خانواده غرق در عمق حقارت
فقر و فقدان قحطی و درد و اسارت

مادری در تن‌فروشی‌ها قساوت
آن پدر معتاد افیون در رذالت

کودکان پر کار پر درد و خجالت
این‌شده ‌آن ‌شرح کوچک از عدالت

ملتی غرق است در قحطی و فقدان
بین تو او خون می‌خورد از ظلم یزدان

مردم این شهر را بین غرق دردند
عده‌ای از فقر جان دادند و مردند

سیل، لانه‌های ما ویرانه کردست
زلزله‌جان‌ها گرفت‌و‌مای‌را‌ دیوانه‌کردست

آن پدر در سوگ تو آن مرگ دارد
عاشقی از درد دیوان درد دارد

این‌همه درد و هزاران درد دیگر
چون بگویی کفر در پیش است زیور

او چه دارد پاسخا تدبیر و حکمت
بازگو بر من از آن آزمون خلقت

این همان سرپوش دین باداد حیرت
با چنین حربه شد آری ظلم رحمت

این بدان آن درد معنای عذاب است
این تفکر بر خدا بنیان خراب است

بر دوپا بر پا و فریادم همان است
این رهایی هم هدف راهم بر آن است