همه چیز جهان جفت است آری
دو تن با هم شده یک و جان و باری
که با هم در تن و یک جان پریدن
به روی خویشتن را ناب زیدن
ولیکن جفت بودن نیست آن راه
چنان راهی خدا سازد به رو شاه
نباید اینچنین دنیای دیدن
نباید سر به طاعت آه زیدن
که دنیا را به جفتی برده آن شاه
همه دنیا شده شهوت در این راه
نبیند مرد جز آن زن که زیبا است
نبیند جز همان اندام گیرا است
به سر در دل همه جانش همین است
به سودا و به پیچیدن در این راه
که او را برده آری تخت بر جاه
به سودای رسیدن مست شد شاه
به تن چیزی ندارد آلتی راست
و او را بر تنش او کرده طماع است
همه دنیای مرد و زن همین است
همه عشق نفس را بهر این است
که عشق و آرزو را برده در راه
به قلب هم همآغوشی و اکراه
همه جان و جهان انسان همین است
همه بودن کنار هم از این است
که تن عورش به پیش روی در کوه
به جانش پیچد او را مست بر روح
همه دنیا همآغوشی همین است
نه عشقی و کلامی بهر چین است
نکاح و سنت و آن صیغه در جاه
به ساعت در دل آن پول تن شاه
به نرخی و به عرضی او زمین است
تن خونی او را مسخ دین است
ندارد ارزشی زن ارزش این است
همه مردان به پشت و جان جوین است
نه از عشقش بمانده راه در راه
نه از قلبش به جا مانده در این جاه
همه پاداش او غرق است این راه
به شهوت او بسازد مرد افرا
به سودای همین تیغی در آن دست
به کشتار جوان او را کند مست
به دنیای دگر در پیش روی است
هزاران حوری آری دست پوی است
بکش تا میتوانی قلعهای راست
برایت آن خدا بگذارد از خواست
که هر چه در دل و جانت تو خواهی
برای شهوتت خواهی تو ماهی
بدینسان کشت او این قلب پاکی
به پاکی عشق را دارد به باکی
که هر تن جان و عشقش غرق این است
به شهوت میکشد دنیا همین است
و شهوت خشت اول از چنین راه
تجاوز میکند اذن همان شاه
کنیزی دارد و ناموس جان را
به حصرش میکشد ای وای بر ما
و اینسان آدمی تسلیم او راه
به قعر این نیاز او میشود شاه
بدین طعمه در این دام است این ماه
هر آنچه او طلب دارد همین راه
و شهوت تار و پود این جهان گشت
همه جانها فرار و مرگ در دشت
به دنبالش هزاران مرد الله
به عجز و در نیاز شاه و کسری
در این دیوانگی دیوانهای را
کشد هر کس به دور از این جهان را
به پاکی ذبح تنها را که یزدان
نبرده پاک تن را دوزخش راه
هزاری دختر آری باکره ماه
و یزدان میدهد فرمان بد شاه
بکش شهوت بپا دار و نکن شرم
که یزدان اینچنین فرموده و حَرم
به حُرم و حُرمت و آن تن عیان نیست
به پاکیِ تنش مرده خزان نیست
و نشر این اباطیل و چنین راه
شود هموار بر دیوانگان شاه
و دنیایی که سر تا سر همین است
همه شهوت به زشتی و به دین است
که باید این جهان را زیر و رو کرد
همه دنیا و آدم را نمو کرد
و جانی را دوباره بال و پر داد
همه عشق جهان را نو به نو زاد
به حرمت دارد آن پاکی هر تن
به عصمت دارد آری پاکیِ زن
دوباره از نو آری در سرآغاز
جهان بکر و به دور از شهوت و آز
نیازت را بکش در سینه و بار
به روی دوش خود آری و بسپار
جهانی کز زن و مردش همین جان
به پای عشق و دورا شهوت انسان
جهانی تازه در پیش است رویت
به پاکی تن و جانها است حیسان