اوضاع مملکت نا به سامان بود، پول در جامعه وجود نداشت کار و ‏زراعت کم‌جان‌تر و بی‌رونق شده و قدرت صادرات و بدست آوردن ‏ثروت را مردم ندارند و فقری که در جای جای زندگی همگان به ‏چشم می‌خورد، دنیای پرهیزگاران و صحابه‌ی درجه اول خوب بود ‏اما مردم عامی در فقر غوطه می‌خوردند و شرایط خوبی نداشتند.‏
پس از روی کار آمدن پسرک دیگر شغلی به وجود نمی‌آمد و کاری ‏در کشور انجام نمی‌شد، بیشتر زمان انسان‌ها در حال عبادت و برپایی ‏فرامین خدا می‌گذشت همچنین برای خرج و مخارج دولت و زندگیِ ‏شخصیِ پسرک و حواریون هم پول نیاز بود از این رو مبلغی را از ‏سوی مردم سال به سال به پسرک و اصحاب می‌پرداختند که همین ‏باعث شد تا مردم بیشتر از پیش احساس بدبختی و گرسنگی کنند، ‏همه و همه‌ی این‌ها دست به دست هم داد تا پسرک بر آن شود راه ‏حل جدیدی بجوید و جامعه را از این فقر و تنگدستی نجات دهد
ساعت‌ها به خلوت می‌رفت، عرق می‌ریخت و تشنج می‌کرد، با خدا ‏هم‌کلام می‌شد و سرآخر خدا هم پیشنهادی که چندی پیش یکی از ‏حواریون به پسرک داده بود را پذیرفت،
فرمان جدید خدا و فرزندش این‌گونه بود:‏
از این پس گروه‌هایی از پرهیزگاران به دور هم جمع می‌شوند، ‏افرادی جنگ‌آور و کارآزموده بیرون از شهر جایی که تاجران باقیِ ‏کشورها از آن مسیر حرکت می‌کنند و بارهای تجاری‌شان را به سوی ‏دیگر شهرها و کشورها می‌برند می‌ایستند و به آن‌ها حمله خواهند ‏کرد و در این نبرد و رؤیایی خداوند با شما خواهد بود تا مال و ثروت ‏مشکوک آنان را غصب کنید و آن را برای پرهیزگاران فدیه آورید
کشور پسرک میان چندین شهر و دیار دیگر واقع شده بود و همیشه ‏کاروان‌های تجاری برای عبور باید از بخشی میان این کشور رد ‏می‌شدند و این‌گونه بود که فرمان پیش آمد و پرهیزگاران بر پیشه‌ی ‏جدید خود مصمم شدند تا در این غزوه‌ها مال و مکنتی از کفار به ‏یغما ببرند و شرایط زندگی همه را بهتر کنند،
خود پسرک هم در این غزوه‌ها شرکت می‌کرد، البته نه در همه‌ی ‏آن‌ها، اگر خودش بود، فرماندهی این غزوه‌ها را به عهده می‌گرفت و ‏اگر نبود یکی از صحابه فرماندار و جانشین او می‌شد، این‌گونه بود که ‏این غزوه‌ها آغاز شد، پرهیزگاران در گوشه‌ای پشت تپه‌ها و کوه‌ها ‏در کمین می‌نشستند وقتی کاروان تجار به میان می‌آمدند از دل تپه‌ها ‏بیرون و با سلاح در برابرشان صف‌آرایی می‌کردند
آن‌ها هم که به همراه افراد جنگجویی نداشتند از ترس اموال را به ‏آنان می‌بخشیدند و برخی که مقاومت می‌کردند بیشتر به کام مرگ ‏می‌رفتند،
غزوه‌های سختی بین پرهیزگاران و کاروان‌های تجار کافر شکل ‏گرفت، خون‌های بسیاری به زمین ریخت، تعداد بیشماری کشته ‏شدند، حتی بعضی از کاروان‌ها، زن و بچه به همراه داشتند که یا در ‏میان غزوه می‌مردند یا به عنوان غنیمت به شهر آورده می‌شدند و به ‏دستور پسرک به فروش گذاشته تا بردگان و کنیزان صالحی آرام ‏آرام راه تسلیم شدن در برابر خدا را از مؤمنان بیاموزند
بسیاری از زنان را خود پسرک صاحب می‌شد و در امان خود ‏می‌داشت و برخی اوقات روح مهربان و پر رحمتش به آنان زندگیِ ‏آزاد می‌بخشید
مقرر شده بود تا اموال به غنیمت گرفته شده میان مؤمنان به عنوان سهم ‏پرهیزگاری بین همگان تقسیم شود، بخشی از آن مستقیماً به عنوان ‏سهم خدا و فرزندش در اختیار پسرک قرار می‌گرفت بخشی به ‏جنگجویان داده می‌شد و باقیِ اموال در میان پرهیزگاران تقسیم می‌شد ‏و همه‌ی این‌ها باعث شد تا ثروتی به سوی سرزمین خدا روان شود
آدمیان از آن شرایط دیرباز بیرون آیند و فرزند خدا اموال بیشتری ‏بدست آورد، این کار اصلیِ پرهیزگاران شده بود
ساعت‌ها در انتظار کاروان تجار در پشت تپه‌ها می‌نشستند و به آن‌ها ‏حمله می‌کردند و پول‌های هنگفتی برای سرور و پرهیزگاران بدست ‏می‌آوردند، سهم آن‌هایی که در این غزوه‌ها شرکت می‌کردند و ‏فرزند خدا بیشتر بود و ما بقی را میان دیگر پرهیزگاران تقسیم ‏می‌کردند و همین باعث شد تا ذره‌ای انسان‌ها از زیر بار فقر بیرون ‏بیایند
این جنگ‌های کوچک و به غارت بردن اموال دیگران پسرک و ‏حواریونش را جریح‌تر کرده بود، هرچند همسایگان، شهرها و ‏کشورهای اطراف هم از دیدن و شنیدن این اخبار سخت عصبانی شده ‏اما پسرک و خداوند پیش‌دستی کردند
چندی از این غزوه‌ها نگذشته بود که خداوند فرمان داد:‏
باید دین و شریعت من در جهان نشر پیدا کند و امروز وظیفه‌ی شما ‏مؤمنان این است تا قدرتمندانه و پیروزمندانه به جهاد بروید، به ‏شهرهای اطراف حمله کنید، آنجا را تصرف کنید و آن‌ها را به این ‏شریعت خداوندی دعوت کنید.‏
حالا که چندی از این در کنار هم بودن‌ها می‌گذشت، پرهیزگاران ‏جنگ‌های اولیه با مشرکان را انجام داده بر آن پیروز و چندی بود که ‏در غزوه‌ها به آسانی اموال کافران را تصاحب می‌کردند،
با این فرمان جان تازه‌ای گرفته و با شور و حرارت بسیار فرمان خدا و ‏فرزندش را اطاعت و اجابت کردند،
سرورشان به آن‌ها وعده‌های بسیار می‌داد می‌گفت که خدا این‌گونه ‏فرموده و هر روز این‌ها را تکرار می‌کرد
باید در راه خدا جهاد کنید، آگاه باشید که شما به جنگ با کفار ‏برای اشاعه‌ی دین و شریعت خدا به پیش خواهید رفت و در این ‏جنگ پیروز خواهید شد، صاحب ثروت، آوازه و جایگاهی والا و ‏صاحب زنان بیشمار می‌شوید، بردگان و کنیزان تازه‌ای اختیار خواهید ‏کرد، از هیچ نهراسید که اگر در این جنگ‌ها کشته شوید
شما شهید راه خدا خواهید بود و جایگاهتان بهشت برین است و بدانید ‏که این جهاد در راه خدا است و این جنگ شکست نخواهد داشت، ‏پس برای این راه پر فیض آماده شوید
این‌ها طبل و صور آغاز جنگ‌های پرهیزگاران بود، در وجودشان ‏شوری به پا شد، مصمم‌تر از همیشه آماده‌ی نبرد با کفار بودند، ‏می‌دانستند فرجام این جنگ‌ها پیروزی است بالأخص که این جنگ ‏با شهرهای کوچک اطراف سراسر پیروزی بود
آن‌ها قدرت چندانی نداشتند و از این حمله‌ها مطلع نبودند، حیرت‌زده ‏در برابر مؤمنان بی‌رمق به دفاع برخاستند، اما ارتش تا دندان مسلح ‏خدا آن قدر قدرتمند بود که همه‌ی انسان‌های آن شهر را قلع و قمع ‏کند و در این جنگ خونین هزاران کشته و مجروح بدهند،
شهر ویران شد، خانه‌ها به آتش کشیده شدند، آدمیان بیشماری جان ‏دادند، هر کس مجروح بر زمین بود از سوی پرهیزگاران سر بریده ‏شد تا نیرویی از کفار باقی نماند و بخواهد چندی بعد در برابر ‏پرهیزگاران برای انتقام صف‌آرایی کند.‏
اموال بسیاری در خزانه‌ی قصر نهفته بود، پادشاه را کشتند اموال را ‏غصب و زنان بسیاری را به تاراج بردند و پسرک با فراغ بال سهم ‏پرهیزگاران را تقسیم کرد، دوست نداشت حتی کوچک‌ترین سهمی ‏کم و یا زیاد شود و هماره جانب عدالت را پیش می‌گرفت
پسرک میان زنان اسیر شده که شیون می‌کردند و بر سر و روی خود ‏می‌زدند قدم می‌زد، با دقت آن‌ها را نظاره می‌کرد و هرکدام که ‏احساسی را در وجودش زنده می‌کرد و ضربان قلبش را بیشتر کرده ‏بود با خود می‌برد و باقیِ آن‌ها را در میدان شهر فروخته و یا در اختیار ‏دیگر جنگجویان و صحابه قرار می‌داد
حالا دیگر آن‌ها جنگ را بسیار خوب آموخته بودند و از این راه ‏ثروت بسیاری به شهر سرازیر می‌شد و انسان‌ها و مؤمنان راحت‌تر ‏زندگی می‌کردند،
این جنگ‌ها زیاد بود و اتفاقات بیشماری در آن‌ها افتاد از مرگ و قتل ‏و کشتارهای فراوان تا کشتن دسته جمعی اسیران و قتلگاه‌های ‏وحشتناکی که در گوشه و کنار شهرها به وجود آمد، برخی از این ‏شهرها تسلیم می‌شدند، باید به پرهیزگاران باج و خراج می‌دادند تا ‏زنده بمانند و این هم درآمد تازه‌ای برای مؤمنان بود
اگر از دادن باج و خراج امتناع می‌کردند، سرنوشت سخت و خونینی ‏در انتظارشان بود، وقتی یکی از صحابه‌ی پسرک برای گرفتن این ‏خراج‌ها رفت با مخالفت آنان روبرو شد، شهر را به خاک و خون ‏کشید، سر همه را از تن برید، همه را از زیر تیغ گذراند، اما نه مبارزان ‏و جنگجویان رو در روی خود که کودکان و زنان پیران و از کار ‏افتادگان و هر کس که در شهر زندگی می‌کرد همه و همه را از زیر ‏تیغ گذراند و دریایی از خون به پا کرد
وقتی خبر به گوش پسرک رسید چیزی نگفت، کاری نکرد، عزل ‏نکرد فقط می‌گویند از کار او تبری جست و به درگاه خدا ساعتی ‏اشک ریخت، برخی گفته‌اند خدا هم اشک ریخت و با هم چند ‏صباحی مرثیه خواندند و ناله‌ها سر دادند و چندی بعد باز هم سردار ‏دلیر پسرک پر قدرت رفت تا همگان را به راه خدا تسلیم کند
بار دیگری، یکی از یاران پسرک در راه فتح کشوری، به واسطه‌ی ‏دفاع و مبارزه‌ی سخت آن مردم و کشور مذکور به مکافات افتاد
جنگ لشگریان خدا به درازا کشید و فرماندار و صحابه‌ی پسرک ‏عصبانی و کلافه با خدا عهد کرد که وقتی آن شهر را در اختیار ‏بگیرد با خون جاری از سرهای بریده‌ی آدمیان آسیابی را به کار ‏خواهد انداخت و نان تازه‌ای از میان آن خواهد خورد
همین‌گونه هم شد، خون آدمیان بیشماری به زمین ریخت و ‏پرهیزگاران از خون و جان آن‌ها تناول کردند برخی گفتند خدا هم ‏در آن عیش بود و از طعم نان خوشش آمد و برخی گفته‌اند پسرک ‏هیچ‌گاه لب به آن نان نزد و با خدا باز هم ساعت‌ها گریه کرد و ‏برخی و هزاری که می‌دانند پسرکی نبود و فکرهایش جهان را به ‏آسیابی از خون برای خوردن نان از جان همه‌ی جانداران آماده ‏ساخت و سرآخر چه نان شیرین و خونینی به کام همگان برد.‏
در یکی از جنگ‌هایی که خود پسرک هم در آن شرکت کرد، به ‏یکی از شهرهای متمول و ثروتمند اطراف حمله بردند از دیربازی به ‏دنبال گنجی نهفته از مردمان شهر بودند و سرآخر به شخصی که از ‏آن مطلع بود رسیدند، نقل است پسرک دیوانه‌وار او را شکنجه کرد تا ‏جای گنج را به دست آورد و برخی که گفتند در آن موقع پسرکی ‏نبود و خدا سال‌ها داشت اشک می‌ریخت و پسرک در دوردست‌ها ‏نزد پدرش او را دلداری می‌داد و با هم باز مرثیه‌ها خواندند و اشک‌ها ‏ریختند،
نقل‌های بسیاری بود در باب هر داستان هزاری داستان بیرون می‌آمد
در این جنگ‌ها اتفاقات وحشتناک بیشماری افتاد و خون‌های بسیاری ‏به زمین ریخت و پسرک و پرهیزگاران ثروت هنگفت برای خود و ‏خدا بر هم زدند و هر روز ثروتمندتر شدند
پسرک دیگر حرم‌سرای بزرگی داشت، زنان بیشمار از کنیزان و ‏زندانیان و اسیران در اختیار او بودند، زندگیِ مرفهی که تنها پادشاهان ‏در جهان به آن دست‌ یافته‌اند، سرور بیشتر به خود می‌بالید، بر جهان ‏فخر می‌فروخت که چنین انسانی به جهان پای گذاشته است
با تمام وجود ایمان داشت که فرزند خدا است و هیچ ارتباطی با ‏انسان‌های دیگر ندارد، شاید لحظه‌ای هم به تردیدهای خود فکر ‏نکرد، امروز تمام وجودش ایمان بود،
ایمان به یگانگی خدا و شریعتی که او بنا نهاده بود،
حال به میان شهر که می‌آمد همه و همه او را تمجید می‌کردند، در ‏برابرش به خاک می‌افتادند و بزرگیِ او و پروردگار جهانیان را ‏ستایش می‌کردند،
سالیانی از آن انقلاب دیرباز گذشته بود، قدرت چند سالی بود که در ‏اختیار شاه گدایان و حواریونش در آمده بود و قوانین خدا در آن ‏جاری و ساری بود و آن‌ها یکه‌تاز این اریکه‌ی قدرت بودند
دیگر زمان آن رسیده بود که به مناسک و آیین‌های خداوندی هم ‏بیشتر روی آورند، هرچند در تمام مدت همیشه برگزار می‌شد اما ‏شاید در دوران غزوه‌ها و جنگ‌ها کمتر شده بود و حال پسرک به ‏فکر پر رنگ‌تر کردن آن‌ها بود،
به میان مردم می‌رفت، موعظه می‌کرد، بازهم مثال خیلی دورترها، ‏آدمیان را به راه خداوند دعوت می‌کرد، از جزا و گناه می‌گفت، از ‏قیامت می‌گفت و هشدار می‌داد، به آن‌ها یادآور می‌شد که در این ‏جهان اندوخته‌ی نیک برای خویش گرد آورند
از بهشت برین و لذاتش سخن می‌گفت و در این قصه‌ها آن‌ها را ‏مجاب بر این می‌ساخت تا در جهان کردار نیک انجام دهند، خدا را ‏پرستش کنند و فرامین او را عملی سازند و به جایگاه بهشت والای ‏دست یابند،
از قیامتی می‌گفت که روزی خدا به این جهان پای خواهد گذاشت، ‏زمین و زمان را نابود خواهد ساخت و جهنمی برای مشرکان و کافران ‏مخالفان و منتقدان برپا خواهد شد،
گناه نکنید که فرجامش بسیار سخت و ترسناک است، بترسید از ‏آتش داغ، بترسید از خونابه و چرکاب و آب مذاب، بترسید از ‏زنجیرهای داغ بر تن، بترسید از میله‌های خونین قرمز رنگ و بترسید ‏از گرمای سوزان
بترسید از روزی که زنان از پستان‌ها و مردان از بیضه‌ی خود آویزان ‏خواهند شد،
پسرک ساعت‌های بسیار آدمیان را موعظه می‌کرد و به آن‌ها گوشزد ‏می‌شد تا حتی لحظه‌ای از یاد خدا غافل نشوند، تمام مناسک مرسوم ‏در این شریعت را در کنار آدمیان به جای می‌آورد و در پیشبرد آن‌ها ‏مصمم بود،
هر از چند گاهی غزوه و یا جنگی صورت می‌گرفت، اموال تازه‌ای به ‏شهر اضافه می‌شد و در بیشتر این روزها پسرک و پرهیزگاران برای ‏رضای خدا قربانی به درگاهش می‌بردند و خدای در کالبد پسرک و ‏کمی دورتر بر آسمان‌ها لبخند می‌زد و این سرمستی یعنی قدرتی ‏بیکران که دیگر مالکش خداوند و شاید پسرک، اما نمودش حتماً ‏سرور در این جهان بود.‏
و خدایی که از آسمان بر زمین و از زمین بر آسمان بارها و بارها پر ‏می‌کشید و سقوط می‌کرد.‏