دوران سخت در اسارت ماندن،
در این زندان سرد روزگاران دیر از پی هم می‌گذشتند و هیچ به خاطر ‏نمی‌آورد کیا که چه مقدار از این اسارت در پیش مانده است، تنها ‏می‌دانست که هنوز باید سپری کند، بگذراند که روزگار تازه‌ای شاید به ‏پیش رویش باشد، در میان فرزاد و فرهاد روزگار می‌گذراند، از یکسو ‏فریادی او را به خویشتن و ماندن فرا می‌خواند و دیگری به او گوشزد ‏می‌کرد راه برقراری و ادامه‌ی او در فراز دیگر آسمانی است و حال او بود ‏که باید بیشتر از پیش فکر را همسو می‌کرد تا به راه درستی برسد،
فرزاد آن معلم پیشترها امروز هم در این زندان و حصر دل به دریای ‏آموختن بر دیگران بسته بود می‌خواست تا به آنان بیاموزد و از آنان ‏بیاموزد، اگر همه‌چیزدانان به او مدام از دانسته‌ها گفتند، گفتند که هیچ در ‏جهان باقی نیست که از آن ندانیم او بیشتر دانست که دنیای ندانسته‌ها ‏بیشتر از پیش است،
پس بیشتر خود را به کام دانستن غرق کرد و همین شر دامان زندگی‌اش ‏را گرفت،
خودش هم از جرم واقع شده بی‌خبر بود، نمی‌دانست که چه کرده و ز ‏چه رو در بند در آمده است، اما باز هم همه‌چیزدانان می‌دانستند و به اویی ‏که نمی‌خواست تا از دریای بیکران معرفت آنان بداند هیچ نمی‌گفتند، ‏فرزاد باید بیشتر تلاش می‌کرد بیشتر می‌دانست، حال باید سرکی به دنیای ‏آنان می‌کشید و حداقل می‌فهمید، چه کرده که مستوجب چنین دردهایی ‏است، این دردها به جانش لانه می‌کرد و هیچ بروز نمی‌داد اما شاهد تمام ‏دردهایش کیا بود، او همه را می‌دید، گهگاه می‌شنید و گاه لمس ‏می‌کرد، آنجا که او را از بند بیرون می‌بردند و کمی بعد با تنی تکه و پاره ‏به سلول بازمی‌گرداندند، طعم دردها را می‌چشید، خودش هم از این ‏دردها بر جان داشت و رد این تازیانه‌ها را بر اندامش لمس می‌کرد، حال ‏زمان آن بود تا دست بر اندامش ببرد، طعم دردهای پیشتر را دوباره مزه ‏مزه کند، آیا فاطمه هم دردهایش را فراموش کرده بود، آیا او هم دیگر ‏بر اندامش دست نمی‌فشرد، شاید برای رهایی از این دردها و التیام بر ‏آن‌ها باید می‌دانست باید به جهان همه‌چیزدانان گام می‌نهاد در تکاپوی ‏میان همین فکرها صدای فرهاد او را به خود می‌خواند، باز و دوباره در ‏گوشش زمزمه می‌کرد، به او گوشزد می‌کرد که راه رهایی از این دردها ‏پرواز بر آسمان دیگری است، حال باید پا را فراتر از این دو جهان در ‏برابر می‌گذاشت، باید به فراتر از این دو قطب در برابر سرک می‌کشید نه ‏به جهان همه‌چیزدانان پا می‌گذاشت و نه در جهان ندانسته‌ها گام می‌نهاد، ‏شاید دورتر از این دو جهان دنیای دیگری بود که او را به خود می‌خواند ‏و ندای این صدای را از بغض‌های در گلوی فرهاد می‌شنید، فرهاد برایش ‏از دنیایی دورتر از این عذاب صحبت می‌کرد، آنجا که دردها را فراموش ‏کند و دوباره پرواز کند، آنجا که در آرامش شاهد پر در آوردن خود ‏باشد و شاید به پرواز با این بال‌های نوپا در آمد و پرواز با شکوهی ‏ساخت،
حال در کنار این بغض‌ها فریادهای فرزادی بود که به او می‌گفت باید به ‏همین بال‌های شکسته دوباره از نو سرآغاز شد و به پرواز در آمد،
سکوت فرهاد و فریادهای فرزاد، آرامش فرهاد و دردهای فرزاد همه در ‏برابر چشمانش می‌درخشیدند و او باید که تصمیم می‌گرفت باید به دنیای ‏یکی از این دو پا می‌نهاد، جهان برایش دو راهی تازه‌ای به پیش آورده ‏بود و او باید در این وانفسا انتخاب می‌کرد، راه تازه‌ای برمی‌گزید و بر ‏آن پا می‌فشرد، باز فرزاد بود و التیام همدردان خویش و باز فرهاد بود و ‏سکوت در برابر همه‌ی دردها، او به فریاد دیگری مسکوت می‌ماند و سر ‏از این قائله به امان می‌برد و فرزاد به شورش و طغیان درد بر جان رنجور ‏خویش مهمان می‌کرد و کمی دورتر از آنان جماعت همه چیزدان آرام به ‏تقلای آنان چشم می‌دوختند،
کمی دورتر از آنان یکی که همه چیز را بیشتر و بهتر آموخته بود، از ‏نخست روزهایش هر آنچه باید را به او آموخته بودند، حال در سرایی ‏گام نهاده بود تا هر آنچه به او آموخته بودند را برایشان دوباره از نو هجی ‏کند، دوباره به طریقتشان پا فشرد و دوباره هر زشتی از میان بردارد، حال ‏علی یکه تاز دنیای همه‌چیزدانان بود، حال راه‌های تازه‌ای را در برابر ‏می‌دید، فعالیت‌ها تازه‌ای را برای او ترسیم می‌کردند و او می‌دانست راه ‏سربلندی فتح تمام قله‌ها است، برایش چندان متفاوت نبود که چه کوهی ‏در برابرش نقش بسته تنها به قله چشم می‌دوخت و پیش می‌رفت هر آنچه ‏باید را می‌دانست و حتی برای ثانیه‌ای تردید به دل راه نمی‌داد که به او ‏گوشزد کردند هر شک بطالت ایمان را به بار خواهد آورد، پس هیچ‌گاه ‏به دل شک راه نداد که از خصایص همه‌چیزدانان آن است که بی‌تردید ‏به راهی گام خواهند نهاد، پس خلف فرزند خدا به پیش می‌رفت هر گره ‏را باز می‌کرد و هر مأموریت را به درستی انجام می‌داد، اگر به او نجوا ‏می‌آمد که فلان آدم در حال خرابکاری است، اگر کسی به او گوشزد ‏می‌کرد که او را به نوک پیکان همه‌چیزدانان دیده بود حجت برایش ‏کامل می‌شد و چشم، گوش، دل و دنیای را می‌بست و تنها به پیش ‏می‌رفت، می‌رفت تا هر چه زشتی است را از پیش بردارد، اگر باری او را ‏فرا خواندند تا تنی را از میان بردار که راه خدا را به شک و تردید آلوده ‏کرده است، او که می‌دانست چه آفتی است این شک پس به پیش ‏می‌رفت و آرام نمی‌نشست، می‌رفت و ریشه را می‌خشکاند، می‌رفت و ‏پلیدی را پاک می‌کرد، باری پدر به او گوشزد می‌کرد که کسی طاهر ‏نخواهد شد مگر به خون ریخته‌اش، باری استاد دیگری فرمان می‌داد ‏طهارت را به قتل و کشتار و باری عصای تکفیر را بر سر بی دینان می‌دید ‏و آرام نمی‌نشست، حال چه تفاوت بود آن که آلوده تنی فرزند به خویش ‏دارد، او هم عاشق است، او هم درد می‌چشد، او هم چند تنی چشم به راه ‏دارد و یا فراتر از آن کودکی در کنارش مانده بود،
او می‌شنید فرمان را و طاعت پیشه می‌کرد که در طریقت آنان شک گناه ‏است و تردید کفر، پس شک به دل خاموش می‌کرد و گاه ماشه را ‏می‌چکاند، گاه فرزندی پرپر می‌شد، گاه به خون می‌غلتید و گاه از خون ‏پدر به دریای مرگ غرق می‌شد، هر چه بود فرمان بود و طاعت پیشه بر ‏جماعت همه چیزدان و این‌گونه هر زشتی از جای پاک می‌شد و هیچ ‏تردید به جانش نمی‌آمد که بزرگان پیش از او چنین کردند،
نجوای خضر به گوشش آشنا بود، صدای موسی را به درون سینه ‏می‌خشکاند و آنگاه که کودک خردسالی از درد بی‌پدری فریاد می‌زد، ‏آرام طاعت می‌کرد، آرام ماشه را می‌چکاند و خنجر به قلب‌ها می‌کرد و ‏چه آرام و شادمان به خانه بازمی‌گشت،
حال فاطمه در انتظارش بود، نه حال فاطمه و نوعروسشان در انتظارش ‏بود، فاطمه آرام به رخسار فرزند ذکورش چشم می‌دوخت و بارها او را ‏ستایش می‌کرد و نوعروس آرام دست بر اندامش می‌کشید باز طعم شبی ‏دردناک را دوره می‌کرد و پیرزنی پر نفوذ که با چشم و ابرو به او ‏می‌فهماند فرزند ذکورش حال در انتظار چیست، باز باید دوران بچرخد و ‏این دوار گردون به چرخ در آید که این بار پیرزن پر نفوذ فاطمه است و ‏فاطمه پیشترها نوعروس نگون‌بختی که از درد همه‌ی اندامش لمس و ‏کرخ‌اند
دوباره به اندامش لرز آمده است، دوباره از سرما به خویش می‌لرزد و ‏اینبار به نظاره نشسته است، از پیشترها ندای این درد را بر جان شنیده بود، ‏می‌دانست که کمی دورتر چنین دردی را خواهد چشید و حال که از ‏دیرپای بسیار گذشته است باز سرمای نوانخانه را به جان می‌چشد و باز ‏می‌لرزد، اما اینبار نه از سوز سرما که از داغ درد یار،
اینبار از درد مرگ به خود لرزیده است، دست نوازشگر طبیعت از سرش ‏دور شده، او و جهانش را تنهای گذاشته است، جهان او را به خویش ‏وانهاده و اینبار فرزاد در این قمار زندگی بر شمرده است تا جان از تنش ‏برگیرد،
از پیشترها همه این زمزمه را به گوش هم می‌خواندند و از همه بیشتر فرزاد ‏از وقوعش مطلع بود، به داد رفت به فریاد آمد به بیداد گفت و هر چه ‏کرد آن‌ها همه چیز را از کمی پیشتر می‌دانستند، آنان همه چیزدان بودند ‏و به گزاف گفته‌های او چشم ندوختند، آنان می‌دانستند چه باید بکنند و ‏فرزاد باید طاعت می‌کرد، لیک او که جان طاعت نداشت، او که به ‏عصیان تازیده بود، اینبار طاعت به عصیان او گره خورده بود اینبار عصیان ‏او طاعت اینان بود، اگر او را در بند به پیش بردند اگر طناب بر گردنش ‏نهادند اگر سرد و آرام، ماشه‌ها را چکاندند او عصیان کرد و اینان طاعت ‏بردند و به آخر همه‌چیزدانان عبادت کردند و او رشادت کرد،
او که می‌دانست این سرنوشت شوم را، نه از باب رها شدن از درد که از ‏شرافت و ایستادگی فریاد بر آورد، هر چه در توان داشت کرد و از ‏خویشتنش به جان ایستاد تا نگویند این زشت صفتی را تا نگویند از ‏کینه‌های خود تا نگویند آنچه می‌کنند را بر جان خسته‌ی او،
لیک آنان گفتند، آنان همه چیز را می‌دانستند که همه‌ی قدرت هم از آن ‏آنان بود، پس به پیش تاختند، داد به بیداد بنا کردند و او را به محکمه ‏مضحکه فرا خواندند، از کارهایی گفتند که او از دانستنش هم عاجز بود ‏از آتش و کشتار گفتند از سوختن و انفجار خواندند، از چکاندن و اسلحه ‏خواندند و باز فرزاد آرام به زیر لب از ندانسته‌هایش گفت،
او گفت و آنان به دانسته‌های خویش بالیدند و وای که از این دانسته‌ها هر ‏چه خواستند کردند، کمی دیرتر و شاید کمی دورتر هزاری چو او را ‏بدین سرنوشت خوراندند، باری علی کسی را به این عصیان به طاعت ‏خویش رساند و باری دیگر علی نام دیگری را به عبادت خویش به ‏رشادت رساند و حال فرزاد را به تنگنای درد میهمان کردند و او آرام در ‏شجاعت به پرواز در آمد لیک همه به جان لرزیدند،
اینبار نه نوانخانه که پشیمان خانه‌ی همه‌چیزدانان نه به سرما که به درد ‏می‌لرزید و کیا در جان می‌لغزید،
حال که به روی جوخه در پرواز است حال که به شجاعت در ایثار است ‏حال که به رشادت استوار است حال که در درد، یکتای بیشمار است
حال آرام کیا چشم می‌بندد، نه به او که به خویشتنش، نه به او که به ‏ماندنش، نه به او که به ساختنش، حال او آرام به سوختن سلام می‌گوید ‏که بماند
فرزاد آرام شد و جهان ادامه داشت، فرهاد آزاد شد و باز هم جهان ادامه ‏داشت به سکوت آزاد بودند و به فریاد در خاک و باز سوختن را به ‏ساختن ترجیح دادند و باز راه آرام به پیش گرفتند، حال دیگر برای کیا ‏همه چیز روشن بود حال او هم دیگر همه چیز را می‌دانست به گوشش ‏خوانده بودند و او می‌دانست که چه باید بکند، باید سر به پایین دارد و ‏آرام بر جای بر خویشتن و جهانش بلرزد که کمی پیشتر طغیان کرد و ‏ثمره‌اش را در این کارزار پر درد جست، پس فرهاد به او آموخت و فرزاد ‏هر چه توان داشت کرد و نخواستند که بدانند که بفهمند و کیا دانست ‏آنچه می‌خواست را تصمیم به پیش خواند که بر فرازی دورتر از این ‏خاک به وعده‌ی فرهاد به پرواز درآید کمی دورتر دوباره جان گیرد و ‏دوباره به عصیان برآید،
حال روز آزادی بود روز پر کشیدن، حالا کیا می‌توانست از پشیمان گاه ‏همه‌چیزدانان بیرون آید و دوباره و از نو سرآغاز شود، دوباره با خود ‏مرور کرد، روزگاران پیشتر را کمی دورتر در نوانخانه‌ای برای ذره‌ای ‏کنجکاوی و دریافتن بیشتر دنیا بیرون آمد و هشتاد بار به درد در زجر ‏فریاد زد، باز پیشتر رفتند و او را به درد در آوردند و سالی دورتر از همه ‏در ندامتگاهی زنده ماند و سوخت و هر چه خواستند که بسازند را خراب ‏کردند و حال که بیرون از آن قفس دیرترها است هیچ جای برای ‏مسکنش نیست
باز به روزگاران پیشترش باز گشته است، باز هم هیچ کس از آمدن او به ‏دنیا خوشحال نیست و باز هیچ چشم انتظاری در برابرش نیست هر چه که ‏هست دوباره تنهایی و بی‌کسی و دور ماندن است، حال در فضای این ‏شهر نفرین شده که گام برمی‌دارد می‌داند که هیچ جای برایش خانه ‏نکرده‌‌اند و هیچ سرپناهی برایش در دسترس نخواهد بود اما او که در ‏همان ندامتگاه نمور تصمیم را به پیش خوانده بود او که طریقت فرهاد را ‏پیش گرفته بود و حال باید به درگاهی می‌رفت که او به جانش وعده داده ‏بود، حال باید آن راه دوردست‌ها را پیشه می‌کرد باید به آن ساخت، در ‏دوردست‌ها بال می‌زد و رهایی را در فرازی دورتر می‌جست پس پای را ‏محکم بر زمین فشرد تا آینده‌اش را در فضایی دورتر از این خاک بجوید ‏و فرهاد را دریابد
اما این سرزمین و این شهر نفرین شده فرزندان بیشمار داشت که حال نه ‏چون دیرترها، آن فرزندان که مالک بر این خاک بودند، آنان همه چیز ‏را می‌دانستند و خویشتن را خلیفه‌ی صاحب زمین و زمان می‌دانستند پس ‏حق داشتند که مالک بر این زمین زیر پا و فراتر از آن مالک جان همگان ‏شوند آنان اشرف بودند و این اشرفان تاج به سر داشتند و یکی از این ‏اشرفان همه چیزدان علی بن محمد بود که می‌دانست چه باید کند، از این ‏رو هر بار دست به طریقتی می‌زد و زشتی از جهان پاک می‌کرد، حال ‏بیشتر از پیش در راه پاکی زمین پای می‌فشرد،
حال مدام به او گوش‌زد می‌کردند که باید ریشه‌ی این زشت صفتی را به ‏جان‌ها پاک داری و به خون تطهیر کنی، باید این خاک خداوندی را از ‏شر این زشت رویان دور کنی و او چه مردانه به این راه پای نهاد و چه ‏جان‌ها را که از جهان دور نکرد، چه بی‌مایگان را که به جای ننشاند، ‏آنجا که لازم بود می‌چکاند، آنجا که لازم بود می‌براند، آنجا که لازم ‏بود می‌فهماند و آنجا که لازم بود می‌رواند، حال که آرام در آغوش ‏نوعروس لانه کرده است، مدام در فکر فرمانی است که کمی پیشتر به او ‏امر شده، نوعروس که جان دردمند را آرام به گوشه‌ای می‌غلتاند هیچ از ‏دنیای او نمی‌داند، از دنیای علی که مدام نام‌های بیشماری در حال رفت و ‏آمد بر آن هستند، گروه خرابکاری که قسط اغتشاش در این خاک ‏مقدس دارند و جز چند نام بی‌ارزش هیچ از آنان را لشگر خدا نمی‌داند و ‏همه بر دوش علی است تا این فرزند خدا ریشه‌ی این ظلمت را بشناسد و ‏از جای برکند،
پیرزن پر نفوذ به پشت درب این اتاق لانه کرده تا فرزند ذکورش را بر ‏کشتزار در برابر به صدا بشناسد و دریغ که هیچ صدای از آن دور ‏برنمی‌آید و مدام در دل به کشتزار نا مرغوب دشنام می‌دهد، مدام او را ‏ملامت می‌کند که چه سست عنصری است که چگونه در این روزگار ‏نتوانسته فرزند ذکور دیگری را به خاندان عرضه کند، فاطمه در خویشتن ‏هر ثانیه و مدام نام فرزند ذکور را دوره می‌کند
حرص به داشتن فرزندی از جان علی دنیایش را به آتش می‌کشد و مدام ‏می‌خواهد درب‌ها را بدرد، به درون لانه‌ی آن‌ها سرک بکشد و گاه ‏می‌خواهد کشتزار در برابر علی را از جان بخشکاند، گاه به دل فریاد ‏می‌زند که باید او را به جای نشاند، او بیشتر از حدش خویش را بزرگ ‏انگاشته و در همین حال است که به یاد چشمان آرام نوعروس می‌افتد که ‏چه قدر ملتمسانه در پیشتر روزی به او چشم دوخت،
او را آرام نگاه می‌کند و در انتظار دست نوازشی به دستان او چشم ‏دوخته است و در میان همین افکار کافی است تا دوباره به یاد فرزند ‏ذکور، دنیایش به آتش بدل شود، آن قدر خشمگین است که توان دریدن ‏او را در خویش می‌بیند و حال که با پشتی خمیده به سوی اتاق خویش و ‏به کنار حاج محمد می‌رود برای فردا نقشه‌ی تازه‌ای می‌چیند تا چگونه ‏نوعروس را به خویش بخواند و به او بفهماند که حال زمان آوردن طفل ‏ذکور دیگری است
نام‌ها مدام در گوش علی زنگ می‌زند و فرهاد را چند بار از اول به آخر و ‏از آخر به اول دوره می‌کند، اینان چه می‌خواهند؟
در تدارک چه قشونی هستند؟
در فکر چه دارند و به فردا چه خواهند کرد؟
در همین حال است که به یاد روضه‌های دردمندانه‌ی چند روز پیش ‏می‌افتد به یاد بزرگی و شکوه امام پر شأن که چه مظلومانه و دردمند جان ‏داد، چگونه او را قربانی جاه و مقام خویش کردند و چگونه جانش را ‏دریدند، اشک در چشمانش حلقه می‌زند و در حالی که نوعروس در ‏آغوشش است او را به کناری زد و آرام سر بر بالشت فرو می‌کند و اشک ‏می‌ریزد،
کیا دوباره به حصر است اینبار در فضایی که فرهاد برای او تدارک دیده ‏است، فرهاد او را سوار بر اتومبیلی کرد تا راه به سوی کشور همسایه ‏گیرد و او را بر آسمانی در دورترها بپروراند، حال کیا به همراه جمع ‏دیگری در این فضا حصر شده‌اند و آرام در انتظار برگه‌ی تازه‌ای از ‏زندگی خویش می‌گردند،
نمی‌داند چه آینده‌ای در انتظار او است اما می‌داند که خویش این طریقت ‏را بر خود برگزید، حال که آرام بر جای خود نشسته باز راه پیشتر را در ‏برابر می‌بیند، فرزاد را آرام در برابرش نظاره می‌کند که چه آرام چه تنها ‏در برابر آنان ایستاد، چگونه در برابر جاه و مقام او را دریدند و بر ‏جنازه‌اش هم رحم نکردند چه مظلومانه به قربانگاه رفت و با یاد او ‏چشمانش تر می‌شود و آرام سر بر گریبان می‌کند تا برای لحظه‌ای اشک ‏بریزد از اشک دیرزمانی نگذشته که به آنان اعلام می‌شود باید راه را در ‏ادامه پیاده طی کنند،
حالا او در کنار بیشمارانی که بیشتر هم سن و سال او هستند در راه پر ‏سنگلاخی به پیش می‌روند، همه در آرزوی جستن راه تازه‌ای هستند و ‏همه می‌خواهند که از این در به دری برای لحظه‌ای رها شوند، از جمع ‏بیشمار آن‌ها یکی توجه کیا را به خود جلب کرده است، آرام سر بر ‏خویش فرو برده و هر از چند گاهی چیزی را زمزمه می‌کند،
حال کیا دوست دارد تا نزدیک او باشد با او حرف بزند این درد به دل ‏مانده را با کسی شریک شود و از این رو است که آرام به کنار او ‏می‌رود،
هوا سرد است دندان‌های کیا مدام از شدت سرما به هم می‌خورند، اما با ‏همه‌ی جان سعی در نمایان نشدن آن دارد، آرام در کنار او به سخن ‏می‌آید و جویای نامش می‌شود، پسرک گویی زمان بیشتری است که در ‏خویش مانده و تاب برون آمدن از دنیای خویشتن را ندارد، نمی‌تواند با او ‏حرفی بزند شاید اصلاً صدای او را نمی‌شنود، هر چه که هست، به او ‏پاسخی نمی‌گوید و راه خود را ادامه می‌دهد،
کیا باز نگاه سر تا پایی به او می‌اندازد، پسری است کوتاه قد و ریز ‏هیکل، مدام در سرش تکانی دیده می‌شود و آرام ندارد، مدام زیر لب ‏چیزهایی را زمزمه می‌کند و گاه بر سرعت راه رفتنش می‌افزاید،
کیا به اندام کوچک او نگاه می‌کند، باز به یاد فرزاد افتاده است، چه قدر ‏تنها بود چه جماعت بیشماری در برابرش بودند و وای که چه غریبانه ‏مرد، دوباره بی‌آنکه فکر کرده باشد نام پسرک را جویا می‌شود اما اینبار ‏کمی محکم‌تر از پیشتر،
شاید نیاز به همین صدای بلند بود که او را از این در خویش ماندن بیدار ‏کند، حال با این نهیب بلند او ذره‌ای به خویش آمده نگاهی به کیا ‏می‌اندازد و از دیدنش جا می‌خورد، او در دنیا خویش زنده است و حال ‏می‌توان در نگاه او این ناراحتی را دریافت که از آمدن به خلوتش سخت ‏آزرده است، با حرکت سر و به اشاره به کیا می‌فهماند که متوجه ‏منظورش نشده است و کیا دوباره جویای نام او می‌شود،
آرام در حالی که سر را به پایین انداخته است می‌گوید: پرویز
آرام بخواب و هیچ مگو، آرام بخواب هیچ در پیش رویت نیست، آرام ‏باش ای جان من،
این جمله‌ای است که پرویز مدام تکرار می‌کند و کیا برای فهمیدنش نیاز ‏دارد تا بیشتر به او نزدیک شود بیشتر آرام بگیرد تا معنای جملات ‏بریده‌ی او را دریابد،
راه پر سنگلاخ به پیش رو است و کسی که پیش‌قراول آن‌ها است آرام به ‏همه هشدار نشستن می‌دهد، گویی خطر تازه‌ای در پیش روی آن‌ها است ‏همه بر زمین می‌نشینند و سرما به جانشان رخنه می‌کند، شاید اتومبیلی از ‏همه‌چیزدانان بود شاید راهداری از دورداران بود هر چه که بود به سرعت ‏گذشت و جز ذره‌ای سرما به جان این دردمندان هیچ به جای نگذاشت، ‏سرمای جان‌سوز، برف بر زمین کافی بود تا از سیل آنان جماعتی مدام ‏به جان سرفه کنند، از درد بپیچند و با درد به پیش روند
در آرزوی دوردستی پر آرزو و دست یافتنی، حال باید باز هم به پیش ‏رفت باید آرام در میان سنگلاخ‌ها جان به در برد باید از سرما و برف ‏گذر کرد باید از مرزها گذشت در انتظار بود تا هر لحظه به صدای ‏گوش‌خراش چکاندن‌ها همه‌ی دنیا را به فراموشی داد و هر ثانیه به ‏اضطراب نور به تاریکی پناه برد،
وای که این جماعت فریاد به تاریکی برده است، انتظار به تاریکی خوانده ‏است و همه‌ی دنیای را به تاریکی فرا خوانده است هر چه هست از نور ‏نمی‌خواهد، هیچ نمی‌خواهد،
می‌خواهد در اعماق این جنگل همه مسکوت به تاریکی پیش روند، وای ‏از آن روز که نور بیرون آید و همه بر دل هزاری ترس لانه می‌دهند باز به ‏لرز پاسخ می‌گویند و به بزم به رقص در می‌آیند
شب دردناک سرد در حال گذر است، می‌گذرد اما به هر ثانیه گذشتن ‏جان کسی را به لب فرا می‌خواند،
اما کیا آرام است، گویی کمی پیشتر جانش را به لب رساندند و او دیگر ‏هیچ برای از دست دادن ندارد، به لرز می‌آید، گاه به رقص هم در آمده ‏است، اما تجربه‌ی این رقص و لرزها به او بسیار فهمانده تا از این دردها ‏نشکند محکوم محکم‌تر شود،
صبح پیش می‌آید و آنان مرز را سپری کرده‌اند اما باز هم خطر به پایان ‏نیست که شاید دورداران از جماعت آنان بدرند آنان را به غسل بنشانند و ‏از راه در پیش دور کنند، پس باز به ترس در رنج به لرز در می‌آیند حال ‏به سرما پاسخ گفته‌اند بیشمارانشان از درد به جان سرفه می‌درند
کیا هیچ نمی‌داند، فرهاد به او هیچ نگفت و نمی‌داند که چرا او را از آن ‏دیار در دورترها دور کردند و بدینجا رساندند اما حال می‌داند که از آن ‏روزگار پیشتر دور شده است و به وعده‌ی او جان سپرده است، حال ‏می‌دانست که در فرازی دورتر از آن خاک دورترها است و حال باید ‏برای پرواز آماده شود،
پرویز هم مدام جملاتش را تکرار می‌کرد و هیچ از پا نمی‌نشست به ‏آوایش کیا آرام می‌شد و مسکوت تنها گوش فرا می‌داد تا حال موفق به ‏فهمیدن جملاتش نشده بود و فراتر از آن هیچ از دنیای در اسرار او ‏نمی‌دانست اما به آوای او آرام می‌شد و سرمست به این راه پر درد ادامه ‏می‌داد،
راه دردهای بسیار داشت اما به آخر فرجام هم داشت و کیا نمی‌خواست ‏که بیشتر بر درد افزون کند که به خویش رسیدن به فرازی در دوردست ‏را وعده داده بود، جایی که دوباره بال کند ریشه زند و پیش رود
این خاک هموار در برابر رویش بود دیگر نه تاریکی بود و نه راه پر ‏سنگلاخ که صبح و نور بود و راهی هموار که این جماعت بیشمار را در ‏خاکی دورتر از خانه دورترها لانه داده بود در فضایی که این بار نه ‏نوانخانه و ندامتگاه که منزلگاه بی پر و بالانی بود که به آرزوی بال ‏میهمان آن شده بودند
باز آفریدنشان به خانه‌ای بود که باید آنان را از نو می‌پروراند و اینبار نه ‏ندای آرام پیشتر فرهاد که به فریادها رسا به آنان بال می‌دادند و نه فراتر ‏از آن باید به آنان هم می‌گفتند و باز داستان تازه‌ای بود که هر چه تفاوت ‏به نها یک بود باید دانست و همه چیزدان بود
دانسته‌ها ارزش نداشت که دانستن ارزش بود، همه چیزدان بودن ارزش و ‏نها خواهد بود و آنچه آنان گفتند را اینان تکرار کردند