودشان را ‏تبدیل به حکومت مشروطه کردند و تبدیل به حکومت پارلمانی کردند، تلاش کردند تا قدرت را تضعیف کنند.‏
‏ کسی برای دوباره به قدرت رسیدن آنها تلاشی نکرده.‏
‏ یعنی شما سراسر جهان را و سراسر انقلاب های مردمی را در نظر بگیرید که کجای جهان کدام مردم احمقی در جهان بودند که ‏بخواهند تلاش کنند تا دوباره یک حکومت پادشاهی را سر کار بیاورند؟
‏ آن جماعتی که در جای جای جهان این تلاش را کردند، تلاش کردند تا این پادشاهی را ضعیف و ضعیف تر بکنند.‏
‏ این جایگاه را کمتر و کمتر و به نوعی یک جایگاه نمادین بکنن، از قدرتش کم بکنن و تبدیلش بکنم به یک نمادی که برای ‏اون کشور بمونه.‏
‏ اما این در این پروسه ی تاریخی اتفاق افتاده که مردم تلاش کردن و اون رو تضعیف کردن.‏
‏ نه اینکه بعد از گذر و گذشتن از این نگاه آلوده ی استبدادی، دوباره دست و پا بزنند تا اون رو پدید بیاورند.‏
‏ اصلا وقتی نگاه می کنید به جماعتی که خودشون رو مشروطه خواه می دونن، واقعا حماقت رو به نهایت خودش می رسونه.‏
‏ این مفهوم مشروطه خواهانی که در برابر اون حکومت استبدادی پادشاهی به پیش رفتن. تلاش کردن. آزادگی کردن.‏
‏ از جانشون گذشتن.‏
‏ حالا جماعتی هستن که مشروطه چی رو شما می خواین؟
‏ پادشاهی به وجود نیامده رو شما مشروطه خواه هستید.‏
‏ اصلا این مفاهیم ما رو از اون معنای مشخص دور می کنه و میشه درباره اش ساعت ها صحبت کرد و این اون فرهنگ ‏استبدادی است که مردمی رو پدید آورده برای بردگی و بندگی.‏
‏ در قسمت گذشته درباره اش صحبت کردم که حالا ما با جماعتی روبه رو هستیم که به دنبال این یوغ ها برای گردن خودشان ‏می گردند و به دنبال ارباب تازه هستند.‏
‏ جماعتی که از ارباب گذشته جدا شده و بلافاصله خودشان را در برابر ارباب تازه به خاک می اندازند.‏
‏ این ها محتاج به این پرستیدن هستند.‏
‏ معتاد به این خودکم بینی هستند.‏
‏ حالا تا دیروز داشته در برابر رهبر بزرگوار خودش خم و راست می شده و امروز بلافاصله بعد از دور شدن از آن حال و هوا می ‏آید تا در برابر پادشاه آینده خودش سر سجود را بیاره پایین.‏
‏ این ها دیگه اون بردگانی هستند که از دل این فرهنگ استبدادی پدید اومدن.‏
‏ پس وقتی ما در باب این مشروطه صحبت می کنیم، در باب این جنگ و کشمکشی صحبت می کنیم که همواره درون این ‏حکومت های پادشاهی برای تضعیف به وجود آمده، حالا سعی کردند این نگاه استبدادی را همتای همان صحبتی که کردیم و ‏در آینده هم پیرامون دموکراسی صحبت می‌کنیم.‏
‏ سعی کردند این نگاه استبدادی را تغییر بدهند و به سمت و سویی بروند که حالا دور شدن از آن مفهوم استبدادی و بیشتر و ‏بیشتر نزدیک شدن به برابری و آزادی.‏
‏ و حالا شما مواجه هستید که تا چه اندازه این نگاه شاهنشاهی، این نگاه یکتاپرستان در برابر مفهوم دموکراسی ایستادگی می‌کند.‏
‏ چرا که دشمن اصلی خودش می‌داند.‏
‏ چرا که آن جایگاه و پایگاه قدسی شاهنشاهی همواره و همواره قدرت قدسی بوده که همه برای او بودند و همه چیز برای او ‏بوده، قانون برای او بوده، او فراتر از قانون بوده، پس قاعدتا به این سادگی‌ها حاضر نبوده که از این جایگاه قدسی کنار برود.‏
‏ مردمی بودند که تلاش کردند و این قدرت رو کم رنگ کردن همون اتفاقی که در ایران ما افتاد.‏
‏ اگر امروز کشورهایی در جهان هستن که مثالش رو ما از اروپا میشنویم که حکومت های پادشاهی پارلمانی هستن، مردمی بودن ‏که تلاش کردن.‏
‏ جامعه مدنی پویایی بوده که تلاش کرده تا این قدرت رو کمرنگ و کمرنگ بکنه و حالا تبدیل به یک مترسک و یک ‏نمادی شده که در اون کشور وجود داشته باشه و حالا به نوعی دست و پاگیر اونها نیست.‏
‏ برای پیشبرد و پیشرفت میتونند این نماد رو قبول بکنند.‏
‏ باز هم مسلما خیلی از خیل جماعتی هستند که با این جایگاه هم مشکل داشته باشند.‏
‏ این مترسک رو هم نخوان که اون بالا باشه که برابری ها را از میان برداره که اصلا معنای وجودی اش از بین بردن برابری ‏هست.‏
‏ غرق شدن در این فرهنگ استبدادی هست.‏
‏ برده ساختن انسان ها هست.‏
‏ به وجود آورنده این طبقات بیمارگونه هست که مدام هم در پی بازتولید خود هست و طبقات بیشتری رو به وجود میاره و در ‏مجموع ما رو به این سمت و سوی فرهنگ استبدادی پیش میبره.‏
‏ پس قاعدتا تلاش هایی ست که در پی تغییر و پویایی داره انجام میشه.‏
‏ اگر این حکومت های پادشاهی.‏
‏ آرام تر و لطیف تر دارن به پیش میرن، کم تر در اون معنای خدا پیش رفتن و اون مفهوم ابتدایی که صحبت کردیم و گفتیم ‏که شاه خدا هست رو کم رنگ تر مردم به واسطه تلاش هاشون کرد.‏
‏ قاعدتا در باب این شاهنشاهی ها میشه بسیار هم صحبت کرد.‏
‏ در باب اون موضوعی که پیرامون امروز ایران هم هست و گاها هم ما در باب این مشروطه خواهی می شنویم.‏
‏ میشه ساعت ها صحبت کرد.‏
‏ شاید در آتی هم بیشتر درباره اش صحبت کنیم.‏
‏ اما ما در برنامه ای به نام جان بیشتر سعی میکنیم در باب معانی و مفاهیم صحبت کنیم و مصادیق را به کنار بگذاریم.‏
‏ اما شاید در آینده هم درباره‌اش صحبت کردیم.‏