امروز هم باید این کار را به سرانجام برسانم، این وظیفه به دوش من نهاده شده است، آنان چشم انتظار من هستند، بوی تنشان را زیر خروارها خاک استشمام میکنم، آنان بیپناه و دردمند در انتظار بو کشیدن من هستند، باید بو بکشم باید بیشتر به خاک نزدیک شوم شاید یکی از آنان در همین نزدیکی در حال جان کندن باشد، شاید اگر او را در نیابم چندی بعد دیگر نفس نکشد،
این قلاده به اندامم سنگینی میکند، این انسان در کنارم گاه سرعتم را کم میکند، نمیگذارد تا آزادانه به دل این سنگهای بزرگ و کوچک بروم، هر چند که حضور او برای این جستنها مفید است، هر چند که او با فریادهای من میفهمد که جانی در زیر این سنگها در انتظار کمک است، اما باز هم اگر تنها بودم بر سرعتم افزوده میشد،
از فریادهای من میفهمد او آنجا است که سراسیمه جمعی از همقطاران را فرا میخواند تا او را از دل خاک بیرون بکشند
سنگهای بزرگ و کوچک آوارهای بر زمین تصویر تازهای بر زمین نقش دادهاند، ارگ تازهای پدید آورده که بوی مرگ و جان کندن میدهد، در دل این خاک چندی در حال مردناند، احتمال آنکه هم اکنون برخی از آنان تلف شوند تا چه حد ممکن است، هر چه تلاش میکنم تا بدوم تا سراسیمه به کند و کاو بپردازم، انسان در کنارم مانعم میشود،
من برای جستن جانهای در خاک اسیرمانده نیاز دارم تا تقلای بیشتری بکنم تا بیشتر به این سو و آن سو بجهم تا شاید در دوردستتری بوی جانی را به جان دیدم و فریاد بر آوردم، اما او حافظ جان من است، ما بی پروا به کنکاش میگردیم، هیچ توان باز ایستادنمان را نخواهد داشت، هیچ نمیتواند ما را باز بایستاند، اما آنان میدانند به کجا باید بروند کجا را زیر نظر داشته باشند، احتمال فرو ریختن بنا در کجا بیشتر است و احتمال زنده به گور شدن در کجا ممکن است،
اما ما که به این مسائل فکر نمیکنیم، ما تنها بو میکشیم، بوی جان زندهای که به مشاممان رسید دیگر بیپروا میجهیم، میرویم تا او را بجوییم، مثل حال که بوی جانی به مشامم خورده است، آن بوی را از دل دیوارهای مدفون شده به خاک میشنوم، اما توان جلو رفتن در وجودم نیست، انسان در کنارم این اجازه را به من نخواهد داد، آن بخش از عمارت فرو ریخته خطرناکتر است، دیوارهای نیمه افتادهاش احتمال دارد هر لحظه فرو ریزد و دوباره جماعتی را به کام مرگ فرو بلعد،
چرا تامی نیست؟
او بی پرواتر بود، او بیشتر به فریادهای من گوش فرا میداد، ما از ابتدا با هم بودیم، در بیشتر قرارها، در بیشتر نجاتها در همهجا کنار هم بودیم، او تمام احساسات من را درک میکرد، او با اولین فریاد من میفهمید که در دل آن خطر جانی نهفته است، اما نمیدانم امروز چرا در کنارم نیست و این انسان تازه وارد چیز زیادی از روحیات من نمیداند، معنای این تقلاها را نمیفهمد، من بیتاب برایش فریاد میزنم تا به او بفهمانم که در دل آن سنگریزه جانی به خاک مانده است، اما او که نمیفهمد باز مسیرم را تغییر میدهد، کاش تامی بود من و او در کنار هم راحتتر از پس این نجات دادن بر میآییم،
چه قدر به یاد راسل افتادم، آن سگ زیبا و با وقار، او قهرمان است، چه بی پروا به دل آوار میرفت، جانها را در مییافت و از هیچ فرو گذار نبود، او قهرمان جهان ما است، یاد تقلاهایش میافتم، یاد آن دفعه که با هم بودیم، یاد آن رشادتهایش، یاد آن باری که چگونه در دل خطری رفت که نه انسان که هیچکدام دیگر از ما در فکرش هم نبودیم، در بالای پرتگاه به دل بلندی، آن بوی زندگی و جان او را به خود فرا خواند، چشمها را بست و به ندای جان به پیش رفت، رفت تا او را به زندگی باز گرداند، چه مغرورانه به پیش میرفت، چه آرام به ندای جان پاسخ میگفت، میرفت تا دوباره زندگی جریان داشته باشد،
راسل رفت اما دیگر باز نگشت، رفت تا او را دریابد او را دریافت اما خویشتنش را به اعماق درهها سپرد، چه بیپروا بود، از همان روز و از همان اتفاق بود که دیگر من هم پروایی به دل نداشتم، احساسش به من هم رسوخ کرد به جانم نشست که درد دیگران را دیدم، در خاک ماندنشان در اعماق رنج ماندنشان را، بی پروا به سوی هر بوی که جان و زندگی داشت رفتم
امروز نه از تامی خبری است و نه از راسل، نکند تامی هم اتفاقی برایش افتاده، نکند او هم از بلندی پرت شده و یا به خاک مدفون شده است، نه او که همیشه با من بود، در تمام عملیات برای نجات با هم بودیم من که هیچ روزی را از دست نداده بودم پس او کجاست؟
برایش چه اتفاقی افتاده چرا در کنار من نیست؟
این بوی جان است، بوی زندگی است، بوی کسی است که در خاک اسیر مانده، او در میان آوار در حال جان کندن است، دیگر هیچ برایم نیست مگر او را از خاک برون آورم، مگر او را دوباره به زندگی میهمان کنم، این طناب قلاده به وجودم فشار میآورد اما باید او را به خویش بکشم، باید ذرهای از جرأت تامی را به او هم بخورانم،
باید به دنبالم روان شود، باید بداند که به دل این خاک جانی نهفته است، او را با هر چه توان دارم میکشم و بالاخره به سوی بوی جان میرسیم، با دست به خاک چنگ میزنم، زوزه سر میدهم، فریاد میکشم،
آی آدمیزادها بیایید، اینجا جانی به خاک مانده است، بیایید و او را در یابید، فریادم بر آسمان است، نعره میکشم، زوزه میزنم تا همه را به سمت خود بکشانم، اگر تامی بود با اولین فریاد نه پیشتر از آن با همان حرکت اولم میفهمید و به سرعت جماعت بیشماری از آدمیان را قطار میکرد، اگر او در همین فاصله جان دهد چه؟
این دستها که توان بیرون آوردن آن را ندارد،
بالاخره فهمید بالاخره جماعت را فرا خواند با سرعت سنگها را تکان دادند، از دل خاک جان کودکی را بیرون کشیدند، در دل خاک مانده بود، بیهوش است، نکند مرده باشد، چرا تکان نمیخورد، چرا حرفی نمیزند، اما خیلی از آنان در دل خاک از هوش میروند، بسیار از آنان را دیدهام، اما اگر مرده باشد چه
غیر ممکن است، او زنده است، من عطر زندگی را در جان او چشیدم، من او را به جانش شناختم، بوی زندگی از دل خاک جریان داشت، چرا دیرتر فریاد زد، ایکاش زودتر فریاد میزد، ایکاش زودتر به کنارم میآمدند، ایکاش…
بالاخره صدایش در آمد، سرفهای کرد، کودک زنده است، نفس میکشد، آری بالاخره به ثمر نشست او زنده است،
ناگاه سنگها به زمین میریزید، خاک بلند میشود، هوا از خاک به هوا برخاسته پر شده است و چیزی قابل رؤیت نیست، درد شدید در دستانم احساس میکنم، یکی مرا به آغوش میکشد و از صحنه دور میشوم با نگاههای دنبالهداری در پی کودک میگردم، او زنده است، سلامت است دور از تمام این رویدادها گوشهای آرام گرفته است، بازویم درد میکند، فکر کنم سنگ روی کتفم افتاد، خونی جاری نشده است، اما دردش را احساس میکنم
مرا به گوشهای گذاشتهاند تا دور از ماجرا باشم برای امروز من کافی است، این سنگ مرا بر جای نشاند، نباید دیگر به صحنه درد و رنج نزدیک شوم، این را یکی از آدمیان به من گوشزد کرد، گفت که همینجا آرام بنشینم تا ماجرا تمام شود، در حالی که درد بیشتر از پیش بر جانم رسوخ میکند، دیگر همقطاران را میبینم که به صحنهی نجات گسیل میشوند، هر کدام در حال بو کشیدن هستند آنها آمدهاند تا جانهای در آوار مانده را دریابند، آنها باید هر که بیتوان و به خاک نشسته است را دریابند باید زندگیها را نجات دهند، میخواهم از جای برخیزم وظیفهی من هم نجات آنها است، نباید در جا بمانم نباید بنشینم، حال که زمان ایستادن نیست، حال باید برخاست و جانها را دریافت،
با همهی توانی که در جان دارم میخواهم که از جای برخیزم، همهی نیرو را در بدن جمع میکنم اما در حال بلند شدن باز بازویم توان ایستادن را از من میگیرد و با نالهای غیر ارادی به جای مینشینم،
حال زمان مناسبی برای درد نیست، ای درد برای لحظهای تنهایم بگذار حال آنها نیاز به کمک من دارند، حال جانهای بیشماری در خاک واماندهاند باید به آنها نزدیک شوم باید بوی آنان را استشمام کنم باید آنها را نجات دهم، اما این درد جانفرسا آرامم نمیگذارد، ذرهای از وجودم دور نمیشود،
این زمان مناسبی برای رنج بردن نیست، از دور دوستان بیشمار را میبینم که چگونه به دل آوار زدهاند چگونه به پیش میروند و بو میکشند، میروند تا جانهای در خاک مانده را دریابند، هر کدام سرنوشتی دارند، مثل راسل که قهرمان بود که از بلندی سقوط کرد، مثل او که قهرمانانه جان داد اما جانی را نجات داد، مثال او بسیارند بسیاری که جان دادند و جانها را نجات دادند، جانهایی که به رنج در آمدند اما جانهای بیشماری را جان دادند و بیشمارانی که هر بار به مصاف مرگ میروند تا زندگی هدیه دهند
آن سگ قهوهای چه چالاک به دل آوار زده است، چه بیپروا میرود تا زندگی ببخشد، او به تمام عمر اینگونه جان بخشیده است، قبل از این هم کمک میکرد، باز هم در پی جان بخشیدن بود، او را جانبخش میگوییم، این لقبی است که همه مشترک به او دادهایم، پیش از این بسیار و بارها به دل آوار رفت در دل جنگها زندهها را دریافت و به آنان زندگی بخشید، بدنش نشانههای بسیار از آن روزها دارد، یا آن سگ سفید رنگ او پیش از این به نا بینایی زندگی میبخشید چشمان دردمند او شده بود به جای او میدید تا او آرام زندگی کند و حال پس از مرگ او آمده تا باز جانها را دریابد، دوستان بیشمار هر کدام به گونهای حافظ جانها شدهاند
چه بسیار از آنان که در پیدا کردن افیون مدد رساندند تا آدمیان به این مرداب دچار نشوند، آنان که به کشف بمبها همت گماشتند، آنان که زندهها را جستند در دل آوار در دل جنگها، آنها که چشم نابینایان شدند، آنهایی که در کار نجات و امداد جان باختند، آنهایی که آذوقه به دل سرما بردند تا بیشماران در برف مانده سیراب شوند نمیرند و زندگی کنند و همه در برابر چشمانم هستند و باز هم راسل است که در بالای بلندی در حالی که جانی را از خاک برون آورده به اعماق مرگ میرود اما پیش از رفتن جانی را دریافته است، پس تا آخرین لحظه میخندد لبخند میزند،
چه بسیاری که تیر خوردند در میدان جنگ بدنشان گلوله باران شد، مخفی شدگان درد زا را نشان دادند، آنها که به خون میکشتند، به خون غسل میکردند به خون طهارت کردند آنان را شناسایی کردند تا بیشمارانی منفجر نشوند، نمیرند جان ندهند و به اصابت گلوله جانهایشان دردمند نشود، اما خویشتن گلوله خوردند به خاک و خون نشستند و سرآخر جانها را نجات دادند
باز هم راسل هست که میخندد لبخند میزند با لبان خندانش به من نجوا میکند حال زمان تسلیم شدن نیست، چشم انتظاران در انتظار ایستادن تو نشستهاند، جانهای به خاک مانده تو را میخوانند، میگویند که باید برخیزی آنها حال در انتظار یاری تو هستند، باز هم مدام برایم نجوا میکند حتی در میان سقوطش هم برایم نجوا کرد
گفت قهرمان برخیز، بوی جانها را نمیشنوی، خاطرت نیست چندی پیش بوی زندگی را جستی
یاد آن عطر جان سراسیمهام میکند، آری چندی پیش عطر زندگی به مشامم رسید اما انسانی که در کنارم بود مسیرم را سد کرد نگذاشت تا پیش برویم اما حال که انسانی در کنارم نیست، حال که میتوانم به پیشواز او برم او هم اکنون در دل خاک مدفون شده است، شاید نفسش بند آمده، شاید در گلویش خاک نشسته شاید آخرین نفسهایش را میکشد، باید برخیزم باید به پیش روم حال زمان ایستادن نیست زمان در جا ماندن نیست، حال زمان مغلوب شدن در برابر دردها نیست
به روی دو پا میایستم، درد همهی وجودم را در نوردیده است، باز هم باید زوزهای ناخودآگاه بزنم، باید درد را با زوزههایم از وجودم دور کنم، باید هر چه در توان است را به کار ببندم تا بتوانم به روی دوپا بایستم، آن نفس از زندگی در همین نزدیکی بود در جایی که آوار هر لحظه میریخت شاید او را بیشتر به خاک مدفون کند، شاید او را به خود ببلعد، شاید دیگر زنده نباشد اما حال که زنده است، حال که نفس میکشد، حال که چشم انتظار است، نباید این درد مرا از پای بیندازد،
در حالی که نمیتوانم به درستی راه بروم در حالی که هر گامی که بر میدارم درد بازو دیوانهام میکند باز هم باید به پیش روم، احساس میکنم با هر گامی که برمیدارم یک بار دیگر دستم پیچ میرود تاب میخورد نمیتواند ساکن بایستد اما این دردها که ثمر نیست، توان باز ایستادن نخواهد داشت، این دردها در برابر جانی که به خاک مدفون شده است چه رنجی خواهد بود
عطر زندگیاش را حس میکنم به جانم رخنه میکند بر درد بازویم مینشیند او را آرام میکند به او میگوید دوام بیاور، ذرهای آرام باش در همین نزدیکی او را در خواهی یافت و او التیام دردهایت خواهد شد و راسل آرام به گوشم نجوا میکند
قهرمان برو او تو را میخواند، صدای دردهایش را شنیدهای بوی زندگیاش را دریافتهای حالا باید به پیش روی
در نزدیکیام یکی از انسانها مرا دیده است به سمتم میآید میدانم میخواهد مرا از رفتن باز ایستاند،
ایکاش به عوض او تامی بود، ایکاش حال در کنارم بود او میدانست که بوی جانی مرا به خویش میخواند او به کنارم همراه میشد اما شاید او هم مرا باز مینشاند شاید او هم به من هشدار میداد که این دیوانگی است، این مرگ است اما هر چه باشد من عطر زندگی او را میشنوم صدایش به گوشم آشنا است او از من طلب کمک کرده است، چرا هیچکدام از همقطاران به نزدیک آن میعادگاه نرفتند، آیا این بوی زندگی فقط برای من است، آیا او تنها مرا به خویش میخواند،
نزدیکی انسان در تعقیب را بیشتر به خود لمس میکنم، شاید چندی دیگر مانع از رفتنم شود، اما او که حرف مرا نمیفهمد نمیتوانم به او بگویم که در دل آن آوار جانی مرا به خویش خوانده است، او که نمیداند تا جماعتی را به آنجا گسیل کند، پس حال زمان باز ایستادن نیست، باید دوید باید به پیش رفت، ایکاش آن سنگ لعنتی آنجا به دوشم نیفتاده بود، ایکاش ذرهای دیرتر میریخت ایکاش زودتر میافتاد هر جا دوست داشت میافتاد، اما بازوی مرا دردمند نمیکرد، حال که کرده است، باز باید بدوم باید به درد لالا کنم که اینبار مرا امان دار که باید او را دریابم او حال در انتظار دویدن من است،
در حالی که درد همهی وجودم نه فقط بازو که پاهایم را در نوردیده است، جستی میزنم، چند بار در حال افتادنم اما باز تعادلم را باز میابم، نباید به زمین بیفتم چند گامی تا دروازههای رسیدن به جان فاصلهای نیست، اگر از آن دروازه عبور کنم، دیگر انسان توان دنبال کردنم را نخواهد داشت با همهی توان باز قوا را جزم میکنم به پیش میروم حال از دروازهها گذشتهام و انسان در چند قدمیام دوستانش را صدا میزند به آنان میگوید که او حتماً کسی را جسته که اینگونه بیتابی میکند، آری این هم فرصت تازهای است تا او را نجات دهم، آنها به محض آنکه مرا در بالین او ببینند به دادش خواهند رسید
سنگها یک به یک به زمین میافتند، با هر گام احتمال افتادن یکی از آنها بر سرم خواهد بود، اما من که با آنها صحبت کردم، به آنان گفتم بگذارید جان او را دریابم بعد خود را به شما تسلیم خواهم کرد، بگذارید آن جان خفته برخیزد، او حال در اعماق خاک است، ترس همهی وجودش را در نوردیده است مثل دردی که بر جان من رخنه کرده است، فکر میکند در این خاک زنده به گور خواهد شد، فکر میکند هیچگاه توان باز ایستادنش نخواهد بود، بگذارید تا پیش او روم تا او را از این ترس رهایی دهم بعد به سرم میریزید مرا در خویش دفن میکنید، راسل گفت:
نه آنها هیچگاه تو را به خود نمیبلعند آنان شرم خواهند کرد که تو را به خویش ببلعند، اما من به راسل گفتم بلعیدن و نبلعیدنشان برایم سود نیست، حال دریافتن او برایم ارزش است، تنها حال به من امان دهند بر سرم نریزند بگذارند تا بالین او را بجویم،
عطر زندگی به مشامم میرسد، اما بوی پژمرده و کم رنگی است، نمیدانم به کجا لانه کرده است، جای دقیقش را نمیجویم، شاید همین بویی کم رنگ باعث شد که دیگر همقطاران او را در نیابند، شاید او تنها بویش را برای من متصاعد کرده است، شاید او تنها مرا به خویش میخواند از من انتظار دارد، نمیدانم هر چه که هست جستن این بوی کم رنگ و بیحال سخت است اما غیر ممکن نیست
آری بویش را دریافتهام دقیقاً زیر آن سقف نیمه ریخته است، زیر آن کبود گلگون این بو زندگی از آنجا میآید خودم را به بالینش میرسانم در دل خاک مدفون شده است، باید زوزه کشید باید فریاد زد باید جماعت انسانها را به خویش خواند تا به مددش برسند، میدانم که او حال اینجاست، اما کسی که صدایم را نمیشنود، کسی نمیداند ما اینجا هستیم، باید خودم بکنم، باید سنگها را تکان دهم، اما این بازوی دردمند که توان نمیدهد، باز میخواهد افاضهی فضل کند، باز میخواهد به من بفهماند که درد قدرتش از هر چه بیشتر است، اما باید به او بفهمانم که ایمان من بر هر چه در پیش است فائق خواهد آمد، پس میکنم با هر چه درد به سویم هجوم برده است، باز هم میکنم، هیچ بر من کارگر نیست، بوی زندگی به مشامم میرسد، خیلی دورتر از زمین مانده به دل خاک بسیار مدفون شده، خاک میخواهد او را به خود ببلعد میخواهد او را به خود مدفون کند، میخواهد بیهیچ مراسمی گور ابدی او شود، اما من در بالای سر او هستم، آمدهام تا او را نجات دهم، آمدهام تا جان را دریابم، پس میکنم، هر چه توان در وجودم نیست را هم جمع میکنم تا بکنم، آنقدر میکنم تا به حیات برسم به جان و زندگی برسم و سرآخرش او را در خاک دیدهام
او تامی است در خاک مدفون شده نه شاید هم راسل است که از ارتفاع افتاد نه شاید هم کودکی است که در خاک مدفون شده است، شاید بچه سگی است و یا شاید گربهای بالغ که اسیر خاک شده است، هر که هست چه ارزش که جانی است در حال مرگ با دستانی که به مدد در پیش برده است، او را به آغوش میکشم زخمهایش را تیمار میکنم، خاک را از جانش دور میکنم، به دوشم میکشمش او را با خویش دور خواهم کرد آنقدر دور که در آن آرام باشد، جانش از هر دردی مصون بماند تا رنج نبرد نه او و نه دیگر هیچ جانی بر جهان که همهجانیم و والاترین ارزشمان جان در تنمان است، شاید به خاک مدفون شدند شاید جان شدند و بر آسمان پرواز کردند اما فریاد یکی بود تا آخرین نفس قصهی جان بودن را خواندند که جانیم و به جان زندهایم.