علیرضا طبق عادت هر روزه‌اش از خواب برخاست و به سوی محل کار عازم شد، این قراردادی از دیرباز برای ‏او بود که باید در ساعتی معین خود را به ایستگاه اتوبوس برساند و با اتوبوس معین به سر کار خود برسد،
امروز هم طبق معمول همان راه همیشگی همان کوچه و همان سرمای صبحگاهی را تحمل کرد،
ناگاه در گوشه‌ی معبر چیزی حواس او را متوجه خود کرد، به جسم مذکور نزدیک شد و بعد از لحظه‌ای ‏دریافت که جنازه‌ی حیوانی است، حیوانی که در اثر تصادف با اتومبیلی مرده است
ذره‌ای به او نگاه کرد، به بدن بی‌جانش، قطرات خونی که دور تا دورش را پوشانده بود و مقداری از اعضای ‏بدنش که از شکم پاره شده‌اش بیرون ریخته بود.‏
چند نفس عمیق کشید و ناخودآگاه در ذهنش تصویر اعضای بدن حیوان مبدل به تکه‌ی گوشت سر سفره‌اش ‏شد، آب دهان را قورت داد، تصویر ساخته را به هم زد و سراسیمه از منظره‌ی در برابر دور شد،
بعد از دیدن آن اتفاق مدام تصویر حیوان را در برابر نظرش می‌دید، خون بر زمین ریخته،
‏ در میان سالن غذاخوری نیز چندین بار چهره‌ی حیوان را دید، اجزای بدن متلاشی به ذهنش خطور کرد و تمام ‏روز این خاطرات او را اذیت کرد، اما باید طبق معمول ساعات کاری را می‌گذراند و پس از پایان به خانه ‏می‌رفت، همین اتفاقات نیز افتاد و در انتهای روز خود را در خانه و سر میز شام دید
بعد از خوردن سومین لقمه از غذایش بود که مقداری خون در بشقاب دید، متعلق به گوشتی بود که خوب پخته ‏نشده بود، آن خون در میان ظرف کافی بود تا او را به یاد تصویر صبح بیندازد، از همین رو بود که غذا را ‏نخورده به اتاق خواب رفت تا از این کابوس دور شود،
علیرضا می‌دانست که چاره بر درد تازه‌اش بی‌شک گذر زمان است، پس دوست داشت این روزها را با سرعت ‏بیشتری طی کند تا شاید درمان این درد او را التیام ببخشد،
مردی در گوشه‌ی خیابان نشسته بود،
از دور به وضوح چیزی قابل مشاهده نبود، علیرضا نمی‌دانست کیست، چه می‌کند، اما سبک نشستن او بر زمین ‏علیرضا را مجاب کرده بود تا به او نزدیک شود، می‌خواست بداند که او کیست، چه می‌کند
آرام آرام به مرد بر زمین نشسته نزدیک شد، در حالی که مرد خمیده بر زمین نشسته بود و صورتش را به ‏نزدیکی زمین چسبانده بود علیرضا از پشت او را لمس کرد و مرد ناگاه به سوی او بازگشت
دهانی خون‌آلود، در حالی که مقداری از اجزای بدن حیوانی که در اثر تصادف در گوشه‌ی خیابان مرده بود در ‏دهانش بود به علیرضا چشم دوخت و علیرضا او را برای اولین بار دید
علیرضا خودش را در آینه می‌دید که خون از دهانش جاری است، او دید که چگونه در حال دریدن جنازه‌ای به ‏گوشه‌ی خیابان نشسته است،
با دلهره در حالی که عرق تمام وجودش را گرفته بود از خواب برخاست و چند نفس عمیق کشید، بعد دستی به ‏لبانش برد، خیسی در گوشه‌ی دهان او را وحشت‌زده کرد، دست کشید و در برابر به دستانش زل زد، چیزی ‏دیده نمی‌شد، سراسیمه چراغ اتاق را روشن کرد و در برابر آینه خود را دید، کمی آب دهان در گوشه‌ی لبانش ‏جمع شده بود و خبری از خون نبود
به هر زحمت و با هر مشقتی که بود آن شب را به سحر رساند و صبح دوباره به سوی محل کارش در آمد
در طول دیشت مدام همان کابوس را می‌دید، محوریت خواب‎ها همان بود و گاه مکان و یا شخصیتش تغییر ‏می‌کرد، اما هماره تصویری از جنازه‌خواری در برابر داشت، علیرضا از ترس مواجه دوباره با جنازه‌ی حیوان از ‏کوچه‌ای دیگر به سمت ایستگاه اتوبوس رفت، راه کمی دورتر می‌شد اما او تصمیم داشت تا دیگر از آن کوچه ‏رفت و آمد نکند
در دل کوچه‌ی دیگر باز هم صحنه‌ای نظر او را به خود جلب کرد، این بار خبری از جنازه نبود، دو حیوان به ‏نزدیک هم و در آغوش هم نشسته بودند
علیرضا از دور آنان را زیر نظر گرفت، دید چگونه یکدیگر را به آغوش می‌برند، گرد و غبار و زشتی را با زبان ‏از هم پاک می‌کنند، گاه به بوسه‌ای، بوسه‌ای آتشین پاسخ می‌گویند و در دل عشق‌بازی زیسته‌اند
علیرضا به آنان نزدیک شد و مبهوت و محصور آنان چند دقیقه‌ای بر جای خشک ماند تا کنون تا این حد به ‏دنیای حیوانات نزدیک نشده بود، آنان را تا این حد در عشق و علاقه ندیده بود و آنچه در میان عوام رایج بود را ‏به غنیمت خوانده بود، باور داشت که حیوانات اسباب بر آمده برای اشرفان‌اند و نخواسته بود تا آنچه واقع جهان ‏آنان است را ببیند، اما حال در برابر زوجی از عشق به زندگی می‌خواستند باشند، عاشق و در زیستن مدام ‏یکدیگر
علیرضا دید، چگونه به یکدیگر چشم می‌دوزند، چگونه به بازی در می‌آیند، جست و خیز می‌کنند، برای زیستن ‏تلاش کرده‌اند و فراتر از پیش عاشق هستند، علیرضا به چشم آنان همه چیز از عشق را دید و آنگاه در میان دیدار ‏آنان دور شد و به سر کار رفت،
هر جا رفت، آنان نیز بودند، گاه آنان را همسر هم پنداشت و گاه مادر و فرزند، گاه دو دوست و گاه دو هم نوع
شاید پا را فراتر گذاشت آنان را هم جان هم خطاب کرد، هر چه بود در طول روز آنان را دید و هر بار به زیستن ‏آنان غبطه خورد، به علاقه‌ی خویشتن نظر افکند، به عشق مادرش، به عشق همسایگان، دوستان، آشنایان و هر که ‏می‌شناخت اما او چنین عشق آتشین را تا کنون ندیده بود،
به زیستن نظر افکند، به آنچه آنان در زیستن آموخته‌اند، به آنچه او از زیستن در دل آنان دیده بود، به آنچه ‏زندگی به نزد همنوعانش بود و آنچه آنان این بار برای او از زیستن صرف کردند، او این بار آنان را در دل ‏عاشقانه زیستن دید، جهان برایش می‌خواند که آنان زندگی کردن را دوست دارند، بیشتر و فراتر از آنچه آدمی ‏زیستن را خواسته است
آن روز هم با آنچه علیرضا در میان خاطراتش دیده بود به پایان رسید و شب هنگام او را به اتاق خواب رساند و ‏باز خواب برایش سخن گفت، شاید به دنیای بیدار آن‌قدر برایش خوانده بودند که او را از دانسته‌ها سیراب ‏کنند، شاید در روزگاران و در میان آنچه دیگران گفته‌اند چیزی برای گفتن نمانده است، شاید آن‌قدر در تعالیم ‏او و هزاری از آنان را درمانده واگذاشته‌اند که خواب تنها راه نجات دهنده به الهام برای آنان است
شاید آنان منطق را لعن کرده‌اند، استدلال را به دار آویخته‌اند، عقل را زایل و جنون را برگزیده‌اند و حال تنها راه ‏برای باز آفریدن آنان همین رؤیا است، باید چشم‌ها را بست، باید دوباره همه چیز را دید و از میان دیده‌ها آفرید ‏او چشمانش را بسته است
علیرضا حال به رؤیایش کابوس دیده است، او می‌بیند تا شاید به تلنگر این کابوس‌ها خواست که برخیزد
دید که در دل کوچه آن دو را دیده است، آن دو که در عشق زیسته‌اند، او هم‌جانانش را دید، آنان که از پاره‌ی ‏تن او بودند، آنان که وجودشان در هم و برای هم بود، آنان که از ریشه‌ای برابر که جان بود بر آمدند،
او آنان را دید، دوباره عشق و زیستن آنان را دید، دوباره برایش لالا کردند آنچه زیستن و عشق و آفریدن بود، ‏لیک علیرضا کابوسش را فرا خواند تا بیدار شود
دید که آنان را به دندان گرفته است، دید چگونه آنان را تکه تکه می‌کند، دید که خون از دهانش جاری شده ‏است، دید که چگونه به رنج آنان را فرا خوانده است،
علیرضا خویشتن را می‌دید، می‌دید کودکان را به سیخ می‌کشد، مادران را پوست می‌کند، پدران را زنده زنده به ‏دهان می‌برد، گوشت هم جان را در خون می‌بلعد، دید چگونه درنده خوی همه را تکه و پاره می‌کند، دید ‏چگونه برای شهوت و در راه لذت آنان را می‌درد، دید چگونه برای لذت بیشتر درد بیشتر فرا می‌خواند
علیرضا خویشتن را دید در میان عشق‌بازی آنان، دید که در پاسخ بوسه‌ی آتشین آنان زبان یکی را به دندان ‏کشیده است، خون را می‌خورد، بر زمین آنچه از اجسام و اجساد است را به دهان می‌برد
علیرضا در میان خون برخاست، چشمانش خون باریده بود، اشک می‌ریخت با هق‌هق بیدار شد، با رنج تن آنان ‏بیدار شد، آنان هم جان او بودند، به مانند تن او بودند، آنان رنج بردند و او رنج کشید، درد هر دو یکسان بود، او ‏دانسته بود و حال در رنج بسیار از ناله‌های آنان ناله سر می‌داد، خون می‌گریست تا شاید آنان دوباره زنده شوند
علیرضا آن شب آن‌قدر تا صبح دید که نخواست بخوابد، دیگر چشم بر هم نگذاشت، مدام برایش از دوربازان ‏آنان که همه چیز را می‌دانند، خواندند
دیوانه شده‌ای
عقلت زایل شده است
زمان همه چیز را مرتفع خواهد کرد
آنان خواندند تا او فراموش کند، اما او نخواست که بشنود، او حال دنیای تازه را دیده بود، تعالیم تازه برایش ‏خوانده شده بود، او را از این جنون خود خوانده در عقل کاستی‌ها دور می‌خواندند و علیرضا دیگر نمی‌خواست ‏بخوابد، می‌خواست فکر کند، دوباره و از نو سرآغاز شود و این‌گونه بود که تا صبح نخوابید و صبح به سر کار ‏رفت
در راه به صدای پرنده‌ها گوش سپرد، آنان برایش آوای زیستن سر دادند، به جست و خیز گربه‌ها فریاد سگ‌ها، ‏بازی کلاغ‌ها، کبوترها و همه‌ی جان‌ها چشم دوخت همه برای او آوایی از زیستن می‌خواندند
همه گفتند و او شنید، حال نفس می‌کشید، نفسی برای زیستن، برای زندگی کردن و زندگی بخشیدن
آن روز هم مطابق معمول در میان سالن غذاخوری در بین دیگر کارمندان نشست و غذا خورد
دید جنازه‌ها را به ظرف‌ها می‌برند، دید زندگی و عشق را به دندان می‌کشند،
دید چگونه به خوی سبوعیت درود می‌فرستند و آنچه از جان است را قربانی شهوت و لذت کرده‌اند
علیرضا در گوشه‌ی آن سالن غذاخوری دید
بیشمارانی خون می‌بلعیدند از دهانشان خون می‌ریخت، برخی جنازه به دهان می‌بردند
کسی در حالی که داشت پاره می‌کرد جانی را دید که چندی پیش در میان لب‌های معشوقه‌اش خوانده است
دوستت دارم
علیرضا دید چگونه خون می‌بلعند، چگونه جنازه می‌درند، چگونه زندگی و عشق و زیستن را تباه می‌کنند و ‏شادمان لبخند می‌زنند آنگاه بود که تکه نانی به دهان برد، چند بار آن را جوید با همه‌ی سختی با آب دهان آن ‏را به درون داد
تلخ بود، بد طمع بود، بی‌مزه بود، هر چه بود جان نبود
برخی بازگشتند و او را نظاره کردند که حال به روی میز خود رفته بود فریاد زد
برای لذت خود جان ندرید
مردمان به تکه‌های جان در دهان حمله‌کردند و خون از دهانشان به زمین می‌ریخت در همین میان و در میان ‏تلاوت آنچه عقل زایل در جنون کاستی‌ها می‌خواند علیرضا را تمسخر می‌کردند و می‌خندیدند
اما علیرضا آرام نبود از میز پایین آمد و دست به دهان دیگران برد، فریاد زد:‏
آیا میدانی آنچه در دهان تو است کمی پیش‌تر عاشقانه زیسته است
دست برد و تکه گوشت خون آلودی را از دهان دیگری برون آورد و گفت:‏
آیا می‌دانی او جنازه‌ای است که تو خون و تنش را می‌دری
بلند فریاد زد
جنازه خواری نکنید
خون دیگران را ننوشید
در این سبوعیت به جنون دنیا را نبازید
درندگان در حالی که دهانشان در خون غرق بود قهقهه زدند و از دهانشان خون زمین را پوشاند آنگاه خواندند
حقا علیرضا دیوانه شده است
علیرضا خون را می‌دید، خون جاری از دهان آنان را می‌دید از این روی بود که فریاد زد
بدین خونخواری به نها در خون غرق خواهید شد
علیرضا خویشتن دانست، برخی را دیگران خواندند و هر کسی به طریقتی در سبزخواری و دوری از جان‌خواری ‏وارد شد
لیک بخوان که خوانده‌ام به هزاری و در هزاران راه سبزخواری فردای جهان ما است،
بایدی است به معنای بودن، به معنای زیستن، همتای نفس که به هر کام فرو رفته و به کام دیگری برون آمده ‏است
آنچه گفته و نگفته را بخوان که خواندنت بیداری است، بیداری که فردا همه را بیدار خواهد کرد، همه را همراه ‏خواهد کرد و همه را فرا خواهد خواند تا جهان پاک از خون جانداران طاهر و مکانی برای زیستن شود.‏