زِ دنیا او گریزان پیش راه است

زِ این دنیای زشتی در عذاب است

ندارد حال این دنیای بی‌حال

به سرگردانیِ خود در عذاب است

چرا اینسان جهان در پیش بر ما است

چرا اینسان گذر او سخت جان کاست

ندارد او تحمل این جهان کاست

به سودای برون عقل و دلش خواست

بخواهد او متاعی تا که دنیا

به دست آن فراموشی کند یاد

برای چند ساعت دور دنیا

همه فکر و جهان را او برون آه

به سودای چنین دوری زِ دنیا

به پیش آمد به سوی شُرب خَمار

دلش آن جرعه‌ی سرد شراب است

زلال آن آب انگوری که ناب است

دلش می‌خواهد آن را سرکشیدن

به دوری از دل دنیا بریدن

به خوردن مشک آن شُرب گوارا است

که جانش را برون از دار دنیا است

ولع در جان و در پیشش به دل جام

به خمره پر کند از شُرب خَمار

نگاهی بر دل آن قرمزی رنگ

ولع سر می‌کشد آن را به یک تنگ

برون آمد از آن خانی که او شاد

به شادیِ دلش از شرب خمار

یکی را آن میان آری نفس بود

یکایک سکته دارد این نفس رود

پر از بدحالی و سر بر درون باد

نسیمی او زمین زد در چنین حاد

نتاند پیش پایش ایستادن

یکی باشد به دوشش پیچ دادن

یکی از پیش در پیش است او ریش

کَند در بین گِل او ریش را کیش

زِ دنیا دور سر می‌چرخد و باز

به دور سر بچرخاند جهان باز

به ناگه زیر خنده داد فریاد

از آن خمره به دیدار او شود شاد

در این فریاد اینان تاب خوردن

به قه‌قه کردن و هیچی نبردن

صدایش پیش بالا بود در رو

و ناگه این صدا را خوانده نمرود

که بیدارا کجا این خلق سان پست

بیامد بر دل شهر نگون بخت

بدینسان او کند بدمستی و شاه

نخواهد این‌چنین زشتی به اکراه

دو دستم بسته و در پیش بردند

به پای حاکم شرعی سپردند

که حکم این‌چنین بدذات خمار

چه باشد بر سر تسلیم الضار

خداوند بزرگ و شاه این جان

چنان فرموده او تکرار قرآن

که شرب خمر باید سینه‌اش سوخت

چنین بدکارگان باید که افروخت

به شلاقی که در پیش است او زود

به سوزش جان و تن را باید افروخت

چنین حکمی که یزدان گفت بی‌شک

جزای این ملیجک باشد اینک

و او را آورد کت بسته در راه

بخواباند زمین و پیش بر شاه

تنش عور و به تختی بسته در پیش

برابر آن عوام‌الناس بر کیش

بیاید حکم یزدان این‌چنین است

خدا اینسان فرامیده به دین است

که کذاب و چنین عبد مریضی

خدا او را بسوزاند به تیزی

و دستان کنده و دستار بر دار

زند بر پشت او شلاق الضار

ببستا و چنین نطقی که او کرد

به نوبت آن جزا را پیش رو کرد

به بالا برد او شلاق سنگین

به قدرت کوفت او بر جان مسکین

به دردی در خودش او هیچ تابان

به روی زخم خونی پاشد از جان

به خود پیچید و با درد و فغان گفت

خدایا بگذر از جانم تنم مرد

بدینسان کوفت بر جان و به رویش

یکایک زخم‌ها بشکافت پویش

به جانش خون و با دردی که جان برد

همه جانش به خون و جسم و تن مرد

به سوزش او بسوزد جام جم دید

که زشتی هر نفس جانش که ترسید

به ترس و بیم و با درد و همه زجر

یکایک ضربت او خورد و دلش درد

همه شرب خمارش ریخت بر جان

تمام جان او انجاس تن خان

نه از شرب خمار و تاک انگور

که از خون و دلش سرخ و چنان رود

سرآخر با همه بی‌جانی و اشک

زِ جا برخیزد و در پیش پر ننگ

نشان این خمار و پشت خونین

همه عمری که سوزد پیش در دین