در دل شهر است آن مردی که یکدم بیهوا
دوست دارد یار بستاند به خود در پیش راه
قلب او خواهان دارا بودن آری خاندان
همسر و فرزند و آن خانه برای و رویمان
میرود در پیش و در رویش یکی آن مست بود
دید او را و به گفتار و سخن در حرف بود
دخترک در فقر بود و زندگیاش سخت بود
بین این دو فاصله از آتش و تا برف بود
لیک آن مردا بدیدا او و در قلبش شکفت
جان و دل در وصل او حرف و سخنها تازه گفت
باید او را من بجویم من مدد باشم بر او
زندگی در خویش را تانم سپردن دست او
اینچنین گفتا و در پیش و به روی یار بود
زن سخنهایش شنیدا در پی اظهار بود
ما جهان تازهای با هم برای خویش تا
این جهان را شاد در دنیا گذر در پیش راه
در سرآخر وصل باید گشتن و با هم یکی
پشت در پشت هم و هر ساختن از تن یکی
زن که در فقر است و حالا آن نفر آن مرد راه
پیش بگرفت و بر او چیزی ندارد کم فرا
با هما یک تن شدند و اینچنین قصار باز
آن نخستین روزها شادی بود در پیش راه
لیک هر روزی گذر کردا از آن روز فرا
دخترک بیحس و بی احساس شد در پیشراه
گفتاین آن زندگی ناشد که من در خواب دید
شادتر خواهم جهان را این چه سان بدزاد زید
بایدا دنیای ما را شادی و شادان گرفت
باید امروز مرا از روز دیگر جان گرفت
مرد هر روزی به سوی کار و او در بیش بود
لقمه نانی آورد دنیای را از مان گرفت
هر چه دارد در توان دارد به رو در پیش رو
لیک آن زن از تلاش او بدو خردان گرفت
ماههایی از چنین دنیا و از روز نخست
بگذرد تا بر چنین آتش چنان باران گرفت
دردلش دارد یکی طفل و زِ خود در خویش بود
او شنید و فکر بر جان و جهانش جان گرفت
من به فردا مادری خواهم شدا نزدیک بود
این چه تقدیری که بر روی جهانم جان گرفت
با دل از دنیا گریزانم بگو این کار نیست
من چنین دنیا نخواهم سردی از باران گرفت
من نخواهم اینچنین داراییام آن دار رو
من خودم طفلم نخواهم طفل را سامان گرفت
گفت باید راهی از آن دورها و پیش راه
فکر بر سقط جنین بر جان او آسان گرفت
خواست راه آن بگیرد پیش راهد پیش رو
مرد دید آن کاغذی را جان او جانان گرفت
زن به آغوشش کشیده بوسههایی پیش رو
با نوازش جان فرزندش جهانش جان گرفت
گفت دنیایم عوض بادا که دیگر دور نیست
من پدر در پیش و چشمانش همه باران گرفت
بوسههایی بر تن و بر جان آن همسر که راه
آیدا فرزند او پیش و بر آن سوزان گرفت
هر شبانگاهان به ذهنش دید آن تن طفل را
صورت او را به روی خویشتن او جان گرفت
گفت آید در میان و من شوم آسوده راه
روزها و آن زمان را بودنش را خان گرفت
زن که دیدا این همه شور تو را در خویش بود
فکر بر این جام دنیا و از آن هم بیش بود
گفت این تنها مرا بر طفل خود خواهد که زود
این همه بودن زِ ما را آن بهانه پیش بود
هر شب و هر روز فکرش اینچنین بود و بر آن
فکر بر سقط جنین و در گذر او را جهان
داد زد فریاد زد من این نخواهم هیچ خوان
من نخواهم طفلی و سامان ندادم هیچ گان
مرد این را او شنید و میخ بر جایش بماند
این چه گفتاری که بر آن پیش داری هیچ دان
او همه دنیای ما باشد جهان تاج آورد
از همه زشتی براند ما زِ او جان آورد
ساعتی پیکار و در روی هم و از نالهها
او به سقط جان و این تن جان دنیا آورد
از هم و با هم به روی هم به شمشیر است جان
هیچ تن کوتاه ناید جیغ و فریاد آورد
بر سرآخر شرط کردا مرد بر آن یار پیش
گر به جانش لطمهای آورد او خون آورد
آخرش آمد یکی طفلی به رویش پیش راه
آمده دنیا و از بهر نهان جان آورد
بچه را آورد در پیش زنی کز مادری
سینهها پر شیر بر جان همو نان آورد
زن به دور افکنده او را و به دل آن مهر نیست
هیچ خواهد از دل طفلی که ایمان آورد
طفل و فریاد و نگاه از امتناع آن هیچ بود
بهر آغوشش نتاند او به دنیا آورد
مرد دیدا روز اول طفل را در پیش رو
چشمها غمناک و از دیدار باران آورد
او به آغوشش کشید و طفل را مستانه گفت
تو همه دنیای من باشی جهان جان آورد
او به دوشش دارد و در پیشگامان راه رفت
هر نفس را میتراود نام جانان آورد
کودک از مهر تو مادر دور گشتا دور بود
از نگاهش هیچ ناید جز که نالان آورد
جیغ میزد نالهها سر داد و مادر هیچ بود
او چنین بیاعتنا بر طفل و بر خان آورد
مرد دیدا این همه زشتی برای چیست راه
این چه مادر این چه همسر دارد او این دست خواه
با خبر گشتا که دل در راه او در کار نیست
او به دیگر داده دل را و برایش عار نیست
جان او را خشم آمد آه و فریادی کشید
در پی کشتار آن دو آمد و جز راه نیست
بایدا سر از تنش اینسان جدا کردن همو
بایدا خاری بکشتا غیرتم را تاب نیست
گفت و در راه و بدینسان فکر را او جان کند
نغمهای از کودکا آمد و او حیران کند
دید آن طفلی که تنها گوشهای ماند است جاه
بعد او هیچی ندارد در جهانش هیچگاه
گفت آن نجوا درونش اینچنین آن کار نیست
او تو را از دست داده بر تو کن این عار نیست
گفت ای زن از جهان من برو ای هرزه رو
ما به تو کاری نباشد گمشو بر آن پست رو
داد او را دست آن کاغذ که در آن بیش بود
از طلاق و فحش و نفرینی که در آن بیش بود
او دو تن از هم جدا و طفل در راه پدر
مادری کز مادری خود هم به جانش سیر بود
طفل را در پیش دارد گفت بر او قصهها
این جهان من به تو زیبای باشد شیر ماه
مرد تنها در پی کار است و در هر خلوتی
یاد آن زن آید و آن زشتی و آن دیو شاه
در دل کار است و دنیا در جمالش پیشگاه
قلب میگیرد زمین میافتد از این درد راه
تاب والا آمدن از او نبودش فکر یار
طفل من کودک چه آید بر سرت در این سرا
قلب دیگر ایستاده چشم را او بست زود
مُرد اینان مرگ آمد مَرد را برد است زود
برده آن را سوی مادر مادرش شاهی کند
از تو دارایی این کودک چنان شادی کند
پس زند او و بر رویش نگاهی هیچ بود
در پی آغوش مردی هرزگی را دیر بود
داد زد فریاد زد من این نخواهم بردنش
هرزه مردی در پی فکری و او تدبیر بود
گفت او باید سپردن در پی آن خانهها
ایل و ایتامی که در آن منزلی دارد به راه
زن به خوشحالی و گفتا بایدا این کار زود
لحظهای را تاب دیدن او نباشد بُرد زود
بر سر آن خانه بگذارد نفس جان پدر
لرزههای گور و تاب بودنا او نیست بر
طفل آمین در دل آن سخت راه و سخت جاه
باید او را رشد دارد در دل این سخت راه
نه به خود مادر بدیدا نارد او هیچی پدر
در به در در دار این دنیای زشتی هیچ بر
هیچ از دنیای زشتی بر دلش آن کوه نیست
کاه سازد از همه کوهی که در آن دور زیست
بر خودش او کشت مادر بر دلش او شد پدر
خود به سختی داشتن او سنگ شد با بال و پر
قد کشیدا در فرا ذهنش رها و یار بود
خویشتن والا کشیده آن ندای تار بود
هیچ وقتا از چنین کمبود خود چیزی نگفت
از دل این ناشتن او بر فراز قله بود
پیش رفت و پیشگامان بر جهان خویش تا
هر که او را بیندا الگو به رویش تازه بود
آدم خوبی بُد و والا و آمین راه بود
هر تنی بودن کنارش را به شاهی جاه بود
زن گرفت و خانهای آورد او در پیشگاه
خاندان شاد و سرمستی بیاورد است جاه
با هم و شاداب آن دو زندگی را طول کرد
آن همه زشتی زِ خود جام جهانا دور کرد
هیچ در دنیا ندارد کم ندارد هیچ خواست
همسر و فرزند و آمین هر سه در رؤیای بال
بر دلا رؤیای آن روزی دگر آن خواب نیست
واقع گشتا هر چه رؤیا بود بر دنیای زیست
دور دارد آن همه زشتی و از این خاندان
او همه جانش به حفظ خانه باشد جاودان
آن صدا از دور آمد پشت در آن پیرزن
گفت فرزندم مرا بخشی زِ من دور است غم
نالههایش یک به یک در داد و آن فریاد بود
خبط کردم جان من دنیا من را نای نود
رنج دیده بهت کرد و بر سر جا میخ ماند
در برابر چشمهایش میگذر از دیرها
آنهمهروزی که کس در پیش و در رویش نبود
مادری جانی نوازش هیچ در دنیای نود
آن همه روزی که از عمق دلش فریاد کرد
مادرم دستان تو خواهم چرا انکار کرد
جای آن بوسه به رویش هیچ در جان یار نیست
آب را در کام داد و پلک را فریاد کرد
زن به چشمانش نگاه و نالهای در پیش گفت
من به خود داری تو فرزندم که جانم نیش خفت
سر به پایین دارد آمین و نگاهش کرد دور
گفت آری لیک آمین نام دارم هیچ گو