از ایــن دالان‌ها و آن پرسش‌ها و این دخمه سال گذر کند به ‏سال دیگر، این سیل پناه‌جویان ایران زمین در حصر اجنبان گذر کند ‏زندگی را چه تلخ که تهمینه عمر در زندان گذر کند، گاه به گاه ‏زندان نو به خود ببیند، توفیر میان آن و این شکنجه و گاه غربت و گاه ‏حسرت است، چه یاران به خود دیدم، اینان که انسان و شما به دنبال ‏جرعه‌ای از نوش‌دارویمان آزادی
آن کسان از دیار سرب و باروت، آن‌کسان از دیار جهل و کشتار و ‏این ما که از سرای نفرین آمده در این بیغوله اسیریم و یار یکدیگر نه ‏اجنب به هم که از هر هم‌وطن به یک نزدیک‌تر و آشنای همدیگریم ‏و فکر بر این روایت اجنب و مبهوت از آن که هم‌ریشه است و اینکه ‏دور تن زِ ما و آنکه یار مرگ و مکر و اینکه یار رهایی همچو ما و ‏حال که اجنب بر ما و که همیار و وطن نام بیک تن از اینان علی‌مراد ‏بود، آن پسرک هم‌سن و سال که از دیار افغان بدین سوی شتافته و ‏در پی ساخت دگربار زندگی است،
گوش به سخنانش فرا می‌دهیم و اشک که چشمان آلایش کند و آه ‏و افسوس برآوریم از این روزگار و از این مردمان، چه گوید و چه ‏شنویم، از آن مردمان که نه اجنب از خون از وطن از خاک یکدیگر ‏و حریص بر جان چنین برنا تن از دیارشان،
جرم اینان عشق بر یگانه گوهر والایمان و حکم از آنان مرگ و مکر ‏و حال اجنب به این آنان و اجنب به من آن اجنبان درونمان، چه دختر ‏و پسران از دیارمان که حال بی‌کس و تنها در این سیاه‌چال گذران ‏کنند و چه بر دل ما جز ماتم که بیند اینان را چنین در عذاب، از ملک ‏خویش رانده و در سرای دیگران وامانده
وا مصیبتا به تو ای خاک ناسپاس، چه هذیان گفتن ما بر این خاک ‏که سخن نگفت و چه بسیار نا روا شنید از کس و چه بسیار ناکسان،
سخت‌تر از هر سختیِ آن روزگار پرسه و پرسش با آن مددجویان و ‏تکرار آن هولناک زمان و رعشه بر تن اینان و گاه ما در حال نزار و ‏زار، ما چه تلخ از نو سرودن این شعر کهن و بازخواندن آن گذشته‌ی ‏پر درد که دگربار به تکرار اید و این بار دورتر از آن سرا، آن دختر و ‏ضجه‌ها و پاسخ بر آن پرسش، چه داند این رسم روزگار آن تن که ‏پرسد و هم شنیده، چه روی با چنین روزگار زندگی کند، تو چو آن ‏سنگ صبور بنشین و حال بشنو درد آن دختر و وطنم،
آن خواهر برنا تنم که سرود سر دهد از آن رنج‌های بیکران، از آن ‏هرزه تن و فریاد بی‌صدا، آن دخمه‌ی تاریک و دستان بسته و آن ‏هرزه نام که مست حقارت خویشتن و سرور به خویش، به لذت ‏شکنجه دهد و از اشک این تن بخندد، تو بشنو چگونه زندگی ‏کردند، آن پسرک تنها و فریاد زِ اعماق تن، چه لذت بر آن ‏هرزه‌پرستان و آن مدهوشان شهوت که از رنج چون تویی پرواز سر ‏دهند تو ببین چنین روزگار و خاموش، دم نزن که گر زنده‌ای ننگ زِ ‏رویت خجل فریاد مرگ سر دهد،
چه بسیار با چنین هم‌رزمان که جانند و به هزاری هزار دیگران هم‌بند ‏و هم‌پیاله‌ی ما، در این پرسش و این دالان و این راهپیمایی و این ‏سیاه‌چال، دیگران گاه من به چهره‌ی آن پدر درآییم و سرود زندگی ‏سر دهیم و گاه همان دخترک چو من شود و گاه آن پسر تنهایمان ‏که ناله مادری سر دهد و روزگاران که گذر کند و ما که در پی ‏جرعه‌ای از تو دست به پرسش و پاسخ دهیم و بر آن هزار توی ‏گذشته نبش قبر کنیم، از رنج دیدار رخسار آن میت به خون خفته ‏اشک سر دهیم،
پس از گذر چنین تلخ روزگار خبر خوش نیز به ما آمدن کرد و در ‏آن دخمه روی خوش به دیده نظاره کردیم، آمد آن یارمان و مسرور ‏جز از رفتن به دیار دوردست سر داد و ما از جوینده‌ی پناه دیگران ‏هلهله سر دادیم و کام تلخ خویش به خوشیِ این خبر شیرین کردیم،
آن بار که من سخن با آن یاران پیر ایران زمین کردم و حال آنان ‏جویا شدم نیز، خوشی آمد که آنان سرحال و سالم زندگی گذر کنند ‏و کس به واسطه‌ی ما بیش از پیش مزاحم آنان نبود و پس از پایان ‏چنین ارتباط تلخ گذشته کام و خوشی به ناخوشی مبدل احوال که چه ‏ایران می‌شد این سرزمین که از دوری این تهمینه سرخوش است و ‏هوای یار به سر نمی‌پروراند و بی من و هزاری چون من چو دیگر ‏زمان گذر کند مردگی را که چه کس برتر بزرگ‌تر زِ تو خاک آمد ‏و تو از رفتن آن غمناک گشتی از آمدنش سرافراز،
چه کس تاب برابر به تو داد ای سرا و این غم و اندوه چه سبب بر این ‏راه ما،
چندی نگذشت از فراغ یارمان که آمد خبر از پناهگاه بر این دخت ‏ایران و حال فصل تغییر و برآمدن از این سیاه‌چال دورتر زِ وطن است، ‏حال دگر ما عزم رفتن به سر داریم چو آن پناهنده‌ی دیگری به سرای ‏اجنبان پای بگذاریم و گذر کرده عمری زِ ما در این سردرگمی و ‏فرجاممان ترک غربت به غربت دیگری است،
گذر این روزگاران در این غربت که یار به خود دیدیم و طعم آن ‏تغییر کرد و حال به نو غربت دیگری به خویشتن ببینیم، دورتر از پیش ‏آن سرا تو گو بر ما چه خواهد گذشت چه روزگاران به پیش روست، ‏این سؤال‌ها به سر شبانگاه و بامدادان بی‌پاسخ پرسش شد تا ببینیم و ‏به تجربه پاسخ‌گوییم،
چه بسیار گفتند و شنیدیم از این سرا و حال دیدیم چنین باره این سرا ‏را، گذشتگان ایرانمان از ایرانمان گفتند و آیندگان شنیدند و ما که به ‏نظاره نشیدیم این چنین که آنان گویند از این به مهدِ تو والا گوهر زِ ‏ما
نماد چنین تجدد برج عظیم و نماد آن روزگار پیشتر چنین مردمان در ‏آن دیرباز در آن روزگاران دور ایران سرا و آن مردمان تشنه بر یگانه ‏تقدسمان آزادی چه گفتند از آن حماسه که به سودای والا گوهر ‏رفت و خون ربود چنین آرمان و این چه تکرار تاریخ و بیچاره تو ‏قربانی شده در راه نسان‌ها و رهایی
چه تلخ و سخت سخن گفتن از تو، زِ هر روی و به هر جا که از ما ‏چنین دور مانده‌ای و قشری به جستجویت و قشر به نهان کشاندنت، ‏چه مرز بر تو گذارند و آن که تفسیر کردند راه دیگران شد، چه تلخ ‏که کس بر آن مرز راستین تو ندید و قانون راستین تو نگفت و سالیان ‏کسان اندر خم یک کوچه‌اند در سودایت
از تو چه خواهند، با چنین مرز و قانون از آن دیگران که بر خویش و ‏تو احترام نکردند و تو را زیر پای نهادند، در این سرای ما پناهجو و ‏دور از آن مام وطن چنین در فکر و اندیشه‌ایم و روی بر آن خاک ‏نفرین شده گوییم و هم بشنویم و حال که خسته از آن مردمان به ‏دورتر پناهیده‌ایم،
هر روز در این خاک خویش دورتر از تو آرمان بینم که چه سود در ‏این دنیای نابکار از تو سخن جز از برای خویشتن، خویشتن‌خواهان، ‏مرا چه کار با آن سرای خویش که صاحب شدند و از آن مرا زِ خود ‏رانده‌اند و حال دور از آن دیار چه گویم از آن جز درد فراغ و چه ‏خواهیم بر آن
هر لحظه دوریمان دورتر کند ما را زِ آن خاک و دلسردتر از دیروز ‏جز آن مرد و زن پیر، آن یاران با وفای ما را چه کار با آن خاک که ‏از همه‌چیز رخت بسته و جز برای خودکامگان نخواهند به دیگری ‏رهایی و چو آن سرا چه بسیار و گاه گویم جهان چنین غرق در این ‏روزگار است و گاه سرکش چنین فریاد ظلم سر دهد و گاه سر به ‏زیر نجوای ظلم کشد
تو گویی چه خواهند آن خیل مردمان، به سرایمان و فریاد کشیدند، ‏همین ذره کفایت کند بر آنان، گر درب رهایی گشوده شود و یا ‏فراتر زِ آن من این پرسش پاسخ دهم و هم از آن دورتر شوم که آنان ‏را نه این مقدار که کمتر از آن سیراب کند، من را نباشد بر آنان چنین ‏کار،
چالش ذهن پر بود و هزاران پرسش، هزاری پاسخ زِ خود که ما را ‏دور کرد از آن سرا که دور کرده ما را زِ خود و چنین گشت که ‏دیگر فکر بر آن نیز زِ خود ربودیم، گاه سخن با آن یاران پیر و ‏جویای احوالشان ریشه‌ی افکار آن سرا را به هم می‌تنید و گاه اخبار ‏آن دیار ما را به تعمق آن روزگاران وامی‌داشت و در کشاکش چنین ‏تلاشمان دوری جستن از آن تأملات بود، هرچند که تلاش بی‌فایده ‏به نظر آمد، لیکن مسبب روزگاران غفلت از آن خاک حداقل ظاهر ‏شد و تصمیم ما بر آن که برای رهایی باشیم و فکر دور از آن دیار در ‏همین دیار به راستای آن اهداف دور چنگ زنیم و در این راه پر افت ‏و خیز گام برداریم
روزگارانی در این سرا زندگی ما گذر می‌کرد و جای پایمان استوار ‏می‌شد و با مدد زِ تجربه‌ی گذشته زندگی دوباره ساخته بودیم و چو ‏آن روزگاران در ایران بر آن شده تا مدد رسانیم بر دیگران
در این راستا با دیگران آشنا شده که نزدیک‌تر از هر چه هم‌وطن زِ ما ‏بودند، به بنیادی روی آوردیم که مددش بر آن زنان در فغان و ‏شکنجه بود، همانان که به تبعیض زاده گشتند و در خشونت بارور و ‏حال آنکه بهره‌کشان برده کردند اینان و بر گرده‌ی کم‌جانشان سوار، ‏آنان به مردگی کشاندند و شنیدیم از اینان و چه بسیار دیده‌ایم، حال ‏عزم همان رزم پیش است که ارزشی والاتر بدارد از آن رزم بی‌آرمان ‏گذشته و ما که این بار آرمان به رویمان و راه به پویمان و عزم پر زِ ‏درونمان و این رزم ثمر دهد، هم از آن که تشنه‌ی مدد بر دیگران و ‏هم آنان که بر این کردار ما دلخوش و با چنین مدد رها از این ‏هرزگان توانند زندگی گذر کنند
این‌چنین یار که من جستم و بر این وادی گام نهادم، دگرباره زندگیِ ‏ما را عوض کرد و امید رویش را دوباره به ما کرد، چه سختی و تلخی ‏که با لبخند آزاد گشته و شیرین و سهل شود، آن کس که تن سپر ‏طفل کرده و جای ضرب و جرح به تن خریده و سالیان مسکوت چو ‏آن هم‌میهنان مرده زنده است و این چون من که بیدار کنم همو را از ‏این خواب غفلت و برخیزد زِ جای و دوشادوشِ ما فریاد سر دهد و ‏به مدد از توان خویش، نغمه از آزادی سر کند
چه تلخ که چنین رهایی به آن سرای نفرین دمیدن نکرد، لیکن به ما ‏روزگار چنین خوش که بیدارگر یک تن و آزاد گشته یک ملت ‏شدیم که یک تن به دیدمان همان ملت در بند است،
دیدن آن زن چه ساخت دوباره زِ من در این روزگار، مدتی اندک در ‏این روزگار، آن سرای غم گرفته به چشمانم آمده و دوباره همان نغمه ‏از آن دیار به گوش می‌رسد، زنی دیده‌ام که تن رنجور زخمی از ‏شکنجه، آن هرزه‌پرست زشت، خونین و تکیده است، لب به سخن و ‏اعتراض نگشاید و از پاسخ طفره رود، من به آن آشنا گشتم، سخن بر ‏او راندم و به چشمانش ایران برابر دیدم چو آن وطن پیر خویش که ‏نبیند چنین زجر و سختی، کام برون نیاورد و دمادم از اعتراض سر باز ‏زند،
از من سخن بر آن و گشودن راه‌ها از چاه و آن که از این سخنان ‏بگریزد و نشنوند و سخن براند، چهره‌ی آن دیار به چشمان آمد و آن ‏روزگار به بطن چنین زن درمانده‌ای که بر رنج گذران کند زندگی ‏را، به کهترین سرخوشی، سرمست و شادمان به هذیان زندگی مردگی ‏کند، چه گفتم و او که نشنید و گهگاه که لب به اعتراض گشود، مرا ‏پس زد و حال آنکه یأس به من مستولی شد، از آن گریختم و تنهایی ‏گزیدم، گذر نکرده زمان بسیار که آرمان به فریادم رسید و بر آن ‏شدم تا بیش از پیش همت گمارم و او از چنین درد و رنج رهایی ‏دهم،
پس دگربار با او به کلنجار نشستم و دنیای والاتر از آن به آن نشان ‏دادم و سخن از مردگی کردم و زندگی نشان دادم، از من اصرار و ‏هیهات که از او انکار، لیک تو آرمان مدد بودی، همراه و هم‌هدف ‏که نشسته دوباره برخاسته و فریاد برآوردم، آن نشیده و من گفتم، آن ‏قدر گفتم و خسته نشدم و حال که سخن از ترس همو به میان آمده و ‏این شروع جنگ است،
از تو گویم بر او که نظاره نشیده و سخن نراند و به تکرار چنین مدعا ‏بفهمد از تو والا گوهر که زندگی فراتر از چنین مردگی است،
دیدن چنین زنی در سرای غربت بیش از پیش مرا به یاد سرایمان ‏انداخت، بیشتر بر آن شدیم تا به آن رزم دیرین تن دهیم، به کنکاش ‏ایرانیان دور از وطن پرداختم و دوباره نغمه‌ی ایران سر دادم،
از دیرباز با آنان آشنا بودم و تصویر زِ آنان بر سر داشتم، لیکن دیدار ‏برابر به خود چیز دیگری است، نخستین دیدارمان با همانان که غربت ‏نشینند و چون من و دیگران تبعید بر غربت‌اند، مرا بر ایران روانه کرد ‏و یاد آن دور و آن روزگاران افتادم، این همان مردمان دور از وطن‌اند ‏که دور مانده از آن جاه، چو آنان به همان جنگ و رها و همان راه‌ها ‏و همان حرف‌ها، دور و نزدیک به یکدیگرند، چه تصویر از آنان به ‏سر دارم و چه بهره از آنان به رو در رو،
پدر به برابرمان نشیده، آن سخنان در کلنجار به مادر سر دهد و آن ‏مادر که فریاد خیانت خواندن دیگری سر دهد، چو آن سیل اسیر در ‏وطن که خواب و مدهوش منفعل مردگی کنند،
در این سرا دورتر از ایران چنین مردمان گذران کنند و بر خیال ‏خویش زندگی کنند، مردمان خفه در تاریخ و گاه خفته در مردگی و ‏گاه بیدارشدگان بی‌آرمان که اصول جنگ فراموش شده و در پی ‏فروغ جان بر کف‌اند
هیهات چه معرکه‌گیرها که آب در آسیاب دیگری ریزند و به خیال ‏خویش در جنگند و حال آنکه این جنگ میان چه کس است و راه بر ‏چه کسی هموار سازد که داند؟
گوش‌ها از این سوی و آن سوی شنونده باشد، هزاری ادعا که نه راه ‏به پیش برد و نه تخم آرمان به دل دیگری بکارد و رویش دهد که در ‏پی مال نداشته یقه‌ها پاره کنند، خوشا بر آن مکر و مرگ و ‏ننگ‌پرستان که چنین دشمنان ساده‌اندیشی به خود دیده و دمادم از ‏شور چنین موهبت بالیده‌اند
و این من که در این سرا و میان اینان چه باید کنم، از برای رسیدن به ‏آن والا گوهر و تو گویی چه وظیفه بر دوش این دور شده از وطن ‏است، آن وطن که مردمانش همچو همینان‌اند و ما بیشترین نسانمان در ‏خواب غفلت است،
به صدای فریاد بخش اینان به پا خیزد و تو بر فکر آنان باش که ‏خویشتن به خواب زده و سرخوش چنین مردگی کنند، نه توفیر میان ‏دور شده از وطن و درون وطن، نه در خصلت و پندار و کردار و نه در ‏عزم و رزم و وظیفه، سخن از همگان نگو که جهل است و جهالت ‏لیک سخن از اکثر نسان‌هایمان چنین بود و باشد و ما بر آنیم که راه ‏بیداریمان دانستن که همانا فریاد رسای درون و برون از آن خاک ‏است و چنین دوری‌مان زِ هم شاد باش تو ای مرگ و مکر و ‏ننگ‌پرستان بدان که فقدان آرمان است، ظهور کند ما را به یکدیگر ‏رساند و آن فریاد دانستن بیدار کند و همگان را بر آن بهروزیِ این ‏سرا پیش خواهد برد،
آمد و شد کنم میان هم ایرانیان برون از مرز، سخن بر آنان برانم و ‏سخن از آنان بشنوم، بیشتر از پیش بر صدق این مدعا واقف شدم و بر ‏عزم چنین تصمیم راغب،
از این روی چو آن دیگر سرمستان راه تو والا گوهر به راه فریاد در ‏آمدم و صدای آن سیل در اسارت نسان‌ها ایران زمین گشتم،
چه تلخ ایران هم‌رزمان که در سنگر مکر و مرگ به جنگ آمدند و ‏صدایشان به کس نرسد، گر ما صدایشان نباشیم و صدایشان به ‏دیگران نرسانیم و آنان چه از ما خواهند جز همین که نجوایشان به ‏فریاد بدل کنیم و صدای در گلو مانده‌ی آن خیل به بند کشیده باشیم ‏و این ملت در بند، چو یک تن بود که در حال مرگ و جان دادن ‏است که اعضای تن هر کدام به راه رها دادنش بر تلاش‌اند،
این درونیان چو آن دستان به غل بسته در تلاش‌اند و آن برونیان چو ‏آن پای رها گشته زِ غل و زنجیر باید که تکاپو کنند گر خواستار ‏رهایی چنین ملت در بند باشند و باشیم،