خب دوستان توی این قسمت خاص قرار هست که در باب خدای درون دل ها صحبت بکنیم.‏
‏ خدایی که همه باهاش روبه رو هستیم و میدونیم که فرای خدای شناخته شده در دل انسان ها هم وجود داره.‏
‏ متفاوت و متمایز با دیگر خدایان.‏
‏ به نوعی هر کس درون دل خودش خدایی رو میپرسته.‏
‏ خدایی که نزدیک به شخصیت او، باورهای او، چهارچوب های او و عناوینی از این دست هست.‏
‏ حالا قبل از اینکه وارد این بحث مشخص بشیم یک اشارتی هم به قسمت گذشته داشته باشیم که ما در قسمت گذشته در باب ‏وجودیت خدا صحبت کردیم.‏
‏ مخلص صحبت در قسمت گذشته بر می گشت به این موضوع مشخص که صحبت کردن پیرامون وجود و یا عدم وجود خدا ‏کاری عبث و بیهوده است.‏
‏ خدا درون دل انسان ها وجود داره.‏
‏ خدا رو به واسطه ی ایمان میشه وجود و یا عدم وجودش رو ثابت کرد.‏
‏ علم قادر به این موضوع نیست و ما به عنوان یک انسان به واسطه ی ایمانی که داریم حالا قبول میکنیم که خدا وجود داره و یا ‏خدا وجود نداره.‏
‏ اما جهان پیرامون ما و واقعیتی که ما امروز داریم باهاش رو به رو هستیم به ما خبر از این میده که خدا درون دل انسان ها وجود ‏داره.‏
‏ حقیقتی غیر قابل کتمان هست و وظیفه ی ما فرا این که ثابت کنیم خدا وجود داره یا نداره.‏
‏ رو به رو شدن با تاثیرات خدا بر جهان ماست.‏
‏ ما باید این تاثیرات رو دگرگون کنیم، تغییر بدیم تا زندگی بهتری داشته باشیم.‏
‏ و اما این قسمت مشخص و این خدای درون دل ها.‏
‏ خوب قاعدتا ما یک خدای شناخته شده ای رو در جهان می شناسیم.‏
‏ دربارش هم صحبت کردیم.‏
‏ گفتیم ریشه ها بر می گرده به اون نادانی و ناتوانی انسان ها.‏
‏ ترس های انسان ها که باعث شد اون خدا ساخته بشه.‏
‏ خدایی که اون ها سعی کردن و تصویرش کردن به واسطه ی مشکلاتی که پیرامون خودشون داشتن دستاویزی برای خودشون ‏به وجود آوردن تا در برابر این مشکلات به او آویزان بشن.‏
‏ از او کمک بخوان، از او مدد بخوان و به واسطه ی این مدد آرامش خاطری بگیرن.‏
‏ از این ترس و وحشت ها دور بشن.‏
‏ اما کار به اینجا خاتمه پیدا نمی کنه.‏
‏ موضوع این هستش که حالا ادیانی به وجود میان که به این خدای درون دل ها ساختار و نظمی میدن، سیستمی براش تعبیر و ‏تفسیر میکنن.‏
‏ حالا شما مواجه میشید با خدایی که تبدیل به یک دین و تبدیل به یک نهاد قدرتمند اجتماعی میشه.‏
‏ حالا این خدا کتابی داره، دستورها و فرامینی داره. پیامبری داره.‏
‏ و شما برای نزدیک شدن به او باید اصولی رو رعایت بکنید.‏
‏ باید تحت فرامین او گام بردارید.‏
‏ باید دنیاتون رو نزدیک به دنیای او بکنید.‏
‏ کار از اینها هم پیش تر میره و در نهایت ما مواجه میشیم با خدایی که حتی حکومت سیاسی رو هم به دست میگیره.‏
‏ همون طوری که امروز در ایران هم به دست گرفته.‏
‏ حالا یکی از اون مصادیق خدای شناخته شده الله بر زمین تحت عنوان اسلام شیعی.‏
‏ در ایران ما هم حکومت داره و این اون سلسله مراتبی است که از ابتدا شکل گرفته.‏
‏ اما این خدا یک خدای مشخص است.‏
‏ خدایی است دارای یک سری خصوصیات اخلاقی مشخصی که ما میشناسیم، یک سری المان هایی که باعث به وجود اومدن ‏و وجودیت او می‌شود.‏
‏ شاید از بعد مصادیق با هم متفاوت باشند.‏
‏ شاید اسم هایشان با هم فرق کند.‏
‏ شاید فرامین شان با هم فرق کند.‏
‏ شاید نوع نزدیکی به آن ها فرق بکند.‏
‏ یعنی شما وقتی وارد اسلام می شوید با یک اللهی روبه رو می شوید.‏
‏ اگر وارد یهودیت بشوید با یهود مثلا رو به رو می شوید.‏
‏ قاعدتا اسم ها فرق می کند.‏
‏ حتی گاها فرامین هم فرق می کند.‏
‏ مصادیق هم فرق می کنند.‏
‏ اما بنیان یکیست. معنا یکیست.‏
‏ مفهوم یکیست و برابر است.‏
‏ مفهوم تصویری از یک قدرت ماورایی است.‏
‏ قدرتی بالاتر و برتر از انسان ها و دیگر جانداران که احاطه کامل بر زندگی آن ها دارند.‏
‏ بر زندگی آن ها، بر اتفاقاتی که می افتد.‏
‏ این که آن ها چه کاری انجام می دهند و در نهایت چه رفتاری با آن ها می شود، مورد قضاوت آن خدا قرار می گیرد.‏
‏ عناوینی که باعث به وجود اومدن این خدا میشه.‏
‏ المان های مشخصی از وحدانیت او.‏
‏ اینکه او یک خدای واحد در جهان هست.‏
‏ حتی اگر ما مصادیقی از خداپرستی به صورت شرک آلود داریم که خدایان بیشماری رو در کنار هم می‌پرستند، باز هم ما رو ‏نزدیک به یک مفهوم توحید می‌کنه.‏
‏ چرا که این خدایان در کنار هم یک معنای مشخص و خدا رو می‌سازند.‏
‏ یعنی ما در مفهومی که وقتی می‌خوایم نزدیک به خدا بشیم باید این رو مد نظر داشته باشیم که یکی از المان‌های شناخت ‏توحید و وحدانیت هست.‏
‏ قاعدتا قدرت او یکی از دلایل دیگه هست.‏
‏ یعنی شما با خدایی رو به رو هستید که قدرت مند هست و قدرت مند تر از دیگران هست.‏
‏ همه جانداران، انسان ها.‏
‏ حالا این خدای قدرتمند دیگرانی هستن که در برابرش ضعیف هستند.‏
‏ در باب مبحث قدرت این موضوع مشخص نیست.‏
‏ ما چیزی به اسم قدرت نداریم.‏
‏ ما ضعف دیگران رو مبنایی برای قدرت قرار میدیم.‏
‏ شما قدرت مندی رو به وجود نمیارید مگر ضعف شما باعث به وجود اومدن اون بشه.‏
‏ این یه موضوعیه که دربارش خیلی ها صحبت کردن و خیلی هم صحبت شده و به نوعی قبول شده هست.‏
‏ اینکه وقتی ما نزدیک به مفهوم قدرت میشیم از ضعف ما نشات میگیره.‏
‏ اینکه فلان شخص قدرتمند هست چون ما در برابرش ضعیف هستیم و حالا این خدای تسخیر شده که قدرتمند تر از دیگران ‏هست، جماعت بی شماری از ضعیفان رو در برابر خودش تصویر میکنه.‏
‏ خدایی که بزرگ تر، باشکوه تر و با کمالات تر از دیگران هست.‏
‏ خدای بزرگ تر محتاج کوچک ترین در کنار خود هست.‏
‏ این ها المان های مشخص برای شناخت این خدای واحد هست.‏
‏ خدای واحدی که شاید اسمش متفاوت باشه اما معناش یکسان و برابر هست.‏
‏ اما حالا وقتی نزدیک به این موضوع می‌شویم می‌بینیم که خدا درون دل انسان ها هم وجود دارد.‏
‏ یعنی فرای آن تعریفی که ما داریم الان درباره‌اش صحبت می‌کنیم و خدایی که ما تحت یک عنوان می‌شناختیم و درباره‌اش ‏صحبت کردیم، حالا انسان هایی هستند که در دل خودشان خدایی را تصویر می‌کنند، خدایی که به آن بال و پر می‌دهند.‏
‏ یک تصویری نزدیک به باورهای خودشان، آرزوهای خودشان، اخلاق خودشان و یا وجدان خودشون میدن به اون.‏
‏ خدا از دو حالت خارج نیست.‏
‏ یا به هیچ دینی باور ندارند و فرای ادیان خدایی رو برای خودشون تصویر می‌کنند.‏
‏ شبیه به همون اتفاقی که دربارش صحبت کردیم و در باب وجودیت خدا صحبت کردیم.‏
‏ انسان هایی نادان و ناتوان و در ترس که یک خدا برای خودشون تصویر می‌کنند که به دستاویزی از او از خیلی از مشکلات ‏مصون بشن.‏
‏ حالا کسانی که به خدا باور دارند خدا رو تصور می‌کنند اما به ادیانی باور ندارند هم از همین روش استفاده می کنند.‏
‏ حالا خدایی تصویر می کنند که متناقض و متضاد با خدایگانی است که در جهان ما میشناسیم اما قاعدتا نمی تونه از اون المان ‏های اصلی که دربارش صحبت کردیم وحدانیت، قدرت، بزرگ تر بودن و صفاتی که براش منتسب می دونن دور باشه.‏
‏ اصلا دلیل همین وجودیت خدا هم همین موضوع است.‏
‏ یعنی یه تصویری رو همتای با این موضوع هم مطرح میکنن.‏
‏ خدایی که قدرتی بر جهان ما نداره، تسلطی بر جهان ما نداره.‏
‏ یعنی شما با این تصویر هم روبرو میشید؟
‏ خدایی وجود داره که حالا دخل و تصرفی به جهان ما نداره؟
‏ اما این خدا موضوعی نیستش که ما بخوایم دربارش صحبت کنیم چرا که خیلی از عوامل ناشناخته ای هم میتونن در جهان ‏وجود داشته باشن که بر زندگی ما تاثیری نداشته باشن.‏
‏ پس بود و نبودشون برای ما چه اهمیتی داره؟
‏ پس خدا اونجایی جنبه پیدا میکنه که در زندگی ما و بر زندگی ما دخل و تصرفی داشته باشه.‏
‏ حال چه همین دنیا و چه اون تعاریفی که برای دنیای پیش رو و دنیای آخرت میدن.‏
‏ پس ما باید به این نقطه کلی و به این سرفصل مشخص برای وجودیت خدا برسیم.‏
‏ یعنی اگر خدایی رو تصویر میکنن باید قائل به همین موضوع باشن که وارد این بحث بشه.‏
‏ اما فرای اون دسته ای که خدایی رو تصویر میکنن که گاها هم متضاد و متناقض هست، خارج از ادیان هم تصویر میشه.‏
‏ ما با یک دسته دیگه ای رو به رو میشیم که اتفاقا امروز هم در جهان خیلی تعدادشون بیشتر هست و حتی شاید به مراتب از ‏باورمندان به ادیان هم بیشتر و بیشتر باشه که به دین خاصی باور دارند.‏
‏ اما خدای تصویر شده از اونها متضاد و متناقض از خدای اون دین هست.‏
‏ به عنوان مثال شخصی که مسلمون هست مسلمون شیعه است.‏
‏ در همین ایران ما هم داره زندگی میکنه و مسلمون هست.‏
‏ به الله هم باور داره. تصویر میکنه.‏
‏ گاهی متفاوت از الله هست.‏
‏ یعنی شما اگر با او مطرح کنید که خدای تو مرتدان رو میکشه دار میزنه، دزدان رو، دست هاشون رو قطع میکنه و الی آخر.‏
‏ مفاهیم ظالمانه خداوندی تحت عنوان اسلامی اگر با او مطرح بشه اونها رو گردن نمیگیره و قبول نمیکنه و منتصب به خدای ‏خودش نمیدونه.‏
‏ خدای او تصویر مهربانی داره.‏
‏ دور از این تصاویر ارائه شده در دل اسلام اما در حقیقت و طبق گفته ی خودش اون مسلمون هست.‏
‏ به الله اعتقاد داره اما اللهی فرای ادیان اللهی که یه تعریف متضادی داره نسبت به اون الله و اون دستورات.‏
‏ این هم یک بخش دیگری هستند که اتفاقا امروز هم خیلی باهاشون رو به رو میشید.‏
‏ یعنی شما اگر با جماعتی روبه رو میشید که خودرو مسلمون میدونن در حقیقت مسلمان نیستن.‏
‏ هیچ ارتباطی هم به اسلام ندارن.‏
‏ خدایی که تصویر میکنند هم هیچ ارتباطی به اسلام نداره.‏
‏ در نگاه اونها ارتداد اصلا جرم نیست.‏
‏ شما میتونید مرتد باشید.‏
‏ میتونید به دین و خدا اعتقاد نداشته باشید در صورتی که در دل اسلام، اسلام مشخص الله به عنوان خدا، ارتداد جرمی است که ‏جزایش هم مرگ است.‏
‏ و این تضاد هست یعنی هیچ ارتباط معنایی بین این خدا و خدای حقیقی نیست و اینها ما رو هی دورتر و دورتر و دورتر از ‏معنای واقعی میکنه و برای ما مشکلات بیشتری رو هم به وجود میاره.‏
‏ شما در نظر بگیرید که خدایان بیشماری در دل انسان ها وجود دارند.‏
‏ ما حتی روبرو میشیم با خدایانی که در دل انسان ها هستند.‏
‏ به شدت هم رئوف و مهربونن.‏
‏ در یک جهان دیگری زندگی میکنن.‏
‏ اصلا هیچ ارتباطی به این دنیای پر از زشتی و ظلمت ما هم ندارن.‏
‏ یعنی شما در دل یک پیرزن ناتوان تصور بکنید که حالا این پیرزن چه تصویری از خدا میده؟
‏ خدای او شلاق میزنه.‏
‏ خدای او در زندگی دیگران سرک میکشه.‏
‏ خدای او آیا مرتدان رو دار میزنه؟
‏ دزدان رو دست میبره.‏
‏ و الی آخر.‏
‏ خدای پر از رأفت!‏
‏ موهبت دوست داشتن. عشق.‏
‏ و الی آخر.‏
‏ اما اینها هیچ ارتباط معنایی هم با مفهوم خدا ندارن.‏
‏ حتی گاها میبینید اون مفاهیم مشخصی که ما در باب خدا دادیم یعنی در باب قدرتمند بودنش، در باب واحد بودنش، در باب ‏اینکه دیگرانی رو به عنوان برده و بنده در برابر خود خواهد داشت، حتی به اینها هم معترف نیستن.‏
‏ خدایی رو تصویر میکنن که در اوج برابری داره تصویر میشه.‏
‏ اصلا این خدا خاکیه.‏
‏ با بقیه میشینه در کنارشونه.‏
‏ اما اینها هیچ سنخیتی با مفهوم خدا نداره.‏
‏ چراکه این خدا به یک دلیل خاص به وجود اومده دلیل وحشت انسان ها بوده.‏
‏ ترس انسان ها بوده.‏
‏ خدایی که قدرتی برای اثرگذاری در زندگی ما نداشته باشه.‏
‏ اصلا چه دلیلی داره وجود داشتنش؟
‏ اصلا چه معنایی داره وجود داشتنش؟
‏ یعنی انسان هایی که به واسطه ی ترس ها و وحشت هاشون یک خدایی رو تصویر کردن.‏
‏ حالا این خدا قرار بوده این ها رو مصونیت بده در برابر رنج ها.‏
‏ حالا اگر این خدا نتونه این کار رو انجام بده، چرا باید وجود داشته باشه؟
‏ و چه دلیلی داره وجود داشتنش؟
‏ پس این وجود قدرت یکی از دلایل وجودیت این خداست.‏
‏ حالا ما نمیتونیم به نوعی با این مبارزه بکنیم و این رو کنار بذاریم.‏
‏ اما موضوع مهم فرای این موضوعاتی که گفتم ما در باب این تضاد تضادها و تناقض ها هم می تونیم ساعت ها صحبت بکنیم.‏
‏ گفتیم انسان ها در دلشون خدای های بیشماری رو تصویر می کنند که این تصویر از خدا هم گاها متضاد و متناقض با خدای ‏اصلی و حقیقی هست.‏
‏ با اون معنای مشخصی که ما میشناسیم تحت عنوان خدا و یا فرای اون با خدایی که به او وابسته هستن.‏
‏ مثل ادیانی که گفتیم مثلا به اسلام معتقد هستم و خدایی که تصویر می کنه ارتباطی به اسلام نداره و این تضاد ها هم بیشمار ‏هست.‏
‏ گاها این تضاد ها ما رو به اون سمت و سویی می بره که اصلا تعریفی که این شخص داره در باب خدا میده دیگه خدا نیست.‏
‏ یعنی از معنای خدا دیگه خارج میشه.‏
‏ یعنی اگر شما تصویری از خدای بدید همون تصویر مشخصی که اتفاقا هم درباره اش صحبت شده، ساعت سازی که ساعتی ‏رو ساخته و رها کرده.‏
‏ این دیگه هیچ ارتباط معنایی با خدا نداره.‏
‏ یعنی این یه چیز دیگس.‏
‏ اصلا چیزی که میشه دربارش صحبت دیگه ای کرد، اون خدای مشخصی که ما میخوایم دربارش صحبت کنیم و اصولا وجود ‏دارد در دل انسان‌ها.‏
‏ خدایی است که اتفاقا در جهان هستی ما دخل و تصرف دارد کاری انجام می‌دهد چه در این دنیا و چه در جهان آتی.‏
‏ در مجموع به این جهان وابستگی دارد.‏
‏ اصلا فرامین اوست که این جهان را به پیش می‌برد.‏
‏ یعنی شما در نظر بگیرید خدایی که دارد تصویر می‌شود در دل یک انسانی، در دل یک پیرمردی، پیرزنی کودکی.‏
‏ حالا هر کسی این خدای خدای مهربان نیست، فقط و فقط هم به وجود آمده برای گسترش مهر و محبت و دوست داشتن و ‏عشق و علاقه و الی آخر.‏
‏ آیا این خدا قرار است حکومت بکند یا تشکیل حکومت می‌ده؟
‏ حکومت تشکیل می‌ده که چی کار کنه؟
‏ و ما داریم در باب خدایی صحبت می‌کنیم که اتفاقا فرمان داره، امر داره، دستور داره، حکومت داره، سیاست داره، در باب ‏تمام مسائل هم نزدیک می‌شه.‏
‏ این اون خدای حقیقی است که ساخته شده.‏
‏ خدایی که با زندگی عادی ما هم در ارتباط هست، تاثیرگذار در زندگی ما هست.‏
‏ خدایی که با خودش فرهنگی رو به وجود آورده.‏
‏ خدایی که نوع زیستی رو برای ما پدید آورده.‏
‏ این اون خدای حقیقی نیست که ما باهاش درگیری داریم.‏
‏ اما اینکه خدایی وجود داشته باشه که در دل انسان ها به اشکال مختلف که اتفاقا با اون معنا مشخصه خدایی هم دور میشه و هیچ ‏سنخیتی نداره، هیچ معنا و هیچ نزدیکی با مفهومی که ما دربارش صحبت میکنیم هم نداره.‏
‏ اما تضاد ها بیشمار هست.‏
‏ هرجا این نقاط تضاد در باب اصول اتفاق بیفته قاعدتا کل موضوع رو زیر سوال میبره.‏
‏ مثل تمام موضوعات فقط هم منحصرا مرتبط با موضوع خدا و این قسمت خاص نیست.‏
‏ هر موضوعی وقتی در بابش در اصول به مشکل بخورید دیگه خود موضوع زیر سوال میره.‏
‏ در این باره هم به همین شکل هست.‏
‏ یعنی اگر تصویری از خدا داده بشه که در اصولی به عنوان مثال در خود اسلام کسی یک تصویری میده از الله در دلش که هیچ ‏ارتباطی نداره و اصول اصلی اسلام رو زیر سوال میبره یعنی همون توحید، معاد، نبوت.‏
‏ به عنوان مثال همون اصولی که خودشون حتی قائل شدن.‏
‏ حالا این که شما بخواید به موضوع نگاه بکنید و اصولی رو تشخیص بدید اما اصولی که خودشون تشخیص دادن رو اگر زیر پا ‏بذاره دیگه اون باورمند به الله نیست.‏
‏ دیگه الله موضوعیت نداره.‏
‏ در باب خدا هم به همین شکل هست.‏
‏ یعنی در باب کلی خدا هم باید اون المان های اصلی رو رعایت بکنه.‏
‏ اما ریشه و مصدر کلی این خدا برگرفته از کجاست؟
‏ ما در بابش صحبت کردیم و گفتیم، گفتیم که خب قاعدتا انسان ها از همون ابتدا به واسطه نادانی و ناتوانی و ترس هاشون خدا ‏رو شکل دادن.‏
‏ قاعدتا به او بال و پر دادن یه تصویری دادن نسبت به این خدا که حالا بتونن در مواقعی که پر از درد و رنج و ظلمت و بدبختی ‏هستند به او دستاویزی داشته باشند تا از این مشکلات هم این مشکلات را رفع کنند و کنار بگذارند.‏
‏ این قاعدتا آن جرقه ابتدایی وجودیت خدا بوده اما این خدا به اینجا ختم پیدا نکرده.‏
‏ این خدا توسط ادیان شکل و فرم تازه ای به خودش گرفته، به خودش نظمی دیده، یک سیستمی را تشکیل داده.‏
‏ حالا شما مواجه می‌شوید با یک خدای ساختارمند مشخصی که یک تصویر مشخصی هم از خودش می ده.‏
‏ اگر می خواید اون رو بشناسید باید به کتاب هایی که نوشته یا کتابی که نوشته.‏
‏ به عنوان مثال اگر می خواهید با خدای اسلام و الله روبه رو بشید باید قرآن رو مورد مطالعه قرار بدید.‏
‏ حالا این خدا یک خدای نظام‌مندی است، یک نظمی رو پدید آورده، قانون های متفاوتی رو نوشته، طبقاتی رو به وجود آورده ‏برای خودش، برای رسیدن آیین و مثانه و مناسک بی شماری رو هم شکل داده.‏
‏ حالا این خدای خدای نظام مندی شده.‏
‏ پس وقتی ما به مفهوم خدا نزدیک میشیم، قاعدتا کسی که باعث این موضوعی که باعث پیدایش و گسترشش شده قاعدتا ‏ادیان هستن، چیزی فرای ادیان نیستن.‏
‏ ادیان هستن که خدا رو به ما نشون دادن.‏
‏ یعنی ما نمی تونیم خدا رو فارغ از ادیان تصویر بکنیم.‏
‏ خدا گره خورده معناش با معنای ادیان.‏
‏ اصلا این ادیان هستن که به ما خدا رو شناسوندن؟
‏ یعنی شما وقتی با اون تفسیری که در باب خدا در دل هاست روبرو میشید که انسانی ماورای تمام ادیان خدای رو تصویر می ‏کنه.‏
‏ حتی اون شروع ابتداییش هم برگرفته از همون ادیان هست.‏
‏ گاها در دل اون هر نکته ای که مطرح میشه برگرفته از یک بخشی از یک دین خاص هست.‏
‏ به نوعی این ها برمیگزینند قسمت های مورد علاقه خودشون رو در ادیان مختلف اصولا هر خصوصیت خوبی رو بستگی میدن ‏به اون خدای تصویر شده در دلشون.‏
‏ اما ریشه و مصدر فقط و فقط همون خدای ادیان هست.‏
‏ چیزی فرای اون نیست.‏
‏ ما اگر خدا رو میشناسیم به واسطه ادیان هست.‏
‏ برای شناخت این خدا هم باید از طریق همین ادیان پیش بریم.‏
‏ به عنوان مثال در این ویژه برنامه شناخت اسلام که من دارم در باب اسلام صحبت میکنم اونجا مطرح میشه که شما اگر قرار ‏هست در باب اسلام صحبت بکنید و اسلام رو بشناسید نمیتونید از خودتون حرف بزنید.‏
‏ نمیتونید در باب عقاید شخصیتون، چیزهایی که بهتون الهام شده و فکر کردید دربارش صحبت کنید.‏
‏ شما اسلام رو میخواید بشناسید، قرآن وجود داره، پیامبری داره که یک سیره نبوی داره.‏
‏ کتاب های تاریخی بیشماری هم در باب زندگی او وجود داره.‏
‏ میتونید اینها رو مطالعه کنید.‏
‏ میتونید به احادیثی که در باب از زبان خود محمد و یا دیگر بزرگان دین اسلام وجود داره.‏
‏ رجوع کنید این احادیث رو بخونید تا بیشتر و بیشتر اسلام و خدا و الله رو بشناسید.‏
‏ میتونید به کشور های اسلامی، قوانین اسلامی و شرایطی که امروز مسلمون ها در جهان باهاش دست به گریبان هستند رجوع ‏کنید تا اسلام رو بهتر و بهتر بشناسید.‏
‏ اما در مجموع راه هایی برای رسیدن و شناخت به دین خدا.‏
‏ در باب مفهوم خدا هم همین راه رو ما داریم.‏
‏ ما اگر قرار است در باب مفهوم خدا صحبت بکنیم نمی تونیم اتکا بکنیم به خدایانی که در دل انسان ها شکل گرفته اند که ‏گاها با اون معنای مشخص خدا هم در تضاد و تناقض هستند.‏
‏ اصلا تصویری که اونها دارن در باب خدا مطرح میکنن هیچ ارتباط و نزدیکی به خدا نداره.‏
‏ شما گاها دارید در باب خدایی صحبت میکنید که در کشور خودمون در ایران دست به گریبان باهاش هستید.‏
‏ داره بدترین ظلم ها رو در قبال زنان میکنه، در قبال کودکان میکنه، در قبال مردان میکنه، در قبال بی دینان میکنه، در قبال ‏دگراندیشان میکنه.‏
‏ حالا شما با این دست به گریبان هستید، نمی توانید آویزان به فلان تصویر از خدا در دل یک پیرزن بشوید.‏
‏ او یک خدای مهربانی است.‏
‏ خدای شناخته شده همین خدایگانی ست که ما باهاش در ارتباط هستیم.‏
‏ این خدایگان هستند که جهان ما را ساخته اند و جهان ما را به پیش می برند.‏
‏ خدایی که در دل انسان ها شکل می گیرد هیچ نزدیکی و قرابتی با همان معنای ابتدای شکل گرفتن خدا هم ندارد.‏
‏ یعنی خدا قرار بوده که به بندگان خودش کمک بکند.‏
‏ اصلا واژه ی بنده وجود داشته باشد.‏
‏ یعنی خدایی باشد که قدرتمند تر از دیگران باشه.‏
‏ حالا اون اربابی است که شما در برابر او برده هستید.‏
‏ او خدایی است که شما در برابر او بنده هستید.‏
‏ او فرمانده ای است که شما در برابر او فرمانبردار هستید.‏
‏ حالا خدایی که داره توسط یه کسی تسخیر میشه این خدا اصلا فرمان نمیده.‏
‏ اصلا این خدایی که او داره تصویر میکنه.‏
‏ اصلا خدا نیست.‏
‏ در نهایت یکی مثل خودشه.‏
‏ با هم دوستن.‏
‏ مثلا به عنوان مثال.‏
‏ و اینها هیچ نزدیکی با اون معنای مشخص نداره.‏
‏ ما اگر میخوایم در باب خدا صحبت کنیم خدا رو ادیان به ما شناسوندن و برای شناخت این خدا باید هم به دل ادیان بریم ‏کتاب های دینی رو بخونیم.‏
‏ کتاب های آسمانی رو بخونیم، زندگی پیامبران رو بخونیم، تاریخی که وجود داره رو بخونیم و در مجموع نزدیک به اون ‏معنای خدا بشیم.‏
‏ فرای اینکه این ریشه فقط و فقط هم بر میگرده به ادیان ریشه خدا.‏
‏ حالا این خدا باعث چه اتفاقاتی شده؟
‏ نکته ابتدا این هستش که من در این بخش از این ویژه برنامه سعی میکنم خیلی موجز دربارش صحبت کنم اما در باب اتفاقاتی ‏که خدا رقم زده و باعثش شده بیشتر و بیشتر در قسمت های آتی صحبت میکنم.‏
‏ اما اینجا موجز ما میتونیم در باب یک سری از مصادیق، در باب همون مصداق کلی در باب اون معنای کلی.‏
‏ یه اشاره ای بکنیم ما گفتیم خدایی وجود داره که قدرتمند هست پس قاعدتا ضعف ما رو خواهد ساخت.‏
‏ پس قاعدتا ما باید در برابر او ضعیف باشیم.‏
‏ همونجور که در باب قدرت هم گفتیم قدرت به واسطه ضعف ما شکل میگیره.‏
‏ پس حال ما یه خدای قدرتمندی داریم که از ضعف ما به نوعی سیراب میشه.‏
‏ نیازمند ضعف ما هست.‏
‏ پس وجود این خدا ضعف ما رو پدید میاره.‏
‏ توانایی این خدا ناتوانی ما رو پدید میاره.‏
‏ وجود این خدا به واسطه فرامین فرمانبرداری ما رو به وجود میاره.‏
‏ خدا در برابرش بنده وجود داره.‏
‏ ارباب در برابرش برده وجود داره.‏
‏ یعنی ما مواجه میشیم با سیستمی که حالا تعبیر می کنه انسان ها رو به بندگان خدای قدرتمند تر و بزرگ تر از دیگر جانداران.‏
‏ حالا وظیفه ای هست که شما در برابر او کوچک و خرد خورد و حقیر باشید.‏
‏ خدایی که بزرگ است.‏
‏ معنی این بزرگی در کوچکی دیگران هست که به نمایش گذاشته میشه.‏
‏ شما بزرگ از چی هستید؟
‏ بزرگ از دیگران باید باشید.‏
‏ یعنی من تصویر می کنم میگم من خیلی بزرگ هستم.‏
‏ بزرگ نسبت به چی؟
‏ باید موضوعاتی وجود داشته باشه که من نسبت به اون ها بزرگتر باشم.‏
‏ پس حالا ما مواجه میشیم با این سیستمی که تحت عنوان برتر و کهتر می شناسیم.‏
‏ این سیستم باورمند به برتری این سیستمی که ما رو تا این حد فرمانبردار می سازد.‏
‏ برآیندی که وجود این خدا برای انسان ها داشته، فرهنگ و نوعی از فرهنگ و نوعی از زیستن که به ما بردگی و بندگی رو ‏هدیه داده، فرمانبرداری رو هدیه داده، ناتوانی رو هدیه داده.‏
‏ کوچک و حقیر بودن رو هدیه داده.‏
‏ اما کار به همین جا هم ختم نمیشه.‏
‏ شمایی که تحقیر شدید.‏
‏ حالا برای سرپوش گذاشتن بر حقارت خودتون باید دیگرانی رو هم تحقیر بکنید.‏
‏ که به نوعی ساکت بشه این احساس درونی تون.‏
‏ حالا شما تحقیر شدید، باید کسی هم تحقیر بشه که شما آروم بشید.‏
‏ پس حالا ما مواجه میشیم با ساخته شدن این طبقات.‏
‏ تحقیر کردن بزرگ انگاشته شدن همون چیزی که مختص به ایران نیست، مختص به یک کشور خاص نیست.‏
‏ فرهنگ خداوندی است که در سراسر جهان وجود داره.‏
‏ یعنی شما در اروپا هم که باشید باز هم فرهنگ غالب همین فرهنگ خداوندی و باور به خداست.‏
‏ فرهنگی بر پایه بزرگ شمرده شدن، کوچک دانستن دیگران، قدرتمند بودن، فرمان دادن و الی آخر که حالا در باب این ‏برآیند ها چون موضوع اصلی هست قاعدتا در قسمت های آتی بیشتر و بیشتر صحبت میکنیم و بیشتر میشکافم و اون موضوع ‏اصلی که ما باید حواسمون رو معطوف کنیم، وقتی نزدیک به مفهوم خدا میشیم، عینا همین سرانجامی ست که خدا برای ما ‏پدید آورده.‏
‏ دستاوردهایی ست که خدا و نوع وجودیش به ما داده.‏
‏ یعنی این خدا به ما ادیان رو داده، ادیان به ما این دنیای فعلی رو دادن، جهانی که باهاش روبه رو هستیم.‏
‏ کجای جهان در دل کدوم دین ما سراغ داریم زندگی عادی و خوبی برای انسان ها پدید آورده باشه؟
‏ آیا مسیحیت موفق به این زندگی شده؟
‏ ساخت این زندگی شده؟
‏ حتی جایی هم که ما مواجه میشیم با یک دینی که زندگی تقریبا نرمالی رو هم پدید آورده به واسطه این هستش که از اون ‏معانی دینی و مذهبی خودش دور و دورتر شده.‏
‏ از اون معانی خداوندی و اون نگاه الهی خودش دور و دورتر شده چرا که ذات وجودیت این خدا مترادف با دیکتاتوریست.‏
‏ یعنی شما چیزی فراتر از دیکتاتوری نمی‌توانید در دل خدا به وجود بیاورید.‏
‏ یعنی وجود یک قدرت ماورایی که از دیگران بزرگ تر هست یعنی چی؟
‏ اصلا چه چیزی رو پدید میاره؟
‏ شما یک قدرتی رو پدید میارید که این قرار هست فرهنگ زندگی عامه شما بشه.‏
‏ از دل این شما چی دریافت میکنید؟
‏ فرا اینکه باید فرمانبردار باشید.‏
‏ فرا اینکه باید قبول کنید قدرت ماورایی وجود داره.‏
‏ فرا اینکه در برابر اون قدرت ماورایی باید سکوت کنید.‏
‏ و در نهایت این سیستم استبداد زده رو پدید بیارید.‏
‏ قاعدتا در باب اینکه چه اتفاقاتی رقم میزنه هم بیشتر و بیشتر هم میشه در موردش صحبت کرد.‏
‏ اما در باب اون نکته ای که در باب خدای درون دل ها صحبت کردید، در اون باب هم من سعی میکنم خیلی کوتاه صحبت ‏کنم این برنامه زودتر هم جمع بشه.‏
‏ ما گفتیم که ما یک خدای درون دل ها داریم که این خدای درون دل ها گاها هم تصاویر متناقضی به ما میده.‏
‏ این خدای درون دل ها که متناقض هست با اون تعریف مشخص و کلی.‏
‏ نقطه ای ما را به وحشت می اندازد که حالا پا به عرصه ی عموم بگذارد.‏
‏ حالا قرار باشد که تاثیر اجتماعی داشته باشد یعنی همان کاری که ادیان در طول تاریخ انجام دادند.‏
‏ زمانی که این خدای درون دل ها پا به عرصه عمومی بگذارد، ما باید در برابرش تقابل کنیم.‏
‏ باید در برابرش ایستادگی کنیم چرا که دوباره ما را به یک وادی پر از فلاکت خواهد کشاند و دوباره قاعدتا زندگی را به کام ‏ما سخت و سخت تر هم خواهد کرد.‏
‏ نقطه جاییست که باید قرار داده شود که این خدا فرای اینکه خیلی تاثیرات فردی می گذارد، یعنی شما باورمند به خدا در هر ‏شکلی که باشید در دل خودتون تصویری بدید و یکی از اون خداها رو بسازید.‏
‏ قاعدتا شما وارد این فرهنگ فرمانبرداری خواهید شد.‏
‏ وارد این فرهنگ برتری طلبی خواهید شد.‏
‏ پس یک سری عناوین رو به شما به عنوان فردیت خودتون میده که اجتناب ناپذیر هست.‏
‏ اما زمانی که بخواهد پا به عرصه عموم بزاره دوباره همه چیز رو برای ما سخت و سخت تر می‌کند و زمانی هم می‌تواند این ‏کار را بکند که مثال دیگر ادیان پیامبری داشته باشد و ادعای پیامبری بکند و الی آخر ماجرا.‏
‏ که بتواند وارد بشه و اون نقطه ای که وارد بشه دوباره ما مشکلات بزرگتر و عدیده تری هم خواهیم داشت.‏
‏ پس این خدای در درون دلها قاعدتا وجود داره و قاعدتا ما باهاش درگیری داریم اما زمانی که وارد عرصه عمومی بشه تمام این ‏مشکلات برای ما بزرگ و بزرگتر میشه.‏
‏ این خدای درون دل ها برگرفته از همون نگاه دینی است و اون نگاه دینی که در برابر ما وجود داره باید نزدیک به همون ‏خدای درون دل ها باشه.‏
‏ اگر با اون تفاوتی داشته باشه.‏
‏ حالا باید این خدا رو دوباره بازتعریف بکنه.‏
‏ خب قاعدتا باز هم در باب این مسئله می‌شد صحبت کرد.‏
‏ اما من سعی میکنم که این قسمت های به نام جان که به صورت تصویری هم منتشر میشه زمان فشرده تری داشته باشه و به نوعی ‏بیشتر از 30 دقیقه هم نشه.‏
‏ پس سعی میکنیم توی قسمت های آتی باز هم در باب این مساله بیشتر و بیشتر با هم صحبت کنیم.‏
‏ ممنون که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.‏
‏ در پناه آزادی.‏