ایمان جمعی: تحلیل فلسفی و روانشناختی موتور محرکه تحولات اجتماعی
در کالبدشکافی تحولات اجتماعی و سیاسی، آنچه بیش از هر عامل دیگری، موتور محرکه جوامع و سرنوشت آنها قلمداد میشود، “ایمان جمعی” است. این مفهوم، آنگونه که متن پیشرو به ظرافت بدان اشاره میکند، نه صرفاً یک باور دینی، بلکه یک ایده مشترک، یک آرزوی جمعی و یک چشمانداز همگانی است که قابلیت بسیج نیروهای انسانی را در خود نهفته دارد. از منظر فلسفی، ایمان جمعی را میتوان تجلی اراده عمومی روسو یا “روح جهان” هگل در یک بستر خاص دانست؛ نیرویی استعلایی که از جمع فردیتها فراتر رفته و به یک موجودیت مستقل، با قدرت و جهتگیری خاص خود تبدیل میشود. روانشناسانه، این ایمان، پیوندی عمیق در ناخودآگاه جمعی ایجاد میکند، حس تعلق و هدفمندی مشترک را برمیانگیزد و افراد را از انزوای فردی به سوی همبستگی گروهی سوق میدهد.
دوگانه سلبی و ایجابی ایمان جمعی: از “نقطه سیاه” تا “نقطه سفید”
ایمان جمعی، بر اساس متن، همواره در برگیرنده جنبههای سلبی و ایجابی است. جنبه سلبی آن، ترسیم “نقطه سیاه” است؛ تشخیص و طرد وضعیت موجودی که ستمگرانه و ناعادلانه تلقی میشود. این نقطه سیاه، از نظر روانشناختی، میتواند منبع خشم، ناامیدی و احساس قربانیبودن باشد که در صورت کانالیزهشدن صحیح، به سوخت تغییر بدل میگردد. از منظر فلسفی، این مرحله، نوعی آگاهی انتقادی نسبت به “وضعیت نامطلوب” است که بر پایه تشخیص فقدان آزادی، عدالت یا کرامت انسانی شکل میگیرد.
در مقابل، “نقطه سفید” یا جنبه ایجابی، تصویر آرمانی از آیندهای روشن و مطلوب است؛ دموکراسی، مردمسالاری و لائیسیته در انقلاب کبیر فرانسه، یا همان “فردای روشن” و “آرزوی مشخص” که در متن به آن تاکید میشود. این تصویر، نه تنها از نظر فلسفی، یک هدف غایی و یک اتوپیا (آرمانشهر) محسوب میشود که حرکت جمعی را جهت میدهد، بلکه از نظر روانشناختی، منبع امید، انگیزه و پشتکار است. میل به رسیدن به این نقطه سفید، آن چنان قوی است که میتواند افراد را به فداکاری و ایثارگری سوق دهد و از آنها قهرمانانی بسازد که در شرایط عادی هرگز چنین رفتارهایی از خود نشان نمیدادند.
نقد پدیدارشناسی حرکات کور و توهم رهایی
با این حال، متن هشدار میدهد که صرف وجود نقطه سیاه و خشم ناشی از آن، برای رسیدن به نقطه سفید کافی نیست. تکیه بر “حرکات کور و اتفاقات و جرقهها” که حاصل “خشم و احساسات” لحظهای هستند، سرابی بیش نیست. از نظر روانشناختی، این “جرقهها” ممکن است نوعی تخلیه هیجانی سریع باشند که به همان سرعت که شعلهور میشوند، فروکش میکنند، زیرا فاقد “برنامه” و “فردایی مشخص” هستند. این پدیدارشناسی حرکتهای بیهدف، نشان از خلأ فکری و برنامهریزی است؛ حرکاتی که بدون پشتوانه فکری و نقشه راه، در دام بداههگرایی و هیجانزدگی فرو میروند. از منظر فلسفی، این حرکات، فاقد عقلانیت ابزاری و غایی هستند؛ آنها هدف مشخصی را دنبال نمیکنند یا ابزار رسیدن به هدف را نمیشناسند. این نگرش، به نوعی قمار بر “شانس و تقدیر” است که از نظر عملی، راه به جایی نمیبرد و تنها به “توهم رهایی” دامن میزند، همان توهمی که در گذشته نیز نوید انقلاب شش ماهه را میداد و امروز نیز تکرار میشود. این توهم، از نظر روانشناختی، یک مکانیسم دفاعی یا نوعی “تفکر جادویی” است که واقعیتهای پیچیده را سادهسازی میکند و فرد را از رویارویی با مسئولیتهای سنگین برنامهریزی و سازماندهی معاف میسازد.
الزامات شکلگیری جنبشهای متشکل: مانیفست و شفافیت
راه حل پیشنهادی متن، شکلگیری “گروههای متشکلی” است که دارای “مانیفست مشخص”، “ایمان مشخص”، “آرزوی مشخص” و “فردای مشخص” باشند. این گروهها باید نه تنها “بدیهای جمهوری اسلامی” را آشکار کنند، بلکه مهمتر از آن، “خوبیهای خودشان و خوبیهای فردای خودشان” را تبیین نمایند. این بیان، از نظر فلسفی، بر اهمیت وجود یک پارادایم جایگزین تاکید دارد؛ صرف نفی وضعیت موجود کافی نیست، بلکه باید ایجابی نیز عمل کرد و یک جهانبینی و برنامه عملیاتی نو را ارائه داد. از نظر روانشناختی، این شفافیت در اهداف و باورها، اعتماد عمومی را جلب میکند. مردم به دنبال رهبرانی هستند که مسیر را روشن کرده و روشهای رسیدن به هدف را نیز (چه “مسلحانه” چه “مدنی و خشونتپرهیز”) به وضوح بیان کنند. شفافیت مالی، قدرت سیاسی و پایگاه اجتماعی نیز از جمله الزاماتی است که از نظر روانشناختی، به کاهش بیاعتمادی و از بین بردن شک و تردیدها کمک کرده و از نظر عملی، به ارزیابی واقعبینانه تواناییهای یک جنبش میانجامد. این رویکرد، در نهایت به “همکاری” بین گروههای مختلف منجر میشود که بر پایه همان “ایمان جمعی” مشترک شکل گرفته است؛ هدفی که برای سرنگونی “حکومت ظالمی” چون جمهوری اسلامی ضروری است.
موانع ساختاری بر سر راه تحول: تبیین “فسیلهای سیاسی”
ماهیت “فسیلها” و اثرات روانشناختی آنها
اما در ادامه، متن به مانعی بزرگ بر سر راه این تحول اشاره میکند: “فسیلها”. این فسیلها، نیروهای سیاسی قدیمی هستند که از “پیش از انقلاب جمهوری اسلامی” وجود داشتهاند و اکنون نیز حاضرند. از نظر روانشناختی، نام این گروهها و احزاب، “ترس” در دل مردم ایجاد میکند و حتی باعث میشود مردم در یک قیاس تراژیک، “جمهوری اسلامی را هم انتخاب کنند”. این پدیدار، از نظر فلسفی، به “هرج و مرج” و “خیانتهایی” که در گذشته مرتکب شدهاند، “رفتارهای وحشتناک” و “باورهای احمقانهای” بازمیگردد که تصویری منفی از آنها در اذهان عمومی حک کرده است. این “سد” سیاسی، نه تنها مانع “حرکت رو به جلوی مردم” میشود، بلکه حتی “حرکات خودجوش” را نیز خفه میکند.
پارادوکس نگاه به گذشته: توقف در سیر تکامل اجتماعی
عمدهترین مشکل این فسیلها، “نگاه به گذشته” است. از دیدگاه فلسفی، هر جامعه یا فردی که “به گذشته نگاه داشته باشد، محکوم به تکرار آن گذشته است” یا دستکم “در آن گذشته غرق میماند و نمیتواند نگاهی به آینده داشته باشد.” این یک درس از تاریخ است که تکرار مکررات گذشته، جز در جا زدن حاصلی ندارد. از منظر روانشناختی، این گروهها در یک نوع “نوستالژی” بیمارگونه یا “فرایند سوگ ناتمام” گیر افتادهاند؛ آنها به جای مواجهه با حال و ساختن آینده، در خاطرات و رویاهای گذشته، چه رویایی و چه کابوسوار، زندگی میکنند.
نزاعهای بیثمر و بهرهبرداری دشمن مشترک
این “فسیلها” با “میدانداری” و “رسانههای” خود، به جای پرداختن به “فجایع” امروز و “وحشیگری بی حد و حصر” جمهوری اسلامی، درگیر “درگیریهای عبث و بیهوده” پیرامون “سال پنجاه و هفت” (انقلاب یا شورش) یا حتی “مصدق و شاه” هستند. این جدالهای تاریخی، که باید در حوزههای “تئوری و دانشگاهی” باقی بمانند، به موضوعات “اول و ابتدایی” صحنه سیاسی تبدیل شدهاند. از نظر روانشناختی، این گروهها از این طریق به دنبال تثبیت هویت خود در گذشته هستند، زیرا توانایی یا تمایلی به خلق هویت جدید مبتنی بر واقعیتهای امروز و برنامههای آینده ندارند. این “جنگها” نه تنها “بیهوده” و “احمقانه” هستند، بلکه “باعث ایجاد تفرقه” میشوند. “تعصبات” و “نفرت” ناشی از این درگیریهای تاریخی، مردم را از هم دور میکند و مانع “همکاری” آنها میشود. این “جنگهای قومی و قبیلهای” (منظور قبایل سیاسی و فکری) بین گروههای مختلف، بدون توجه به “آزادی” و “انقلابی” که قرار است “دگرگونی” ایجاد کند، ادامه مییابد.
جمهوری اسلامی، به عنوان “دشمن مشترک”، بیشترین “استفاده” را از این “درگیریهای داخلی” میبرد. این پدیدار، یک استراتژی کهن در بازی قدرت است: تفرقه بینداز و حکومت کن. از نظر روانشناختی، این “جنگهای توهمی بر سر قدرت” در میان فسیلها، که فاقد “پایگاه مشخص” و “شفافیت” هستند، نشان از یک “خودبزرگبینی” و “توهم قدرت” است. آنها بر سر “تاج و تخت بزرگی از قدرت” که تنها در ذهنشان ساختهاند، با یکدیگر میجنگند و حتی حاضر نیستند “آن تاج و تخت توهمی” را با دیگران تقسیم کنند. این “رذالتهای جمعی”، از نظر روانشناختی، ناشی از egoهای متورم و عدم بلوغ سیاسی است. این گروهها “وجودیت خودشان را از همان گذشتگان” میگیرند و “غرق در آن مفاهیم گذشتگان” هستند. این “گره خوردن به گذشته”، مانع اصلی “حرکت رو به جلو” و “اتحاد احمقانهای که دارند تصویر میکنند” میشود. در واقع، این فسیلها نه تنها قادر به “کوچکترین حرکت و لطمه زدن به جمهوری اسلامی” نیستند، بلکه خود سدی محکم در برابر هرگونه تحول واقعی به شمار میروند و آینده ایران را در چرخه بیثمر گذشتهگرایی و تفرقه گرفتار کردهاند. این وضعیت، یک تراژیدی فلسفی و روانشناختی است: ناتوانی در گذر از سایه گذشته و رسیدن به سپیدهدم آینده.
جمعبندی: مسیر رهایی از منظر تحلیل فلسفی و روانشناختی
در جمعبندی تحلیل فلسفی و روانشناختی، میتوان گفت که مسیر رهایی ایران، از یک سو مستلزم پرورش “ایمان جمعی” معنادار و آیندهنگر است؛ ایمانی که نه تنها تصویر روشنی از “نقطه سفید” آزادی و عدالت ارائه دهد، بلکه برنامههای عملیاتی و شفافی برای رسیدن به آن داشته باشد. این امر، نیازمند سازماندهی عقلانی و دوراندیشانه است که از پدیدههای روانشناختی “تفکر جادویی” و “جرقههای احساسی” فراتر رود. از سوی دیگر، و شاید مهمتر، این مسیر باید از “سد فسیلهای سیاسی” عبور کند؛ گروههایی که از منظر روانشناختی در دام نوستالژی، تعصب و ناتوانی در بلوغ فکری گیر افتادهاند و از منظر فلسفی، هویت خود را در گذشته تعریف کرده و هرگونه حرکت به سوی آینده را به دلیل ترس از دست دادن هویت وجودی خود، مسدود میکنند. رهایی واقعی، تنها در گرو گذار از گذشتهگرایی بیمارگونه و نبردهای توهمی، و تمرکز بر ایجاد یک “فردای مشخص” مشترک، همراه با شفافیت، اتحاد و عملگرایی خواهد بود. این گذار، نه فقط یک انقلاب سیاسی، بلکه یک تحول عمیق فرهنگی و روانشناختی در بستر جامعه ایران است.







