یکی گفت بر آن خدایان تو نامی نویس
و شعری بگو و نکن با خدایان ستیز

بگو مدح یزدان خدا خالق این جهان
مثال همه آدمان و به دین و ز دین باوران

منم گفتما من ندارم نگویم سخن
ولیکن ببین شور این شعر بگفتا بگم

خداوند و الله تو یزدان اهورا
نتانم بگویم درودی اسیرا

که هرگاه نگاهم به یادت گرفت
شنیدم صدایت دلم را همه خون گرفت

تو قادر تو صاحب تو بیننده‌ی
تو خالق به کردار و آری تو آن بنده‌ای

تو بینی همان کودکی را نشسته کلیسا
تو خون را بدیدی که شد جام عیسی

تو فریاد کودک شنیدی خدایا
تجاوز تو دیدی تو فریاد ما را

خداوند رحمان چه گویم بگویم سخن
بگویم ز محراب و قربان شدن ذبح تن

بگفتن تو جسمی نداری تو الله و یاری
چه حسی تو از سر زِ تن‌ها جدایا تو داری

ببین روزگاری و زن‌ها ببین غرق خون
دو دستان به خاک و تنان پر ز سنگ جنون

و زن زیر دریای خاک و صدا کن خدا
مدد کن مرا و امان دار از آن درد و آه

بگویم کلامی از آن مرد و حلقی به دار
به هق‌هق بگفتا هزاری خدایا خدایا خدا

بگویم از آن زن و سرباز و دخمه تجاوز خدا
بگویم چه گفتا نفس آخرین ای خدا ای خدا ای خدا

بگویم ز مردی شکنجه شبانگاه و صبح
بگویم که جان داد و هردم بگفتا خدایا تو لطف

بگویم ز شلاق دهن پاره شد از تو طفل
به هر ضجه گفتا خدایا خدایا به دادم برس

بگویم از آن مادر و کودکی را گرسنه غذا
که تن را فروشد و با گریه گوید خدایا خدایا خدا

بگویم پسر انتحاری شدا ای خدا
نفس آخرین زیر لب گوید آری خدایا خدایا خد ا

اگر خواهی آری برایت بگویم هزاری دراز
از آن سیل جاندار و ظلم و صدایان به کوهان فراز

خدایا تو یا کور و کر، خدایا تو آن مرده‌ای
و یا آن خداوند بیمار و جبار و بیننده‌ای

اگر مرده یا از غمِ این جهان انتحاری شدی
مثال هم و درد هم از هم آری شدی

و گرنه خدایا تو از من تو این را بدان
بدان خلق بیمار و این را هماره به گوشت بخوان

به سودای آن در جهان بود و خواهم که مرد
ببین تخت قدرت ز تو گشته نابود و خرد