تحلیل پدیدارشناختی خشونت سیستماتیک و پیامدهای اجتماعی-فلسفی آن
خشونت، به مثابه یکی از کهنترین و در عین حال پیچیدهترین نمودهای زیست جمعی بشر، همواره موضوع تأملات عمیق فلسفی، جامعهشناختی و روانشناختی بوده است. متن ارائه شده، روایتی هولناک از سیستمهای مجازات مبتنی بر خشونت در جوامع خاص، به ویژه در بستر تفکر اسلامی، را پیش روی ما میگذارد. این روایت نه تنها به توصیف اعمال خشونتبار میپردازد، بلکه با نگاهی عمیقتر، پیامدهای اجتماعی، فرهنگی و حتی فلسفی نهفته در پس این اعمال را واکاوی میکند. در این مقاله، با تمرکز بر ابعاد اجتماعی و فرهنگی، و با رویکردی فلسفی، به تحلیل مضامین کلیدی مطرح شده در متن خواهیم پرداخت و سعی خواهیم کرد تا تأثیرات مخرب این نوع نگاه به عدالت و مجازات را بر پیکره جامعه و روح جمعی تبیین کنیم.
1. نمایش عمومی خشونت: مکانیسم نهادینه سازی ترس و اطاعت
“گردن بریدن یک کار وحشت انگیز و وحشت آفرین هست. کار سراسر پر از خشونت است ولی فرای این خشونت نهفتهای که در این موضوع وجود دارد، در کنار این، این مروج این نگاه خشونت آمیز هست. چرا که قرار هست در نکته اول قرار است که در ملاء عام این اتفاق بیفتد.” این تاکید بر اجرای مجازات در ملاء عام، نشاندهنده یک هدف فراتر از صرف تنبیه فرد خاطی است. این یک نمایش قدرت، یک درس عبرت عمومی، و در واقع یک فرآیند شستشوی مغزی جمعی برای نهادینه کردن ترس و اطاعت است. وقتی خشونت به صورت عمومی به نمایش گذاشته میشود، دیگر یک استثنا نیست، بلکه به بخشی از “نظم” اجتماعی بدل میگردد. مردم نه تنها شاهد آنند، بلکه به تدریج به آن عادت میکنند، حساسیت خود را نسبت به آن از دست میدهند، و آن را به عنوان یک “ضرورت” یا حتی “عدالت” میپذیرند. این فرآیند، ذهنیت جمعی را به سوی پذیرش خشونت به عنوان یک ابزار مشروع برای حل منازعات یا برقراری نظم سوق میدهد. این نمایشهای دهشتناک، بستر فرهنگیای را شکل میدهند که در آن، خشونت از دایره قبح خارج شده و به یک زبان عادی برای ارتباطات اجتماعی تبدیل میشود. جامعهای که مکرراً شاهد این نمایشهاست، کمکم به این باور میرسد که خشونت پاسخ مشروعی به تخلف است، و از این رو، بذر بیرحمی و بیتفاوتی در دلهای افراد کاشته میشود.
2. تکوین عاملان خشونت: انسانزدایی و بازتولید بیرحمی
“در وهله دوم همواره اینها نیاز به یک جلادی دارن که قرار باشه این کار رو انجام بده… یعنی شما قرار هست که یک انسانهایی رو بارور و تولید بکنید برای نشر این جنون و دیوانگی.” این بخش از متن، به یک چالش اخلاقی و اجتماعی بنیادین اشاره دارد. هر سیستم سرکوبگر و خشونتمحوری، نیازمند عاملانی است که این خشونت را اعمال کنند. این جلادان، نه موجوداتی از مریخ، بلکه از دل همین جامعه برخاستهاند. جامعهای که خشونت را ترویج میدهد، به ناچار افرادی را نیز تولید میکند که قادر به انجام این اعمال خشونتبار باشند. این فرآیند، منجر به پدیدار شدن نوعی “انسانزدایی” در عاملان خشونت میشود؛ آنها برای انجام وظایف خود، باید بخشهایی از انسانیت، همدلی و شفقت خود را سرکوب کنند. اما این سرکوب، تنها به زمان انجام وظیفه محدود نمیشود. این افراد، پس از پایان کار نیز بخشی از بدنه اجتماعی باقی میمانند و با ذهنیت و روانی که در معرض خشونت قرار گرفته، در تعاملات روزمره خود نیز آن را بازتولید میکنند. این چرخه معیوب، نه تنها به تولید خشونت فیزیکی میانجامد، بلکه در سطح روانشناختی، افراد را به موجوداتی بیتفاوت یا حتی لذتبرنده از رنج دیگران تبدیل میکند. “این مشکلات رو به پیش ببرن”؛ این جمله به درستی نشان میدهد که جلادان امروز، میتوانند مروجان خشونت در فردای جامعه باشند و به این ترتیب، جامعه در یک مارپیچ نزولی از بیرحمی و جنون گرفتار میآید.
3. انحراف اخلاقی در نهادهای حرفهای: مورد پزشکان
“ما داریم در باب یک کسی صحبت میکنیم که حالا امروز در جوامع اسلامی مثلا پزشکان این وظیفه را به عهده گرفتن گرفتم. پزشکی که عهد کرده جون انسانها رو نجات بده. حالا امروز قرار هست که چشم آدمها رو کور بکنه… یعنی شما عملاً دارید یک قشری که قرار بوده حامی جانها باشه… رو تبدیل و مبدل به یک شخصی کردید که حالا قرار هست که جان گیر باشه.” این مثال، اوج جنون و دیوانگی مورد اشاره در متن را به نمایش میگذارد. وقتی یک حرفه با اصولی اخلاقی به قدمت تاریخ بشر – حفظ جان، درمان، کاهش رنج – مجبور به مشارکت در اعمال خشونتبار میشود، این نه تنها یک انحراف حرفهای است، بلکه نشانهای از زوال عمیق اخلاقی در کل جامعه است. پزشکان، نمادهای امید و شفا هستند؛ تبدیل آنها به ابزار کور کردن چشم یا تأیید مرگ، بنیادیترین ارزشهای انسانی را زیر سؤال میبرد. این اتفاق، نه تنها اعتبار حرفهای این قشر را مخدوش میکند، بلکه پیامی دهشتناک به کل جامعه میدهد: هیچ اصل اخلاقی یا هیچ حرفهای از تسلیم شدن در برابر منطق خشونت مصون نیست. این فروپاشی اخلاقی در سطوح عالی اجتماع، به تدریج به سطوح پایینتر نیز سرایت کرده و اعتماد عمومی به نهادها و افراد را نابود میسازد. جامعهای که پزشکانش را به جلاد تبدیل میکند، در واقع، خود را از آخرین روزنههای امید به شفقت و انسانیت محروم میسازد. این مصداق بارزی از «جنون اجتماعی» است که به شکل سیستماتیک، ارزشها را وارونه میکند و ماهیت مهربانی و شفابخشی را به خشونت و انتقامجویی مبدل میسازد.
4. مشارکت جمعی در خشونت: تحلیل روانشناختی و اجتماعی سنگسار
“حالا این بینندگان این جنون قرار هست که در این جنون شرکت بکنند و در نهایت با این تصاویر ساخته شده اونها هم بخشی از این بدنه جنون آمیز و خشونت پرور بشن… همه و همه قرار هست که یک انسانهایی رو در نهایت بارور بکنه برای ترویج این خشونت و رفتار به این خشونت.” این فرآیند، از تماشای منفعلانه خشونت به مشارکت فعال در آن میرسد. از اعدام علنی که “دیگران عبرت بگیرند”، به کور کردن چشم با نظارت پزشک که “ذهن را بارور برای قبول این جهل و جنون” میکند، و در نهایت به سنگسار که در آن “بینندگان این جنون قرار هست که در این جنون شرکت بکنند”. این سیر تصاعدی، نشاندهنده یک طراحی هولناک برای نهادینه کردن خشونت در تار و پود جامعه است. در سنگسار، مرز بین “بیننده” و “عامل” محو میشود. هر فردی که سنگ پرتاب میکند، به طور مستقیم در عمل خشونتبار شریک میشود و مسئولیت فردی و جمعی برای این عمل دهشتناک، پخش شده و مبهم میگردد. این “مشارکت” در خشونت، عواقب روانشناختی و اجتماعی عمیقی دارد؛ قبح خشونت را به طور کامل از بین میبرد، مرزهای اخلاقی را مخدوش میکند، و حس مسئولیتپذیری فردی را در برابر اعمال جمعی کاهش میدهد. این وضعیت، زمینه را برای ظهور رفتارهای خشونتبار گستردهتر و بیقید و شرط در جامعه فراهم میآورد.
5. جامعهای در مرداب خشونت: از هنجارشدگی تا ارزششدگی
“قرار هست که در نهایت این اجتماع مانده در این مرداب خشونت بار به کجا برسد؟ در نهایت قرار هست تبدیل به موجوداتی بشن که جنگ طلب هستند. خشونت بار زندگی میکنند. در جای جای زندگیشون این خشونت رو بروز میدن.” متن به درستی نشان میدهد که ریشهدواندن خشونت در بستر جامعه، به شکلهای گوناگونی خود را آشکار میسازد: از خشونت خانگی علیه زنان، تا حیوانآزاری، تا میل به جنگ و جهاد، و در نهایت، رفتارهای تروریستی و انتحاری. اینها همه، نمودهایی از همان “جنون و دیوانگی” بنیادینی هستند که سیستمهای مجازات خشن در ملاء عام، آن را تغذیه و تقویت میکنند. جامعهای که بر پایه انتقام و سرکوب شکل گرفته باشد، نمیتواند به صلح و همزیستی برسد. مردم در این جامعه، خشونت را به عنوان راه حلی برای مشکلات خود میپذیرند و آن را در تمام سطوح زندگی خود اعمال میکنند. این یک جامعه بیمار است که در آن، همدلی و شفقت جای خود را به قساوت و بیرحمی میدهد و زندگی انسانی ارزش خود را از دست میدهد.
6. نقد فلسفه قصاص: بازتولید چرخه انتقامجویی
“اگر قرار باشه در برابر چشمی که از شما کور میشه دیگری رو کور بکنید قرار هست که جهان تبدیل به جهان کور ها بشه.” این استدلال، به طرز درخشانی پوچی فلسفه قصاص را نشان میدهد. اگر هدف عدالت، بازگرداندن تعادل و جلوگیری از رنج باشد، قصاص تنها به گسترش رنج و ایجاد چرخهای بیپایان از انتقامجویی میانجامد. این فلسفه، به جای قطع ریشههای خشونت، آن را آبیاری میکند و به رشد بیشتر آن کمک میکند. نتیجه این تفکر، جامعهای است مملو از کینه و نفرت، که هرگز نمیتواند از گذشته رنجآور خود رها شود. “ثمره این کینه ورزی قاعدتا کینه ورزی است. ثمره این خشونت در نهایت خشونت هست.” این چرخه بیماریزا، مدام در حال تکرار خود است و نمونههای تاریخی آن، از جمله انقلاب ایران و وضعیت بسیاری از کشورهای اسلامی، به درستی به آن اشاره شده است. این سیستم فکری، انسانها را به موجوداتی تبدیل میکند که “دل در گرو انتقام و کینه ورزی داریم” و زندگی خود را بر پایه این احساسات مخرب بنا میکنند، در حالی که مسیر حقیقی پیشرفت و پویایی، در گرو مهرورزی، بخشش و سازندگی است.
7. “حق جنون” و تصویرسازی از امر قدسی: خداوند منتقم
“یعنی شما مواجه میشید با یک نظام فکری که حالا داره با انسانها در این باب صحبت میکنه که شما میتونید از دیگری انتقام بگیرید و این انتقام گیری رو به نوعی در بین شما ترویج میده.” هنگامی که یک نظام فکری و حتی “خداوند” را به عنوان “انتقامجو” معرفی میکند، این ایده در ذهنیت افراد نهادینه میشود که انتقام، نه تنها مجاز، بلکه یک حق الهی و مشروع است. این نگاه به خداوند به عنوان “منتقم” و “کینهورز”، الگویی از رفتار را برای انسانها ترسیم میکند که سرشار از خشونت و بیرحمی است. “خدایی که خودش دست و پای محاربین رو قطع میکنه، دست دزد رو قطع میکنه حالا چه صحبتی میتونه داشته باشه در باب اینکه شما انتقام بگیرید و یا ببخشید.” این پارادوکس، انتخاب میان بخشش و انتقام را به یک تضاد بزرگ تبدیل میکند؛ در حالی که یک سو به سوی بخشش دعوت میکند، تمام بنیادهای فکری، رفتارهای عملی و الگوهای الهی، در جهت انتقامجویی قرار دارند. در چنین بستری، انتظار بخشش از انسانها، بیش از آنکه یک انتخاب باشد، به یک آزمون دشوار و تقریبا غیرممکن تبدیل میشود، زیرا جامعه و نظام ارزشی، مدام فرد را به سوی انتقام هل میدهد.
8. دوگانگی افراطی در قصاص: نادیده انگاری جنبه عمومی جرم
“یعنی مثلا در زمینه قصاص وقتی رو به رو می شویم به یک نفری حق این رو میدن که این آدم رو قصاص بکنه و یا اینکه این آدم رو ببخشه و بخشیدن اون مساوی است با آزاد شدن اون. یعنی دیگه جنبههای عمومی اون جرم اصلا اهمیتی نداره.” این فقدان یک سیستم قضایی جامع که جنبههای عمومی جرم و امنیت اجتماعی را در نظر بگیرد، نشاندهنده یک نقص اساسی است. در یک جامعه متمدن، جرم نه تنها تجاوز به حقوق فردی، بلکه تهدیدی برای نظم و امنیت عمومی است. بنابراین، مجازات نباید تنها در دست فرد آسیبدیده باشد که تنها دو گزینه انتقام یا بخشش مطلق را در اختیار دارد. رها کردن مجرم خطرناک به صرف بخشش فردی، نشاندهنده بیتوجهی به وظیفه اصلی دولت در حفظ امنیت و سلامت جامعه است. این رویکرد، نه تنها عدالت را مخدوش میکند، بلکه به رشد بیقانونی و بیثباتی اجتماعی میانجامد. این “تفکر مسموم و بیمارگونه” که در نهایت انتخاب انتقام را به انسانها تحمیل میکند، جامعه را در یک باتلاق بیپایان از خشونت و کینه گرفتار میسازد.
9. تناقضات درونی متون دینی و دوگانگی آموزههای رحمانی و خشونتبار
در نهایت، مقاله به تناقضات درونی متون دینی، به ویژه قرآن، اشاره میکند. اشاره به آیات مکی که “لا اکراه فی الدین” را بیان میکنند در برابر آیات مدنی یا احکام “ارتداد” که خشونت را تجویز میکنند، نشاندهنده یک مشکل بنیادین در ساختار فکری این نظام است. این تناقضات، به افراد اجازه میدهند که بر اساس تفاسیر و انتخابهای خود، بین رحمت و خشونت، یکی را برگزینند. اما وقتی کل بدنه فکری، سیرت عملی و الگوهای الهی به سوی خشونت متمایل است، “تطهیر اسلام” با استناد به آیات اندک رحمانی، کاری عبث و بیفایده خواهد بود. برآیند کلی و نتیجه ملموس این نظام فکری در طول تاریخ و در جوامع فعلی، گواه این مدعاست که خشونت، انتقامجویی و کینهورزی، مفاهیم محوری آن هستند.
نتیجهگیری: فراسوی مرداب خشونت، به سوی انقلاب فکری
در مجموع، متن ارائه شده، با دقتی تأثربرانگیز، شمایی از جامعهای را به تصویر میکشد که در مرداب خشونت، انتقام و کینهورزی غرق شده است. این خشونت، نه تنها در قالب مجازاتهای فیزیکی بروز میکند، بلکه به عمق ساختارهای اجتماعی نفوذ کرده، نقشهای اخلاقی را منحرف ساخته، و روح جمعی را به سوی جنون و بیرحمی سوق میدهد. چرخه معیوب خشونت و انتقام، نه تنها به پایان نمیرسد، بلکه مدام خود را بازتولید کرده و نسلهای آینده را نیز در این ورطه تباه میسازد. راه برونرفت از این وضعیت، نیازمند یک انقلاب فکری و فرهنگی عمیق است که فلسفه انتقامجویی را با ارزشهای بخشش، همدلی، عدالت ترمیمی و کرامت انسانی جایگزین کند. تنها با ریشهکن کردن این “حق جنون” و پرستش خدای رحمت به جای خدای منتقم، میتوان امید داشت که جهان از کوری و تاریکی نجات یافته و به سوی روشنایی مهر و زندگی حقیقی گام بردارد. این مقاله، تلنگری است برای بازنگری در مبانی فکری و فرهنگی که خشونت را به اشکال گوناگون، مشروعیت میبخشند و به جامعهای خشن و بیمار منجر میشوند. این تنها با یک تغییر پارادایمی عمیق و بنیادین در فهم انسانیت، عدالت و معنای هستی، میسر خواهد شد.








