به اتاق آمده فردی و پر از اسرار است
دل او پر زِ گناه وسوسه او انکار است

به صدا آید و با لرز بگوید از راز
معترف او شده بر پای کشیش مکار

به خداوند قسم خسته منم خسته زِ حال
از چنین شور و هوس‌های خداوند محال

شب و هر روز بگو ساعت و هر ثانیه‌ها
همه فکر و دل و جانم شده آن یاد خدا

به خداوند قسم ذکر همو می‌گویم
به درون همه‌ی وسوسه‌ها نام همو می‌جویم

به خدا تاب ندارد تن و دل هم ذهنم
من بریدم منم آن پر زِ گناه من فسقم

به زنان می‌نگرم آه نگو از حالم
پر از آن شور و هوس من شده‌ام بدکارم

عطر آنان به مشامم من و مستی پیدا
به طلب می‌طلبم صد و هزاران شیدا

شب و هر روز همین حال و من و احوالم
تو بگو خواب چنین وصل شده امیالم

لحظه‌ای دور نشد چهره زنان عریان
زِ من و خاطر من دور نشد ای یزدان

شب و هر روز بگو ساعت و هر ثانیه‌ها
فکر من در طلب شهوت و لذت به خدا

خسته از درد همه جان خجلم ای الله
شور شهوت به وجودم شده ذکر الله

به جهان می‌نگرم غرق گناهم هی‌هات
جز همین فکر ندارد سر من در بر ذات

همه دنیا شده شهوت و اسیرم در آن
تو بگو غرق گناهم تو بگو ای یزدان

آمدم پاک کنی من زِ چنین افکاری
معترف بر تو کشیشم پدری قهاری

مرد این گفت و همه جان به خموشی بنشست
به طلب آه و صدایی به دراز پیوست

چشم تن باز و به اطراف نگاهی دارد
همه تنهایی و چشمش به فغان می‌بارد

در اتاقی که نسان معترف فسق و گناه است
اسقف اعظم تو ببین جای پدر پور خدا است

به خودش بنگرد و سال درازی از عمر
شب و روزش همه در شهوت و پستی در ظلم

در اتاقی که نسان معترف فسق و گناه است
اسقف اعظم به درون آتش از ظلم خدا است

جان و تن مشتعل و آه کشد ای یزدان
همه عمرم طلب شهوت و من خلق شدم این انسان