به صحنی مینگرم که سالیان طول و درازی جولانگاه تو است
ای هیولای سترد
این خانه را غصب کردی و حالا خود را مدام به گوشهای لاجان و دردمند مردمان، صاحب میخوانی و وامصیبتا که ردایت تن رنجور جماعتی است که مدام فریاد زدهاند
میشنوی؟
حلول این صدا در تارک زیستنم به خاکی که وطن نامیدنش زندهام کرد لیک این وطن زندگیهای بیشمار بدهکار بر تن و جان ما است
آن ندا را که فریاد زادن در آزادی داد به گلوله بستند و باروت بر دهان تنی پر کردند که ندایش برابری بیهیچ تفسیر بود و باز هر جاه این دیو بد سیرت را شمایل دگرگون کردند و صورتش را زیبا ساختند و دهشت به جانمان نشست
هیولا خانه میخواهد و به چرت ما دوباره خانه را خواهد گرفت، دوباره با ردایی تازه همان سرود را خواهد خواند
آخر او هیولا است
همواره هیولا است، حال چه تاج بر سرش کنید و به سرخاب و سفیداب بیالایید چه کفن بر تن به بوی تعفنش زنده نمانید باز هم همان هیولا است و من تنها به ندای اویی دل خوشم که جانم را زنده در آن خاک کرد و وطن را بودنش معنا داد
نمیدانم زن است یا مرد، نمیدانم چند ساله است، نمیدانم تا کجا خوانده و دانسته است، لیک ندای مهرآمیزش را شنیدهام که آمالش آزادی، رویایش برابری است و از هیولا بیزار است هر هیولایی که دوباره ما را به مامی دوار خواهد کشاند
پاینده جان والایم که وطن و موطن تنها نام تو است
تو که فریاد آزادی برابری سر دادی

در روزگار معاصر، کنش پرسشگری از ماهیت هویت و شیوههای بازنمایی آن در ساحت عمومی، بهویژه برای آفرینندگان هنری همچون شاعران، از پیچیدگیهای مضاعفی نسبت به ادوار پیشین برخوردار گشته است. این پرسش بنیادین که آیا شاعران امروز نیز به…


نظراتِ شما پیش از انتشار، توسطِ هیئتِ تحریریه واکاوی شده و در صورت همسویی با اصولِ فوق، منتشر خواهد شد. توصیه میشود پیش از درج نظر، اسنادِ زیر را مرور کنید: