بیحال در حالی که تلوتلو میزد در مسیری به پیش بود خودش هم به خاطر نداشت که کجاست و به کجا میرود، فقط در حالی که خیلی راحت نمیتوانست رو پای بند شود به پیش میرفت
از وقتی از خوب بیدار شده بود در یک مسیر گنگ پیادهروی میکرد، کمی به پایین نگاه کرد از این بالا همه چیز کوچک دیده میشد، گویی بالای تپهای است، سیل بیشماری را دید در وجودش امیدی یافت و در سراشیبی به سوی پایین تپه رهسپار شد، در حین راه رفتن و پایین آمدن یکباره تعادلش را از دست داد و به پایین تپه قل خورد، چرخ میزد و جسم نیمه جانش به پایین میرفت
توانی در بدن نداشت تا جلوی قل خوردنها را بگیرد به طوری که حتی آن قِلهای آخر و رسیدن به پایین تپه که شیب بسیار کمی داشت را هم پیچ خورد و به پایین افتاد و بالاخره در جایش ایستاد
در طول مسیر سرش به سنگ کوچکی خورده بود و دردش را به ندرت حس میکرد ولی حالا خون جاری شده بر پیشانیاش را لمس کرد، طاقباز رو به آسمان دراز کشیده بود و در لابهلای ابرها به دنبال تصویری آشنا میگشت که ناگهان چهرهی دختری را میان آسمان دید،
خون از پیشانیاش پایین میچکید و روی چشمانش میریخت، ناخودآگاه چشمانش را بست، گویی با چشمان بسته بهتر میدید، در آن تاریکی و ظلمت دختر بچهای زیبا را نظاره میکرد، با موهایی دماسبی در حالی که میدوید موهایش تکان میخورد و او محو تکان موهای او در باد شده بود و در این میان سر خویش را این بر و آن بر کرد
این تکانها در جسم نیمه جانش هم نمو داشت و به چشمان دختر خیره شد، قهوهای رنگ بود، چقدر حالت چشمانش را دوست داشت، گویی چهرهی دیگری را برایش تداعی میکرد،
زنی قد بلند و زیبا با چشمانی کشیده و قهوهای که به طول سالیان دراز او را دیده و با او زندگیها کرده است، یاد دستان پر از نوازشش میافتاد که چگونه او را آرام میکرد، چگونه به آغوشش میکشید و با او پرواز میکرد
صدایی او را به خود آورد و چشمانش را باز کرد، گویی در آینهای خود را به نظاره نشسته است،
مردی ژندهپوش با لباسهای پاره، حتی کفش هم به پا نداشت و پاهایش سیاه و چرکین بود، دستهایش هم دست کمی از پاها نداشت، صورتش کثیف بود و ریشهایش بلند دورزمانی بود که آنها را نتراشیده است،
آن مرد در آینه گفت:
صورتت خونی شده، کجا رفتی
حوصلهی حرف زدن نداشت، دستی به پیشانیاش کشید و خون را با دستانش پاک کرد، بدون هیچ حرفی بلند شد و باز هم به راهش ادامه داد، از پشت سر صدای مرد در آینه را میشنید اما حتی ثانیهای به او فکر نکرد و حرفهایش را نشنید و به راهش ادامه داد
در حین راه رفتنها به دستانش نگاه کرد، ناخنهای بلند که زیرش چرک و کثافت جمع شده و سیاه است، در میان دست خون را دید نگاهش را به خون دوخت، میانش باز هم چهرههایی آشنا یک به یک از برابرش میگذشتند،
آن روز را به خاطر آورد که چگونه راه بر برادر بسته و از او پول طلب میکرد، چشمان برادرش در برابر بود که هراسان است
دیوانهوار بر سرش فریاد میزد، خاطرش به آن چاقوی در دست افتاد و خون به زمین پاشید، نفسش بند آمد، صورتش را تکان داد و دوباره به زمین نشست،
احساس گرسنگی میکرد، دلش غذا میخواست و حالا که تمام وجودش گرسنگی بود در گوشهای از زمین پلاستیکی دید که در بینش مقداری برنج چشمنوازی میکرد، خودش را به زمین کشید و پیش رفت، پلاستیک را پاره کرد و مقداری از برنج را کف دستش ریخت و خورد، صفت بود، اما از هیچی بهتر است، برنج را میجوید
خودش را در خانهای دید که آن زن قد بلند چشم قهوهای از کمی دورتر دیس برنج میآورد و سر سفره میگذارد، کمی آنسوتر سر همان سفره دختر مو بلند آرام غذا میخورد، نگاهش را به چشمان زن چشم قهوهای دوخت و نگاه کرد
با چه عشقی منتظر است تا او هم غذا بخورد، در همین میان از رؤیا بیرون و کیسه پلاستیک را زمین انداخت با توان کم بلند شد و دوید، دوست داشت، آنقدر نیرو داشته باشد تا بتواند با سرعت بیشتری بدود، اما جسم نیمهجانش توان چندانی در تن نداشت
رعشه به جانش افتاده بود، کمی دورتر چهرهی آشنا ایستاده بود، خود را به سمتش رساند و فریاد زد، ذرهای میخواهم، دارم جان میکنم، مرد بیتوجه به او دور شد و او خودش را به پاهایش میانداخت و التماس میکرد و مرد بیاعتنا باز هم به مسیر خود ادامه داد
در سیمای آن مرد نگاه کرد، مردی آراسته بود، چه عزت و احترامی داشت و همه بر او سلام میکردند، در برابرش کرنش کرده و در آینه خود را دید، لباسها نبود، لباسهای ژنده و پاره به تنش نقش بسته بود،
دستانش را بالاتر آورد و خون خشک شده بر کف دستش را دوباره دید،
فریاد زد و برخاست به سرعت به پیش رفت، خودش را میان کارتونهایی بر زمین انداخت و آرام بر تخت نرمش سر فرو گذاشت، کمی آنسوتر همان زن به چشمانش چشم دوخته بود، خود را به او نزدیک کرد و بوسه بارانش کرد و یکباره زن به بلوکی سیمانی از لب جوی خیابانها بدل شد
به سوی خیابان دوید ماشینها یک به یک در حال عبور بودند، دیوانه شده بود، حرکت تند آنها چراغهای روشن و هوای نیمهتاریک را دنبال کرد و تمام لحظهها وجودش را فریاد فرا گرفت
خودت را به خیابان پرت کن،
اما باز هم کمی آنسوتر در پایین تپهها دختری با موهای دماسبی نگاهش میکرد، دخترک لب گشود و فریاد زد:
پدر بیا تا بازی کنیم،
خودش را از بالای تپه پرت کرد، به پایین تپه رسید، در حالی که تنش به شدت درد میکرد، دست بر زمین گذاشت و روی علفزارهای کوتاه نشست تا دخترک را ببیند، ولی دختری در کار نبود
هیچ به خاطر نیاورد، از دورترها، از دختر موبلند، از زن چشمم قهوهای، برادر و پدر و مادر، هیچ به خاطر نمیآورد،
لیکن مردی کماکان در برابرش ایستاده بود و مدام نامش را میخواند،
همان کیف چرمی در دستش بود، دست بر زانو گذاشت و از جایش برخاست، به آرامی پیش میرفت، هر چه نزدیک میشد او دورتر میشد، زیر لب چند بار زمزمه کرد، کمک
کسی صدایش را نمیشنید، رهگذران میگذشتند و کمکم صدایش را بالا برد فریاد زد:
کمک
باز هم کسی اعتنایی نکرد، صدایش شنیده نمیشد،
آرام به زمین نشست، سیل بیشماری از کنارش در حال عبور بودند و حتی ثانیهای به جنازهی او هم نگاهی نمیانداختند، همه در برابر چشمانش به او نگاه میکردند
دختر مو بلند، زن قد بلند چشم قهوهای، برادری که گردهاش خونی بود، همان مرد کت و شلوار پوش همه دورهاش کرده بودند به او میگفتند که برخیز
نگاهش به فاصلهی یک پلک زدن، جهان دیگری را نشان داد، خاموشیِ مطلق، حتی یک رهگذر هم نبود،
اطرافش پر از پوچی بود، صد بار، هزاربار، زیر لب زمزمه کرد:
کمکم کنید، خسته شدهام
لیک هیچ در اطرافش نبود، گویی در این پوچیِ مطلق گیر کرده است، باز هم فریاد زد، باز خون میآمد
آن را پاک کرد، توانش باقی نبود در گوشهای به دیوار تکیه کرد، در حالی که آرام زیر لب ذکر میگفت، از دورترها مردی را دید
مردی با لباس سبز، نمیتوانست او را بشناسد، آیا همان مرد کتشلواری بود که به سویش میآمد و او بلند فریاد کمک سر میداد
چشمانش را بست، اما باز هم روی پای خویش ایستاد و خویشتن را بر جای نگاه داشت که میدانست پابرجا است.




