دگــربار جهان زشتی، دندان نیشش را به من نشان داد
و چنگالش بر قلب خونینم فرو رفت، دوباره در برابرم عرض‌اندام ‏کرد، قدرت به رخ کشید، دوباره ما را از این رویا بیدار کرد و به ‏کابوس همیشگی‌اش دعوت کرد، دعوتی بی‌اذن و ‌اراده، به جبر ‏روزگار زشتی‌ها، میهمان بزم خونین دنیا گشتیم و غم به دیدگان ‏دگرباره بنشست
چه کوتاه بود و چه زودگذر لذت از آرامش یار و آرام ماندن ما، ‏برقراری چه کوتاه بود، شادمانی او و شادمان شدن ما، روزی که از ‏مزرعه به خانه بازمی‌گشتیم، چهره‌اش را رنگ‌پریده دیدم و در ‏چشمانش دردی تاب و توان ایستادن نداشت، به زور بر دو پایش ‏ایستاده بود تا به رخسارش چشم دوختم، حال نزارش را دریافتم
ناخودآگاه به یاد مادر در بستر و چشمانش افتادم، در چشمان ‏رنج‌دیده‌ی او همان چشمان اشنای مادر دیدم و بر تن نحیفش آن رنج ‏مانده بر تن پدر
به نزدش رفتم، در آغوشش گرفتم،
بخند دنیا که ما اشک داریم، بخند و سرمست هلهله بکش که ما رنج ‏داریم، بخند و شادمان رقص و پایکوبی کن که ما به رنج زاده و در ‏آن پرورده‌ایم بخند و هیچ به حال ما و دنیایمان به فکر نباش
رنگ به رخسار نداشت، چشمانش از راز مرضی می‌گفت که دیگربار ‏دامن‌گیر این زندگانی شده است و رنج به ما هدیه می‌کند، آن ‏سرفه‌های بی‌مهابا و خس‌خس از سینه‌ی دردمندان که سیمای مادر و ‏پدر را در برابرم نقش می‌بست
مادر آن روزگاران به چشم یأس داشت و با چه تقلا به ما امید ارزانی ‏می‌داد و حال یار رنج‌دیده‌ی ما چه صبورانه رنج چشمش را با ‏شادمانی توأمان به ما فدیه می‌داد،
ما رنج می‌بینم او سعی در شادمانی دارد، چه تلخ این منظره که عمری ‏رنج کشیدی، حال بار دیگر رنج امانت نمی‌دهد و به سویت حمله‌ور ‏است، ما و این دشمن، دور زِ هم نمانده‌ایم و هرگاه سایه‌ی ننگینش از ‏سر ما کم شد دلتنگانه به سویمان هجوم آورده و جانمان را در ‏برگرفت
به دنبال دکتر رفتن و به بالینش آوردن چه سود که مرهم اینان بر این ‏رنج خانمان‌سوز هیچ است و پوشالی، مهرشان رنج ما بیش کرد و ‏التیامی نداد، رنگ رخسار یار هر روز پریده‌تر از دیروز بود و ‏سرفه‌هایش آتشین‌تر
از روزگاران پیشتر می‌سوخت و می‌ساخت، باید امید فدیه داد و پر غم ‏شادمان بود، چه صبورانه درد می‌کشید و دم نمی‌زد، ما در آرزوی ‏دوری دردش درد می‌کشیدیم، به بالینش می‌نشستم و دستانش به ‏دست می‌گرفتم و در آرزوی گرفتن دردش به جان خویش فریاد ‏می‌زدم
چشمانش را می‌بست و آرام می‌گرفت، می‌خوابید، اشک چشمانمان ‏برکه‌ای به راه دارد و بر رودخانه‌ها جاری می‌شد به دریا راه کج کرد ‏و اقیانوس را درنوردید، چه سود که رنج‌دیده‌ی دوران به بستر خفته و ‏صبورانه درد می‌کشد و رنج می‌برد
غرق بوسه کردنش، نوازش بر سرش، اشک ریختن بر تنش، چه سود ‏که اگر لحظه‌ای آرام باشد برای ما عمری به درد نشسته است
در این روزهای سختی و رنج در این روزهای پر از درد و ماتم، در ‏این روزها که نمی‌گذرد و ثانیه ثانیه‌اش چون سالی رنج بر ما فدیه ‏می‌دهد، آن روز ننگین رسید در بستر بیماری یار رنج‌دیده به کلام ‏آمد، فریاد می‌کشید
از درد درونش فریاد می‌کشید، می‌شنوی جهان، فریاد رنج‌دیده است، ‏رنجش را دیدید و لذت بردید
رنجش را دیدید و شادمان شدید، به آغوش حریصانه هجوم بردید، ‏تنش دریدید و لذت بردید، تو ساکت ماندی و گوشه‌ی لب خندیدی ‏و آه هم نگفتی، انتقامی نستاندی، مسکوت نظاره کردی و شادمان ‏هلهله سر دادی
تنش دریدند، اشک ریخت، فرزندان خلفت لذت بردند و تو شادمان ‏گشتی، نه تو شاد نبودی لیک مسکوت که ماندی، مسکوت در برابر ‏این‌چنین اعمال زشتی، کمتر از انجامش نیست، مسکوت ماندی، ‏آن‌کس که دریای قدرت است، از اراده‌اش مگسان بر آسمان در ‏پرواز،
تنش دریدند و رنج برد و تو ساکت ماندی و امروز هم رنج می‌کشد و ‏درد فدیه از تو را به جان می‌خرد، فریاد سر می‌دهد، نه فریاد از این ‏درد و مریضی که فریاد سالیان رنج بی‌پایان بود
از کودکی و رنج‌هایش، در آغوش پدران هرزه و مادران با رحم ‏پروارنده شدند و به حراج ایشان فروخته شدند، دست هر ناپاک از ‏نسان به تن کشیده شدن و ارضا شدن با طفلان صغیر،
اشک بریز، خون ببار که دنیای زشتی چنین است، فروخته شدن نه ‏یکبار که هر شب و هزاران بار، صاحب به دنیا بودی و صاحب به ‏دنیاشان کردی، صاحب به انسان شدند، زر خرید تو این بندگان ‏زشتی، پوچی و حقارت زر خرید این غلامان حلقه به گوش با زر ‏رنج‌دیده روزگار نازل آن درد بی‌پایانت را، به تن این رنج‌دیده و ‏فریادش بشنو،
او رنج می‌کشد، فریاد سرمی‌دهد، تو از شنیدنش چه حال داری من ‏می‌گویم و خون می‌بارم تو اگر بودی و ذره ذره‌ای وُجدان نه وَجدان ‏نه وِجدان به جان داشتی چه سرانجام بود؟
واژگان پوشالی به نزد انسان‌های پوشالی
فریاد بزن یار رنج‌دیده‌ام، فریاد بزن می‌شنوم، در آغوش من فریاد ‏بزن، آه سر بده از روزگاران، بگو از رنج‌هایت، بگو یار شیرینم، بگو ‏و دردت به جانم فدیه کن، فریاد بزن که در آتش می‌سوزم، در این ‏شعله‌ها از رنج تو خاکستر می‌شم و می‌سوزم،
فریاد بزن یار رنج‌دیده‌ام، صدایت عرش را به لرزه در می‌آورد و ‏گوشان کر زمان از صدایت فراری‌اند،
به گوشه‌ای می‌خزند و خاک بر سر می‌ریزند،
فریاد بزن رنج‌دیده‌ام که درد از تن تو برون می‌آید و آنان به درد ‏دادن دیگران دردمندند
نه امروز نه فردا که تا پایان بودنشان دردمندان از این دردها به ‏گوی‌های بی‌پایان‌ دنیا به درد زاده و درد می‌بخشد شاه دردمندان
فریاد بکش به آغوشم اشک بریز، از رنج این مرض، از آن هدیه‌ی ‏الهی، از آن پستیِ آسمانی، فریاد بکش که بزم در خون آسمانیان به ‏پا است
سالیان، فرزندانشان تنت دردیدند و سرمست هلهله کرد، امروز نوبت ‏شاه شاهانشان است که بدرد و هلهله سرکند،
به آغوش کشیدم یار رنج‌دیده‌ام را و از کلبه برون آمدم و تاختم به ‏دوردست‌ها تا کسی دریابد این رنج‌دیده را که اینگونه فریاد می‌زند و ‏رنج سالیان سال بیرون می‌ریزد، می‌سوزم در آتش این درد، ‏نظاره‌گرم بر این ظلم بی‌پایان، نظاره‌گر چو آن کودکی که ‏مادربزرگ سر برید، خون پاشید و باز مسکوت ماند و هیچ نتوانست ‏گفت از آدمیان که نماد مهرشان او بود و نماد دردشان کیست
متنفر شد و دوری گزید از این ددصفتان، کژ اندیشان بیمار، یار ‏رنج‌دیده‌ام طاقت بیار که به سوی طبیب می‌رویم، مرهم این درد ‏چیست
می‌شنوی، فریاد مرا بشنو، مرهمش چیست
خاریِ انسان‌ها، تو که حقیر آفریدی و از حقارتشان بزرگ گشتی، ‏چه بزرگی که از کوچک شدن دیگران بزرگ می‌شوی
و راستی چه کسی ارباب می‌شود گر رعیت به میان نباشد؟
چه کسی خدا می‌شود گر بنده نباشد؟
تو ارباب بردگان، تو شاه بندگان، بشنو، فریادم را بشنو، از رنجم شاد ‏باش و یا بسوزان این تخت و عرش که خود ساختی، سازندگانشان ‏علم کردند که خدایی کنند
به نزد طبیب رسیدیم، طول مسیر را دوان دوان طی کردم، بوسه بر یار ‏رنج‌دیده می‌زدم و او آرام فریاد می‌کشید، به نزد طبیب بودیم او حال ‏نزار یار مرا دید و مرهم به زخمش نهاد، ساعتی چند بر بسترش ‏نشستم و فریادش آرام شد، چشمانش بسته بود، پیش از بستن نگاهی ‏به صورتم انداخت، بر چشمانم خیره شد، شادمان و آرام بود، در ‏نگاهش سخن‌ها به من می‌گفت، از آن روزگانم خوش می‌گفت از ‏آن روزهای دلتنگی، از آن دوست داشتن‌ها، از آن آرامش و ‏یک‌رنگی،
سرش را از بالین بالا کرد و بر لبانم بوسه‌ای زد، دگربار سر بر بالین ‏گذاشت و شادمان چشمانش را بست، دیگر فریاد نمی‌کشید، دیگر ‏رنج نمی‌برد، رنج‌دیده‌ی تمام دوران خفت و دگر هیچ کلامی نگفت
دگر عذابی نکشید، بر چشمانش بوسه زدم و نوازش کردم، چه آرام و ‏زیبا خفته بود،
یار رنج‌دیده‌ی من بخواب نازنینم، بخواب و دیگر رنج نبین
پایان زشتی‌ها به آغاز زشتی نباید که آن زشتی فروریختنی است
تو رفتی و آرام گرفتی، یار رنج‌دیده خفتی، دیگر برنخواستی، ‏آرامش حق تو است که اگر این جلادان و فکرهای مالامال از ‏زشتی‌شان امان دهد بر تن رنجور این ظلم‌دیدگان، اگر از محشر آتش ‏دوزخ رهایی یابد، آنکه به جهان دوزخ و فرشتگان عذاب آدمیان، ‏سالیان عمر طی کردند و حال آرامشش با حرص این ظلم‌پرستان ‏پوچی و خیال گره نخورد که فرجامش شکنجه خواهد بود
تو رفتی و آرام می‌خوابی، رنج‌دیده‌ی دورانم، یار شیرینم، بخواب و ‏دیگر رنج نبین که آرامش برای تو است،
چه شاد بودم آن روزگاری که شادی‌ات می‌دیدم و آرام داشتم از ‏آرامشت، تو رنج‌دیده‌ی تمام دوران تو رنج بردی، من از رنج آن ‏سالیان و چه رنج‌ها کشیده و می‌کشم، چه دنیایی بر سردارم چه ‏رنج‌دیدگان آن درد من می‌افزاید و آرامش یکیشان آرامش دنیای من ‏است، شادمان می‌شوم این شادی یک تن از هزار که آرام باشد و من ‏مسبب به این آرامش جان
جانش دور از این زشتی و دردها و جان من به آرامش خواهد زیست ‏و ذهنم آرام و بی‌فریاد تواند بود
روزگاری که تو را از آن دخمه‌ی زشتی و بهشت آدمیان رهانیدم به ‏آرامش رسیدم، ذهنم قرار داشت، دیگر فریاد نمی‌کشید و چه راضی ‏از کردار این تن هلهله سرمی‌کشید و فخر می‌فروخت، چه شادمان بود ‏که افکارش به فرجام رسیده و راه‌حل بر درد بی‌درمانش بسته است
امروز فریاد می‌زند که تو آرامش ببخش به ظلم‌دیدگان که تو آرام ‏باشی، آرامش دهی، آرام شوی که ظلم‌دیدگان دریابی و دریافته ‏شوی
راه‌حل تو مدد او است، مدد بر جان بیکران ظلم‌دیدگان، فریاد این ‏فکر مسکوت نمی‌ماند و هماره عربده‌ها سرمی‌کشد، مگر دریابی، ‏دست دراز کنی، آرام کنی و این ذهن آشفته آرام شود
دیده‌ای این دیرباز درد بسیار و این دردها به ذهنت لانه کرده است و ‏به هر سوی این جهان که می‌نگری خاطره‌ای از آن رنج‌ها پیدا است و ‏تو را به اعماقش غرق می‌کند و ذهنت دست و پا زنان راه‌حل ‏می‌جوید،
نبودی آن قدر بیش که دریابی و راه‌کارت همگان دریابد لیک توان ‏مدد بر یک که داری و از آن سرمست و شادمان گشتی، چه از این ‏والاتر که شادیِ دیگری بسازی، نه آن که ذهنت آرام می‌گیرد و ‏شادمان می‌شوی، نه آنکه از دیرباز از این شادی‌ها شادمان می‌شدی
کمک کردی و از مددت آرام گرفتی، نه اینکه مدد نکردی و به فکر ‏فرو رفتی، به رویا این دردهای بیکران جهان و جهانیان غرق شدی و ‏رنج بردی، دریاب جهانیان به حد خویش که چنین آرام می‌گیری،
روزگاران سعادتت آن پیش‌ترها بود که رنج‌دیده‌ی دوران را یافتی و ‏بر او آرامش بخشیدی، ثانیه‌ها زود گذشتند، بر دیگران یاری رساندی ‏سخت کار کردی، روزی رساندی و از شادی انان، شادمان گشتی، ‏چه آرام بودی از آرامش اینان و این راه‌حل جهان تو است که هماره ‏ذهنت فریاد می‌کشد که دریاب و دریافته شو
یار شیرینم، دوران تلخی گذراندی، چه سختی‌ها که نکشیدی، یاد آن ‏روزها می‌افتم که شادمان به من می‌نگریستی، دلتنگ می‌شدی و ‏دلتنگت می‌شدم، به سودای دیدنت به خانه می‌آمدم، در آغوشت مهر ‏می‌دادی و مهر می‌ستاندم به مهر دادنم شادمان بودم و از این آرامش ‏سرمست زِ دنیا دور می‌شدم
یار شیرینم آرام خفته‌ای و من به تنهایی دگربار غرق در احساسم، ‏لیک راه جسته‌ام و بر فریادش فائق آمدم که دریابم و دریافته شوم
با جان و دل به مزرعه رفتم، شروع به تلاش و کار کردم که رونق ‏بازگردانم و از این حاصل به مدد دست پیش برم و آرام گیرم
به سختی تلاش‌ها کردم، دگربار خویش را به دریای کار غرق کردم ‏که ذره‌ای آرام گیرم و از رونق حاصل‌شده آرامش بیشتر دریابم، حال ‏زراعت خویش را به دهکده‌های اطراف می‌برم و این دایره‌ی دوار ‏کماکان هم ادامه داشت، از حاصل این رونق روزی رساندم و از این ‏کرده شادمان گشتم که جهان و زشتی‌هایش به مدد ما زیبا و با این ‏مدد رساندن بال به پشت گیریم و در آسمانی دورتر از این جهان ‏زشتی‌ها به پرواز در آییم.‏