باید کمی آرام باشی، باید ذره‌ای قوت به دهان بگذاری، تو برای زندگی ‏نیاز به خوردن و آشامیدن داری
در آغوشی سرد مدام خود را به این سو و آن سو می‌کشاند گویی دوست ‏ندارد به هیچ عنوان در این آغوش آرام گیرد دوست داشت تا یاغی و ‏سرکش به پیش رود در بند نماند و در احساس رهایی غوطه بخورد،
اما دریغ از این آغوش که او را در بر گرفته بود، تاب فریاد را هم از او ‏می‌ربود، زن با تمام تلاش سعی در آرام کردن او داشت لیکن توان این ‏آرامش بخشیدن را در خود نمی‌دید و کیا مدام خویشتن را از این آغوش ‏به کناری پس می‌زد، هنوز آن قدری کوچک بود که توان رویارویی با ‏هیچ مخاطره‌ای در جهان را نداشته باشد، لیکن با همان بی‌توانی، عجز و ‏نیاز سرکش در پی دوری جستن از این آغوش و این حصر راه و طریقتی ‏می‌جست
در این خانه‌ی سرد و بی روح مثال خویشتن را زیاد می‌دید و همه در ‏نقطه‌ای به هم وصل می‌شدند و با هم درد مشترکی را تجربه می‌کردند،
آن‌ها هیچ‌کدام پدر و مادری نداشتند، همه‌شان محکوم به زندگی در این ‏نوانخانه و دور از والدین بودند، کسی برای آمدن آن‌ها به دنیا انتظاری ‏نکشیده بود و کسی از آمدن آن‌ها به دنیا خوشحال نشده بود، اما کسی از ‏واقع دنیای آنان با خبر نبود،
شاید همین کیا پدر و مادری داشت آزاده که در راه احقاق خون بسیاری ‏در دادگاهی به فرمان مردی با دین که هماره در پی طریقت خداوندی و ‏طهارت آدمیان بود از جهان پاک شدند، شاید آنان دردهایی به جهان ‏زده بودند و خویشتن پر درد در گوشه‌ای جان دادند، شاید از فرط فقر ‏دیگر نتوانسته کودک دلبند را در آغوش بگیرند و شاید این کیا حاصل ‏لذت‌جویی مرد و زنی بدکاره بود، هر چه بود و نبود هیچ کس از داستان ‏نهفته در آمدن آنان هیچ خبری نداشت و کسی دوست نداشت این داستان ‏را دوره کند اما حال آنان در نقطه‌ای همراه یکدیگر بودند در درد تنهایی
همه‌شان تنها بودند، همه بی کس در این خانه سرد و بی روح در این شهر ‏نفرین شده اسیر شده و حال باید به حصر آغوش‌هایی در آیند که از سر ‏اجبار به تیمار آنان در آمده بودند، باز هم هیچ ندانسته و در این دنیای ‏ندانسته‌ها ساعت‌ها گفتند و بافتند که در پس این آغوش‌های حصرطلب ‏قلب‌های رئوف نهفته بود و هر چه که بود انسان دید و خواست که تنها ‏خویشتن قضاوت کند که این موجود خاکی تشنه به قضاوت دیگران بود ‏از این قضاوت غذای روح را تأمین می‌کرد و سرخوش جان برای ادامه‌ی ‏حیات می‌گرفت،
کیا در آغوشی به حصر آمده می‌خواست آزادی بجوید و از این درد و ‏رنج رهایی یابد حال باید یک‌صدا فریاد بزند، اشک بریزد، ناله سر دهد ‏و با همه‌ی تاوان راه طریقتی برای رهایی از این زندان بجوید، با همه‌ی ‏نیاز تقلا می‌کرد و هر بار این تقلا به نیازی دیگر تعبیر می‌شد،
شاید او نیازمند غذا است، کجاست آن سینه‌های پر مهر مادر که او آن را ‏به دهان بگیرد و از شیره‌ی جان مادر بنوشد،
آن مادر لایق داشتنش نبود و در سیره‌ی جانش چیزی از مهر نهفته نیست
و باز هم همان قضاوت و همان طهارت دیرترها و این آدمیان‌اند که همه ‏چیز را می‌دانند، اما حال دیگر کیا آرام است می‌بیند همچون خود ‏بسیارند، آنان نیز به مانند او از مهر مادر ننوشیده‌اند و کمی دورتر در ‏هوای این شهر نفرین شده علی در آغوش فاطمه آرام گرفته و ساعت‌ها از ‏عصاره‌ی مهر مادری نوشیده است و سال‌ها است که به خواب رفته، چند ‏سالی بزرگ‌تر شده و بیشتر از پیش قدرت به خویشتن دیده است از شر ‏این نیازها و ضعف‌ها خلاص شده است، حال شاید بتواند چند گامی راه ‏بردارد، صحبت کند و چندی دیگر استدلال کند و به این جمع طول و ‏دراز آدمیان در آید که به سادگی قضاوت می‌کنند و قضاوت شده‌اند، اما ‏او که فرزند غسل‌دهنده است، او می‌تواند طهارت را به جمع انسان‌ها ‏بازگردارند و کمی دورتر در آینه‌ای بزرگ پسری ایستاده که از تمام ‏بدنش خون به زمین می‌ریزد، پشتش را دریده‌اند و قلبش را به دستش ‏داده‌اند از آینه به این دو کودک چشم دوخته و حال پاک و طاهر با ‏دستی آلوده به انجاس زمین و زمینیان را می‌نگرد و به حال همه‌شان غبطه ‏می‌خورد و زمینیانی که پس از سال‌ها قضاوت و طهارت از دیدن جایگاه ‏ابدی و جاودانه‌ی او غبطه می‌خوردند و این حس حسادت همه‌ی ‏دروازه‌ها را درنوردیده است و به پیش رفته
چند فرزند را به این نوانخانه جان داده‌اند، روزی شاید کسی برای ‏داشتنشان خون گریسته است و حال در این خون جمع شده از سالیان ‏طهارت آدمی همه را غسل داده به حال خویش رها کرده‌اند هر چه در ‏گذشته‌ی آنان بوده حال همه‌ی قضاوت‌گران می‌دانند که کسی برای ‏آمدن آنان انتظار نکشیده و از دیدنشان شادمان نشده است،
فریاد وا مصیبتا به آسمان می‌رود و کیا را در پتویی پیچانده‌اند به درب ‏همین خانه‌ی متروک او را رها کرده‌اند، باز هم از جماعت همه چیزدان ‏کسی به فریاد آمده که آنان شرافت به خرج داده که از مرگ او ‏جلوگیری کرده‌اند چه بسیار که این بیچارگان را به سطل‌های پر از ‏انجاس رها کرده تا تلف شوند، هر چه که بوده و نبوده امروز همه‌ی آنان ‏اینجا هستند و چه بسیار از آنان که در کنار پسرک در آینه با تنی خونین ‏پر از انجاس پاک و طاهر در آسمان‌ها روزی می‌خورند و در جاودانگی ‏روز می‌گذرانند،
کیا مدام فریاد می‌زد، تقلا می‌کرد شاید این فریادهای سرکش برای ‏آغوش مادری بود که او را در خویشتن بفشرد و محصور کند، شاید دلش ‏هوای پر جستن و به فراتر رفتن داشت، شاید پدری می‌خواست که از ‏گرمای تنش به او هدیه بخشد و شاید از این‌ها فراتر کسی می‌خواست تا ‏او را غسل دهد و طاهر کند، حال تنها فریاد می‌زد، عصیان می‌کرد و ‏چیزی فراتر از این دنیا و داشته‌های پیرامون خویش می‌خواست،
سنگینی دیوارهای سرد و تیره را به جان لمس می‌کرد و هر ثانیه دیوارها ‏به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند، می‌خواستند او را در خویش فرو دهند ‏و ببلعند، شاید آنان از واقع دنیای او با خبر بودند و کیا می‌خواست تا به ‏دنیای آنان برای چند صباحی سرک بکشد،
علی کمی بزرگ‌تر شده بود و کیا هنوز در عالم دورترها سیر می‌کرد ‏هنوز بی‌دفاع و قدرت در این نیاز و تنهایی جان می‌گرفت تا جایگاهی ‏بیشتر از آنچه هست را کسب کند، شاید روزی بتواند از خویشتن دفاع ‏کند شاید در دورترها از دیگران هم محافظت کند اما حال بیشتر از هر ‏کس نیاز به مراقبت و محافظت داشت و این خانه‌ی سرد محافظت گاه ‏این روزهایش بود، علی در آغوش مادر گرم می‌شد گاه سیر می‌شد گاه ‏اشباع می‌شد و گاه فریاد می‌زد، آرام بود خویشتن را در این دستان پر مهر ‏آرام داده بود و از این آرامش لذت می‌برد و فاطمه‌ای که دیگر هیچ از ‏این دنیا جز دیدن علی نمی‌خواست همه‌ی دنیایش در او خلاصه بود ‏فراموش کرده هر چه پیش از او داشت را، حال تنها علی بود و علی تنها ‏برای فاطمه مانده بود،
هوا سرد بود نوانخانه گاه آن قدر سرد می‌شد که دیوارها خویشتن را به ‏خود جمع می‌کردند و به درون می‌رفتند گاه یکدیگر را در آغوش ‏می‌گرفتند و بچه‌ها از سرما باز فریاد می‌زدند گرمای آغوش توان گرم ‏کردنشان را نداشت باز از سرما به خود می‌لرزیدند، آنان که زیاد به خود ‏لرزیده بودند حال دیگر اندامشان به این رقص عادت داشت، در سرمای ‏سخت ساعتی در پشت درب نوانخانه در انتظار سرپناهی لرزیده بودند از ‏تنهایی ساعت‌ها لرزیده و اشک‌ها ریخته بودند از غم نداشتن و نخواسته ‏شدن ناله‌ها کردند در آغوش‌ها محصور شدند و دانستند از خویشتنشان ‏نیست و باز لرزیدند، همه چیز را می‌دانستند غم تنهایی را درک می‌کردند ‏به آنان می‌گفتند در دوردست‌ها با هم سخن می‌گفتند و قضاوت ‏می‌کردند و کودکان باز می‌شنیدند و باز می‌لرزیدند، هر لحظه و هر ثانیه ‏پر دردتر از کمی پیشتر درد می‌کشیدند و می‌لرزیدند و حال در این ‏سرمای جان‌فرسا که کارکنان هم از رنج سرما تاب از جان برون داده ‏بودند می‌ترسیدند و می‌لرزیدند اما به این رقص و این آوای گوش آشنا ‏شادانِ می‌خواندند و با ناله‌ها دوباره و از نو سرآغاز می‌کردند،
شاید کمی رفعت و مهربانی سرما از جانشان می‌گرفت و علی در آغوش ‏بود گرم بود، هوا خوب بود، خانه را حاج محمد گرم می‌کرد و تنش را ‏فاطمه، او را به خویشتن می‌گرفت و در بر خویش از سرما او را مصون ‏می‌داشت و حال او که دیگر چون کمی پیشتر طفلی نبود می‌توانست از ‏سرما به آغوش مادر پناه برد، کافی بود تا از او چنین خواسته‌ای داشته ‏باشد تا با فراغ بال این آغوش گرم به رویش دروازه‌ای از بهشت باز کند، ‏از سرما در امان مانده بود از گرمای محبت هم سیراب شد و کیا باز ‏می‌لرزید و در این لرزش و این رقص دوباره باز می‌آموخت باز بزرگ‌تر ‏می‌شد، برایش ساعت‌ها سرما و برف سخن می‌گفتند از نا گفته‌هایی به او ‏خواندند که جماعت همه چیزدان با خبر نبود و آنان به سختی خویش ‏چنین طریقت‌ها را جسته بودند و حال باید این درس را به رقص ‏می‌آموخت
حاج محمد باید بار دیگر به طواف خانه‌ی طهارت می‌رفت، می‌دانست ‏که این تجدید میثاق به او قدرتی افزون خواهد بخشید، می‌دانست دیدن ‏آن خانه‌ی قدسی روح تازه‌ای به جانش خواهد بخشید تا بندگان سراپا ‏تقصیر را دوباره به راه پاکی و طهارت بازگرداند و باید که به حج ‏می‌رفت،
او مردی خوش نام بود باید خانه‌ی خدا را هر از چند سال یک‌بار هم که ‏شده طواف می‌کرد، دوست داشت تا به دور او بگردد به رقص درآید و ‏از او بیاموزد از او درس طهارت گیرد درس قضاوت دوره کند و در روز ‏موعود از آنچه آموخته به درستی استفاده کند، شاید خدا هم می‌خواست ‏به او جزای خیر عنایت فرماید به پاس تمام قضاوت‌ها، او آموخته و باز ‏پس داده بود و چه سربلند از این درس والا برخاسته بود،
سرمای نوانخانه دردناک بود شاید قطره‌ای از این طواف شاید اگر کسی ‏یک‌بار به دور این طفل‌های بی‌جان به گردش می‌آمد گرما می‌بخشید ‏همه‌شان از سرما رهایی می‌یافتند، اما همه می‌دانستند که آن‌ها از پیشتر هر ‏چه نیاز بود را دانسته بودند، این جماعت جماعت همه چیزدان بودند پس ‏به طواف خویش رفتند و حاج محمد هم بارها رفت، هزینه‌ها کردند ‏لباس‌ها دوختند، سرها تراشیدند، سنگ‌ها پرت کردند به گرد خانه‌ای ‏سیاه چرخیدند و سر از تن‌ها دریدند و باز به طهارت چنگ زدند ‏خویشتن پاک و جهانی پاک ساختند و کودکان بی‌جان در میان سرما باز ‏رقصیدند،
باز به لرزه در آمدند، نتوانستند که به آغوش هم در آیند باید می‌سوختند ‏و می‌ساختند، باید هر لحظه پر درد به این آواز سرخوش پاسخ می‌گفتند ‏و با لرز جان باز می‌‌رقصیدند، مردمان همه چیزدان رقصیدند و چرخیدند، ‏کودکان از سرما به خود پیچیدند و باز رقصیدند اما هیهات که هیچ کس ‏به آنان هیچ نگفت و آنان را باز نایستاند اگر خویشتن می‌دیدند آن قدر ‏در این سالیان از قضاوت و دانایی شنیده که چشمان خویشتن را شرمگین ‏بینند و دیگر هیچ نگویند پس همه به جای به رقص خود خوش چرخیدند
سرمای نوانخانه جان کودکان را آموخت به آنان درس‌ها داد و کیا در ‏این درس طبیعت هر روز خواند و بیشتر دانست، اما همه‌ی دانسته‌هایش ‏بدینجا پایان نیافت که باز طبیعت خواست که بگوید او همه چیز را از او ‏می‌دانست پس به فرزندانش گفت تا بدینان بیاموز بهتر بودن را
به پشت پنجره‌ای نشسته بود که فرزند طبیعت به هوا برخاست و بال ‌زد و ‏پیش رفت، حال او مادر بود و کیا چشم به بال‌های او دوخته بود او را ‏نظاره می‌کرد دوست داشت بداند سرآغاز و سرانجامش را
او به هوا برمی‌خاست از خویشتن می‌گذشت به آب و آتش می‌زد به قلب ‏جهنم می‌رفت و می‌سوخت بی‌بال و پر از هر چه زشتی در برابرش بود ‏گذشت و باز هم به پیش هر چه سختی در برابرش بود را به جان خرید ‏که هر دم چهره از رخسار دلبندان را می‌دید، به کام گرفت تکه نانی را او ‏سخت گرسنه و خسته بود هر چه داشت از جان کرد که لقمه نان بجوید ‏و حال که به دهان جسته بود زبان به کام فرو داد از آب دهان خویش ‏خورد و باز سیر شد که کودکانی به دورتر به رنج در انتظار رفعت او به ‏نظاره نشسته‌اند پس برخاست و خویش را به نزدیک آنان رساند به ‏دهانشان گذاشت آرام خوردنشان را به نظاره نشست آنان خوردند و او قد ‏کشید آنان قد کشیدند و او پرواز کرد، آنان پرواز کردند و او رها شد
هر چه لازم بود کرد و کیا دید، دید به طفل دیگری که بی‌سرپناه مانده ‏چگونه غذا می‌رسانند، دید که طواف جانش به جان آن‌ها است به راه ‏آن‌ها است دید که چگونه اگر درمانده دیده، از همه‌ی جان و جوانی‌اش ‏می‌گذرد که او درمانده نباشد و دید که به رقص او می‌رقصد و از لرز او ‏می‌لرزد
کیا همه را دید تمام از جان گذشتگی‌ها را به چشم نظاره کرد کوچک ‏بود جان کافی نداشت می‌لرزید اما دید که چگونه به لرز هم می‌لرزند و ‏برای رقص هم می‌رقصند، دید که آنان هیچ از هم نبودند و دورترها دید ‏که همه یک جان شدند از خویش گذشتند که طواف به دور مهر و عاطفه ‏خویش کنند بگردند تا دنیا برجا است اما به دور رنج‌های خویش از برای ‏از میان برداشتن این رنج‌ها تا جهان، جهان بود حاضر به طواف بودند ‏لیک نه به هیچ طریقتی جز برای رهایی و آرامش یکدیگر، همه را دید و ‏آرام به خواب رفت
طبیعت باز هم فرزندانش را رهسپار کرد که بیاموزد به این جاندار همه ‏چیزدان، به فرزندش گفت
رخت سفر بر تن کن، امروز باید درس تازه‌ای به انسان و آدمیان دهی ‏پس فرزند از جای برخاست و به راه افتاد در راه که به پیش می‌رفت ‏کودکی طاهر را دید که به سختی گریه می‌کند، کودک مدام فریاد ‏می‌زد، اشک می‌ریخت او را بازمی‌داشت اما او نمی‌شنید و به طواف ‏می‌رفت، کودک طاهر بلند فریاد زد:‏
من از جنس همانانم من بدان‌ها تعلق دارم و هر چه از دنیایشان بخواهی را ‏می‌دانم، لیک مادر طبیعت خوش‌بین‌تر از این‌ها بود، کودک با قلب در ‏دست با پشت خونین خویش را نزدیک به او کرد قلبش را نشان داد پشت ‏داغ‌دارش را نشان داد و گفت:‏
این تقاص همه نزد جماعت عاشق به قضاوت است، آنان که حق را به ‏پستوی فکرهای خود کشانده‌اند، آنان که حق را تفسیر کرده همه چیز را ‏می‌دانند، بر آنان هرجی نیست که آنان از پیش‌ترها می‌دانند و همه چیز را ‏می‌دانند، اما حیوان هیچ نگفت و به پیش رفت
کودک درمانده فریاد زد:‏
چه می‌دانید از این جماعت طاهر غرق در انجاس،
چه می‌دانید چه به روز یکدگر آورده‌اند، از این هزاره‌های رفته چه ‏می‌دانید
طبیعت که همان حیوان بود آرام گفت:‏
باید روزی به این دیوانگی‌ها پایان داد
او گفت و بی‌اعتنا به کودک به راه خویش ادامه داد
کودک نادم و نگران فریاد می‌زد و حیوان به راه بود کیا از خواب ‏برخاست و در کنارش به نزدیکی همان پنجره پرنده‌ای نشسته بود،
کیا طول حرکت او را دنبال می‌کرد و او به همراه چندی از دوستان در ‏حال آموختن پرواز به کودکی درمانده و بی‌پناه بودند
کمی دورتر در این شهر نفرین شده به اعماق هزارتوی آن، این شهر ‏سوخته به جهل هزاران ساله‌ هزاری که همه چیز را می‌دانند حاج محمد را ‏به خانه بازگرداند و شهر را گل‌باران کرد،
شهر غرق در نور شد، درب خانه‌اش را ریسه کشیدند، همه جا را ‏گل‌باران کردند که بازگشت از طواف عشق به دیدار حق رفت و به ‏سینه‌ی اسرار هزاری راز نهفته است و حال حیوان آمده بود، او را گرفتند ‏به بند درآوردند به راه کشیدند و به خانه‌ی او راندند او آمده بود او جهان ‏را نورباران کرده بود، به این جان خسته‌ی دنیا زخم زده باز زخم باید زد،
علی پشت پنجره بود به مثال کیا و هر دو می‌دیدند هر دو از دریچه‌ای به ‏جهان نگریستند
پرندگان به کنار هم کودکی را جستند، او نه مادر داشت و نه پدر، ‏نمی‌دانستند پدر و مادرش چه شده است و جالب آن بود که نمی‌خواستند ‏بدانند چه به روز آنان آمده است، نه کسی حدس داشت و نه گمان و نه ‏فراتر از آن کسی از قبل همه چیز را می‌دانست و قضاوت کرده بود، ‏هیچ‌کس هیچ نمی‌دانست اما به ازای آن می‌دانستند او تنها است، ‏می‌دانستند حال نیاز به کمک دارد، می‌دانستند که او همچون جان آنان ‏است و او را به آغوش کشیدند، یکی چون مادر او را نوازش کرد، یکی ‏همچون پدر محافظش بود، یکی به او آموخت و همه یک جان شدند به ‏او جان بخشیدند او پرواز کرد و دور شد، کیا همه را دید و آرام به خواب ‏فرو رفت به خواب پرواز کرد، جان شد، جان بخشید و در پی جان ماند،
کمی دورتر فرزندِ طبیعت را بسته به پیش راندند، درد داشت تشنه بود، ‏رحم کردند و آب دادند، چه قدر ستودند یکدیگر را این جماعت ‏همه‌چیزدان که تا این اندازه پر رفعت و مهربانی هستند،
یکی به خویش غره شد نام خویش را مهر گذاشت یکی خطاب کرد ما ‏سروریم و هر لحظه والا و والاتر رفت اشرف شد و سرآخر خدا شدند و ‏به تخت‌ها نشستند، اما بالاخر آب را هم دادند به رحم او را زمین زدند ‏علی دید، نمی‌دانست چه کند، بر جای خویش شوکه مانده بود، چاقوی ‏در آسمان را دید، خون بر زمین را هم دید اما نتوانست رگ‌های بریده ‏نشده را ببنید،
تعدادشان، نحوه بریدنشان خواندن نام خداوندی این‌ها ارزش بود و چه با ‏دانش همه را انجام دادند و هیچ وقت، هیچ کس هیچ از درد و رنج ‏نگفت
‏ که همه را خداوند داده بود، صاحب عطا فرموده بود و حال هر چه ‏می‌خواست می‌کرد، همه را می‌شنید علی همه چیز را می‌دانست
بدو می‌گفتند از هر رگ برایش خوانده بودند، از این روزگاران از این ‏استدلال و حکمت نبوی از این درایت که چگونه باید به راه قربانی داد ‏چگونه باید چه کسی را جان درید که مالک همه‌ی آنان خدا بود و ‏خویشتن فرموده و امر کرده چه کس را به را باید درید و چه کس را حق ‏دریدن نیست، چگونه بدرید و به هنگام دریدن چه بگویید، چگونه پاره ‏کنید و همه چیز را کسی می‌گفت که همه چیز را می‌دانست و همه، ‏همه‌چیزدان بودند که سرورشان همه چیز را می‌دانست و هر چه که لازم ‏بود را به آنان نیز گفته بود
پس بریدند، دریدند چهار رگ را باقی گذاشته و سر آخر آن را هم ‏بریدند و علی همه را دید و خون بر زمین را بر جانش لمس کرد،
کودک با قلب در دست مدام فریاد می‌زد، فریاد می‌زد، به طبیعت ‏می‌گفت، به خدا می‌گفت به هر چه بود و نبود می‌گفت از زمین و آسمان ‏می‌خواست تا نجاتشان دهد، دردها و رنج‌هایش چند برابری شده بود، ‏هیچ کس نمی‌دانست چه می‌گوید که کسی به صدا در آمد:‏
درد تو چیست
دلیل این همه بر آشفتگی‌ات چیست؟
مگر نمی‌دانی که او پاک و طاهر به نزد خدا روزی خواهد خورد؟
او نعمت خدا است و در این راه بزرگ به وظیفه‌ی خود عمل کرده است
کودک درمانده فریاد می‌زد، می‌دانستم چنین سرنوشتی در انتظار او ‏است، تو گفتی برای آموختن او را فرستاده‌ای، چه خواهند آموخت
صدایی نیامد و همه جا را سکوت فرا گرفت
کودک فریاد زد، او تنها نبود، او فرزند به دل داشت او را دریدند
می‌گفت و فریاد می‌زد، خون تنش خشک شده بود او طاهر بود ولی باز ‏خون جاری شد این بار چشم‌هایش را دریایی از خون گرفت و باز فریاد ‏زد، کودک به دل داشت با او چه کرده‌اید
و کسانی که همه چیز را می‌دانستند، جان کودک را از دل مادر دریدند، ‏بیرون کشیدند، او جان داشت، می‌خواست زنده باشد و آنان که همه چیز ‏را می‌دانستند و کسی بدانان آموزش داده بود آنچه کردند که همه‌ی ‏همه‌چیزدانان می‌کنند
او را بیرون کشیدند، جانش را دریدند، گردن زدند، باز رگ بود
رگ کودکی صغیر که با ظرافت می‌برید و نام خداوند را به زبان می‌آورد
کودک فریاد می‌زد او بود که جانش را دریده بودند، علی بود که به ‏پشت شیشه خشک مانده بود، کیا بود که به خواب همه چیز را دیده بود، ‏کودک طاهر بود، فرزند پرنده بود که همه‌ی جانان و جان جهان فریاد ‏می‌زد، اشک می‌ریخت و جماعت همه چیزدان باز قضاوت کرد، حکم ‏داد و با دانسته‌ها و حکم‌هایش جهان را طاهر کرد