مادرم در حصر و زندان است
و جرم او دفاع از حق طفلان است

برادر کنج این خانه شده پرپر
به افیون می‌درد جانش همه از سر

پدر مدفن در آن گوری که بی‌نام است
سرای خاوران جانش به قربان است

ببین خواهر که در حصر است و در هجوه
تجاوز کشت ما را انتحارم خلف آن وعده

همه یاران به شلاق و به روی دار
به طغیان و همه آنان همه بی‌بال و آنان غار

آن نفر با سرفرازی او بگومغرور
بوسه بر آن چوبه‌ی دار و او رها مسرور

از پسر چیزی نپرسا سرنوشتش را نمی‌دانم
او اوین بود و به کهریزک بگو جایش نمی‌دانم

زنده یا مردست از او من سرشتی را نمی‌خوانم
لیک گفتا تا تنی هستی همه آزادگی مانم

سیل آن آزادگان در بند را باید به دادی راد
تخت شاهی خدایان را زِ بن از ریشه می‌دارم

ببین بر آسمان طوفان و بر قلب زمین آتش
که رخت قدرت از شاهان نمی‌ماند و می‌دانم

بخوان این چامه را با من بکن فریاد
به بطنش آن رهایی و خروشیدا همه از داد

شکستم آن بت اعظم خداوند و شهنشاها
بتاب بر ما رهایی و بگو ایران نوین برپا