برده دختر را درون حفره‌ای آن زشت رو

سرد و تاریک پر از خوف است آن تن زشت رو

می‌نشیند روبروی دختری بی‌دست و پا

او به زنجیر است و در حصر همان تن زشت‌خو

نم نمک آرام نزدیک است و آن تن بوی کرد

عطر او را داد بر جان و به جانش زور کرد

حمله بر جسم همان دختر که تن را می‌درید

مرگ را بر زندگی با جان دل او می‌خرید

دست‌ها می‌لرزد و اشکان به خونش جاری است

صدهزاری نام یزدان را به افرا می‌دمید

دست او خنجر به جانش ترس را فریاد بود

خون زِ تن جاری و جسم و آن تنش را می‌برید

باز هم فریادهای دختری در ترس بود

آن نفر جلاد با آزار او تن می‌برید

دست در تن‌پوش و جانش را به عریانی فتاد

دخترک فریاد زد بر هر تقلا می‌درید

صورتش نزدیک کرد و با لبان اشکال خار

ضربتی بر صورتش آمد جهانا می‌رهید

پر جنون‌تر ایستاد و روی در آن روی ماه

دست بر جسمش زند جان و همه جان می‌درید

بر زمین کوبد همه جان تو دختر رای شاه

بر تقلا دخترک بر جان و دنیا می‌جهید

جسم را انداخت بر رویش زمین فریاد کرد

دخترک گریان سرش را کوفت و هی داد کرد

بر تنش می‌تاخت و جانش پر از فریاد بود

دست‌های بسته را با تن تقلا باز کرد

قدرت آن دیو رو بیش از توان اوی بود

دست‌ها خونی و دستانش به پشتش تاب کرد

بر تن آن دخترک او می‌درید آن جسم را

صدهزاری گفت و یزدان و خدا بی‌خواب کرد

پاکی و آن تن بکارت را به خون دریای کرد

قطره‌های اشک دختر بر زمین سیلاب کرد

آن نفر جبار و دیوانه پر از آن زورها

جان دختر را درید و بهر یزدان آب کرد

جسم بی‌جانش به روی اشجری افرا است او

از چنین کردار خونین او خودش را شاد کرد

روی آن افرا تنی زیبا است آن تن پاک بود

جان او پاکی و جسمش طعمه‌ی بیداد بود

ناله‌های این تن خونی و این تن زشت خو

آبرو وجدان انسان گریه کرد و داد کرد

او که آرام است جانش پاک‌تر از پاک‌ها

پاکیِ تن ذره‌‌ای باشد که جانش پاک ماه

روی آن افرا بیارامید و دیگر جان ندید

این همه زشتی و انسان و همه ظلمان ندید

اینچنین خاکی که در آن مرد آن تن پاک ماه

قوم ظالی بود و قوم دال در آن دورها

آن تن رنجور از قوم و دل آن ظال بود

آن یکی جبار از قومی که اسمش دال بود

حال یک تن از دل آن قوم دیگر ظال مرد

قاتلش از قوم دیگر از دل آن دال برد

حال گر اخبار این دیوانگی اظهار بود

نای جنگی پیش و صورش در دل آن کار بود

یک تن از قوم و دل ظال آمده در پیش راه

بیندا آن تن به دار آویخته آن پاک ماه

آمده در پیش فریاد و هزاران داد کرد

گفت هی اذعان و هرچه داشت را فریاد کرد

کشته تن را جسم عریان روی آن افرای دید

پاکی‌اش را کشت جانش تاب تن فریاد نید

آمده در پیش آن ظالان به روی پاک ماه

جسم خونینش به پایین آورد او راست راه

پیش تا پیشش هزاران کلبه آنان بیش بود

دور تن پوشید و بر رو شانه‌ها در پیش بود

زیر خاکی بود و جسم خون و خونین پاک ماه

جمع ظالان دور تا دورش به تکریم است آه

شیخ گفتا چیست آرامید این جان تاب نیست

دختر قوم مرا کشتند آن بد کار کیست

قوم دال است و همه جان‌های اینان زشت رو

پاکی و عصمت زِ ما را او دریدا زشت خو

بایدا در شور حق و زشت رویان صاف کرد

کشت آنان را به آتش در دلش فریاد کرد

شور در جمع همه ظالان و این را شیخ گفت

هر نفس جانش برای کشتنی را ساز کرد

جمع ظالان یک نفس فریادها ایراد کرد

کشتن هر دال را بر جان خویش احساس کرد

شیخ گفتا روز دیگر روز آن مرگ است زود

کشتن دالان به روی آدمان ابراز کرد

هر تنی از آن پلیدان دید باید کشت زود

بر کسی ناید که رحمی جمع آنان خواب کرد

یکدل و فریادهای ظال‌ها در اوج بود

یکصدا کشتار دالان را همه فریاد کرد

یک تنی آمد به دستش داشت آن تن فرد را

داد زد این بود آن قاتل که عصمت خار کرد

پیش آورده به روی شیخ او آن جسم دید

خنجری آورد و در قلبش به جا جای کرد

این سرای دال رزم است و بدینسان شیخ گفت

شادی و فریادهای ظال‌ها بیداد کرد

از چنین روزی گذشتا و همه تن ظال‌ها

در پی کشتار دالان آمده در پیش راه

هر که را از قوم آن تن دید او را زار کرد

کشت جانش را درید و هی به هم ابراز کرد

روی آن اشجر یکایک آدمانی خشت بود

هر یکی بر دار و آن دیگر به رویش کشت بود

کشتن دالان برای ظال‌ها آن ذکر بود

آن دعا بود و ثنا بود و نمازی بکر بود

آن همه دیوانگی‌ها یک به یک در پیش رفت

کشت یک صد تن هزاران اینچنین و بیش رفت

دال‌ها پر خشم در این جنگ آنان پیش رفت

یک از اینان صد از آنان صد به صدها بیش رفت

آن قدر از هم پر از نفرت پر از فریاد بود

هر کسی دیدند کشتن بر دلش در راه بود

یک به یک در گور در قبر است آن تن مرگ بود

کشت هر تن را و قتل‌عامی از آن درد بود

روی دیوار و به روی اشجران و پیش راه

یک به یک اجساد آویزان به روی پیشگاه

هر تنی را کشت آن جان‌های دیگر جان ربود

از یکی صد قیم و آن قیمتش مردار بود

جنگ آمد پیش هر تن می‌کشد جان دگر

کشتن آسان پیش آید مرگ آید بیشتر

هر تنی مُرد و هزاران جان دیگر مرگ بود

کشتن یک جان به جان جمع جانان مرگ بود

روزی از این روزهای پست در آن پیش راه

آمده در پیش از دالان یکی را پیشگاه

راه می‌رفت و بر این دنیای زشتی نال کرد

گفت اینسان کشتنا بهر چه را بیداد کرد

تازگی آن تن برادر را زِ خود او دور دید

فکرهای کشتن ظالان به رویش نور دید

آمده در قلب جنگل تا بجوید اوی را

شایدا باشد نمرده آن تنی را خواستگاه

پیش در پیش و به روی جنگل او اینسان رمید

رفت تا جوید برادر را جهان را زشت دید

در پی این گشت و در راه چنین او جست جو

آمده بر گوش او آن تن صدای زشت خو

گوش‌ها را تیز در جستار آن بی‌تاب کرد

این صدا از چیست قلبش بی‌امان فریاد کرد

رفت در پیش و به روی آن صدا کز دور بود

راه او بگرفت و در جانش همه فریاد کرد

آن صدا از ضجه‌ها آمد درون غار کوه

یک به یک فریادهایی بی‌امان افراز بود

با تپش در راه او با جان خود در پیش بود

می‌دوید و روی بر آن غار و اینسان دیو بود

دید از ظالان یکی مرد است او در غار بود

دختری را ضبح پاکی و خدا جبار بود

ظال مردی دارد او جان دگر را می‌درد

دختر ایل خودش را اینچنین او می‌درد

سوی آن تن مرد رفت و مشت‌هایی روی کوفت

ضربتی بر زشت تن بر زشت‌خو آن جسم دوخت

تا زمین را خود کشیده دور در آن دورها

تا تواند ضربتی بر پشت و او آن تاخت کوفت

دختر بیچاره خود را جمع از آن زشت شاه

خالق دیوانگی را شاه گفتا یا خدا

دال مرد از روی تن جامه‌ به سوی اوی داد

خود بپوشانید و از آن معرکه او دور باد

رفت در کام و دل جنگل که او را دور بود

رفت تا جوید برادر را در آن در شور بود

آرمک برخاست آن دختر به روی و پیش کوه

دال بودن را نداند جان و تن آرام روح