دیوارههای بلند دور تا دور فضا را پر کرده است، این دیوارههای رنگی از جنس برزنت هستند، پارچههای ضخیمی که برای برپا داشتن چادر از آنها استفاده میشود،
این هم چادری است اما بسیار بزرگ برای در خویش جا دادن تعداد بیشماری از انسانها، همهجای این دالان بزرگ را صندلیها پوشانده است که مشرف به صحن اجرا باشد تا همه بتوانند در آن به صحنهی اجرا چشم بدوزند و برای چند صباحی به دور از هر چه جهان خودشان و به دست خودشان برایشان ساخته است، لبخندی بزنند شادمان شوند، گهگاه قهقهه کنند و الاآخر ماجرا را به پایان رسانند
به صندلیها گوش تا گوش انسان نشسته است و صحن پر از اسباب بیشماری است، از طنابها، بندهای بلند تا قفسهای پولادین و بزرگ، این برنامهها طبقهبندی شده است و سر زمان مناسب هر کدام میآیند و اجرای خودشان را میکنند، مردمی که در این محفل جمع شدهاند توقع برنامههای بینظیری دارند آنها پول هنگفتی برای بودن در این مکان هزینه کردند، پولی که در اختیار هر انسانی نیست و خرج کردن آن جرأت خاصی میخواهد و این اشراف و اعیانی که توانسته خود را در این محفل جمع کنند امشب میخواهند به اندازهی پولی که دادهاند لذت ببرند،
تبلیغات بسیار بود، مرد بندبازی که بر روی بند در ارتفاع زیاد حرکات عجیب و خارقالعادهای میکند، مرد دلقکی که به همراهی تنی چند از همراهانش خنده را میهمان جماعت خواهد کرد اما از همهچیز بیشتر تبلیغ سیرک حیوانات بود و مردم را در این محفل جمع کرد،
آنها تبلیغ کرده بودند که این سیرک تنها توسط حیوانات و بدون هیچ انسانی اجرا خواهد شد،
بدون وجود هیچ انسانی؟
برای همهجای شگفتی بود، مگر حیوانات بیشعور و بی فهم و درک میتوانند خویشتن اجرایی داشته باشند، چه مقدار این مربیان زمان صرف کردهاند تا آنان را به چنین اجرایی عادت دهند و این کار بزرگ و غیر قابل تکراری است، از این رو بود که دل در دل تماشاگران نبود، آنان آمده بودند تا استثنایی را در عالم به نظاره بنشینند، صحنهای که شاید بتوانند فخر آن را تا سالها به دیگران بدهند و بفروشند
ما توانستیم چنین گردهمایی و اجرایی را ببینیم، بعد داستانها شروع میشد و هر کدام از کارهای عجیبی که دیده بودند میگفتند البته که چندی بر رویش میگذاشتند و مخاطبان خود را بیشتر به شوک میرساندند
یکایک آمدند و اجرا کردند، بندباز آنقدر حرکات عجیب کرد که خیلیها تابی دیدنش را نداشتند، چشمها را میبستند مادران جلوی چشم کودکان را میگرفتند مردها چند باری فاتحهای برای او خواندند و مطمئن بودند که امشب خواهد مرد اما در کمال حیرت با هر چه کار عجیب که کرد او زنده ماند و سرآخر تشویق جماعت را برای خود جلب کرد،
دلقکان هم اجرا کردند اجراهای دیگری هم بود که هرکدام به نوبهی خود مردمان را شاد و هیجان زده کرد اما اصل کار مانده بود و آن را برای آخر تدارک دیدند، همه در انتظار اجرای حیوانات بدون انسانها بودند و لحظهها را میشماردند تا زمان اجرا فرا برسد و بالاخره زمان اجرا فرا رسید
همه چشمها را مات به صحنه دوختند و دیدند که خرسی در ابتدا وارد صحنه شد در حالی که دامنی صورتی رنگ از جنس تور به پا داشت،
بعد از او دو سگ پودل وارد صحنه شدند که هر کدام دستبندهایی به رنگ صورتی بر دست داشتند و سرآخر فیلی عظیم و جثه وارد شد در حالی که دور خرطومش را با نواری به رنگ صورتی بسته بودند، آنها وارد شدند و سالن یکپارچه دست زد و پس از آن به آنها چشم دوخت
کمی دورتر از صحنه پشت پردهها انسانهایی ایستاده بودند که با شلاقهایی در دست به حیوانات چشم بدوزند و اجرای آنان را کنترل کنند، آنان طوری خود را استتار کرده بودند که مردمان آنها را نبینند اما حیوانات بر صحنه چشمشان مدام به آنها بیفتد
حیوانات آمدند و بر جای خود ایستادند، فیل خواست که به گوشهای برود معلوم بود که حرکتش بی برنامه است، یکی از دلقکان از بالای بند فریاد زد تا مردم هورا بکشند و در همین بین فریاد زدن مردم مردی که پشت پرده بود شلاق را بلند کرد محکم در هوا تکان داد تا از صدایش همهی حیوانات دست و پای خود را جمع بکنند
فیل بر جای خود میخکوب شد، یاد شلاقها بر تنشان، یاد سوختن اندامشان همه در ذهنشان بود، بر روی صحن داغ آنان را راه میبردند تا بالا و پایین بپرند، مدام شلاق به رویشان میکوفتند تا توپها را در آسمان نگاه دارند و یا از میان حلقهها بجهند، توپ بگردانند بچرخند، پرش کنند و برقصند، اگر یکبار مینشستند چه؟
اگر از کار بدشان میآمد چه؟
باز صدای شلاق در آسمان پیچید آدمیان در هیاهو از فریاد دلقک، صدا را نمیشنیدند اما حیوانات لکهی دردش را هم بر جان لمس کردند درست مثل زمانی که پشت فیل از ضربات ممتد شلاق خونین شد، به درد ناله کرد، اما باز هم پاسخش تازیانهی دیگری بود، همه آرام به جای خود بازگشتند و صحنهی نمایش مهیا شد،
حلقهها در میان راه بود سگها از دو سمت از داخل آنها میجهیدند و خرس با توپی در دست آن را به آسمان میانداخت، گاه روی پوزهاش میگذاشت و فیل کمی دورتر دوپا را بر روی توپ بزرگی گذاشته بود باز سگها حرکات دیگری کردند بر دستها ایستادند و به رقص در آمدند درست مثل زمانی که پاهایشان از گرمای زیرین میسوخت و جان ماندن نداشتند همانگونه برپای ایستادند و به رقص در آمدند، خرس خود را به زمین انداخت درست مثل زمانی که از شلاق بر جانش خسته شده بود و غلت میزد، او غلت میزد و مردم هوار میکشیدند شادمان میشدند او از درد شلاقهای بر جان در خود میسوخت و آدمیان شادمان هلهله سر دادند، فیل از پشت بر زمین خوابید، در آن روز که جانش از تازیانهها خون بر زمین جاری کرد هم اینگونه بود و حال دوباره خویش را به زمین انداخته بود و تن زخمی را بر آن میکشاند، مردم حیرتزده از کارهای آنان سوت میکشیدند و آنان یاد شلاقها را بر جان لمس میکردند، در میان هلهلههای تماشاگران یکی از مردان پشت پرده چوب دستی را که از سرش تیغ کوچکی داشت به حیوانات نشان داد گویی باز هم از برنامهی اصلی خارج شده بودند و این هشدار دیگری بود، سگها یاد تیغ افتادند که پهلویشان را میدرید یاد رنجشهای در حال تمرین افتادند و باز آن کردند که گفته بودند مردم هیجان زده به وجد آمده بودند مدام به هم میگفتند:
چه تعلیمی دیدهاند، اینها خارقالعادهاند، چه کارهایی میکنند، هیچ انسانی در میان نیست، ببینید چگونه به آنها آموختهاند، میگفتند و شادمان در حالی که از تنقلات میخوردند به آنها چشم دوختند
اما اینبار فضای اجرا تغییر کرده بود فیل به پیش رفت و در جایگاه والاتر از آن دیگر حیوانات نشست حیوانات دیگر در برابرش به خاک افتادند او را سجده کردند، مردان سیرک به دلقک اشاره کردند در حالی که مردم بهتزده به حیوانات مینگریستند از فریاد دلقک به خود آمدند و دوباره فریاد کشیدند و سر و صدا بالا رفت، مردان پشت پرده از فرصت استفاده کردند، مشعلهای آتش که با آن حیوانات را میسوزاندند به دست گرفتند، زغال داغ در دستشان بود، چوبهای تیغ دار صدای شلاق هر چه از پشت پردهها کردند افاقه نکرد و حیوانات در جای خود ماندند،
فیل آنها را میدید تمام رنجها را به جان لمس میکرد، سوختنش را تازیانهها را چوبهای تیغدار و زغالها را اما امروز نمایش حیوانات در میانه بود به هر رنج باید به اتمامش میرساندند،
مدیر سیرک که کلافه شده بود مردان پشت پرده را احضار کرد به آنها با تشر گفت: این زبان نفهمها چه میکنند؟
این چه کاری است، اینها که جز برنامه نبوده بعد در حالی که غر و لند میکرد گفت بروید بر جای خود اگر دیدید مردم نگاه میکنند و عکسالعمل بدی ندارند ادامه دهید اگر دیدید که به تنگ آمدند سریع پردهها را ببندید و حیوانات را به اتاق بازیابی بفرستید
کلمهی بازیابی از همان دور هم برای حیوانات قابل شنیدن بود نه بیشتر از آن قابل روئیت بود، آنجا بسیار رفته بودند، آنجا مکان چموشان بود، حیوانات چموشی که از زیر حرفها شانه خالی میکردند، حرف گوش نمیدادند، آنجا انتهای راه بود، یاد پلنگ پیر افتادند، یاد فریادهای گوشخراشش از اتاق بازیابی، یاد جنازهاش که از برابر چشمان آنان از چادرها دور شد اما هر چه شنیدند باز هم باید ادامه میدادند
فیل بر بالای بلندی نشسته بود و حیوانات دیگر او را ستایش میکردند، به زانو نشسته سجده میبردند، آنگاه خرطومش را هوا کرد و آنان برخاستند خرس به گوشهای نزد فیل ایستاد و او را در حالی که باد به زنی در دست داشت باد زد، پس از چندی یکی از سگهای پودل دیگری را به دندان کشید و در برابر فیل به زمین زد، مردم با چشمانی از حدقه در آمده به آنها چشم دوخته بودند، حتی مردان پشت پردهها هم به آنها چشم میدوختند و صدایی از کسی شنیده نمیشد،
سگ آن سگ دیگر را در برابر فیل زمین زد و در حالی که فیل دیگر به خرس اشاره میکرد رویش را به آن دو دوخت خرس با اشارهای در سر به سگ فهماند و سگ دهان به آسمان برد و ناگاه بر گردن سگ دیگر کوفت، او آرام به زمین افتاد، کسی صدایی نمیکرد همه لام بر کام فرو خورده بودند، آنگاه خرس بر زمین افتاد و سگ در کنارش در حالی که سگ دیگر بر زمین افتاده بود فیل را سجده کردند،
ناگاه همه حتی آن سگ مرده از جای برخاست و نظمشان را تغییر دادند، دو سگ با هم در حال بازی بودند مدام دنبال هم میرفتند همدیگر را لیس میزدند در آغوش میفشردند و خرس از کمی دورتر به آنان چشم دوخته بود، سگها خود را برای هم لوس میکردند تا خرس به آنان نزدیک شد هر دو را با دو دست گرفت و به سوی فیل آورد یکی را در یکی از قفسها حصر کرد و دیگری را در برابر دیدگان او و فیل به زمین زد بعد به سمت پشت پردهها رفت، پرده را کنار زد و در حالی که یکی از مردان پشت پرده بر جای خشک مانده بود از دستش چوب تیغ دار را گرفت
مردم آنقدر بهت زده بودند که متوجه آن مرد پشت پرده نشدند، خرس تیغ را بر گردن سگ گذاشت و آرام نشان داد که میبرد، سگ در قفس مدام زوزه میکشید، فریاد میزد، نالان جیغ میکشید پوزه بر خاک میمالید و چندی نگذشت که خرس و فیل در کنار هم به سگ مرده حمله کردند و به جماعت نشان دادند که در حال دریدن جان او هستند،
همه بر جای مانده بودند حتی به یکدیگر هم نگاه نمیکردند که باز آرایش حیوانات تغییر کرد، دوباره برخاستند و بر جاهای دیگری ایستادند، خرس باز هم به سوی یکی دیگر از پردهها رفت توری به همراه یکی از شلاقها را از دست مرد پشت پرده که مات مانده بود گرفت و تور را به روی سه حیوان دیگر انداخت آنان را به دنبال کشاند و پرده را در میان قفسی که آنان را در خود محبوس میکرد گذاشت،
یکی که اتفاقاً سگ بود را از میان قفس بیرون کرد در حالی که در برابر چشم دو حیوان دیگر بود با شلاق مدام هوا را میشکافت، صدا به اسمان میرفت، دو حیوان به مثال همهی آدمان به سگ و خرس چشم دوخته بودند که خرس توپ را در برابر او انداخت، سگ به توپ نگاه کرد هنوز از نگاهش چندی نگذشته بود که شلاق را به سمتش برد شلاق به تنش برخورد نکرد اما همه فکر کردند که تن او را درید،
سگ خود را به زمین زد، هنوز برنخاسته بود که دوباره و سه باره به جانش کوفت، سگ در حالی که نمیتوانست از جای برخیزد توپ را به روی پوزه گذاشت و به آسمان برخاست، خرس به سوی قفس رفت، فیل را بیرون کرد، چوب تیغهدار را نزدیک تنش کرد، آتش بر زمین نشاند و او را به آتش برد تا برقصد تا به زمین و زمان برخیزد، سگ دیگر به صحنه چشم دوخته بود که او را هم از قفس بیرون کرد، زیر پایش زغال آتشین بود او مدام بالا و پایین میجهید، نمیتوانست بایستد و تکانی به شکل رقص میکرد، جماعت مات و مبهوت نمیدانستند چه باید کرد، باید خندید و یا گریه کرد، باید باز هم به رقصهای او چشم دوخت یا باید چشمها را کور کرد و دیگر هیچ ندید،
خرس رو به سگ اولی تازیانه را به آسمان برد و ضربه زد آنقدر ضربه زد تا او زوزه کنان به زمین افتاد و مرد نشان داد که مرده است، فیل در میان آتش به این سو آن سوی صحن میدوید و صدای ضجهای را برون داد، سگ دیگر بر زمین نشسته زوزه میکرد فریاد میزد و خرس آرام به زمین نشست و صدای نالهای را برون داد، مردم اشک در چشمان جمع شده به آنها چشم دوخته بودند که باز آرایششان تغییر کرد،
هر کدام به قفسی نشستند و سگی از آنها بیرون بود، سگ همانی بود که در نمایش پیش مرده بود اما حال سر حال و قبراق در حالی که صورت این رو و آن رو میکرد راه میرفت حیوانات را به قفس دید هر کدام در برابرش کرنش کردند، به یکی تازیانه زد، یکی را با چوب تیغ دار آزار کرد و دیگری را به تور نشاند هر کدام آرام در برابرش کرنش کردند، اما او خواست تا یکی را به قلاده به دنبال خود بکشاند، یکی را در برابر دیدگان با چوب تیغدار گردن بزند، یکی را به شلاق به رقص درآورد و به این کار لذت ببرد، همه را دیدند، بیشتر از آن دیدند، دیدند که چگونه خرس به شکلی اسبی در آمد که کسی را به پشت نمینشاند، او را دست و پا بسته به زمین نشاندند و با شلاق جانش را به خون بردند تا سرآخرش یکی از سگها بر او سوار شود و بتازد،
دیدند که یکی نقش مادر شده است و دیگری طفل در شکمش، این را هم بازی کردهاند، امروز بازی حیوانات بود، نمایش آنان بود، آمده بودند تا نمایش زندگی دهند، آمدند تا نشان دهند که کودکان را در برابر مادران به قتلگاه میبرند گردن میزنند، طفل در شکم را ذبح میکنند، همه را نشان دادند تا بلکه آدمان گریه کنند، از بار زشتی بشویند و این نام را به کناری نهند، نام انسان را به قطرههای اشک چشم بشویند و به نام تازهای زنده شوند همه را به آنان نشان دادند، هر بار نظم تازهای گرفتند و نمایش تازهای نشان دادند که در آن هر بار نقش انسان را یکی از حیوانات در بند سیرک در آورد،
باز هم نشان دادند از آن سیرک و اتاق بازیابی هم نشان دادند، یکی بازی کرد نقش پلنگ پیر را، نشان داد چگونه تنش پر تازیانه با زوزه مرد است، نشان داد که همهی حیوانها چگونه مردن او را به چشم دیدند،
بیشتر نشان دادند، شکار را تصویر کردند، کودکان را دریدن را نشان کردند، میلیاردها حیوان در کشتارگاه را تصویر کردند، غذا انسان را به تصویر کشیدند، نشان دادند چگونه حیوانات را به بیگاری میبرند، برده میکنند سود میجویند، شلاق میزنند، بیشتر نشان دادند، قربانی کردن حیوان را نشان دادند، جنازههای بیشمار در خاک را نشان دادند، استفاده از جان حیوانات را نشان دادند، شیر کشیدنها در زندان نگاه داشتنها ندیدن نور و مرگ را فروش آنها جان فروشی را تصویر کردند آنقدر تصویر کردند تا همه خون گریه کنند تا بشویند هر چه نامی از انسان و انسانیت در آن داشت،
تصویر کودکی در شکم مادرش که دریده شده است، تصویر دردناکی بود، تصویر کوسهای که بالههایش را قطع کردهاند و باز به آب رها کردهاند تصویر رنجآوری بود، تصویر قربانی که چند رگش باقی مانده تا خون از بدنش جاری شود دردناک بود، سر بریده شدن در برابر مادران رنج آور و اشک آلود بود خونآلود بود باید که خون گریست باید که این نام ننگین را از پیشانی باز کند
شاید به میان همان سیرک یکی برخاست و لباس آدمیت را از تن برکند نام جان بر خود نهاد و آمد تا هم جانانش را در آغوش بگیرد تا در کنار آنها بازی کند، بازی کند که این نام انسان چه کرده است با جهان با هر چه جان در آن است، با هر چه زندگی دارد و طالب زندگی است،
شاید همه برخاستند همه لباس انسانیت را برکندند و همهجانها را در آغوش گرفتند همهجان شدند هر چه زشتی و اسارت بود را از ریشه برکندند و دوباره جهانی ساختند که لایق زندگی بود
هیچ سیرک و زندان و باغ وحشی در آن نبود هیچ زشتی بر آن جای نداشت که همهجان و بی آزار و آزاد بودند.