خب دوستان توی جامعه ی امروزی ای که ما داریم زندگی میکنیم در تمامی جوامع با یک معنایی به عنوان فرد پرستی رو به ‏رو میشیم که مختص به کشور خودمون ایران هم نیست.‏
‏ در همه جای جهان هم دیده میشه و فرای اینکه حالا یک نگاه شخصی باشه نسبت به دنیا تبدیل به یک ارزش بزرگ اجتماعی ‏هم شده یعنی در جای جای زندگی باهاش رو به رو میشیم.‏
‏ در اتفاقات اجتماعی.‏
‏ در سیاست گذاری ها.‏
‏ در سیاست ورزی ها.‏
‏ در تمامی ابناء به نوعی زیستن بشری.‏
‏ ما امروز با یک همچین معقوله ای روبه رو هستیم.‏
‏ تبدیل به یک ارزشی هم شده.‏
‏ یک ارزش قدرتمندی که حالا داره در باب فرد پرستی صحبت میکنه.‏
‏ گفتم که خب قاعدتا کار به جایی رسیده که حتی تبدیل به یک سری ارزش های سیاسی هم شده.‏
‏ یعنی راهکاری است برای ابراز سیاست و نوعی که قرار است از طریق اون حکومتداری بشه.‏
‏ در سراسر جهان هم باهاش روبه رو هستیم.‏
‏ اما حالا این فرد پرستی به نوعی اولین نگاهش از کجا نشات میگیره؟
‏ و چگونه است که یک موجودی که اجتماعی زندگی میکنه به عنوان انسان و اصولا نوع زیست او بر پایه زندگی اجتماعی ‏هست؟
‏ حالا به یک جایی میرسه که فردیت خودش را حتی فراتر و بالاتر از آن زندگی اجتماعی می داند.‏
‏ خوب قاعدتا در برابر آن طبیعت هم می تواند تصویر بشود این نگاه.‏
‏ این نگاهی که اگر انسان قرار باشد به فردیت خودش اعتبار بیشتری بدهد از زندگی اجتماعی اش.‏
‏ خب این به نوعی در تقابل با طبیعت ذاتی اش هم هست.‏
‏ اینکه ما انسان ها را به عنوان یک موجود اجتماعی می شناسیم که حالا در کنار هم می توانند زندگی ساده ای را داشته باشند، ‏در دل حیوانات هم به همین شکل هست.‏
‏ یعنی شما مواجه می شوید با گونه هایی از حیوانات که زندگی اجتماعی دارند.‏
‏ برخی هم که دارند یک زندگی فردی و منزوی را پیش می برند.‏
‏ پس این مخالف با طبیعت انسانی است.‏
‏ اما باز هم ما می بینیم که در سراسر جهان وجود دارد و به نوعی تبدیل به یک فکر قدرتمندی شده که اشکال مختلف سیاسی ‏اقتصادی ما را به ویژه ساخته و به پیش برده.‏
‏ اما این نگاه قاعدتا بر برمیگرده به همون ایمان و اعتقاد به قدرت به یک قدرت برتر و فراتر و بزرگتر.‏
‏ همون نگاهی که ما به عنوان خدا میشناسیم به عنوان یک قدرت متعال میشناسیم.‏
‏ همون قدرتی که به نوعی به ما یک تصویری میده از برتری.‏
‏ از مالک بودن.‏
‏ از صاحب بودن.‏
‏ به نوعی اینها رو ما میتونیم گره بزنیم با همون نگاه برتری طلبانه ای که در دل خدا و در دل یکتاپرستی شکل گرفته.‏
‏ یعنی این فرد پرستی که در نهایت ما امروز باهاش روبه رو هستیم نشات گرفته از همین نگاه هست.‏
‏ ریشه های ابتداییش در همین نگاه خلاصه میشه.‏
‏ فلسفه وجودی ای که پایه هاش رو بر پایه برتری خودش گذاشته.‏
‏ من بارها و بارها به کررات در باب این موضوع در برنامه های مختلف صحبت کردم.‏
‏ اینکه وقتی ما مواجه میشیم با یک معنایی به عنوان خدا.‏
‏ منظور اون خدایی نیست که ما در آسمان ها میشناسیم و حالا در ادیان مختلف دربارش صحبت کردن.‏
‏ یک فلسفه ای است، یک معنایی است، یک راهبری است، یک تعلیمی است یعنی ما با یک معنایی روبه‌رو می‌شویم که در ‏جای جای زندگی مان نقش داشته، نه تنها همان نقش مستقیمی که ما باهاش روبه رو هستیم، بلکه در آینده هم تفکرات دیگر را ‏تحت تاثیر خودش قرار داده و به نوعی تبدیل به اون ارزش مشترک شده و اون ارزش قدرتمند شده.‏
‏ یعنی وقتی ما مواجه می شویم با یک معنایی به عنوان خدا، حالا تفاوتی نمی کند در دل مشرکان باشد، در دل یکتاپرستان باشد، ‏حتی با نگاه عرفانی باشد، تفاوتی نمی کند، دارد ما را به سمتی می برد که پس یک قدرتی ماورایی وجود داره، یک قدرتی که ‏صاحب بر دیگران هست، یک قدرتی که از دیگران برتر هست.‏
‏ پس به شما داره نوید یک نگاه تازه رو میده.‏
‏ حالا می تونه نگاه های مختلفی هم به طول تاریخ اتفاق بیفتن، تغییر بکنن، میتونن این رو دگرگون بکنن، حتی باهاش مبارزه ‏بکنن.‏
‏ با همین نگاه مشخص، همان طوری که اتفاق هم افتاده در طول تاریخ هم باهاش روبه رو شدیم.‏
‏ اما به این اصل به عنوان یک مرجع نگاه میکنن و به نوعی تفکرات خود رو هم تحت تاثیر از همین معنای مشخص میگیرن.‏
‏ یعنی در جای جای این نگاه ها هم مواجه میشیم با این نگاه متمرکز که قدرتمندانه داره به پیش میره و در اشکال مختلف ‏دوباره داره بازتولید میشه.‏
‏ پس ما یک نگاه برتری طلبانه ای داریم که حالا میتونیم نامش بدیم به عنوان خدا.‏
‏ این نگاه به خدا، این باور به خدا، این باور یکتا پرستانه ای که قدرت رو و برتری و بزرگی رو از آن او میدونه به ما یک ‏راهکاری میده و یک شکل تازه ای از نوع نگاه به دنیا میده.‏
‏ بارها هم دربارش صحبت کردیم.‏
‏ اینکه حالا یک طبقاتی ساخته میشه.‏
‏ یعنی وقتی ما یک خدایی رو در آسمان داریم، خود اون خدا به اشکال مختلف در بین ادیان مختلف در باب یک سری طبقاتی ‏هم صحبت کرد.‏
‏ همون طور که بارها هم دربارش صحبت کردیم اشاره کوچکی میکنیم چون این بحث در نهایت قراره ما رو به یک فرد پرستی ‏برسونه و ما به این معنا برسیم و اینها یکجور مقدمه ای است برای رسیدن به این معنای مشخص.‏
‏ شما وقتی با یک اصلی به عنوان خدا روبه رو میشید که حالا این خدا برتری بر دیگران داره قدرت مند تر از دیگران هست.‏
‏ به فراخور اون در بین ادیان مختلف هم میاد و مثلا صحبت میکنه از طبقات دیگه ای که ساخته شده.‏
‏ این که حالا انسان ها اشرف مخلوقات هستند پس تر از اون ها حیوانات هستند.‏
‏ این ها بزرگتر از حیوانات و گیاهان و موجودات دیگه هستند و این ها هستند که خلیفه خدا بر زمین هستند.‏
‏ به اشکال مختلف در بین افکار و عقاید مختلف هم روبرو میشیم.‏
‏ حتی در نگاه مدرن و امروزی.‏
‏ در نگاه انسان‌گرایی هم باز با همین معنا هست که رو به رو میشیم.‏
‏ یعنی دوباره داره انسان رو با کرامت قلمداد میکنه و انسان رو برتر از دیگران تصویر میکنه.‏
‏ این نگاه هایی که در باب انسانگرایی همیشه باز به همین شکل است.‏
‏ یعنی انسان رو در این طبقات به بالا و به نوک هرم می‌رسونه.‏
‏ انسان یک ویژگی داره که از دیگران متمایز میشه و به واسطه اون هم با ارزشمندتر می‌شه.‏
‏ این یک نگاه مشترکی است که شما در بین ادیان، در بین مکاتب فلسفی، در بین مکاتب انسانی، در بین مکاتب اخلاقی هم ‏باهاش روبرو میشید.‏
‏ نگاه قدرتمندی است که به نوعی اکثریت و غالب این نگاه ها رو هم در اختیار خودش گرفته و این طبقه رو ساخته.‏
‏ پس ما با ساختن طبقات هم رو به رو میشیم.‏
‏ حالا طبقات دیگری هم شکل می‌گیره به اشکال و اقسام مختلف در نگاه های مختلف اما با همین معنای مشترک.‏
‏ یعنی یک معنای مشترکی رو برای شما نقش داده.‏
‏ اینکه شما باورمند به این برتری باشید و باورمند به این صاحب شدن باشید، باورمند به این قدرت باشید.‏
‏ حالا می‌تونید طبقات مختلفی رو در افکار مختلف هم به وجود بیارید.‏
‏ با توجه به این معنای مشترکی که بین همه وجود داره.‏
‏ یعنی اگر شما مواجه می‌شید با یک قومیتی که خودشون رو برتر از دیگران میدونن برگرفته از همین نگاه برتری طلبانه است.‏
‏ این اصلی که بوجود اومده حالا میتونه در فروع متفاوت و متمایز از هم باشه.‏
‏ اگر شما مواجه میشید با یک نژادی که خود را برتر از دیگران میدانند باز هم برگرفته از همین نگاه است.‏
‏ اگر مواجه میشید با یک جنسیتی که خودش رو برتر میدونه باز هم از همین نگاه گرفته میشه.‏
‏ حالا میتونه این نگاه ها در دل ادیان شکل بگیره در دل اسلام مثلا شکل بگیره.‏
‏ در قران بهش اشاره شده باشه یا در یهودیت یا در بودیسم یا در هر نگاه دیگه.‏
‏ حتی در نگاه های مدرن در نگاه های انسان گرایانه.‏
‏ در نگاه های مثلا نازی ها.‏
‏ در نگاه های مارکسیستی.‏
‏ در هر نگاهی میتونه این اشکال مختلف رو با شما در میون بزاره.‏
‏ اما اصل یکپارچه و یک معنا هست.‏
‏ پس ما تا اینجا به یک نتیجه گیری رسیدیم.‏
‏ این که یک نگاه قدرتمندی وجود داره، یک قدرت ماورایی رو تصویر میکنه، برتر از دیگران هست.‏
‏ حالا به واسطه این نگاه مشخصی که شکل گرفته طبقاتی هم به وجود می آید.‏
‏ در نهایت این طبقات قرار است که از ما یک خدای شخصی بسازد.‏
‏ همان معنی ای که شما با آن مواجه می شوید در تفکرات مختلف.‏
‏ اینکه در نهایت وجود خدا را در وجود انسان ها می بیند به نوعی این دو وجود را با هم همتا و همسو می بینند.‏
‏ اینکه انسان هم نماد و نشانه ای از همان خداست و در نهایت قرار است این طبقات ما را به آن مرتبتی برساند که انسان ها هم ‏تبدیل به خدا شوند.‏
‏ هر چند که این نگاه در همان نگاه های ادیان یکتا پرستانه از همان ابتدا هم درباره اش صحبت شده.‏
‏ یعنی شما وقتی با یک داستانی روبه رو می شوید که حالا انسان به واسطه روح خدا و ادغام این روح خدا با خاک به وجود ‏آمده، همین معنا را با شما در میان می گذارد.‏
‏ اینکه این انسان بخشی از وجود خداست و به نوعی یک خدای زنده بر زمین هست، یعنی این همان اصل هست.‏
‏ حالا در طول مدت زیست بشری هم با تمام تعاریف و تعابیر تازه ای که به وجود آمده، نگاه های تازه ای که شکل گرفته.‏
‏ باز هم شما مواجه میشوید همین معنا هست که ادامه پیدا میکند.‏
‏ یعنی شما مثلا با افکار مدرن هم که روبرو میشوید حالا یک تصوری از خدا میدید که یک انرژی ای هست که در جهان جاری ‏و ساری هست و نمادها و نشانه های این خدا را در وجود تمام موجودات می بینید.‏
‏ اینکه این خدا تبلورش در تمام موجودات هست همان نگاه یکتا پرستانه هست به همان شکل.‏
‏ حالا کم کم مواجه میشویم با اینکه انسان را هم برتر و با کرامت تر در جهان تصویر میکنند.‏
‏ در مجموع اینکه در نهایت این طبقات حتی شاید در همان مراحل ابتدایی اش تفاوتی نمیکند.‏
‏ ما را به یک معنایی رسانده که حالا خود انسان ها به صورت فردی هم تبدیل به یک خدا بر زمین میشوند و همان جایگاه ‏برتری را کسب میکنند و بالاتر و باارزش تر از دیگران جای میگیرند.‏
‏ و این سیر تکاملی است که در این نگاه به نوعی شکل میگیرد و ما را قرار هست در این طبقات به این مرتبت برساند و حالا ما ‏امروز در جهانی روبه رو هستیم که با ساختن خداهای بیشمار جایگاه های بیشماری که برای این خداها شکل گرفته یعنی ما می ‏بینیم که اقسام این خدا بر روی زمین فراوان هستند.‏
‏ از همان نقطه های ابتدایی شما در نظر بگیرید یعنی فرماندهانی که در جهان وجود دارند، رهبرانی که در جهان وجود دارند، ‏پادشاهانی که در جهان وجود دارند، روسای جمهوری که در جهان وجود دارند، هر کدام به نوعی دارند.‏
‏ نقش آن خدا جایگاه آن خدا را به عاریت می گیرند یعنی جا پای همان خدا می گذارند.‏
‏ تفاوتی نمی کند.‏
‏ حتی هر چقدر هم این اقسام را کوچک و کوچکتر بکنید باز هم این جایگاه را می بینید که حضور پررنگ دارد.‏
‏ یعنی شما وقتی مثلا مواجه می شوید با وزرا، همان جایگاه خداست، حالا یک مرتبتی بالاتر از خود دارد، یک مرتبتی پایین تر ‏از خود دارد، به نوعی یک بندگانی به زیر پای او وجود دارند و خود بنده ی بزرگتری است.‏
‏ همان نگاهی که از همان ابتدا هم شکل گرفته.‏
‏ یعنی همان نگاهی که از ابتدا هم انسان را اشرف مخلوقات دانسته.‏
‏ انسانی که از دیگر موجودات با ارزش تر و با اعتبار تر است اما خود وابسته به یک خدا است که باید آن را پرستش بکند.‏
‏ همین طبقات هم به نوعی شکل میگیره دیگه.‏
‏ ما مواجه میشیم با این نگاه خدا انگارانه ای که یک جهانی پر از خدایگان رو به وجود آورده.‏
‏ حتی در مراحل پایین تر به یک کارخونه میرسید.‏
‏ یک رئیس کارخونه هم همون جایگاه رو در اختیار گرفته.‏
‏ به یک مدرسه میرید، مدیر مدرسه همون جایگاه رو به اختیار گرفته.‏
‏ حتی در بین جمع های دوستانه کودکان هم میرید باز یک نفر اون جایگاه رو به دست میگیره.‏
‏ یعنی کاملا ادغام میشه با روابط انسانی.‏
‏ در تمامی روابط انسانی هم همین معنا به دنبالش هست.‏
‏ ما در باب تعلیم و تربیت هم صحبت کردیم.‏
‏ تو همین برنامه ای به نام جان هم صحبت کردیم.‏
‏ این که تعلیم و تربیت تا چه اندازه راهگشا در زندگی انسان ها هست.‏
‏ حالا انسان هایی که مدام با این طبقات رو به رو میشن قاعدتا باورمند به اون هم میشن و قبولش براشون ساده میشه و خودشون ‏هم در تکاپوی این هستن که این جایگاه ها رو مدام بسازن و فرای اون.‏
‏ حالا ما مواجه میشیم با اینکه یک تصویر ایده آلی از رسیدن به اون جایگاه هم برای شما تصویر میشه.‏
‏ اینکه شما در اون جایگاه میتونید به تمام موفقیت هاتون برسید و میتونید به تمام ایده آل های خودتون برسید و اصولا این ‏چرخه محرکی است که به نوعی این چرخ گردون رو به حرکت در میاره.‏
‏ این اون عامل و سببی است برای حرکت کردن این چرخ که حالا هر کسی در آرزوی جستن این جایگاه والا قدم بر میداره.‏
‏ هر انسانی که وارد سیاست میشه قاعدتا نگاهش به اون نقطه بالایی هست که حالا داره پیشرفت میکنه.‏
‏ گام ها رو یک به یک بر میداره اول میره.‏
‏ نمیدونم نماینده مثلا شهرستان و روستای خودشون میشه فرماندار میشه کم کم هی مرتبت رو بالا میکنه به به وزارت میرسه در ‏نهایت رئیس رییس جمهور میشه و جایگاه بالاتری را کسب میکنه و اصولا این آرزومندی برای رسیدن به این جایگاه هم در ‏پایداری این نگاه هم کمک می کنه و ما رو به نوعی زندگی جمعی ما رو هم به پیش می بره.‏
‏ اما همه اینها حول یک محور است.‏
‏ این که تا چه اندازه به این فردیت و این جایگاه فردی انسان ها جاه و مقام داده شده.‏
‏ این که انسان ها تا چه اندازه می تونن به خودشون فکر کنن، به خودشون بیندیشند و برای رسیدن به اون جایگاهی که خود ‏آرزو دارند تلاش کنند.‏
‏ این که تا چه اندازه به این جایگاه قدسی و خدایی چشم دوخته اند و برای هر کس یک تصویری در برابر هست که خودش رو ‏به اون جایگاه برتر از دیگران برسونه و این میشه این محوریت فردی در برابر زیست اجتماعی انسان ها.‏
‏ حالا ما با یک موجودی روبه رو هستیم به عنوان انسان که زندگی اجتماعی داشته یعنی یک زندگی در کنار دیگر جانداران و ‏دیگر انسان ها.‏
‏ حالا نوع و گونه خودش رو در نظر بگیریم که زندگی اجتماعی داشته.‏
‏ قرار بوده که اصولا با همین زندگی اجتماعی در کنار هم زندگی‌اش را ادامه بدهد.‏
‏ اصلا بقای او به واسطه همین زندگی اجتماعی هم شکل گرفته.‏
‏ یعنی شما اگر بروید و به دوران‌های کهن و ابتدایی زندگی انسان‌ها رو به رو شوید، می‌بینید که انسان‌ها به واسطه این زیست ‏اجتماعی و در کنار هم بودن و این که خود را در آن اجتماع تعریف می‌کردند، توانستند بقا را ادامه بدهند.‏
‏ در تک تک اتفاقاتی که در زندگی بشری هم می‌افتد به همین واسطه است.‏
‏ حتی این انتقال دانش که بین انسان‌ها عامل اصلی و محرکی است برای رسیدن انسان به این مرتبتی که ما در آن هستیم، حتی ‏بالاتر و والاتر از عقل.‏
‏ اینکه ما توانستیم این دانش را به همدیگر با هم به اشتراک بگذاریم، توانستیم انتقال بدهیم و مدام با همین انتقال بوده که به ‏این جایگاه رسیدیم.‏
‏ یعنی امروز ما مواجه می‌شویم با دنیایی که در آن نقطه های ابتدایی علمی قرار ندارد.‏
‏ هر کسی اگر قرار باشد این علم را به پیش ببرد، حالا تا آن جایی که قدیم ها توانسته اند، دانسته و به پیش می‌رود و این نگاه ‏اجتماعی حالا تبدیل به یک محوریت فردی می شود.‏
‏ حالا انسان ها است که قرار است در آن با فردیت خودشان زندگی را به پیش ببرند و در تضاد با آن طبیعت ذاتی انسان هاست.‏
‏ طبیعت ذاتی است که جهان برای آن ها رقم زده.‏
‏ شاید در نگاه ابتدایی و اولیه آدم بخواهد به این تصویری که در برابرش نقش می بندد نگاه کند و به این نتیجه برسد که باز هم ‏یک زندگی اجتماعی است که حالا درون آن یک طبقاتی هم بوجود آمده اما همه در کنار هم هستند که دارند زندگی خودشان ‏را معنا می کنند.‏
‏ خب این یک تصویری است که می تواند در برابر دیدگان ما نقش ببندد.‏
‏ اما به واسطه وجود داشتن این مرتبت ها، این جایگاه ها و این نگاه برتری طلبانه، کم کم زندگی اجتماعی زندگی انسان ها به ‏صورت اجتماعی تبدیل به آن نگاه به فردیت خودشان شده.‏
‏ یعنی فردیت را محوریت زندگی خود قرار داده اند.‏
‏ اینکه قرار نیست برای دیگران کاری انجام بدهند.‏
‏ همان طوری که داریم در جای جای جهان هم با این روبه‌رو هستیم.‏
‏ یعنی اگر کسی قرار است خود را به یک مرتبت بالایی برساند، در نهایت امر قرار است که خودش را در این جایگاه تثبیت ‏کند و خودش به آن جایگاه برسد.‏
‏ یعنی شما در دل سیاست‌مداران روبه‌رو می‌شوید.‏
‏ با اینکه این‌ها تمام تلاششان را می‌کنند برای این‌که خودشان آن جایگاه را کسب کنند، به آن جایگاه قدسی برسند، به آن جای ‏پای خدا پا بگذارند و در آن جایگاه زندگی‌شان را طی کنند.‏
‏ هدف این نیست که حالا انسان‌ها بخواهند زندگی بهتری برایشان بسازند.‏
‏ هدف این نیست که زندگی اجتماعی دیگران را رونق بدهند.‏
‏ شاید از بین هزاران هزار آن‌ها یک تن همچین تصوری داشته باشد، اما بیشتر و غالب آن‌ها قاعدتا برای رسیدن به آن جایگاه ‏برای خود که دارند تلاش می‌کنند و این آن فردیتی است که محوریت زیست انسان‌ها می‌شود و در جای‌جای زندگی نه تنها ‏فقط در آن نوک هرم، در همان زندگی عادی و عامیانه خودشان هم همین به نوعی نگاه را به پیش می‌برند و در روابطشان هم ‏همین نگاه را به پیش می برند.‏
‏ شما در زیست انسانی مواجه میشید با اینکه هر کسی در پی فردیت خودش هست و در تعقیب این نگاه هست.‏
‏ در هر جایگاهی که قرار میگیره اگر به مدرسه ای میره دوست داره که در اون فردیت خودش این جایگاه ها رو به دست بیاره و ‏باز هم اون نگاه جمعی به پیش نمیره.‏
‏ نگاه فردی است که محوریت داره.‏
‏ حتی اون نوع ساختاری که برای شما ساخته میشه هم در پیشبرد همین فردیت شما کمک میکنه.‏
‏ از نکات ریز و درشتی که در برابرتان هست در باب سیاست صحبت کردیم و این جایگاه رو تصویر کردیم.‏
‏ در باب ورزش بهش نگاه کنید، در باب هنر بهش نگاه کنید.‏
‏ در هر زمینه ای که به این موضوع نزدیک بشید میبینید که برای شما همین جایگاه رو به وجود آورده.‏
‏ یعنی شما در باب آموزش و پرورش نگاه بکنید.‏
‏ خب این تصویری که به شما داده میشه یک نگاه به فردیت هست دیگه.‏
‏ شما به عنوان یک فردی که وارد این مجموعه میشید حالا قراره که شما بدرخشید و قرار هست که شما اون جایگاه رو بدست ‏بیارید.‏
‏ قرار هست که شما فردیت خودتون رو به پیش ببرید و در آن فردیت به آن جایگاه قدسی و بالا برسید.‏
‏ در ورزش هم به همین شکل است.‏
‏ حالا فرای آن ورزش های تیمی که در جهان وجود دارد، حتی در همان ورزش های تیمی هم شما مواجه می شوید.‏
‏ باز با همین اصلی که وجود دارد.‏
‏ حالا شاید تفاوت بین تیم های مختلف باشد.‏
‏ یعنی آن فردیت باز در تیم هم معنا می شود.‏
‏ یعنی این اصل رقابت، این اصل نگاه به برتری این اصلی که از همان نقطه ابتدایی درباره اش صحبت کردیم، این بزرگ ‏انگاشتن یک تن، یک شخص، حتی یک نگاه، یک گروه فرقی نمی کند.‏
‏ این بزرگ انگاشتن است که مدام در حال بازتولید خودش است.‏
‏ من یک بار توی یک برنامه ای هم به این موضوع اشاره کردم.‏
‏ شاید هم توی همین برنامه هم به یک اشاره کوچکی کردم.‏
‏ اینکه شما وقتی یک اصلی را به وجود می آورید حالا می توانید فرعیات مختلفی را به آن اضافه کنید.‏
‏ این اصل پایدار در برابر شما هست.‏
‏ شما در آن می توانید تغییر و تحولاتی را به وجود بیاورید.‏
‏ عصرهای تازه ای را در دل آن اصل به وجود بیاورید.‏
‏ در حقیقت فروع تازه ای را می توانید در این اصل مشخص به وجود بیاورید.‏
‏ می توانید تغییر بدهید.‏
‏ یعنی همان طور که من مثالش را زدم، شما وقتی به این اصل برتری و بزرگ بودن اعتقاد دارید، حالا می توانید یک جماعتی را ‏ببینید که نژاد خودشان را برتر می دانند.‏
‏ می توانید یک جماعتی را ببینید که رنگ پوست خودشان را برتر از دیگران می دانند.‏
‏ یک جماعتی را ببینید که باور خودشان را از دیگران بالاتر و بزرگتر می بینند و وقتی به مسائل فردی هم می رسید، اگر به یک ‏نگاهی مثل همین نگاه ورزشی هم روبرو شوید، می بینید که باز هم اگر تیمی در آنجا وجود دارد یک نگاه اجتماعی وجود ‏دارد.‏
‏ باز هم در نهایت قرار به یک برتری هست.‏
‏ یعنی همان نظام برتری طلبانه هم شکل می گیرد و حالا ما با یک جامعه ای روبه رو می شویم که محوریت بر پایه فرد هست، ‏بر پایه شخص هست، شخص هست که قرار هست توی این زندگی اجتماعی خودش را بالا بکشد، خودش را بزرگ کند.‏
‏ این زندگی و این پیشرفت برای جمع انسان ها نیست، برای فردیت او است.‏
‏ او قرار است که تبدیل به یک بیزینس‌من بزرگ شود.‏
‏ قرار است که یک اختراع اکتشافی بکند که در حقیقت خودش را به آن جایگاه وسیع و بزرگ و عظیم برساند.‏
‏ اصلا نگاه زندگی اجتماعی انسانی امروز بر همین پایه است.‏
‏ هر کس برای فردیت خود تلاش می‌کند.‏
‏ حالا شاید در این نگاه فردی خودش سودی هم به اجتماع برساند و ساختاری را بسازد چرا که اصلا زندگی و تعاملی که بین ‏این فردیت او و اجتماع است برای او کمک کننده است که بتواند به یک جایگاهی برسد.‏
‏ شما در نظر بگیرید بیزینس منی که دارد کار را انجام می‌دهد در حقیقت به فردیت خودش فکر می‌کند.‏
‏ یعنی در حقیقت در آن فردیت خود هست که زندگی‌اش را خلاصه دیده.‏
‏ اما برای اینکه به همان جایگاه هم برسد باز یک تعامل اجتماعی باید برقرار بکند.‏
‏ یعنی نیاز دارد یک سری کارگر را داشته باشد که برایش کار بکنند، یک کسانی برایش جنس بفروشند.‏
‏ یک کسانی باشند که آن جنس را بخرند و این چرخه شکل بگیرد.‏
‏ یعنی تعامل اجتماعی وجود دارد اما در راستای رسیدن به آن جایگاه فردی هست و این محوریتی است که امروز جهان ما را در ‏بر گرفته و همه چیز خلاصه در فردیت شده.‏
‏ با توجه به این تفاسیری که ما درباره اش صحبت کردیم، حالا این یک ضربه های بزرگی را به زندگی اجتماعی انسانی قاعدتا ‏خواهد زد.‏
‏ یکی از بزرگترین آنها نقض آزادی همگان برای آزادی های فردی خود است.‏
‏ یعنی شما مواجه می شوید با این نگاه فردی که حالا قرار است آزادی همه را پایمال کند تا خودش آزاد باشد تا خودش رها ‏باشد.‏
‏ یعنی قرار است موفقیت دیگران را زیر پا بگذارد تا خودش موفق باشد و خوشبختی دیگران را تبدیل به بدبختی بکند تا خودش ‏خوشبخت باشد.‏
‏ همان اصلی که ما در ابتدا هم درباره اش صحبت کردیم و بارها هم من به آن اشاره کردم.‏
‏ اینکه شما وقتی به بزرگی کسی باور دارید قاعدتا باید کسانی باشند که این بزرگی را معنا بکنند.‏
‏ در باب قدرت هم به همین شکل است.‏
‏ ضعیفان باید وجود داشته باشند تا آن قدرتمند شکل بگیرد.‏
‏ وقتی ما در باب یک بزرگی صحبت می کنیم باید یک کوچک هایی باشند که معنا بشود یعنی بزرگی که معنایی پیدا نمی ‏کنه باید پس کوچک هایی هم باشند.‏
‏ حالا در باب مسائلی مثل آزادی هم به همین شکل است.‏
‏ حالا یک تنی می خواد آزاد باشه به واسطه اسارت دیگران.‏
‏ و این اصل زیستن او خواهد شد و این اون اصل اجتماعی است که پذیرفته شده است و همه هم بهش باورمند هستند.‏
‏ کسی که قرار هست ثروتمند بشه قرار هست به واسطه فقر دیگران این ثروت رو کسب کنه و در اون فردیت خودش به پیش ‏بره.‏
‏ حتی تعامل اجتماعی داره.‏
‏ یعنی باید این اجتماع وجود داشته باشه تا او به این جایگاه برسه.‏
‏ اما این اجتماع، این نظام، این ارزش ساخته شده.‏
‏ داره به او میگه که تو میتونی در این فردیت خودت پیشی بگیری.‏
‏ تو میتونی در این فردیت به اون جایگاه برسی، دیگران رو پله کنی تا خودت به بالا بری.‏
‏ همون اتفاقی که در سراسر جهان می افته و ما شاهد هستیم و داریم هر روز هم می بینیمش.‏
‏ آزادی دیگران سلب میشه به واسطه آزاد بودن یک فرد.‏
‏ همه دارند در اسارت زندگی می کنند تا یک تن، یک فرد، یک نگاه درون آزادی خودش باشه، از نگاه های گسترده اش نگاه ‏کنه.‏
‏ مثل وضعیتی که ایران جمهوری اسلامی داره.‏
‏ یک نگاه مسلط هست که آزادی کامل رو داره و باورمندان به اون نگاه امروز در ایران به اون آزادی نهایی خودشون رسیده اند ‏و بیشماران اسیر هستند و اصلا اسارت این ها هست که آزادی اون ها رو معنا و مفهوم میده.‏
‏ یعنی مثلا در نظر بگیرید یک چیزی مثل حجاب آزادی است که اون ها بهش باور دارن.‏
‏ دیگه نهایت آزادی ای که یک مسلمان شیعی معتقد به جمهوری اسلامی در باب نوع پوشش در زندگی اجتماعی بهش رسیده ‏و براش معنا شده همین حجاب هست.‏
‏ حالا این آدم داره آزاد زندگی میکنه اما این جماعتی زن هایی که مجبور هستند این حجاب رو به سر بگذارند، در اسارت کامل ‏زندگی کنند.‏
‏ این اون نگاهی است که ما در باب یک کلیتی داریم صحبت میکنیم اما در زندگی فردی نگاه کنید.‏
‏ حالا یک کسی که به عنوان مثال به آزادی اقتصادی اعتقاد دارند، به بازار آزاد اعتقاد دارند.‏
‏ حالا بستری فراهم میشه که اون فرد مشخص به تمام آزادی هاش برسه و آزادانه بتونه زندگیش رو به پیش ببره.‏
‏ آزادانه بتونه بخره و بفروشه، معامله بکنه و تعامل بکنه.‏
‏ یک سری ها هم دارن باهاش تعامل میکنن.‏
‏ حالا این در نهایت آزادی است در برابر او.‏
‏ بی شماری که به سر کار میرن کارگرهای او رو تشکیل میدن.‏
‏ به واسطه این بازار آزاد یک نرخی تعیین شده.‏
‏ حالا هزاران هزار همون بازار عرضه و تقاضاست دیگه.‏
‏ بیشماران حاضر هستند از کشورهای مختلف جهان بیایند توی اون کشور کار بکنند.‏
‏ با همون مبلغ این میدان به وجود اومده دیگه.‏
‏ حالا شما آزادی یک تن رو دارید بهش میدید، اون تن آزاد هست، در برابرش اسارت بی شماری هم شکل میگیره.‏
‏ حالا بی شمار باید کارگر باشن کار بکنن تا اون آدم ثروتمند بشه و قدرتمند بشه و این اسارت دیگران هست که این آزادی رو ‏به وجود میاره براش.‏
‏ میشه مثال ها و مصداق های بی شماری هم زد.‏
‏ و اصولا این تصویری که در برابر دیدگان ما نقش بسته میشه، این فرد پرستی بی حد و حصر.‏
‏ پشت پا زدن به زندگی جمعی است که شما مواجه می شوید با این که اجتماع وسیله ای است برای رسیدن اینها به قدرت.‏
‏ گفتیم اینها تعامل دارند در هر نگاهی.‏
‏ در نگاه سیاسی منظور مصادیق نیست.‏
‏ به مصادیق خیلی نمیخواد نزدیک بشیم.‏
‏ میتونید توی ذهن خودتون هزاران مثال برای این موضوعاتی که داریم مطرح میکنیم بیارید و بهش فکر بکنید.‏
‏ اما موضوع مصادیق نیست.‏
‏ موضوع کلیت این نگاه هست.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با اینکه آزادی شما در ازای اسارت دیگران هست.‏
‏ ثروتمند شدن شما در ازای فقر و بدبختی و فلاکت دیگران است و شما دارید پشت پا می زنید به اون نگاه اجتماعی، به اون ‏زیست اجتماعی که در حقیقت از طبیعت انسان نشأت گرفته.‏
‏ انسانی که طبیعتا بر ساختارهای طبیعی باید اجتماعی زندگی بکنه.‏
‏ اصلا این راز بقای زیست انسان ها بر پایه همین زندگی اجتماعی اونها هست که شکل گرفته.‏
‏ حالا با این نگاه فرد پرستی مواجه میشید که پشت پا میزنه به این زندگی جمعی.‏
‏ حالا درست است که این ارزش ها اینقدر قدرتمند شده اند.‏
‏ این تعالیم اینقدر ریشه دوانده اند که انسان ها سر به پایین دارند این روش را به پیش میبرند و همینگونه هم داره زندگی جلو ‏میرود.‏
‏ بهتون گفتم عواملی داره حالا تو این قسمت مشخص درباره اش صحبت نکردیم اما تو قسمت های آتی قاعدتا دربارش بیشتر و ‏بیشتر صحبت میکنیم.‏
‏ اینکه وقتی برای شما یک جایگاهی رو به عنوان یک آرزو ترسیم میکنند حالا شما به واسطه رسیدن به اون جایگاه قدسی و ‏بزرگ تلاش میکنید حاضرید این نظم رو قبول کنید؟
‏ به نوعی زیر این میز بازی نزنید و تا آخرین نفسی که دارید با امید به اون جایگاه بزرگ و قدسی در برابر همون جایگاه خدایی ‏و همون جایگاه آزاد بودن حتی به قیمت اسارت دیگران.‏
‏ باز هم تلاش کنید و این نظم رو پابرجا بزارید.‏
‏ اما این مخالف اون حیات بشری است.‏
‏ مخالف اون طبیعت بشری است.‏
‏ یعنی ما در برابر آن داریم گام برمی‌داریم.‏
‏ قرار بوده یک زندگی اجتماعی و جمعی بکنیم که همه با هم در کنار هم به پیشرفت این زندگی جمعی در کنار هم برسیم.‏
‏ اما امروز حالا کسانی با توجه به اینکه حتی تعامل دارند، حتی در همین زندگی جمعی دارن زندگیشون رو به پیش میبرن.‏
‏ حتی تمام قدرت، افتخار، ثروت، شهرت و هر چیزی که دارن به واسطه ی همین زندگی جمعی است.‏
‏ ولی در دل این زندگی جمعی برای فردیت خود هست که فقط و فقط دارن تلاش میکنن و اصولا این فردیت هستش که ‏نهایت باور اونها رو شکل داده و جهان ما رو در حقیقت شکل داده و حالا بخشی به واسطه نگاه و اون آرزومندی که براشون ‏ساخته شده در همین وادی هم دارن تلاش میکنن و حرکت میکنن.‏
‏ حتی با اینکه امروز در اسارت کامل هستن برای رسیدن به اون آزادی خودشون که حتی به قیمت اسارت دیگران هست تلاش ‏میکنن و زندگی رو به پیش میبرن.‏
‏ اینگونه است که ما وقتی به جهان امروز خودمان نگاه می‌کنیم و اتفاقاتی که در جهان می‌افتد گفتیم یک ریشه مشخصی از آن ‏نقطه ابتدایی داشته که این جهان را به این سمت و سو سوق داده اما در نگاه های متفاوتی که امروز هم در جهان وجود دارد هم ‏شما شاهد این نگاه ها هستید، همان فلسفه ابتدایی است که به اشکال مختلفی هم به وجود آمده.‏
‏ مثلا شما وقتی با یک مفهومی مثل سرمایه داری روبه رو می‌شوید همین نگاه قدرتمند است که در آن جاری و ساری هست.‏
‏ وقتی به نگاه های اسلامی هم نگاه می‌کنید، همین نگاه است که در آن جاری و ساری است.‏
‏ از یک نقطه مشترک ابتدایی که همه و همه ما را فقط و فقط باورمند به برتری کرده.‏
‏ برتری که در نهایت فردیت را در خودش قدرتمند و مستحکم کرده.‏
‏ حالا شما مواجه می‌شوید با این جایگاه ساخته شده که هر دو به آن معترف هستند و هر دو به آن معتقد هستند و تا این حد شما ‏مواجه می‌شوید که وقتی به عنوان مثال در باب این برابری اقتصادی صحبت می‌کنیم، عده ای صحبت از این می‌کنند که شما ‏آزادی را دارید لکه دار میکنید.‏
‏ ما باید به یک آزادی اقتصادی باور داشته باشیم هر چند که این آزادی مخالف و در برابر معنای حقیقی آزادی هست.‏
‏ آزادی که قاعدتا با آن برابری معنا می شود.‏
‏ یعنی ما وقتی داریم در باب آزادی صحبت می کنیم داریم می گویم که آزادی به مفهوم آزار نرساندن به دیگران هست.‏
‏ یک چارچوب مشخص.‏
‏ حالا هر کسی می تواند درونش قوانین و قواعد خود را داشته باشد، به آن ها معترف باشد.‏
‏ اما تا جایی کار او آزادی به حساب می آید که آزادی دیگران را نقض نکند، به دیگران آزار نرساند.‏
‏ به محض اینکه وارد این مفهوم بشود، دیگر آزادی معنایی ندارد.‏
‏ این قدرت است که میانه دار است.‏
‏ یعنی شما تصور کنید یک آدمی که آزادی خود را در همخوابگی با زنان بی شمار می داند، به عنوان مثال این نهایت آزادی ‏اوست.‏
‏ او به این آزادی باورمند است و حالا می خواهد در همین راستا هم قدم بردارد.‏
‏ حالا این آدم اگر قرار باشد افکار خودش را به پیش ببرد و قرار باشد هر کسی را در خیابان دید ازش خوشش اومد باهاش رابطه ‏برقرار کنه و همخوابه بشه.‏
‏ این به واسطه قدرت است که می تواند به این موضوع دست پیدا کند و اصولا اینکه قرار باشد هر کسی را در اختیار خود بگیرد ‏به واسطه اسارت آن هاست که به آن آزادی می رسد و ما نمی توانیم با یک همچین نگاهی دنیا را آزاد ببینیم و این دقیقا هرج و ‏مرج طلبی است و آن بی بندو باری است که به عنوان آزادی برخی هم به خورد مردمان می دهند.‏
‏ اما آزادی به معنای این است که شما یک چهارچوب مشخصی که آزار نرساندن به دیگران هست را باورمند به آن باشید و بعد ‏حالا تعاریف خودتان را نسبت به آزادی داشته باشید که قاعدتا به اشکال مختلفی است.‏
‏ هر کس آزادی را در یک موضوع می بیند، یکی می تواند مسلمان باشد و نهایت آزادی را در همین حجاب ببیند که می تواند ‏آزادی را در پوششی که حالا خودش به آن باور دارد بازتر و بسته تر از هر نوع نگاه هست ببیند.‏
‏ آزادی در مصادیق مختلف در موضوعات مختلف می تواند معنای متفاوتی را برای جمع های مختلف انسانی داشته باشد.‏
‏ اما همه اینها مستلزم این هستند که به دیگران آزاری نرساند.‏
‏ حالا وقتی شما مواجه میشوید با یک موضوعی مثل فرد پرستی در این فرد پرستی شما دیگران را مورد آزار و اذیت قرار ‏میدهید.‏
‏ این نظام ساخته شما در راستای مثلا سرمایه داری با این نگاه به اقتصاد آزاد در حقیقت با اسارت دیگران این آزادی های فردی ‏شما ساخته میشود و این تضاد ذاتی است که با آزادی و معنای حقیقی آزادی در خود دارد.‏
‏ در نهایت میشود در باب این فرد پرستی که امروز حاکم بر جهان هست ساعت ها صحبت کرد.‏
‏ قاعدتا باز هم بیش تر هم درباره اش صحبت میکنیم.‏
‏ اما در این انتهای بحث این که حالا این بحث رو ببندیم فقط همین رو باید اذعان داشت که ما داریم در باب انسانی صحبت ‏میکنیم که زندگی اجتماعی داشته و این زندگی اجتماعی طبیعتی است از وجودیت انسان.‏
‏ انسان را با همین میشناسیم.‏
‏ راز بقا انسان در همین جمعی زندگی کردنش بوده.‏
‏ حتی امروز هم در سراسر جهان ما داریم جمعی زندگی میکنیم کنیم.‏
‏ یعنی ما مواجه نمی شویم با انسان هایی که منزوی باشن.‏
‏ هنوز هم زندگی اجتماعی که پابرجاست.‏
‏ تمام اتفاقاتی که در جهان ما داره می گذره بر پایه همین زندگی اجتماعی است.‏
‏ حالا شما وقتی وارد این مفهوم اجتماعی می شید نمی تونید آزادی فردی رو تعریف کنید و این رو میدان دار کنید.‏
‏ یک نوعی از این بی بند و باری است.‏
‏ یک نوعی از از میان بردن آزادی است.‏
‏ حالا اگر رنگ و بویی بهش بدید سیستمی براش درست کنید، ارزشی رو براش به وجود بیارید، تعالیم تون رو در این راستا ‏قرار بدید و این به واسطه قدمتی که داره به واسطه کثرتی که داره تبدیل به یک ارزش مستحکم و مستدل بین انسان ها بشه.‏
‏ دلیلی بر حقانیتش نیست.‏
‏ اینکه شاید عده ای باشند در جهان که به این نوع نگرش هم باورمند باشند و در آتی دنیا هم به همین نگاه هم زندگیشون رو به ‏پیش ببرند.‏
‏ اما اینی که امروز ما باهاش مواجه هستیم به واسطه این نگاه نیست.‏
‏ یعنی اگر به عنوان مثال ما مواجه هستیم با اقتصاد آزادی که هنوز هم قدرتمند در جهان هست، به واسطه نابرابری های بی حد و ‏حصری است که در جهان وجود دارد.‏
‏ یعنی شما در نظر بگیرید مثلا در یک کشوری مثل آمریکا امروز این اقتصاد آزاد میانه دار است.‏
‏ یعنی مثلا نقشی که می دهند به عنوان این است که شما کارگری را با این هزینه می توانید بیارید.‏
‏ خب آن هم آزاد است که انتخاب بکند در اینجا کار بکند یا نکند.‏
‏ اما این نابرابری ها تا حدی در جای جای جهان وجود دارد که حتی حقوقی که در آمریکا گرفته شده برای زندگی ده ها ‏خانواده در یک کشور دورتر و ضعیف تر خیلی هم رویایی باشد.‏
‏ یعنی این قاعدتا دارد به شما در دل این نابرابری این جایی را می دهد که شما بتوانید در آن جولان بدهید.‏
‏ یعنی به واسطه این نابرابری ها و ناعدالتی هایی که در جهان در جای جایش وجود دارد، شما می توانید به سادگی این ارزش را ‏مدام به پیش ببرید و ما داریم در باب یک زندگی اجتماعی در باب انسان هایی صحبت می کنیم که باید قاعدتا به یک آزادی ‏در همین راستا و در همین اجتماع خودشان باور داشته باشند و یک چهارچوبی را به عنوان آزار نرساندن به دیگران در نظر ‏بگیرند و آزادی خود را با اسارت دیگران معنا نکنن.‏
‏ چرا که قاعدتا اونجاست که فقط و فقط قدرت هست که میانه دار هست.‏
‏ هر کس قدرت بیشتری داشته باشه قاعدتا به اون آزادی های بیشتر هم دست پیدا میکنه.‏
‏ در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون در میون بزارم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره می ‏تونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.‏
‏ منظور از آثار هم فقط خلاصه به همین برنامه ای به نام جان نمیشه.‏
‏ من بیشتر از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و پخش کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتاب هایی به ‏رشته تحریر در آوردم.‏
‏ تمامی این کتاب ها در وب سایت جهان آرمانی به صورت رایگان در اختیار شماست.‏
‏ میتونید با مراجعه به این وب سایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت و مطالعه کنید و اگر دوست داشتید این راه تغییر ‏شکل بگیره این کتاب ها این صدا کتاب های صوتی هم منتشر شده داره به مرور زمان هم باز منتشر میشه این آثار و این صدا ‏رو با دیگران به اشتراک بگذارید تا این راه قدرتمند تر به پیش برود.‏
‏ ممنون که همراه من بودید.‏
‏ من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان بود.‏
‏ در پناه آزادی.‏