در دل هر جامعهای که بر پایهٔ تسلیم ساخته شده، درد یک پدیدهٔ ممنوع است. نه به خاطر بیشازحد بودن — بلکه به خاطر اینکه اگر درد را بشنوی، مجبور میشوی عمل کنی. شعر «بر ضریح و آستان میدرد جامه و تن» با بیت «در دلش فریاد صد ظلم و ولی مدهوش بود»، دقیقاً به این بیماری جمعی اشاره میکند: دل مدهوش. «مدهوش»، در زبان فارسی، به معنای گیج، مسحور، بیهوش، یا حتی فراموشکرده است. اما در اینجا، این کلمه، یک وضعیت اخلاقی و فلسفی است: حالتی که در آن، انسان، فریاد ظلم را میشنود — اما نمیفهمد که آن فریاد، صدای خودش است. این مقاله، به دنبال آن است که بفهمد چرا ما، در دل خود، فریادهای میلیونها نفر را نمیشنویم — و چگونه این بیحسی، در واقع، بزرگترین دزدی علیه وجودمان است.
فریاد صد ظلم: چرا اینقدر زیاد است؟
«فریاد صد ظلم» — این عبارت، یک تصویر شاعرانه نیست، بلکه یک تحلیل تاریخی است. «صد»، عددی نیست — بلکه یک نماد است. نمادِ هر لحظهای که یک کودک در زیر خاکستر خانهاش میمیرد. نمادِ هر روزی که یک زن، بدون حق، در خانهای که نامش را نمیگیرند، میمیرد. نمادِ هر ساعتی که یک کارگر، برای ۱۰ دلار در روز، در کارخانهای که ایمنیاش ندارد، کار میکند. این فریادها، نه یکی، نه ده، نه صد — بلکه صد نوع مختلف، همزمان، در همهٔ گوشههای جهان، بلند میشوند. این فریاد، یک نغمهٔ مداوم است — نه یک موسیقی، بلکه یک سروصدا — یک سروصدا که همهٔ ما، در پسزمینهٔ زندگی روزمره، میشنویم.
اما این فریاد، در «دلش» است — دل کسی که «مدهوش» است. اینجا، تضاد فاجعهباری ایجاد میشود: فریاد، درونی است — اما آگاهی، بیرونی است. فریاد، صدای درد است — اما مدهوشی، نادیدهگرفتن درد است. این، دقیقاً همان چیزی است که در جوامع مدرن اتفاق میافتد: ما هزاران بار میبینیم که کودکان در بیمارستانهای بیتجهیز میمیرند. ما هزاران بار میبینیم که زنان، بدون حقوق، کار میکنند. ما هزاران بار میبینیم که دانشجویان، برای یک نظر، زندانی میشوند. اما ما، همیشه میگوییم: «این چه کاری به من دارد؟» یا «من چه میتوانم بکنم؟» یا «فقط یک نفر هستم.»
این، دقیقاً همان چیزی است که در پادکست دلایل شکست جنبشها تحلیل شده است: «بزرگترین دشمن انقلاب، نه سلاحها، بلکه سکوت مردم است — چون سکوت، همکاری است.»
مدهوشی: چه زمانی فریاد، سکوت میشود؟
«مدهوش»، یک حالت ذهنی است — نه یک ناتوانی. اینجا، انسان، نه نادان است — بلکه مسحور است. مسحور از این باور که: «اگر این را ببینم، باید عمل کنم. و اگر عمل کنم، تنهایی خواهم شد. و اگر تنهایی شوم، مردم مرا ترک خواهند کرد.»
در این حالت، فریاد، یک صدای بیمعنا میشود. یک خبر. یک رویداد. یک احساس غم. یک موضوعی که بعد از ۲۴ ساعت، از خاطراتمان میگذرد. انسان، نه با چشمان بسته، بلکه با چشمان باز، نادیده میگیرد. او، نه نمیبیند — بلکه نمیخواهد ببیند. چرا؟ چون دیدن، یعنی مسئولیت گرفتن. و مسئولیت گرفتن، یعنی تغییر. و تغییر، یعنی خطر.
این، دقیقاً همان چیزی است که در شعر توصیف شده است: «در دلش فریاد صد ظلم و ولی مدهوش بود». فریاد، در دل است — اما آگاهی، در بیرون است. انسان، دلش را میبیند — اما نمیفهمد که این دل، دل اوست. این، یک نوع از خودنابودی است — خودنابودی از طریق بیآگاهی. این، یک نوع از مرگ زنده است — مرگی که در آن، بدن زنده است — اما روح مرده است.
جهانبینی ضد-درد: چرا ما، درد را ممنوع میکنیم؟
هر نظام قدرت، یک جهانبینی ضد-درد دارد. این جهانبینی، نه به دنبال رفع درد است — بلکه به دنبال تبدیل درد به یک افسانه است. درد، نه یک واقعیت — بلکه یک نقص شخصی است. درد، نه یک ظلم — بلکه یک مشکل فردی است. درد، نه یک نقض حقوق — بلکه یک تصادف است.
در جوامع مدرن، این جهانبینی، با چهار ابزار کار میکند:
- تجزیهٔ درد: «این کودک میمیرد چون والدینش بیمسئولیت هستند» — نه چون سیستم سلامتی نابود شده است.
- فرهنگسازی سکوت: با تبلیغات، آموزش، و فرهنگ عامه، به ما میگوید: «بیخیال شو.»
- تبدیل درد به اخبار: درد را به یک رویداد خبری تبدیل میکند — یک خبر که بعد از ۲۴ ساعت، از خاطراتمان میگذرد.
- ارائهٔ جایگزینهای ساختگی: «به جای نادیده گرفتن، اینجا یک کمپین احساسی داریم.» یا «فقط یک لایک بزن.» اینها، هیچ تغییری ایجاد نمیکنند — بلکه به ما احساس میدهند که «کار کردهایم».
این سیستم، نه توسط یک دیکتاتور — بلکه توسط هزاران فرد معمولی، تقویت میشود. هر کسی که میگوید: «من چه کنم؟»، در واقع میگوید: «من از ظلم حمایت میکنم.»
در مقالهٔ تحلیل علمی و فلسفی شکست جنبشها، این مفهوم به این صورت بیان شده است: «جنبشهایی که به جای تغییر ساختار، فقط به دنبال تغییر نمادهای ظاهری هستند، هیچگاه نمیتوانند پیروز شوند — چون آنها، هنوز در میان سکوت هستند.»
درد و بیداری: چرا درد، نه یک ضعف — بلکه یک نشانهٔ زنده بودن است
درد، یک ضعف نیست — بلکه یک نشانهٔ زنده بودن است. هرگاه درد را نمیتوانی صدا کنی، یعنی دیگر نمیتوانی زنده باشی. چرا؟ چون زنده بودن، یعنی توانایی دیدن درد. توانایی شنیدن فریاد. توانایی احساس کردن ظلم. توانایی پرسیدن: «چرا؟»
در شعر، شاعر میگوید: «او زِ خود دنیا و ظلم و زشتی اما کور بود». اینجا، «کور بود»، یک حالت دائمی است — نه یک ناتوانی. این انسان، نه نادان است — بلکه کور انتخابی است. او میداند که دنیا زشت است. او میداند که ظلم وجود دارد. اما انتخاب میکند که نبیند. چرا؟ چون دیدن، یعنی مسئولیت گرفتن. و مسئولیت گرفتن، یعنی تغییر. و تغییر، یعنی خطر.
درد، یک امتیاز است — نه یک نقص. امتیازی که فقط انسانهای واقعی دارند. امتیازی که فقط کسانی دارند که میخواهند زنده باشند. امتیازی که فقط کسانی دارند که میخواهند جهان را تغییر دهند.
وقتی ما درد را نادیده میگیریم، ما به ظالم میگوییم: «من تو را تأیید میکنم.» وقتی ما فریاد را نمیشنویم، ما به فریاد میگوییم: «من تو را نمیشنوم.» و این، دقیقاً همان چیزی است که در شعر توصیف شده است: «در دلش فریاد صد ظلم و ولی مدهوش بود».
چگونه دل مدهوش را بیدار کنیم؟
بیدار کردن دل مدهوش، یک عمل فیزیکی نیست — بلکه یک عمل اخلاقی است. اینجا، چند قدم عملی وجود دارد:
- هر روز یک بار، یک فریاد را بشنو. نه یک فریاد خبری — بلکه یک فریاد انسانی. یک مادری که فرزندش را از دست داده. یک کارگری که حقوقش را نگرفته. یک دانشجویی که به خاطر یک نظر، زندانی شده. این فریاد را بشنو. نه به عنوان یک رویداد — بلکه به عنوان یک پیام. این فریاد، نه برای تسلیت — بلکه برای بیداری است.
- هر روز یک بار، به خودت بپرس: «من چه نقشی در این ظلم دارم؟» آیا من با خرید محصولاتی که از این ظلم ناشی میشود، به آن پول میدهم؟ آیا من با خاموشیام، به آن تأیید میدهم؟ آیا من با نادیده گرفتن، به آن اجازه میدهم که ادامه یابد؟
- هر روز یک بار، یک کار کوچک انجام بده. نه یک کار بزرگ — یک کار کوچک. یک نامه بنویس. یک کتاب بخوان. یک کسی را به یاد بیاور. یک صدای خوب بزن. این کار، نه برای تغییر جهان است — بلکه برای این است که بگویی: «من دیگر نمیخواهم مدهوش باشم.»
این راه، سخت است. چون بیدار شدن، یعنی تنهایی. و تنهایی، یعنی خطر. و خطر، یعنی درد. اما این راه، تنها راهی است که میتواند ما را از دل مدهوش نجات دهد.
نتیجهگیری: دل مدهوش، یک جنایت است — و جنایت، نه از طریق تحقیر — بلکه از طریق بیآگاهی است
دل مدهوش، یک جنایت است — جنایتی علیه وجود. جنایتی علیه آزادی. جنایتی علیه خودمان. این جنایت، نه با گلوله انجام میشود — بلکه با سکوت. نه با زنجیر — بلکه با نادیده گرفتن. نه با تحقیر — بلکه با بیآگاهی.
شعر، به ما یاد میدهد: «چاره بر این اختگی و بر چنین افکار خواب — زیستن در کام دنیا دیدن ظلم و عذاب». اینجا، «چاره»، نه توسل است — بلکه دیدن است. دیدن ظلم و عذاب — یعنی بیداری. دیدن ظلم و عذاب — یعنی مسئولیت گرفتن. دیدن ظلم و عذاب — یعنی شروع به کار کردن.
اگر میخواهی جهان را تغییر دهی — ابتدا دلت را بیدار کن. ابتدا فریاد را بشنو. ابتدا ببین. و از آن لحظه، دیگر هیچ قدرتی نمیتواند تو را مدهوش کند — چون تو، دیگر نمیخواهی مدهوش باشی.
سوالات متداول (FAQ)
آیا بیحسی نسبت به درد، یک ویژگی انسانی است؟
نه. بیحسی، یک ویژگی انسانی نیست — بلکه یک نتیجهٔ ساختاری است. انسان، به طور ذاتی، قادر به همدردی و پاسخگویی به درد است. بیحسی، یک ساختار اجتماعی است که این توانایی را مسدود میکند.
آیا میتوان بدون احساس درد، انسانیت را حفظ کرد؟
نه. انسانیت، دقیقاً در احساس درد و پاسخ به آن، تعریف میشود. اگر درد را نبینی، انسانیت را نمیبینی. اگر درد را نشنوی، انسانیت را نمیشنوی. اگر درد را نپذیری، انسانیت را نمیپذیری.
چگونه میتوانم تشخیص دهم که دلم مدهوش است؟
اگر هرگز نمیپرسی: «چرا؟»، اگر هرگز نمیگویی: «من نمیخواهم»، و اگر هرگز نمیبینی که درد دیگران، درد خودت است — آنگاه، دلم مدهوش است. نشانهٔ بیداری، این است که شروع کنی به پرسیدن.
اگر این مقاله به شما کمک کرد، لطفاً آن را با دوستان خود به اشتراک بگذارید — چون نجات، یک راه تکنفره نیست. نجات، یک سفر جمعی است — و اولین قدم آن، این است که ببینیم: ما هنوز زندهایم.








