تأملی فلسفی بر سرنوشت ایران: کنکاش در مفهوم “فروپاشی” و تمایز آن با “انقلاب”
تلاش برای درک و پیشبینی سرنوشت یک ملت، به ویژه ملتی با تاریخ پرفراز و نشیب و جایگاه استراتژیک ایران، همواره موضوعی بس پیچیده و عمیقاً فلسفی بوده است. این چالش، نه تنها متکی بر تحلیلهای سطحی از رویدادهای جاری نیست، بلکه نیازمند کنکاشی همهجانبه در ریشههای فرهنگی، ایدئولوژیک، سیاسی و اجتماعی است. در این میان، نیما شهسواری در برنامه “به نام جان” و ویژه برنامه “سرانجام ایران”، با رویکردی تحلیلی و فلسفی، سناریوهای محتمل برای آینده ایران را بررسی میکند و در قسمت سوم، مشخصاً بر مفهوم “فروپاشی” متمرکز میشود. این مقاله، با الهام از تحلیل شهسواری و با بسط تاریخی و تطبیقی، به کنکاش در مفهوم فروپاشی در بستر ایران میپردازد و تمایزات بنیادین آن را با انقلاب و دیگر اشکال تغییر روشن میسازد.
فروپاشی: تفاوت بنیادین با انقلاب
مفهوم “فروپاشی” در ذهن جمعی، اغلب با تصویر دراماتیک و غالباً ناگهانی از هم گسیختگی یک ساختار سیاسی قدرتمند، همچون فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، پیوند خورده است. این رویداد تاریخی، که بدون شلیک حتی یک گلوله به تغییر یک ابرقدرت نظامی و ایدئولوژیک انجامید، به مثابه الگویی برای درک امکان فروپاشی از درون مطرح میشود.
با این حال، همانطور که شهسواری به درستی اشاره میکند، تعمق در نتایج این فروپاشیها نشان میدهد که “فروپاشی” لزوماً به معنای “انقلاب” و دگرگونی بنیادین ارزشها، هنجارها و ساختارهای اصلی نیست. در بسیاری از موارد، فروپاشی منجر به نوعی “بازتولید” سیستم پیشین با تغییراتی ظاهری و اصلاحاتی در فروع میشود، نه تغییر رادیکال در اصول. روسیه پسا-شوروی، با وجود تغییرات سیاسی، همچنان ردپای عمیقی از استبداد و ساختارهای قدرتمند گذشته را در خود حفظ کرده است؛ نمونهای روشن از حکومتی که به جای دگرگونی انقلابی، نوعی “اصلاح ساختارمند” را تجربه کرد که در نهایت به نظامی وامدار گذشته منجر شد. این تمایز حیاتی است؛ فروپاشی ممکن است در ظاهر یک نظام جدید را به ارمغان آورد، اما در عمق، روح و اصول نظام پیشین را حفظ میکند و صرفاً چهرهای بزککرده از استبداد سابق را ارائه میدهد.
شاخصههای ظاهری فروپاشی در جمهوری اسلامی
هنگامی که این مفهوم را به شرایط ایران امروز و جمهوری اسلامی تعمیم میدهیم، در نگاه نخست، مولفههای لازم برای فروپاشی به وضوح قابل مشاهده است. جمهوری اسلامی با فساد افسارگسیخته در تمامی ارکان خود، استیصال فزاینده در رقابتهای داخلی و جهانی، از دست دادن مشروعیت و حقانیت مردمی، و اضمحلال پایگاه و جایگاه اجتماعیاش، تمامی علائم یک نظام فرسوده و پوسیده را به نمایش میگذارد. لطایف و طنزهای اجتماعی در مورد فساد به قدری رایج شدهاند که خود به بخشی از واقعیت زندگی روزمره بدل گشتهاند. نیروی اجتماعی انقلابی اولیه، مدتهاست که از جمهوری اسلامی روی گردانده است. اینها همگی نشانههایی هستند که میتوانند به عنوان بنمایههای لازم برای یک فروپاشی داخلی تلقی شوند؛ نشانههایی که از دور و در یک تحلیل سطحی، فروپاشی را محتمل جلوه میدهند.
موانع عمیق دگرگونی بنیادین: ایدئولوژی و فرهنگ فرمانبرداری
اما تحلیل عمیقتر و فلسفیتر، همانند آنچه شهسواری مطرح میکند، نشان میدهد که فروپاشی در جمهوری اسلامی، به معنای دگرگونی بنیادین، به این سادگی محتمل نیست. این عدم احتمال، ریشه در خصیصهای دارد که جمهوری اسلامی را از بسیاری از نظامهای دیگر متمایز میکند: قدرت بیبدیل “ایدئولوژی” و پیوند عمیق آن با هویت، ساختار قدرت، و فرهنگ فرمانبرداری.
قدرت بیبدیل ایدئولوژی
ایدئولوژی جمهوری اسلامی، یعنی شیعه اثناعشری و به ویژه نظریه ولایت فقیه، نه صرفاً یک چارچوب سیاسی، بلکه یک هویت وجودی برای بسیاری از حامیان و ارکان آن است. این ایدئولوژی، برخلاف تفکرات مارکسیستی که در بستر شوروی عمر کوتاهتری به عنوان ایدئولوژی دولتی داشت، ریشههای تاریخی و فرهنگی عمیقی در ایران دوانده است. این ریشهها، هویت جمعی را به گونهای شکل دادهاند که تمامی جنبههای زندگی پیروانش را با خود گره زده است. باور به امام موعود، امام زمان، و فراهم آوردن بستر ظهور او، نه تنها یک اعتقاد مذهبی، بلکه یک وظیفه الهی و یک انگیزه قدرتمند برای عمل سیاسی و اجتماعی است. این “نقاط ایدئولوژیک” به دلیل جنبههای الهی و ماورایی خود، با ایدئولوژیهای انسانی و مدرن تفاوتهای بنیادین دارند. میزان باورمندی و از جانگذشتگی در راستای این باورهای الهی، به مراتب بیشتر و متفاوت از ایدئولوژیهای صرفاً زمینی است. جماعتی که به این ایدئولوژی باور دارند، حاضرند رفتارهای “غیرطبیعی” از خود نشان دهند؛ حاضرند جان خود را فدا کنند یا جان دیگران را بگیرند تا این حکومت پابرجا بماند. این میزان از تعهد، برگرفته از یک “جهانبینی” است که تنها با ایمان قابل شناخت است و مابهازای مادی ندارد.
این ایدئولوژی، یک “ساختار خدشهناپذیر” را فراهم کرده است. خمینی، با طرح نظریه “حفظ نظام از اوجب واجبات است”، به عمق این فرصت تاریخی پی برد. او دریافت که این تنها فرصت تاریخی برای “اسلام شیعی” (به خصوص با قرائت ولایت فقیه) است تا به عرصه حکمرانی و سیاست وارد شود. درک این نکته که از دست دادن این فرصت، به معنای از دست دادن “خود اسلام” (حداقل در بُعد سیاسی آن) است، باعث میشود که حامیان نظام با چنگ و دندان برای حفظ آن بجنگند. آنها میدانند که در صورت سقوط جمهوری اسلامی، بعید است که اسلام سیاسی با این ساختار مشخص، دیگر فرصت عرض اندام پیدا کند. این درک، به آنها انگیزه میدهد تا با تمام وجود از آنچه تنها فرصت تاریخی خود میدانند، دفاع کنند.
فرهنگ فرمانبرداری و بردگی
علاوه بر این، شهسواری به نکته فلسفی عمیقتری اشاره میکند: فرهنگ “فرمانبرداری” و “بردگی” که در دل این ایدئولوژی و نگاه خاص اسلامی پرورده شده است. این مفهوم که پیشتر در آثار و برنامههای او در باب معنای “خدا” بسط یافته، به این معناست که برخی ایدئولوژیها (و اسلام، به ویژه در قرائت شیعی آن، نمونه بارز آن است) در پی ساختن “بردگان و بندگان بیشمار” هستند. این فرهنگ، مردم را مبدل به فرمانبردارانی میکند که تا پای جان، اوامر بالادستی خود را رعایت میکنند. در چنین ساختاری، انتظار فروپاشی از درون (به معنای دگرگونی بنیادین) بسیار دشوار است. جماعتی که برای “برده بودن” و “اطاعت محض” تربیت شدهاند، آیا از جسارت لازم برای رقم زدن یک فروپاشی رادیکال و تغییر اصول برخوردارند؟ این جماعت، نه تنها فاقد انگیزه برای تغییر بنیادی هستند، بلکه از نظر ایدئولوژیک و تربیتی نیز آمادگی شورش و دگرگونی ساختاری را ندارند. آنها ابزار حفظ نظام هستند، نه عامل تغییر آن.
نتیجهگیری: از فروپاشی ظاهری تا انقلاب واقعی
پس، در حالی که نشانههای ظاهری فروپاشی (فساد، استیصال، از دست دادن مشروعیت) در جمهوری اسلامی به وفور یافت میشود، ریشههای عمیق ایدئولوژیک، هویتبخش بودن این ایدئولوژی برای بخش قابل توجهی از جامعه و ارکان قدرت، و فرهنگ فرمانبرداریای که در دل این تفکر ساخته شده، سدی مستحکم در برابر فروپاشی به معنای دگرگونی بنیادین ایجاد میکند. جمهوری اسلامی، با اتکا به همین ایدئولوژی و حامیان متعصب خود، حتی در اوج ضعف و استیصال، حاضر به عقبنشینی از اصول و تغییرات بنیادی نخواهد بود. آنچه ممکن است در نهایت از دل چنین شرایطی پدیدار شود، در بهترین حالت، یک “اصلاح ظاهری” یا “بزک دوزک” از همان نظام گذشته خواهد بود؛ شبیه به روسیه امروز که همچنان روح استبدادی گذشته را در خود حفظ کرده است.
با توجه به این تحلیل، پرسش اساسی این است که آیا مردم ایران طالب چنین “فروپاشی”ای هستند؟ آیا آنها خواهان یک جمهوری اسلامی “بزک شده” یا یک “نسخه اصلاح شده” از نظامی هستند که سالها از آن رنج بردهاند؟ پاسخ شهسواری و بسیاری از مردم ایران به این پرسش منفی است. هدف، نه یک تغییر ظاهری یا اصلاحی در فروع، بلکه یک “انقلاب” واقعی و دگرگونی بنیادین است. انقلابی که از دل “کثافت جنگ” یا “کودتا” یا حتی “فروپاشی”ی که تنها یک بزک سیاسی است، شکل نگیرد؛ بلکه با “انقلاب و در کنار هم بودن” برای “فردایی که خودمان آرزو کردیم و خودمان خواستیم و خودمان براش تلاش کردیم”.
این رویکرد، بار سنگین مسئولیت را بر دوش خود مردم میگذارد. نه انتظار کشیدن برای یک فروپاشی خودبهخودی، نه امید بستن به مداخلات خارجی یا کودتای نظامیان، بلکه “تلاش خودمان” برای “میداندار شدن آرزوهای خودمان”. این به معنای درک عمیق از ماهیت رژیم و تمایز قائل شدن بین سناریوهای مختلف تغییر است. فروپاشی، در بهترین حالت، یک دگرگونی غیرانقلابی است که ساختارهای اصلی را حفظ میکند. بنابراین، اگر هدف، رسیدن به آزادی، برابری، و آیندهای روشن باشد که فعلیت آن از آن خود مردم باشد، راه حل در “انقلاب” و تلاش جمعی برای ساختن آن آینده نهفته است. این یک دعوت به کنش آگاهانه و مسئولانه است؛ کنشی که با شناخت دقیق از موانع ایدئولوژیک و ساختاری، به سوی ساختن جهانی حرکت میکند که آرزوی ماست، نه صرفاً بقایای فرسوده از یک نظام از هم پاشیده.
تأمل نهایی: اراده انسانی در برابر ساختارهای استبدادی
در نهایت، تحلیل نیما شهسواری، نه تنها یک پیشبینی سیاسی، بلکه یک تامل فلسفی عمیق بر ماهیت قدرت، ایدئولوژی، ایمان، و اراده انسانی در برابر ساختارهای استبدادی است. او با این تحلیل، نشان میدهد که در مواجهه با یک نظام ایدئولوژیک، نمیتوان صرفاً به نشانههای ظاهری فساد و استیصال بسنده کرد و انتظار فروپاشی خودبهخودی داشت. بلکه باید به ریشههای فلسفی و ایدئولوژیکی که این نظام را پایدار نگه داشتهاند، پرداخت. این تحلیل، راه را برای درک ضرورت “انقلاب” به مثابه تنها مسیر ممکن برای دگرگونی بنیادین و تحقق آرزوهای واقعی یک ملت هموار میکند؛ انقلابی که نه از سر استیصال یک نظام، بلکه از سر اراده و آگاهی جمعی مردمی برخیزد که آینده خود را در گرو بزکدوزکهای سطحی نمیبینند، بلکه در بنا نهادن جهانی نوین بر اساس آزادی و برابری جستجو میکنند. این دعوتی است به تغییر شکل راه و شنیده شدن صدایی که از اراده جمعی برای خود-تعیینی بر میخیزد.
لیست لینکها:








