در جهانی که تخت یزدان نابود شده، جام جهان ادرار میریزد، کودکان را مالش دادهاند، همه چی حل شده، زبان به دیوانه مضراب تبدیل شده، قدرت تنها تب است، معنا دزدیده شده، نگاه ما خود را در آینهٔ خالی گم کرده، نور یزدان به آیت کشتار تبدیل شده، شورش تنها فریاد بیپاسخ در دل تخت نفران است، و انسان به جرم وجودش محکوم شده — آنوقت است که آخرین اقدامِ مقاومت، «شکست»، به عنوان تنها شکلِ واقعیِ انتقاد ظاهر میشود. «همه چی حل شد و در دام خلأ او افتاد» — این مصرع، نه یک توصیفِ ناامیدی، بلکه یک تشخیصِ فلسفیِ نهایی است. نیما شهسواری، با تمامی مصرعهایش، به ما میگوید: شکست، دیگر نه یک پایان است — شکست، یک حالتِ وجودی است. انتقاد، دیگر نه یک ادعای تغییر است — انتقاد، یک شکستِ صادقانه است. و این شکست، دیگر نه یک شکستِ بیرونی است — این شکست، یک شکستِ درونی است. نیما میگوید: شما دیگر نمیتوانید به پیروزی باور کنید — چون پیروزی، دیگر نه یک امکان است — پیروزی، یک فریب است. و تنها چیزی که حقیقت را میرساند، شکست است. شکست، نه یک ضعف، بلکه یک اعتراف است. اعتراف به اینکه همهٔ ساختارها، همهٔ ایدئولوژیها، همهٔ آرمانها — همهٔ آنها، ناکام بودهاند. و این اعتراف، تنها چیزی است که میتواند از فریب نجات دهد.
شکست: نه یک شکست، بلکه یک وضعیت
در فرهنگ عامه، شکست، یک پایان است. یک پایانِ ناامیدانه، که باید از آن فرار کرد یا آن را پنهان کرد. اما نیما، این تصور را کاملاً وارونه میکند. شکست، در شعر او، دیگر نه یک رویداد است — شکست، یک وضعیت است. وضعیتی که همهٔ ما در آن زندگی میکنیم. همهٔ ما، در دامِ خلأ افتادهایم. همهٔ ما، در دل تخت نفران، فریاد میزنیم. همهٔ ما، با واژههای خوانا، خودمان را میکشیم. و این شکست، دیگر نه یک شکستِ موقتی است — این شکست، یک شکستِ دائمی است. و این شکست، هیچ وقت متوقف نمیشود. و این شکست، همان است که جهان را تخریب میکند. و این شکست، همان است که ما را تخریب میکند. و این شکست، همان است که ما را به خلأ میاندازد. و این خلأ، همان است که ما را به خودمان میاندازد. و این خودمان، همان است که ما را به تب میاندازد. و این چرخه، بیپایان است.
نیما در اینجا، به ما میگوید: شما فکر میکنید که انتقاد، باید یک راهحل داشته باشد. اما انتقاد، دیگر نه یک راهحل است — انتقاد، یک شکست است. و این شکست، دیگر نه یک شکستِ بیمعنایی است — این شکست، یک شکستِ صادقانه است. شما فکر میکنید که انقلاب، باید پیروز شود. اما انقلاب، دیگر نه یک پیروزی است — انقلاب، یک شکست است. شما فکر میکنید که عرفان، باید به حقیقت برسد. اما عرفان، دیگر نه یک راه است — عرفان، یک شکست است. و این شکست، تنها چیزی است که میتواند از فریب نجات دهد. چرا؟ چون فقط شکست، میتواند از فریبِ پیروزی نجات دهد. و این فریبِ پیروزی، همان است که جهان را تخریب میکند. و این فریبِ پیروزی، همان است که ما را تخریب میکند. و این فریبِ پیروزی، همان است که ما را به خلأ میاندازد. و این خلأ، همان است که ما را به خودمان میاندازد. و این خودمان، همان است که ما را به تب میاندازد. و این چرخه، بیپایان است.
انتقاد بدون آینده: شکست به عنوان اخلاق
نیما در اینجا، به ما میگوید: انتقاد، دیگر نه یک ابزارِ تغییر است — انتقاد، یک اخلاق است. و این اخلاق، دیگر نه یک اخلاقِ امیدوارانه است — این اخلاق، یک اخلاقِ ناامیدانه است. این اخلاق، نه برای تغییر جهان طراحی شده — این اخلاق، برای تسلیم شدن به جهان طراحی شده است. و این تسلیم شدن، دیگر نه یک تسلیم شدنِ ضعیف است — این تسلیم شدن، یک تسلیم شدنِ قوی است. چرا؟ چون فقط کسی که به شکست باور دارد، میتواند از فریبِ پیروزی نجات یابد. فقط کسی که به شکست باور دارد، میتواند از فریبِ امید نجات یابد. فقط کسی که به شکست باور دارد، میتواند از فریبِ خدا نجات یابد. و این اخلاق، دیگر نه یک اخلاقِ انتظار است — این اخلاق، یک اخلاقِ پذیرش است. و این پذیرش، دیگر نه یک پذیرشِ بیحوصله است — این پذیرش، یک پذیرشِ بیامید است.
نیما در اینجا، به ما میگوید: ما، دیگر نه انسانهایی هستیم که انتقاد میکنیم — ما، انسانهایی هستیم که شکست را میشناسیم. و این شناخت، دیگر نه یک شناختِ ذهنی است — این شناخت، یک شناختِ وجودی است. و این شناخت، دیگر نه یک شناختِ موقتی است — این شناخت، یک شناختِ دائمی است. و این شناخت، هیچ وقت متوقف نمیشود. و این شناخت، همان است که جهان را تخریب میکند. و این شناخت، همان است که ما را تخریب میکند. و این شناخت، همان است که ما را به خلأ میاندازد. و این خلأ، همان است که ما را به خودمان میاندازد. و این خودمان، همان است که ما را به تب میاندازد. و این چرخه، بیپایان است.
شکست، نه یک عمل، بلکه یک حالت
نیما در اینجا، به ما میگوید: شکست، دیگر نه یک عمل است — شکست، یک حالت است. حالتی که همهٔ ما در آن زندگی میکنیم. حالتی که همهٔ ما در آن مردهایم. حالتی که همهٔ ما در آن بیمعنا هستیم. و این حالت، دیگر نه یک حالتِ منفی است — این حالت، یک حالتِ صادقانه است. و این صداقت، دیگر نه یک صداقتِ ارادی است — این صداقت، یک صداقتِ اجباری است. چرا؟ چون بدون این صداقت، ما نمیتوانیم در جامعه زندگی کنیم. بدون این صداقت، ما نمیتوانیم در خانواده زندگی کنیم. بدون این صداقت، ما نمیتوانیم در مدرسه زندگی کنیم. بدون این صداقت، ما نمیتوانیم در شبکههای اجتماعی زندگی کنیم. این صداقت، دیگر نه یک انتخاب است — این صداقت، یک وظیفهٔ وجودی است. و این وظیفه، هیچ وقت متوقف نمیشود. و این وظیفه، همان است که جهان را تخریب میکند. و این وظیفه، همان است که ما را تخریب میکند. و این وظیفه، همان است که ما را به خلأ میاندازد. و این خلأ، همان است که ما را به خودمان میاندازد. و این خودمان، همان است که ما را به تب میاندازد. و این چرخه، بیپایان است.
هر بار که شما میگویید: «من انتقاد میکنم» — شما، یک شکست را تکرار میکنید. هر بار که شما مینویسید: «این جهان بد است» — شما، یک شکست را تکرار میکنید. هر بار که شما میخوانید: «این شعر، چقدر عمیق است» — شما، یک شکست را تکرار میکنید. و این تکرار، هیچ وقت متوقف نمیشود. و این تکرار، همان است که جهان را تخریب میکند. و این تکرار، همان است که ما را تخریب میکند. و این تکرار، همان است که ما را به خلأ میاندازد. و این خلأ، همان است که ما را به خودمان میاندازد. و این خودمان، همان است که ما را به تب میاندازد. و این چرخه، بیپایان است.
آیا شکست، یک راه است؟
نیما در اینجا، به ما میگوید: شکست، دیگر نه یک راه است — شکست، یک اعتراف است. اعتراف به اینکه هیچ راهی نیست. اعتراف به اینکه هیچ آیندهای نیست. اعتراف به اینکه هیچ خدا و نوری نیست. و این اعتراف، دیگر نه یک اعترافِ تسلیمشده است — این اعتراف، یک اعترافِ شجاعانه است. چرا؟ چون فقط کسی که به شکست باور دارد، میتواند از فریبِ امید نجات یابد. فقط کسی که به شکست باور دارد، میتواند از فریبِ عدالت نجات یابد. فقط کسی که به شکست باور دارد، میتواند از فریبِ خود نجات یابد. و این اعتراف، تنها چیزی است که میتواند از فریب نجات دهد.
نیما در اینجا، به ما میگوید: ما، دیگر نه انسانهایی هستیم که راه میخواهیم — ما، انسانهایی هستیم که شکست را میشناسیم. و این شناخت، دیگر نه یک شناختِ ذهنی است — این شناخت، یک شناختِ وجودی است. و این شناخت، دیگر نه یک شناختِ موقتی است — این شناخت، یک شناختِ دائمی است. و این شناخت، هیچ وقت متوقف نمیشود. و این شناخت، همان است که جهان را تخریب میکند. و این شناخت، همان است که ما را تخریب میکند. و این شناخت، همان است که ما را به خلأ میاندازد. و این خلأ، همان است که ما را به خودمان میاندازد. و این خودمان، همان است که ما را به تب میاندازد. و این چرخه، بیپایان است.
چرا این شعر، هنوز زنده است؟
چرا این شعر، در سال ۲۰۲۴، هنوز زنده است؟ چرا هنوز ما به جای امید، شکست را میخوانیم؟ چرا هنوز ما به جای تغییر، تسلیم میشویم؟ چرا هنوز ما به جای زندگی، یک لینک کلیک میکنیم؟
نیما، در این شعر، نه یک شاعر است، بلکه یک گواه است. او میگوید: من دیدم. من دیدم که چطور شکست، به تنها راه تبدیل شد. من دیدم که چطور انتقاد، به شکست تبدیل شد. من دیدم که چطور هر کاری که انجام میشود، تنها یک نوعِ شکست است. و من هنوز زندهام. و این زنده بودن، تنها به این معناست که من میتوانم این را بگویم. این شعر، هیچ راهحلی نمیدهد. هیچ آیندهای را پیشبینی نمیکند. اما آنچه میدهد، چیزی است که هیچ نظامی نمیتواند بدهد: واقعیت. واقعیتِ بیفریب. واقعیتِ بیپناه. واقعیتِ بینور.
در جهانی که همه چی حل شده، و تخت یزدان نابود شده، و جام جهان ادرار میریزد، و کودکان را مالش دادهاند، و زبان به دیوانه مضراب تبدیل شده، و قدرت تنها تب است، و معنا دزدیده شده، و نگاه ما خود را در آینهٔ خالی گم کرده، و نور یزدان به آیت کشتار تبدیل شده، و شورش تنها فریاد بیپاسخ در دل تخت نفران است — تنها چیزی که باقی مانده، این شعر است. و این شعر، دیگر نه یک شعر است — این شعر، یک گواهی است. گواهی برای آنچه که ما از دست دادهایم. گواهی برای آنچه که ما نتوانستهایم بسازیم. گواهی برای آنچه که ما هستیم: یک شکست. و این شکست، دیگر نه یک شکست است — این شکست، خودِ ما است.
پرسش و پاسخ (FAQ)
آیا نیما شهسواری در این شعر، به شکست حمله میکند؟
نه. او به شکست حمله نمیکند — او به شکست تسلیم میشود. نیما، شکست را نه یک دشمن، بلکه یک واقعیت میبیند. او میگوید: شکست، دیگر نه یک وضعیت است — شکست، یک واقعیت است. و این واقعیت، هیچ وقت متوقف نمیشود. این شعر، نه یک حمله به شکست است — بلکه یک تشخیص از واقعیت است.
آیا این شعر، نسبت به امید، بیاحترام است؟
نه. این شعر، نسبت به امید، احترام میگذارد — چون آن را به صورتِ واقعیاش میبیند. نیما، امید را نمیکشد — او امید را از روی چهرهٔ ما میکند. او میگوید: امید، دیگر یک چیز نیست — امید، یک نوعِ ریا است. و این دیدن، تنها راه است که میتوانیم از امید، رهایی یابیم.
چرا این شعر برای جهان امروز مهم است؟
چون ما هنوز هم، هر کاری را که میکنیم، به عنوان یک شکست تولید میکنیم. هر پست، هر ویدئو، هر مقاله، هر کتاب — همهٔ آنها، فقط یک نوعِ شکست هستند. هر بار که شما میخواهید جهان را تغییر دهید، شما فقط فریب را تقویت میکنید. نیما، در این شعر، به ما میگوید: این شکست، نه نجات میدهد — بلکه خلأ را تقویت میکند. و اگر میخواهیم زنده بمانیم — باید این شکست را بشناسیم.
نتیجهگیری: شکست، آخرین گواهی
نیما شهسواری، در این شعر، یک مراسمِ جنازه را برگزار میکند — جنازهٔ امید. او هیچ آیینی را جایگزین نمیکند. او هیچ مسجدی را بنا نمیکند. او تنها میگوید: همه چی حل شد و در دام خلأ او افتاد. و این شدن، نه یک فاجعه، بلکه یک اعلامیه است. چون تا زمانی که ما به امید باور داریم، ما نمیتوانیم به خودمان باور کنیم. تا زمانی که ما به پیروزی باور داریم، ما نمیتوانیم به شکست باور کنیم. تا زمانی که ما به آینده باور داریم، ما نمیتوانیم به سکوت باور کنیم.
نیما، با این شعر، ما را به یک چالش بزرگ دعوت میکند: آیا میتوانیم بدون امید، انسان باشیم؟ آیا میتوانیم بدون پیروزی، زندگی کنیم؟ آیا میتوانیم بدون آینده، وجود داشته باشیم؟
این سؤالات، در این شعر، هیچ پاسخی ندارند. اما این عدم پاسخ، خودش یک پاسخ است. چون نیما، به ما میگوید: پاسخ، نه در آسمان است، بلکه در زمین است. پاسخ، نه در کتابهای مقدس است، بلکه در چشمانِ کودکان است. پاسخ، نه در تخت یزدان است، بلکه در تنهاییِ آدمی است. و این تنهایی، اگر بتوانیم آن را بپذیریم — نه به عنوان تهیه، بلکه به عنوان آزادی — ممکن است، تنها راهِ نجات باشد.
صفحهٔ اصلی جهان آرمانی
کتابهای جهان آرمانی
پادکستهای جهان آرمانی