تحلیل توهم رهایی: نقدی بر رویکردهای انفعالی در مواجهه با گذار
در گستره پرتشویش تحولات اجتماعی و سیاسی، و در مواجهه با پیچیدگیهای گذار از یک نظام مستقر، گاه ذهن جمعی و فردی در چنبره توهماتی گرفتار میآید که نه تنها راه برونرفت را دشوار میسازد، بلکه پویایی و عاملیت کنشگران اجتماعی را نیز تحلیل میبرد. گفتمان پیشرو، به تعمیق دو بُعد اساسی از این “توهم رهایی” میپردازد که در بستر جامعه ایران امروز قابل مشاهده است: نخست، اتکا به فروپاشی درونی نظام حاکم، و دوم، چشم امید بستن به قدرتهای خارجی برای نجات. این تحلیل، با تمرکز بر ابعاد اجتماعی و فرهنگی این تصورات، میکوشد تا ریشههای عمیقتر این کژفهمیها و پیامدهای آن را در مسیر حرکت به سوی تغییرات بنیادین واکاوی کند.
توهم اول: انتظار فروپاشی درونی نظام حاکم
نخستین و شاید محوریترین توهم، اعتقاد به فروپاشی قریبالوقوع جمهوری اسلامی از درون است. این تصور، که اغلب با تئوریهای توطئه و سادهسازیهای مفرط همراه است، بر پایهی این باور شکل میگیرد که نظام به دلیل فسادهای فزاینده، ریزشهای داخلی، یا جنگ قدرت میان خودیها، ناگزیر به اضمحلال است.
ماهیت ایدئولوژیک و ریشههای فرهنگی نظام
اما این تحلیل، از درک عمیق ماهیت ایدئولوژیک و ریشههای فرهنگی نظام غافل میماند. جمهوری اسلامی، برخلاف بسیاری از رژیمهای اقتدارگرای سکولار، هویت خود را نه صرفاً از قدرت سیاسی، بلکه از یک ایدئولوژی مذهبی چند هزار ساله یعنی اسلام، و تفسیری خاص از آن، وام میگیرد. این ایدئولوژی، نه فقط یک چارچوب حکومتی، بلکه یک جهانبینی کامل را برای adherents و حامیان خود فراهم میآورد. این افراد، نه تنها برای حفظ قدرت، بلکه برای پاسداری از آنچه “اسلام” مینامند و در خطر “حذف از سپهر سیاسی” و جایگزینی با “لائیسیته” میبینند، حاضرند از جان خود بگذرند. برای آنها، فردایی بدون جمهوری اسلامی، نه فقط به معنای از دست دادن قدرت، بلکه به معنای از دست دادن “فردا”یی است که زندگی و باورهایشان را معنی میبخشد. این ادراک وجودی، که هویت و سرنوشت آنها با سرنوشت نظام گره خورده است، مانعی عظیم در برابر هرگونه تمایل به “ریزش منطقی” یا “پشیمانی” از کردههایشان محسوب میشود.
اشتباه تحلیلی در مقایسه با شوروی سابق
مقایسه جمهوری اسلامی با شوروی سابق، که اغلب برای تقویت توهم فروپاشی مورد استفاده قرار میگیرد، از منظر اجتماعی و فرهنگی، یک اشتباه تحلیلی فاحش است. ایدئولوژی کمونیسم شوروی، با وجود قدرت بیحد و حصر خود، در نهایت یک ایدئولوژی زمینی و انسانی بود که فاقد همان “قداست” و “عمق تاریخی” مذهبی است که اسلام هزار و چهارصد ساله ارائه میدهد. باور به اینکه “فرامین را از خدا میگیرند و برای خدا میجنگند”، لایهای از ایمان و تعصب را به مبارزه اضافه میکند که در ایدئولوژیهای سکولار یافت نمیشود. این تفاوت ماهوی، به حامیان نظام نوعی سرسختی و پایداری میبخشد که فراتر از منافع مادی یا حتی بقای فیزیکی فردی است. آنها به خوبی میدانند که از دست دادن این حکومت، برایشان “مرگ” را به ارمغان میآورد؛ مرگی که نه فقط فیزیکی، بلکه مرگی فرهنگی و ایدئولوژیک است. در چنین بستری، امید بستن به جنگ داخلی یا فسادهای روزافزون برای فروپاشی، درکی ناکافی از انسجام ایدئولوژیک و اراده معطوف به بقای این جماعت است. آنها حاضرند جنگ قدرت داخلی را کنار بگذارند و با هر چیزی کنار بیایند، زیرا میدانند بدون جمهوری اسلامی، “اصلاً میدانی ندارند” و “همه هویت خود را از همین جمهوری اسلامی میگیرند.” این درک وجودی، به آنها این قدرت را میدهد که “از دل و جان از همه چیز خود بگذرند” تا مسیر ترسیم شده خود را به نهایت برسانند، مسیری که نهایتاً قرار است حکومت را “در اختیار امام زمان” قرار دهد. بنابراین، دست کم گرفتن قدرت حریف مقابل، که از این پشتوانه عمیق ایدئولوژیک و فرهنگی تغذیه میکند، یک خطای بزرگ است که “ما را از آن هدف غایی دور میکند.” این توهم فروپاشی، در واقع توهم رهایی بدون “گذشتن از جون” و ورود به “میدان مبارزه رودررو” است که لازمه هرگونه تغییر بنیادین است.
توهم دوم: اتکا به قدرتهای خارجی برای نجات
دومین توهم عمیق، و به همان اندازه بازدارنده، اتکا به قدرتهای خارجی برای “نجات” و “رهایی” ایران است. این تفکر، ریشه در یک “شناخت اشتباه” از معادلات جهانی و ماهیت دولت-ملتها دارد و غالباً با تصویری سادهانگارانه از “کشورهای خیرخواه” و “ابرقهرمانهایی چون سوپرمن و بتمن” همراه است که قرار است نقش “ناجی و منجی” را ایفا کنند. این انتظار، از لحاظ فرهنگی، تشابهات غریبی با “افکار پوسیده اسلامی، شیعی و جمهوری اسلامی” دارد که چشم به راه یک “ابرقهرمان مثل امام زمان” برای نجات جهان است. هر دو نگاه، به نوعی سلب عاملیت از خود و واگذاری مسئولیت تغییر به یک نیروی بیرونی یا ماورایی است.
ماهیت منافع ملی در روابط بینالملل
باید اذعان داشت که ماهیت دولتها در صحنه بینالملل، نه خیرخواهانه و نه بر مبنای آرمانگرایی، بلکه بر اساس “منافع ملی” تعریف میشود. “تمامی این حکومتها تشکیل شدهاند تا منافع مردمشان را حفظ کنند.” این واقعیت تلخ، که بارها در طول تاریخ و در مواجهه با دیکتاتورها و رژیمهای مستبد به اثبات رسیده است، اغلب نادیده گرفته میشود. کشورهای دموکراتیک که دم از حقوق بشر میزنند، در کنار رژیمهای به شدت مستبد مانند عربستان سعودی مینشینند، از “بدترین و وحشیانهترین رفتارهای قانونی” چشمپوشی میکنند و حقوق بشر پایمال شده را “به کناری میگذارند”، زیرا منافع آنها در گرو همین همپوشانی و همزیستی است. گاه حتی “جایز میدانند که حقوق بشر باید پایمال شود چرا که منافع اینها در گرو همین پایمال شدن حقوق بشر است.” این همان “شناخت اشتباهی” است که ما را به سمت “توهم تکیه به قدرتهای خارجی” سوق میدهد و “توپ را در میدان آنها” میاندازد.
شواهد تاریخی و نقد تئوریهای توطئه
تاریخ معاصر، خود گواه روشنی بر بیثمر بودن اتکا به قدرتهای خارجی است. تجربه افغانستان و عراق، نشان داد که حتی حمله مستقیم و سرنگونی یک رژیم توسط نیروهای خارجی، به معنای موفقیت در ساختن یک حکومت پایدار و مردمی نیست. “مردم انگار اون عضو زائدی که بهشون اضافه شده رو قبول نمیکنند و به سادگی هم کنارش میزنند.” این مداخلات، نه تنها منجر به آزادی و دموکراسی پایدار نشد، بلکه در بسیاری موارد به هرج و مرج و بیثباتی طولانیمدت انجامید. علاوه بر این، تئوریهای توطئه که “صد در صد این تغییرات را به گریبان قدرتهای خارجی میگذارد”، چه در باب انقلاب ۱۳۵۷ و چه در باب استمرار جمهوری اسلامی، نه تنها از “هر دو ور بوم افتادنه”، بلکه سلب عاملیت تاریخی از ملت و توهین به اراده جمعی است. ادعای اینکه “آمریکا از همون ابتدا که جمهوری اسلامی قدرت رو گرفت مخالف جمهوری اسلامی بوده و تمام خواستهاش هم از بین رفتن جمهوری اسلامی بود” اما “در طول این چهل و خوردهای سال آیا موفق به این کار شده؟”، خود گواه ناکارآمدی این نگاه است. قدرتهای خارجی، در بهترین حالت، میتوانند “تاثیر مشخص سه درصدی، پنج درصدی، هفت درصدی در نهایت ده درصدی” در انقلابها داشته باشند؛ باقی آن، وابسته به اراده و اقدام ملت است.
پیامدهای سلب عاملیت و انتظار منفعلانه
تکیه بر قدرتهای خارجی و انتظار دائمی از آنها، نه تنها نشان از یک “شناخت اشتباه” نسبت به جهان خارج است، بلکه عمق بحران هویت و عاملیت درونی را نیز به نمایش میگذارد. مردمی که “تمام وجودشان شده توقعی از کشورهای خارجی”، دچار این خطای محاسباتی هستند که این کشورها “همچین ماموریتی را برای خود تعریف نکردهاند” و “خواسته بیشتر از توان آنها” دارند. این نگرش، فرصت حیاتی برای خودسازی، سازماندهی داخلی و اعتماد به نیروی مردمی را از بین میبرد و جامعه را در حالت انتظار منفعلانه نگه میدارد.
مسیر رهایی: انقلاب مردمی و خودآگاهی ملی
پس، در مواجهه با این دو توهم بزرگ، راه رهایی کجاست؟ محتوای مورد بحث، به صراحت بیان میکند که “تنها راه ما برای گذر از جمهوری اسلامی انقلاب هست.” اما نه هر انقلابی، بلکه “یک انقلاب مردمی همه گیر، یک انقلاب بدور از خشونتی که بتونه یک جمعیت بالایی رو درگیر بکنه.” این انقلاب، نیازمند “پتانسیل جمعی” است که “به واسطه داشتن ایمان جمعی، به واسطه داشتن یک هدف غایی در نهایت و به واسطه داشتن گروه ها و احزاب و اصناف و تشکل ها شکل بگیره و در نهایت وارد میدان بشه.” این همان نقطهای است که ابعاد اجتماعی و فرهنگی اهمیت بنیادین پیدا میکنند.
الزامات فرهنگی و اجتماعی انقلاب
ایمان جمعی و هدف غایی مشترک، ریشههای فرهنگی عمیقی دارند. جامعهای که دچار پراکندگی، بیاعتمادی و از دست دادن امید به آینده است، نمیتواند به “اتحاد” برسد. فقدان “احزاب امروز در ایران” و تشکلهای مدنی قوی، نشانهای از همین ضعف ساختاری در عاملیت جمعی است. گذر از این مرحله، مستلزم یک تحول فرهنگی عمیق است؛ تحولی که در آن، شهروندان از مرحله “ناله و نق زدن در تاکسی” فراتر رفته و “حاضر باشن از جون خودشون بگذرن.” این گذشتن از جان، نه به معنای خشونت کور، بلکه به معنای تعهد عمیق به آرمانهای مشترک، فداکاری و پایداری در برابر فشارهاست.
از توهم تا واقعگرایی و خودباوری
برای رسیدن به این “پتانسیل جمعی”، باید از توهمات رهاییبخش فاصله گرفت. این به معنای درک واقعبینانه از قدرت و ایدئولوژی حاکم، نه برای تسلیم، بلکه برای طراحی استراتژیهای موثرتر است. همچنین، به معنای پذیرش این حقیقت است که هیچ منجی خارجی وجود ندارد و سرنوشت یک ملت، تنها در دستان خود آن ملت رقم میخورد. این پذیرش، سنگ بنای عاملیت ملی و خودباوری اجتماعی است. باید به جای انتظار منفعلانه، به ساختن آگاهانه “یک ایمان جمعی” و “آینده مشخص” برای ایران همت گمارد. این مسیر، نیازمند شجاعت فرهنگی برای نقد خودی، ترک تئوریهای توطئه و سادهانگاریها، و حرکت به سوی یک شناخت درست و عمیق از واقعیتهای داخلی و بینالمللی است.
نتیجهگیری و چشمانداز آینده
در نهایت، میتوان گفت که “توهم رهایی ایران”، ریشه در ضعفهای بنیادین فرهنگی و اجتماعی دارد که مانع از شکلگیری یک حرکت جمعی پایدار و هدفمند میشود. این ضعفها، خود را در قالب اتکا به فروپاشی درونی یا چشم امید به قدرتهای خارجی نشان میدهند. برای عبور از این برهه، جامعه ایران نیازمند یک انقلاب درونی در سطح ادراک و باورهاست؛ انقلابی که پیش از هر حرکت بیرونی، به درک درستی از ماهیت خویشتن، قدرت و ضعفهای داخلی، و واقعیتهای جهان اطراف منجر شود. تنها با این خودآگاهی عمیق و پذیرش مسئولیت جمعی، میتوان به “یک فردای روشن” دست یافت و از دایره باطل “توهم رهایی” خارج شد. این مسیری است که به جای انتظار برای نجات، به آفرینش آن در بستر واقعیت و با نیروی اراده ملی میاندیشد.








