تحلیل بنیادین موانع انقلاب در ایران: توهم رهایی و ریشههای آن
آنچه در محتوای فراهم آمده برای تحلیل ارائه شده است، به واقع در پی واکاوی عمیق و بنیانی موانع انقلاب در ایران است؛ موانعی که نه از جنس قدرت بیرونی دشمن، بلکه از جنس توهمات و خودفریبیهای درونی سرچشمه میگیرند. نویسنده به درستی این پدیده را «توهم رهایی ایران» مینامد و این توهم را نه صرفاً یک خطای شناختی، بلکه یک مانع سترگ در مسیر کنشگری و تحقق دگرگونی انقلابی میداند. از منظر فلسفی و روانشناختی، این توهم میتواند به عنوان یک پدیده پیچیده مورد بررسی قرار گیرد که ریشههایی در معرفتشناسی نادرست، سازوکارهای دفاعی روانشناختی و غفلت از مسئولیت فردی و جمعی دارد.
ابعاد فلسفی توهم رهایی
خطای معرفتشناختی جمعی
در وهله اول، میتوان این «توهم رهایی» را از دیدگاه فلسفی به عنوان یک «خطای معرفتشناختی جمعی» درک کرد. معرفتشناسی یا علمشناسی، به چگونگی شناخت و دستیابی به حقیقت میپردازد. هنگامی که نویسنده از «شناخت اشتباه نسبت به جمهوری اسلامی» سخن میگوید، دقیقاً به این خطای معرفتشناختی اشاره دارد. باور به فروپاشی خودبهخودی رژیم، بدون نیاز به کنش فعال، مبتنی بر یک تفسیر غلط از ماهیت قدرت، ساختار ایدئولوژیک و دینامیک بقای جمهوری اسلامی است. این باور، در حکم نوعی «فالسیفیکیشن» یا ابطالناپذیری کاذب است؛ یعنی فرد با یک پیشفرض ذهنی به واقعیت نگاه میکند و هر آنچه را که در تضاد با این پیشفرض است، نادیده میگیرد یا به گونهای تأویل میکند که با باور اولیه سازگار شود. این گونهای از «بستن چشم به روی واقعیت» است که میتواند ریشههایی در تمایل انسان به سادهسازی پدیدههای پیچیده داشته باشد. پیچیدگی و سرسختی یک رژیم سیاسی، ممکن است ذهن را به سمت راهحلهای سادهانگارانه سوق دهد که نیاز به کمترین تلاش و ریسک را دارند.
سلب فاعلیت و جبرگرایی پنهان
فلسفه کنش و اراده انسانی در اینجا به چالش کشیده میشود. توهم رهایی، در واقع سلب فاعلیت از سوژه انسانی است. به جای اینکه انسانها خود را عامل اصلی تغییر بدانند، انتظار میکشند که نیرویی خارجی (قدرتهای بیرونی) یا نیرویی درونی (اضمحلال خودبهخودی) این تغییر را رقم بزند. این نگرش، عمیقاً با آموزههای فلسفیای که بر اراده آزاد، مسئولیت فردی و جمعی و قابلیت انسان برای شکلدهی به سرنوشت خود تأکید دارند، در تضاد است. این پدیده را میتوان با مفهوم «جبرگرایی پنهان» مقایسه کرد؛ باوری ناگفته که سرنوشت محتوم است و کنش انسان در آن تأثیری ندارد. در حالی که رژیم جمهوری اسلامی، همانطور که متن اشاره میکند، خود را حامل یک رسالت تاریخی و ایدئولوژیک (مقدمهسازی برای ظهور امام زمان) میداند و با ارادهای قوی برای حفظ و گسترش قدرت خود میکوشد، بخشی از اپوزیسیون در مقابل به یک جبرگرایی نادیده باور دارد که رهایی را به دست نیروهایی خارج از اراده جمعی واگذار میکند. این تقابل میان اراده محکم ایدئولوژیک حاکمیت و جبرگرایی منفعلانه بخشی از مخالفان، در کانون اصلی این بنبست قرار دارد.
ابعاد روانشناختی توهم رهایی
مکانیسمهای دفاعی و سوگیریهای شناختی
درماندگی آموختهشده (Learned Helplessness)
از بعد روانشناختی، «توهم رهایی» میتواند ریشه در مجموعهای از مکانیسمهای دفاعی و سوگیریهای شناختی داشته باشد. یکی از مهمترین این مکانیسمها، «درماندگی آموختهشده» (Learned Helplessness) است. وقتی افراد برای مدتهای طولانی در برابر یک قدرت سرکوبگر قرار میگیرند و تلاشهایشان برای تغییر بیثمر میماند، ممکن است به این نتیجه برسند که هیچ کاری از دستشان برنمیآید. این احساس ناتوانی، آنها را به سمت باور به نیروهای بیرونی سوق میدهد؛ نیروهایی که قرار است بدون دخالت آنها، وضعیت را تغییر دهند. این مکانیسم، نوعی فرار از مسئولیت سنگین کنشگری انقلابی است که نیازمند از خودگذشتگی، تحمل رنج و مواجهه با خطر مرگ است.
سوگیری خوشبینی و تفکر آرزومندانه (Optimism Bias & Wishful Thinking)
«سوگیری خوشبینی» (Optimism Bias) و «تفکر آرزومندانه» (Wishful Thinking) نیز در شکلگیری این توهم نقش دارند. انسانها ذاتاً تمایل دارند که به بهترین سناریوی ممکن باور داشته باشند و امید به آیندهای روشنتر داشته باشند. در مواجهه با واقعیت تلخ و دشوار، تفکر آرزومندانه به آنها کمک میکند تا با این واقعیت کنار بیایند؛ بدون آنکه مجبور به مواجهه مستقیم با چالشها و پذیرش مسئولیت اقدامات دشوار باشند. باور به فروپاشی خودبهخودی یا مداخله خارجی، نوعی سناریوی ایدهآل است که نیاز به تلاش و خطر را از بین میبرد و بار روانی مبارزه را کاهش میدهد. این مکانیسم، در واقع، یک راه حل روانی برای کاهش اضطراب ناشی از عدم قطعیت و دشواری مبارزه است.
اثر ناظر منفعل (Bystander Effect)
همچنین، «اثر ناظر منفعل» (Bystander Effect) میتواند به تضعیف کنشگری جمعی کمک کند. وقتی تعداد زیادی از افراد انتظار دارند که شخص دیگری اقدام کند، مسئولیت عمل در میان همه پخش میشود و در نتیجه، هیچکس به صورت فعال وارد عمل نمیشود. هر فرد به این نتیجه میرسد که دیگری وارد میدان خواهد شد، و در نهایت هیچ میدانی شکل نمیگیرد. نویسنده در متن به نیاز به «جمعیت سه و نیم تا ده درصدی فعال و آماده هزینه دادن» اشاره میکند؛ اما اگر هر یک از این افراد در انتظار دیگری باشند، این آستانه بحرانی هرگز به دست نمیآید.
خودبزرگبینی جمعی (Collective Narcissism)
«خودبزرگبینی جمعی» (Collective Narcissism) که نویسنده به آن اشاره دارد، یعنی «یک خودبزرگبینی نسبت به معترضین و به نوعی انقلابیون و اپوزوسیون جمهوری اسلامی»، میتواند ناشی از تلاشی برای جبران ضعف درونی و عدم انسجام باشد. وقتی یک گروه احساس ناتوانی واقعی میکند، ممکن است با اغراق در تواناییها و اهمیت خود، سعی در ترمیم آسیب به خودانگاره جمعی داشته باشد. این خودبزرگبینی کاذب، مانع از ارزیابی واقعبینانه از قدرت دشمن و ضعفهای خود میشود و در نهایت به تصمیمات اشتباه یا عدم تصمیمگیری منجر میگردد. به جای سازماندهی، تحلیل دقیق و استراتژیریزی، این گروه به احساسات کاذب غرور و توهم قدرت بسنده میکند.
درک ماهیت رژیم جمهوری اسلامی: ضرورت شناخت دشمن
ایدئولوژی به مثابه نظام معنایی و توجیهی
اما برای درک عمق این توهم، باید به شناختی که نویسنده از جمهوری اسلامی ارائه میدهد، بازگردیم. این رژیم، آنگونه که متن استدلال میکند، نه یک حکومت صرفاً سکولار و مبتنی بر منافع، بلکه یک حکومت «ایدئولوژیک» با ریشههای عمیق مذهبی است. مفهوم «ایدئولوژی» در اینجا بسیار کلیدی است. ایدئولوژی، تنها مجموعهای از باورها نیست، بلکه یک «نظام معنایی» است که به زندگی، قدرت و آینده معنا میبخشد و کنشها را توجیه میکند. جمهوری اسلامی، خود را تجسم یک فرصت تاریخی منحصر به فرد (اولین حکومت شیعی تمامعیار پس از ۱۴۰۰ سال) میداند که وظیفه دارد پرچم را تا ظهور امام زمان نگه دارد. این باور، یک «تئولوژی سیاسی» است که در آن، بقای نظام نه صرفاً یک هدف سیاسی، بلکه یک «وظیفه دینی» است. جمله «حفظ نظام از اوجب واجبات است» خمینی، اوج این ایدئولوژی را نشان میدهد. این جمله، نه تنها یک دستور سیاسی، بلکه یک «فرمان متافیزیکی» است که حتی بر احکام شریعت نیز اولویت مییابد.
روانشناسی قدرت و حالت بقای رژیم
از منظر روانشناسی قدرت، این رژیم در یک حالت «بقا» (Survival Mode) عمل میکند. وقتی قدرت به دست آمده را یک فرصت تاریخی تکرار نشدنی و از دست دادن آن را به مثابه «مرگ و زندگی» تلقی میکند، در این حالت، تمام اختلافات داخلی کنار گذاشته میشود و هدف اصلی، حفظ موجودیت نظام است. این یک روانشناسی جمعی است که بر اساس آن، دشمنی با مخالفان، نه فقط یک منازعه سیاسی، بلکه یک «جنگ وجودی» محسوب میشود. در این چارچوب، هر گونه فروپاشی داخلی به معنای نابودی کامل و از دست رفتن همه چیز است. بنابراین، انتظار فروپاشی از درون، بدون فشار خارجی یا داخلی عظیم، ناشی از عدم درک این روانشناسی بنیادین حاکم بر رژیم است. رژیم، خود را در یک وضعیت «حمله یا گریز» دائمی میبیند که در آن هرگونه نرمش، به معنای تسلیم و نابودی است.
تفاوت با فروپاشی شوروی: استحکام ایدئولوژیک و ریشههای تاریخی
مقایسه با فروپاشی شوروی سابق که در متن مطرح میشود، از این منظر نیز قابل تأمل است. فروپاشی شوروی، هرچند بدون خونریزی گسترده بود، اما ریشه در تضعیف ایدئولوژیکی (کمونیسم)، مشکلات عمیق اقتصادی و نارضایتیهای قومیتی داشت که همگی به نوعی به «مایل نبودن» یا «ناتوانی» نظام در حفظ خود منجر شدند. اما ایدئولوژی جمهوری اسلامی، به دلیل ریشههای عمیق دینی و پیوند آن با مفاهیم آخرالزمانی و نجاتبخشی، از یک بنیان متافیزیکی نیرومند برخوردار است که به سادگی قابل فرسایش نیست. این ایدئولوژی، به بخشهای وسیعی از جامعه (حتی در صورت نارضایتی از عملکرد نظام) همچنان معنا و هویت میبخشد و به نظام توانایی بسیج و مقاومت در برابر چالشها را میدهد. علاوه بر این، جمهوری اسلامی، بر خلاف شوروی، از یک تجربه تاریخی طولانیمدت اسلام سیاسی و تعامل مذهب و قدرت در ایران بهره میبرد. حتی در دوران مدرنیته پهلوی، نفوذ مذهب چنان قوی بود که «رضاشاه» نیز برای تثبیت قدرت خود به آن نیاز داشت. این «مذهبزدگی» تاریخی، اگرچه به معنای قدرت تام روحانیت در همه دورهها نبوده، اما بستر فرهنگی لازم را برای پذیرش حکومت مذهبی فراهم کرده است.
مسیر برونرفت: از توهم تا مسئولیتپذیری کنشگرانه
دگرگونی معرفتشناختی و بازسازی روانشناختی اپوزیسیون
در نهایت، راه حل برونرفت از این بنبست که در متن نیز به آن اشاره میشود، شناخت دقیق و بیپرده از ماهیت جمهوری اسلامی، دست کشیدن از توهمات رهایی و پذیرش مسئولیت کنشگری فعال است. این امر، نیازمند یک «دگرگونی معرفتشناختی» و «بازسازی روانشناختی» در میان اپوزیسیون است. از منظر فلسفی، این دگرگونی به معنای عبور از جبرگرایی به سمت پذیرش فاعلیت و اراده آزاد است؛ به این معنا که افراد باید بپذیرند که تاریخ را خودشان میسازند، نه اینکه تاریخ آنها را بسازد. از منظر روانشناختی، این بازسازی شامل غلبه بر درماندگی آموختهشده، مهار سوگیریهای شناختی و تقویت حس کارآمدی جمعی است. این امر مستلزم سازماندهی، رهبری، استراتژیریزی و آمادگی برای پرداخت هزینههای سنگین یک مبارزه واقعی است.
نتیجهگیری: چالش وجودی و اخلاقی در مواجهه با واقعیت
توهم رهایی، به مثابه یک بیماری فکری و روانی، از آنجا خطرناک است که راه را بر هرگونه اقدام موثر میبندد. این توهم، به جای آمادهسازی برای یک مبارزه رودررو که نویسنده به آن اشاره میکند، به یک انتظار منفعلانه تبدیل میشود. انقلابیون واقعی، نه در انتظار فروپاشی یا مداخله خارجی میمانند، بلکه با درک دقیق از واقعیت و تواناییهای خود و دشمن، راه را برای تغییر هموار میکنند. شکست جنبشهای اعتراضی اخیر در ایران، که علیرغم گستردگی، به دلیل فقدان همین عوامل سازمانی و رهبری به هدف نهایی نرسیدند، شاهدی بر همین مدعاست. بنابراین، مقاله نشان میدهد که مسیر رهایی، نه از میان توهمات، بلکه از بستر شناخت عمیق، مسئولیتپذیری فردی و جمعی و کنشگری آگاهانه میگذرد. این خود، چالشی وجودی و اخلاقی است که جامعهای در بنبست باید با آن روبرو شود.








