آغوش گرم مادر
هر روز باید تصویر تازه‌ای ساخت از آغوش گرم مادری که در آغوش ‏گرفته است، از گرمای جانش می‌بخشد به جان کودک دلبندش اما دریغ ‏که تنها این تصویر در ذهن او نقش می‌بندد و در طول تمام این سال‌ها ‏گرد و غبار خاطرات را به خویش نگاه داشته است،
هر بار تصور چهره‌ای از مادر را در نگاه یکی از پرستاران نوانخانه نشانده ‏است، باری فکر می‌کند اگر مادرش امروز در کنارش بود به مثال این زن ‏آرام بود، او را به آرامی صدا می‌کرد برایش شب‌ها از داستان‌های ‏متفاوت نقل می‌کرد و سرآخر او را در آغوش خود می‌خواباند،
گاه تصویر مادرش به مثال زنی پرتوان و سرکش می‌شد که شیطنت‌‌های ‏بسیاری می‌کرد، با او به مجادله می‌نشست، زیبا بود و او را دوست داشت ‏تا ساعت‌ها محو زیبایی مادر شود، او را زیاد در آغوش نمی‌گرفت اما به ‏جایش هر از چند گاهی چیزی می‌گفت تا دنیایش را از نو بسازد،
هر روز تصویر تازه‌ای بر مادر مجسم می‌کرد و این روزگاران تنهایی را ‏با تصویر بخشیدن به مادری در اجسام دیگری طی می‌کرد،
اما کیا عاشق آن تصویر از مادرش بود که مهربان بود، با دستانی گرد و ‏گرم و با صورتی دایره‌ای شکل، وای که چه قد دوست داشت تا سر بر ‏شانه‌های او بگذارد او را در آغوش بگیرد ولی دریغ که سیمای ساخته به ‏ذهنش وجود خارجی نداشت و هیچ یک از کارکنان نوانخانه شبیه به آن ‏تصویر نبودند، پس برای مادر جسم می‌جست به او اجسام اطراف را ‏می‌بخشید، یک روز در جسم بالشت بر تختش بود یک روز پتویی که بر ‏خود می‌کشید، یک روز در جسم عروسکی که در اطرافش بود و هر روز ‏در جسم یکی از این اشکال لانه می‌کرد،
نمی‌توانست سخن بگوید پس کیا به جای مادر صحبت‌ها می‌کرد برایش ‏از روزگاران سخت می‌گفت از دوری و این فراغ، از رسیدن و در ‏دوردست‌ها با هم در کنار هم بودن، زندگی کیا هر روز در گذر این ‏خاطرات می‌گذشت و او را بالغ‌تر از پیش می‌کرد، اما هماره جای خالی ‏مادر مهربان را در جانش بیشتر از گذشته حس می‌کرد، خویش را با ‏تصاویر ساخته بر ذهنش با کلام آمده از دهانش با محبت نهفته در ‏دستانش آرام می‌کرد و می‌خواست با تمام جان حس کند که مادری در ‏کنارش داشته است،
گاه صدای لالاهای شبانه‌ی کیا در سالن تاریک نوانخانه به گوش ‏همگان می‌رسید و هم قطارانش از شنیدن این صدا آرام به خواب می‌رفتند ‏و او در آن صدای مانده در گلوی خویش آوای مادر دور مانده از خود را ‏دوباره باز می‌آفرید و این‌گونه روزها را طی می‌کرد،
روزگار در چرخ بود و کیا هر روز از پیشتر بزرگ‌تر می‌شد، اما فراتر از ‏دیگر هم قطاران او بیشتر جثه‌ی بزرگی به خود می‌گرفت،
هیکلی که او را تا حدی از دیگران مستثنا می‌کرد، حال که سنش به ده ‏سالگی رسیده بود او را خیلی بیشتر از آن سن نشان می‌داد، هر کس ‏حدس و گمانی نسبت به او داشت، گاهی او را تا پانزده ساله هم تخمین ‏می‌زدند و این بزرگ شدن جثه‌اش هر روز ادامه داشت به طوری که ‏القابی از هم قطاران به خود می‌شنید، روزی او را غول بیابان‌ها خطاب ‏می‌کردند، روزی به او هرکول می‌گفتند و روزی او را رستم می‌خواندند،
از شنیدن این القاب خوشش می‌آمد، خود را بزرگ‌تر از دیگران می‌دید ‏و این بزرگی به او غرور و جایگاه بیشتری نسبت به سایرین داده بود، حال ‏دیگر داشت در این نوانخانه به قدرتی بدل می‌شد که دیگران از بودن در ‏کنار او لذت می‌بردند، آرام بود و با کسی کاری نداشت اما وقتی ‏عصبانی می‌شد خیلی‌ها را به ترس وامی‌داشت از این رو بود که خیلی‌ها ‏دوست داشتند با او همراه باشند تا از شر دیگران در امان بمانند،
کیا غول آن نوانخانه سرد شده بود، جان آرامی داشت، بیشتر زمانش را ‏در پشت پنجره‌ها می‌گذراند، به گذر طبیعت چشم می‌دوخت، شاید یکی ‏از تفاوت‌های بارز او با دیگران در ندانستنش بود، با خود بارها دوره ‏می‌کرد که چیزی نمی‌داند و مدام دوست داشت تا بیشتر از پیش بداند، ‏دوست داشت تجربه کند، دوست داشت با جهان پیرامونش درآمیزد و ‏بیشتر از گذشتگان دریابد، هر چه به او می‌گفتند از محالات بود که قبول ‏کند، هیچ چیز را با چشمان بسته نمی‌پذیرفت و این بلا به جانش برای ‏زندگی با دیگران شده بود، هم رنگ نمی‌شد و هر بار با جماعت به ‏جدال برمی‌خاست، سر هر کلاس ساعت‌ها با دبیر به بحث برمی‌خاست ‏تا فلان مطلب را دریابد، جماعت بیشماری از هم قطاران که هر چه ‏می‌شنیدند را می‌پذیرفتند از این اخلاق او خسته می‌شدند او را احمق ‏خطاب می‌کردند، اما در دل می‌گفتند، این از خصلت‌های غول‌ها بوده ‏است و به دل او را می‌ستاییدند،
گذر طبیعت به او هر روز آموزه‌ی تازه‌ای داشت، روزی از غرور آسمان ‏به وجد می‌آمد، روزی از رحمت ابرها، روزی از هم‌بستگی موریان و ‏روزی از وفا و مهر سگ‌ها، هر روز درس تازه‌ای در برابرش بود و ‏دوست داشت تا هر چیز را به متر و معیار خود به آزمون بگذارد تا خطا و ‏ثواب آن را به دست آورد،
این روح پرسش‌گر و شکاک برایش گاه گران تمام می‌شد، آنجا که سر ‏کلاس با دبیری به بحث برمی‌خاست، آن‌قدر او را در سؤال غرق می‌کرد ‏که دبیر رشته‌ی افکار که نه جهان از دستش درمی‌رفت، محکوم به خروج ‏از کلاس می‌شد و حال می‌توانست به کلاس طبیعت بنشیند،
می‌توانست درس‌های تازه‌ای بیاموزد، اما داستان به اینجا ختم نمی‌شد باز ‏خطابه‌ها به رویش باز بود، باری او را به اخراج از کلاس محکوم ‏می‌کردند و روزی به نخوردن غذا، روزی او را از ساعت گردش منع ‏می‌کردند و روزی از ساعات هواخوری‌اش کم می‌شد، اما هیچ‌گاه این ‏تنبیه‌ها از روحیه‌ی پرسش‌گرش نکاست و باز بیشتر از پیش‌ها طالب ‏جستن بود، می‌خواست که بداند اما هر چیز را به منطق خویش واکاود و ‏دوباره از نو بر آن معنا بخشد پس بحث با او کلاف طول درازی می‌شد ‏که پایانی نداشت،
دوستان زیادی نداشت، هر چند بیشمارانی برای دوستی با او از یکدیگر ‏سبقت می‌جستند و این گوی را به دست در کنار غول نوانخانه ‏می‌خواستند تا پادشاهی کنند اما آنگاه که به نزدیک او می‌رسیدند با ‏پرسش‌های بیشمارش روبرو می‌شدند با کنکاش‌های همیشگی‌اش مواجه ‏می‌شدند با ساعت به کلاس طبیعت رفتنش روبرو می‌شدند، کم صحبت ‏کردن‌هایش را می‌دیدند برایشان خسته‌کننده و دلگیر می‌شد این فضای ‏طول و دراز در کسالت، پس دور می‌شدند و آن قدر نزدیک بودند تا از ‏او بهره بجویند،
بهره بسیار بود از غول نوانخانه‌ها، گاهی کسی با دیگری دعوایی داشت و ‏یا حقی از او می‌خواست تا بستاند و یا مورد آزار قرار گرفته بود، پس به ‏سمت کیا می‌آمد و از او طلب مغفرت می‌کرد، کیا باز با چرتکه در ‏دست به گوش می‌نشست و همه را می‌سنجید و آنجا که درمی‌یافت ‏دردی به آنان زده شده است بپا می‌خواست و پیش می‌رفت، غرشی کافی ‏بود تا حق را بازستاند شادمان بازگردد، اما اگر در کفه‌های ترازویش ‏ثابت می‌شد که می‌خواهند از او سودها بجویند، دیگر آنجا غرش و ‏نعره‌هایش به چنگال تیز و بران بدل می‌شد، برمی‌خاست و زمین و زمان را ‏به جنگ می‌کشید، اما نه به بیرون کاری نداشت و به خود در جنگ بود، ‏شاید پس از چنین واقعه‌ای بود که ساعت‌ها به گوشه‌ی پنجره‌ و در ‏تنهایی‌هایش غرق شد و از جای تکان نخورد،
هر روز بیشتر به درون خود لانه می‌کرد و از مورد سوءاستفاده قرار گرفتن ‏درد می‌کشید و به خود می‌رفت،
باز طبیعت داستان تازه‌ای برایش پهن می‌کرد به او می‌گفت و درس‌های ‏تازه‌ای به او می‌آموخت، شاید یک‌بار بچه‌گربه‌ای برایش قصه‌ای طرح ‏می‌کرد و او آرام به چشمان او که برق می‌زدند خیره می‌شد، دوست ‏داشت که او را لمس کند، دوست داشت تا او را به آغوش گیرد و با ‏نوازش بر جانش روح و زندگی‌اش را نوازش دهد، او بر دستانش آرام ‏گرفته بود، دیگر نمی‌شنید و می‌دید، حفاظت مادر را می‌دید، کنترل و ‏مراقبت را می‌دید، می‌دید که چگونه حتی مواظب آن است تا فرزند ‏دلبندش بیشتر از آنچه باید بخورد، نخورد
مدام حواسش به نیمه‌ی جانش بود و نگاه کیا از او دور نمی‌شد به خلوت ‏به او می‌گفت و از نگاه دیگران می‌خواند و مادر را می‌دید که چگونه ‏حافظ جانی است که خود آن را پرورانده است، حال باید او را از گزند ‏دیگری در امان دارد و با همه‌ی توان در برابر هر زشتی از او محافظت ‏کند، دوست داشت برای لحظه‌ای هم که شده جای مادر او را داشته ‏باشد، حافظ باشد و مراقب آن کودک بی‌جان که درس‌ها به او آموخته ‏بود، پس باز به فکر فرو می‌رفت و اگر اینبار دردی به او می‌گفتند بیشتر ‏تلاش می‌کرد تا در برابر ظالمان حافظ مظلوم به خاک مانده باشد
کمی دورتر از او در همین شهر نفرین شده و در هوای همین دیوانگی‌ها ‏علی هر روز بیشتر از پیش جان می‌گرفت و بیشتر به ارج و منزلت ‏می‌رسید حال دیگر عضوی فعال در این نظام حرکتی بود تا بیشتر در برابر ‏تهاجم فکرهای انجاس بایستند، او حال بیشتر از هر بار وظیفه داشت تا ‏این شهر نفرین شده را آرام کند، در برابر احزاب شیطان که خویش ‏نمی‌دانستند به شیطان رجیم منفعت می‌رسانند بایستد و آن جاه و مقام والا ‏را گران بدارد که خون‌های بیشماری برای گران داشتنش به زمین ریخته ‏بود،
حال او را برادر علی خطاب می‌کردند، از گرفتن این لقب به خود می‌بالید ‏و بر خویشتن فخر می‌فروخت،
از خود می‌پرسید: تا چه حد پدر به داشتن چنین پسری به خود خواهد ‏بالید؟
مادر آیا هیبتی فراتر از این برایم تصویر کرده است؟
فاطمه به هیبت پر غرور علی چشم می‌دوخت و از دیدن او آرام و قرار ‏نداشت، می‌دانست که او تا چه حد سرباز بزرگی برای خداوند خواهد ‏شد و خویشتن را وسیله‌ای برای آمدن او می‌دانست، آنگاه که خسته از ‏وظیفه بازمی‌گشت، عطر جانانه‌ی او را می‌ستود، گاه بوی خون می‌آمد، ‏گاه بوی ترکه و باروت، می‌دانست که با چه خدا ناشناسانی در ‏آمیخته‌اند، می‌دانست که چگونه در برابر زشتی‌ها ایستاده بود، می‌دانست ‏که چه از جان گذشتگی‌هایی کرده است،
یک‌بار تصویری در خواب بر او هویدا شد و دانست که چه می‌کند این ‏شیرمردی که او روانه‌ی جهان کرده است،
زنانی را دید که از پیشوانشان مار آویزان است، تمام پیکره موهایشان را ‏مارهای کوچک و بزرگی پوشانده بودند و شراره‌های آتش از دهانشان ‏بیرون می‌آمد، این نیمِ مردان برای از میان برداشتن خلافت خداوندی به ‏جهان آمده بودند،
اینان آمده بودند تا همه را محصور خود کنند، آمده بودند تا جماعت ‏پاک باوران را آغشته به انجاس دارند و می‌آمدند و پیش می‌رفتند همه را ‏در زمین به آتش شراره‌های خود به نگاه و نگاه‌های مارهای بر پیشانی ‏محصور می‌کردند و با قلاده‌هایی به گردن به سوی دوزخ راه می‌بردند، ‏اما هاله‌ی نوارانی از آتش به پیش آمد، آمد تا زمین خداوندی را پاک ‏دارد همه را درید و به جای نشاند، همه را سر برید سرهای افروخته آتش ‏زبان‌ها همه را درید و پیش رفت هیچ باقی نگذاشت و اینبار جماعت ‏خوش دینان پاک نهاد قلاده به گردن به سوی دیگری کشانده شدند ‏اینبار منزلگهشان بهشتی برین بود و چه از این فراتر می‌خواستند،
حال فاطمه قلاده‌ی بر گردن را به دستان قدرتمندی می‌سپرد که آمده بود ‏تا این گله‌ی گمشده را به خانه‌ای امن در بهشت موعود برساند،
در چشمانش آتش بود، شراره‌های آتش را در نگاه‌های آنان می‌دید، ‏صدایی از دوردست به او فرمان می‌داد تا انجام دهد آنچه مولا و سرور به ‏تو امر کرده است،
تمام جانش آتش می‌شد، در برابرش زنی نشسته بود،
خودش هم نمی‌دانست، شاید زن است و شاید دختری کم سن و سال، ‏آتش تمام جانش را فرا گرفته بود نمی‌دانست چه می‌بیند گاه نگاه ‏سوخته‌اش می‌دید که دختری در حال ضجه زدن و فریاد کشیدن است، ‏مدام التماس می‌کند، طلب عفو و بخشش می‌کند و تنها جرمش ذره‌ای ‏موهای بیرون زده‌اش است، اما باز فریادی او را به خود می‌خواند،
می‌دانست درست است که هیچ نمی‌دید اما به او گفته بودند و او ‏می‌دانست هر آنچه باید دانست را که جماعت همه‌چیزدان هر آنچه نیاز ‏بود را به او گفته بودند حجتی فراتر از آنچه باید او می‌دید و می‌شنید،
او هر آنچه نیاز بود را از دیرترها دیده بود، پس چشمانش را بست و ‏آنچه جماعت همه چیزدان گفته بود را به رؤیا و با چشمان بسته دید، دید ‏که این لکاته‌ها چگونه به آتش همه را می‌سوزانند، دید که چگونه به ‏جنازه‌های در آتش مانده از هم قطاران پیشتر او می‌رقصند و آن ‏جنازه‌های مبارک را بی‌عصمت کرده‌اند
همه را دید، آتش در چشمانشان را هم دید، مارهای بر پیشانی و حتی ‏خود شیطان را هم دید که هر روز جماعتی را برای نابودی این طریقت به ‏پیش می‌فرستد همه را دید و دست به فرمان برد، میخ بود و یا شلاق، ‏آتش بود و یا سنگ هر چه که بود را به دست گرفت و پرتاب کرد هر ‏چه زشتی را از وجود خویش انجاس را به طهارت کشاند از خود این ‏جامه‌ی پر درد دور کرد، آنگاه که فرمان را به جان خریده بود، آنجا که ‏برادر بودن خود را به اثبات رسانده بود، آنجا چشمانش را باز کرد، ‏ناله‌های دخترکی را شنید، پیشانی پر خونش را دید جسم‌های سخت بر ‏جانش را دید، همه را دید دیگر نخواست که ببیند، حال باید به جهان ‏آنچه باید بود را می‌دید و آنچه خواست را دید، هر آنچه به او وحی شد، ‏هر آنچه بر او امر شد، پس دیگر لکاتگان را دید،
به جای اشک فریادهای شیطانی شنید به جای خون مایه‌ای از طهارت ‏دید و باز درید، درید و به اشک قانع نشد که باید طاهر می‌کرد این جهان ‏زشتی را
به پشت پنجره چشم دوخته بود و باز همه‌ی جهان را می‌دید از آنچه باید ‏می‌آموخت آموخت و باز چشم دوخت، در این خلوت از هر چه بود در ‏جهان دور و دورتر می‌شد و حال که نجوایی به درونش او را به خود فرا ‏می‌خواند دوست نداشت تا از این آرامش محصور در آن دور شود،
باز او را به خود خواندند، در نزدیکش جماعتی از هم قطاران بودند که ‏می‌خواستند در این جشن باستانی ایرانیان دورتر از این حصار رها باشند، ‏به او گفتند و او نشنید، او این پنجره را دوست داشت، خلوت خویش را ‏می‌ستود، اما آنان به او تجربه‌ای جدید را فرا خواندند، حال کیا بود و ‏احساس تازه‌ای،
می‌خواست تا حس تازه‌ای را تجربه کند، آنجا که صحبت از تجربه‌ی ‏تازه به گوشش می‌رسید دیگر سر از پا نمی‌شناخت، آنجا که عده‌ای ‏برای او از احساس فرار می‌گفتند، از پر کشیدن می‌گفتند، آنجا که از دور ‏شدن از این حصار می‌گفتند، تمام جانش شور و هیجان می‌شد، حال در ‏این سه‌شنبه شب آخر سال در جایی که همه‌ی مردم شهر به جشن و ‏پای‌کوبی رسیده‌اند، چرا ما باید به قلب این حصار محصور بمانیم، چرا ‏باید به این کنج تنهایی بخزیم و آرام از میان آتشی که آتش به ‏زندگی‌مان افکنده است خاکستر شویم،
مدام این‌ها را به دل دوره می‌کرد، فراتر از اینجا را می‌جست، آنجا که به ‏فراتر از اینجا سرک کشیده است، آنجا که چیزی فراتر از این زندان و ‏زندانیان و زندانبانان دیده است،
همین برایش کافی بود که همه‌ی جان پا شود و پا به بال درآید و پرواز ‏کند، دست در دست جماعتی غول نوانخانه هم به بیرون این پرچین‌ها راه ‏برد، در میان جشن‌ها و پای‌کوبی‌های مردم، به دل آنان سفر کرد، حال ‏باید پا را فراتر می‌گذاشت و این احساس رهایی را تجربه می‌کرد،
طبیعت هم هیچ نمی‌گفت، او هم آرام به گوشه‌ای خزیده بود، شاید او ‏هم در این جشن به محافظت از فرزندانش می‌پرداخت این فرزند را از یاد ‏برده بود زیرا فرزند بیشماری در این آتش و جشن امکان سوختن داشتند، ‏پس طبیعت هیچ نگفت و کیا برخاسته و از آنجا دور شد،
به چیزی فراتر از آن نوانخانه‌ی نمور دست یافته بود، حال دیگر ‏بی‌شمارانی می‌دید از آدمیان، به ذهن آنان را کنکاش می‌کرد، هرکدام را ‏مادر یا پدری فرض می‌کرد، کودکان را بیشتر مورد کنکاش داشت، ‏گویی از آنان نیست و آنان را نشناخته است،
حال دیگر پانزده بهار را دیده بود و حال که در میان جمعیت کثیری از ‏هم نوعان نشسته آنان را هیچ نمی‌شناسد، گویی در این سالیان تنها نقابی ‏از آنان را به جان زده است، نزدیک می‌شود به هرکدام از زاویه‌ای ‏نزدیک‌تر می‌نگرد اما باز هم هیچ از آنان درنیافته است و نمی‌داند که جز ‏تشابه در ظاهر دگر چه خصوصیات مشترکی میان آن‌ها است
شاید به دنبال آن پنجره است شاید دلش برای طبیعت تنگ شده است، اما ‏به خود نهیب می‌زند که حال زمان فراغت است، زمان شادی و یکرنگ ‏شدن است، حال باید به مثال این جماعت بیشمار دیگران از این روز ‏فرخنده لذت برد
باید در آنان در آمیزد به آنان و به رنگ آنان در آید، چه شادمان هلهله ‏می‌کشند، به میان آتش می‌روند از آن می‌گذرند و شعرها می‌خوانند، چه ‏رقص‌ها کرده‌اند، خویشتن را در شمایل رقصنده‌ای جا می‌زند و خنده‌ای ‏مضحک بر لبانش نقش می‌بندد، چه قدر برایش این یکرنگ شدن طنز و ‏دور از ذهن است، اما می‌خواهد امروز هم رنگ همگان باشد، می‌خواهد ‏در احساس تازه‌ای که آنان به او شناسانده‌اند سهیم باشد، می‌خواهد با ‏آنان به رقص در آید، با آنکه خویشتنش هم از این تصویر به خنده آمده ‏است
به میان جمع می‌آید، می‌آید تا هم زمان و در کنار آنان به شادی در آید ‏و برای دقایقی از دنیای اندرون خود دور شود،
او شادمان است، خودش هم نمی‌داند اما این احساس تازه او را برای ‏دقایقی از هر چه در دنیایش بود دور کرده، حال هیچ در سر ندارد جز ‏این حد از مضحک بودن بر جان خویش،
با آن هیبت بزرگ و غول‌آسا در میان جماعتی به رقص در آمده و مدام ‏خودش را به این سو و آن سو پرتاب می‌کند، از هیچ قاعده‌ی درستی ‏برای این رقصیدن پیروی نمی‌کند و گاهی تنها هر چه دیگران می‌کنند را ‏تکرار کرده است، گاهی دوست دارد حرکت تازه‌ای به آنان بیاموزد و ‏دوست دارد بیشتر از دیگران بدرخشد، هر چه در توان دارد را به خرج ‏می‌دهد تا بیشتر از دیگران به چشم آید، اما نیازی به تلاش نیست که او از ‏خیلی دورترها هم قابل روئیت است و همه می‌بینند که او چگونه در میان ‏آنان به وجد آمده است
ناگهان سیلی از راه رسیده‌اند، آمده تا این بی‌عفتی را پاک دارند، آمده‌اند ‏جماعت همه چیزدان تا هر چه ناپاکی و زشتی است را طاهر کنند،
کیا هیچ از آنان نمی‌داند، از دنیای آنان هیچ ندیده و این اولین رویارویی ‏او با جهان همه‌چیزدانان است، آمدند جماعتی تا طاهر کنند، شادی ‏کنندگان دور می‌شوند و فرار می‌کند، اما از جماعت نوانخانه که چیز ‏زیادی از آنان نمی‌دانند کسی فرار نکرده و به دور آتش خشک شده بر ‏جای مانده‌اند، تعدادی از آنان به سختی به خود می‌لرزند، یاد روزگاران ‏پیش‌ترها افتاده‌اند، یاد روزگاران کودکی و رقص در آن میان،
هیبت‌ها یک به یک از ماشینی زرهی پیاده می‌شوند،
آنان به میدان جنگ هستند می‌دانند با چه زشت‌رویانی به مقابله در ‏آمده‌اند، می‌دانند اینان چه کرده و دنیا را به کجا خواهد کشاند، از کمی ‏پیشتر همه چیز را به آنان گفته‌اند، گفته‌اند در پشت این رقص‌های کثیف ‏و ناپاک چه بی‌عفتی‌هایی نهفته است، چه زشتی‌ها به بار خواهد آمد، ‏گفته‌اند از روزگاران آخرالزمان به آنان گفته‌اند و می‌دانند خدا چگونه ‏چشم به دنیای آنان و دست و پاهای آنان داده است، حال این لشگر پر ‏دانسته از جماعت همه چیزدان در برابر مشتی بیچاره و مفلس که دین و ‏دنیا فروخته‌اند صف‌آرایی می‌کنند،
آنان به جای خشک مانده و کسی از دل همه‌چیزدانان به صدا می‌آید،
چه می‌کنید، این فسق و فجور برای چه است؟
می‌خواهید عرش خداوندی را به لرزه در آورید
یکی از جمع فاسقان به خنده می‌آید، نمی‌داند اما در میان لرزیدن به ‏یک‌باره خنده‌اش گرفت، شاید ترسیم خدا در حال لرزیدن برایش ‏خنده‌دار بود، شاید فکر کرد خدا هم مثال او در این لحظه به لرز آمده از ‏این روزگار می‌ترسد، شاید تصویر عرش خدا برایش خنده‌دار بود و ‏شاید…‏
اما همین کافی است تا فریاد دوباره‌ای از جماعت همه چیزدان به هوا ‏برخیزد و بگوید
کدامین بی پدر و مادر به جمعتان جرأت کرده تا با خدا در آویزد
حال زمان ایستادن‌ها است، حال زمان باز ایستادن قلب‌ها است، حال همه ‏به جایشان خشک مانده‌اند، صدا از هیچ بیرون نیامده و همه به درون ‏خویش مانده‌اند و حال زمان فریاد و سر کشیدن‌ها است
کیا، غول نوانخانه‌ها سراسیمه فریاد می‌زند، از نداشته‌هایش به خشم آمده ‏یا از رخ نمایانی نداشته‌هایش در برابرش، آن هم از زبان دیگری
هر چه هست سراسیمه به پیش آمده تا حق خویش را باز گیرد، هم ‏قطاران فریادهای او را شنیده‌اند، می‌دانند آنگاه که خشمگین می‌شود ‏چه‌ها می‌تواند بکند و تا کجا پیش می‌رود، پس همه سکوت می‌کنند و ‏در جای خویش آرام می‌لرزند و کیا آمده تا تمام خشم نداشته‌هایش را به ‏جزا پاسخ گوید
جماعت همه‌چیزدان از هیبت او به تنگ آمده او پیش می‌رود و تعدادی از ‏آنان را نقش بر زمین می‌کند، کسی تاب رؤیایی با او را ندارد که از دور ‏مردی با هیبتی نورانی پیش رفته او را سلحشورانِ تصویر کردند، می‌داند ‏در برابر چه خبیثی ایستاده است می‌داند او از سران شیاطین است و چندی ‏بعد حزبی از شیطان به پا خواهد کرد پس او را از پشت به تیغ می‌زند و به ‏زمین می‌افکند او جنازه‌ی غول نوانخانه‌ها را به زمین افکنده و همه فریاد ‏می‌زنند،
برادر علی تو قهرمان راه خدا خواهی بود.‏