یه دریایی از شعرها ساختم
زِ هر فکر و کردار خود تاختم

ز آرمان و ایمان خود ساختم
بر آن ظلم و یزدان و شاه تاختم

مرا جنگ‌سالار و طغیان بگو
و یا دین و قانون تجسم نکو

من عاشق به جنگل و سرمای نور
و محور ز پاکان ز دنیای دور

و طغیان ببین پز ز فخر و غرور
و عاشق به حیوان و قلبی کبود

و شاید نگاهت پر از کین و آه
و هر دم بگو هجوه ها افترا

ولی ای بشر حرف من گوش کن
که صاحب ز افکار و آن نوش کن

چنین از من و حرف من این بدار
که آزادی از ما جهان ماندگار

بخوان این رهایی و بین دین ما
همین عشق و هم راه و هم کیش ما

نباشد حقیقت جز آزادگی
و قانون آن بس به دنیای زی

بگو یک کلام آنکه آزادی است
همه جان گرو قلب آزادی است

و آزادی آزاد دیگر که هیچ
همه جان ما در گرو راه پیش