در یک موزهٔ تاریخی، هر اتاق پر بود از فضاهای خالی. دیوارها سفید و بینقص بودند. زمینها از سنگ سفید صیقلی بودند. در مرکز هر اتاق، یک قاب شیشهای آویزان بود — اما داخل آن، هیچ چیزی نبود. زیر هر قاب، یک تابلوی برنزی نصب شده بود: «مقدسیت خدا». «مقدسیت ملّت». «مقدسیت پادشاه». «مقدسیت قانون». «مقدسیت تاریخ». مردم به آرامی از این اتاقها عبور میکردند. با سری کج شده، با دستهای روی سینه، با لبخندی تحسینآمیز. هیچکس نگاه نمیکرد به داخل قاب. هیچکس نمیخواست بفهمد چه چیزی در آنجا است. چون میدانستند: هیچ چیزی در آنجا نیست. اما مقدس بودن، در همان خالی بودن بود.
مقدسیت: نه یک محتوا، بلکه یک ترس
در منبع «Soucre.docx»، نیما شهسواری میگوید: «شرک در برابر وحدانیت است.» این جمله، تنها دربارهٔ تقسیم خدا نیست — بلکه دربارهٔ تقسیم مقدسیت است. وقتی ما مقدسیت را به چندین مفهوم تقسیم میکنیم — خدا، ملت، پادشاه، قانون — ما در واقع مقدسیت را از محتوایش جدا میکنیم. مقدسیت، دیگر یک معنا نیست — بلکه یک فرم است. یک فرم خالی که هر کس میتواند آن را با هر چیزی پر کند — حتی با چیزی که معنا ندارد.
ما امروزه، مقدسیت را به عنوان یک ممنوعیت اجتماعی تجربه میکنیم. یعنی: «این موضوع را نگو، نخوان، نپرس، نبندا.» چرا؟ چون اگر بپرسی، احتمالاً میفهمی که هیچ چیزی در آن نیست. هیچ حقیقتی، هیچ نوری، هیچ معنایی. فقط یک کلمه. فقط یک نام. فقط یک قاب خالی.
نیما شهسواری در «پروسه انسان» مینویسد: «در میان انباری تاریک و نمور، جایی که صدا را در خود میبلعید و نگاه را به خود میخواند… زنانی به دور هم ایستاده بودند.» این زنان، نه به خاطر ترس از تیر، بلکه به خاطر ترس از باز کردن قابهای مقدس دیوانه شده بودند. آنها صدا را در خود میبلعیدند — یعنی هر سؤالی که میتوانست قابهای مقدس را بشکند، سرکوب شده بود. آنها نگاه را به خود میخواندند — یعنی دیگر نمیتوانستند به داخل قابها نگاه کنند. و وردها را زیر لب میخواندند — یعنی به جای اینکه به محتوای مقدس بپردازند، به تکرار نامهایشان پرداختند.
چرا مقدسیت را محظور میکنیم؟
ما مقدسیت را محظور میکنیم — نه به خاطر ارزشش — بلکه به خاطر ضعفش.
هر نظام قدرتی، برای حفظ خود، به دو ابزار نیاز دارد:
- ترس: ترس از تنبیه.
- مقدسیت: ترس از نقض مقدسیت.
ترس از تنبیه، یک تهدید فیزیکی است: «اگر این کار را کنی، زندان میشوی.» اما ترس از نقض مقدسیت، یک تهدید وجودی است: «اگر این موضوع را بپرسی، تو یک ناپاک هستی. تو یک خائن هستی. تو از جامعه بیرونی هستی.»
مقدسیت، یک ساختار دفاعی است. یک ساختاری که اجازه نمیدهد کسی به محتوای اصلی نگاه کند. چرا؟ چون اگر نگاه کند، متوجه میشود: «این مقدسیت، یک تعبیر انسانی است — نه یک حقیقت الهی.»
در ادبیات مذهبی، مقدسیت، معمولاً به عنوان یک خط مشی الهی تعریف میشود. اما در واقعیت، مقدسیت، معمولاً یک خط مشی سیاسی است. مقدسیت، نه یک امر دینی است — بلکه یک ابزار کنترل اجتماعی است.
مقدسیتهای مدرن: چه چیزهایی را امروز «محظور» میکنیم؟
در جهان امروز، مقدسیتها دیگر فقط در معابد نیستند — بلکه در تمامی فضاهای عمومی زندگی هستند:
- مقدسیت ملّت: «ملّت را نقد کنی؟ تو خائن هستی.»
- مقدسیت پادشاه/رهبر: «رهبر را نقد کنی؟ تو توهین کردهای.»
- مقدسیت قانون: «قانون را نقد کنی؟ تو ضد قانون هستی.»
- مقدسیت تاریخ: «تاریخ را دوباره بخوانی؟ تو تحریفکننده هستی.»
- مقدسیت علم: «علم را نقد کنی؟ تو ضد علم هستی.»
- مقدسیت دموکراسی: «دموکراسی را نقد کنی؟ تو ضد آزادی هستی.»
- مقدسیت اقتصاد: «اقتصاد را نقد کنی؟ تو ضد رشد هستی.»
همهٔ این مقدسیتها، دقیقاً همان الگوی قدیمی را دنبال میکنند: «این موضوع، مقدس است — پس نمیتوانی به آن نگاه کنی.»
اما این مقدسیتها، از چه چیزی مقدس هستند؟
آیا ملّت، یک موجود زنده است؟ یا فقط یک تصور جمعی؟
آیا رهبر، یک موجود مقدس است؟ یا فقط یک شخصیت سیاسی؟
آیا قانون، یک حقیقت الهی است؟ یا فقط یک اتفاق تاریخی؟
آیا تاریخ، یک حقیقت ثابت است؟ یا فقط یک روایت نوشتهشده توسط پیروز؟
آیا علم، یک دین است؟ یا فقط یک روش تحقیق؟
آیا دموکراسی، یک ایدهٔ کامل است؟ یا فقط یک ساختار قابل اصلاح؟
آیا اقتصاد، یک نیروی الهی است؟ یا فقط یک سیستم انسانی؟
اگر این سؤالات را بپرسی — آنگاه میفهمی که مقدسیت، نه یک محتواست — بلکه یک نگاه است. نگاهی که میگوید: «این چیز، بدون نیاز به توجیه، مقدس است.»
مقدسیت بیمعنا: نمادگرایی خالص
نیما شهسواری در «Soucre.docx» میگوید: «شرک در برابر وحدانیت است.» این جمله، در اینجا، بسیار مهم است. چرا؟ چون مقدسیت بیمعنا، یک نوع شرک است.
شرک، یعنی تقسیم قدرت. مقدسیت بیمعنا، یعنی تقسیم مقدسیت. ما به جای اینکه به یک مقدسیت واحد (وحدانیت) بپردازیم — که نیازمند شک و تفکر و تحقق است — به هزاران مقدسیت کوچک میپردازیم. هر کدام، یک تکه از مقدسیت است. هر کدام، یک قاب خالی است.
وقتی شما به یک مقدسیت کوچک اعتقاد دارید — مثلاً: «ملّت مقدس است» — شما از مقدسیت واقعی فرار میکنید. شما از مسئولیت فرار میکنید. شما از سؤال فرار میکنید. شما از تفکر فرار میکنید.
این، دقیقاً همان چیزی است که نیما شهسواری در «پروسه انسان» توصیف میکند: «جسم انسان دیگر متعلق به خود نیست.»
وقتی شما یک مقدسیت بیمعنا را میپذیرید — ذهن شما دیگر متعلق به خود نیست. ذهن شما، متعلق به تصورات دیگران است. ذهن شما، متعلق به اسکریپتهایی است که برای شما نوشته شده.
مقدسیت بیمعنا و ستم: یک رابطهٔ تاریخی
تمامی ستمهای تاریخی، بر پایهٔ مقدسیت بیمعنا بنا شدهاند.
در قرن هجدهم، سلطنت، به عنوان یک مقدسیت بیمعنا تعریف میشد: «پادشاه، نمایندهٔ خدا است.» این جمله، چه معنایی داشت؟ چه محتوایی داشت؟ هیچی. اما این جمله، یک قاب خالی بود — و در آن قاب، تمامی ستمها جا داشتند.
در قرن نوزدهم، ملّت، به عنوان یک مقدسیت بیمعنا تعریف میشد: «ملّت، مقدس است.» این جمله، چه معنایی داشت؟ چه محتوایی داشت؟ هیچی. اما این جمله، یک قاب خالی بود — و در آن قاب، تمامی جنگها و نژادپرستیها جا داشتند.
در قرن بیستم، دموکراسی، به عنوان یک مقدسیت بیمعنا تعریف میشد: «دموکراسی، بهترین سیستم است.» این جمله، چه معنایی داشت؟ چه محتوایی داشت؟ هیچی. اما این جمله، یک قاب خالی بود — و در آن قاب، تمامی تقلبها و نابرابریها جا داشتند.
در جهان امروز، اقتصاد، به عنوان یک مقدسیت بیمعنا تعریف میشود: «رشد اقتصادی، مهمترین هدف است.» این جمله، چه معنایی دارد؟ چه محتوایی دارد؟ هیچی. اما این جمله، یک قاب خالی است — و در آن قاب، تمامی فاجعههای محیطی و اجتماعی جا دارند.
نیما شهسواری در کتاب صوتی «جان در پناه آزادی» میگوید: «اگر در بازههای عقل و خرد و فکر و… را خودتان ببندید، قاعدتاً به هر موضوعی میتوانید ایمان بیارید.»
مقدسیت بیمعنا، دقیقاً همین است. ما خودمان، بازههای عقل و خرد و فکر را میبندیم — تا به ایمان بیاوریم. ایمان به چیزی که معنا ندارد.
مقاومت: بازگشت به محتوا
اما مقاومت، در اینجا، چیست؟
مقاومت، نه شعار زدن است — بلکه سؤال کردن است. مقاومت، نه تجمع در خیابان است — بلکه باز کردن قابها است. مقاومت، نه تبلیغات است — بلکه تشخیص مقدسیت بیمعنا است.
وقتی شما میپرسید: «چرا این موضوع مقدس است؟» — شما مقاومت میکنید.
وقتی شما میپرسید: «چه چیزی در این قاب خالی است؟» — شما مقاومت میکنید.
وقتی شما میپرسید: «آیا این مقدسیت، من را به خودم نزدیک میکند — یا از خودم دور میکند؟» — شما مقاومت میکنید.
مقاومت، نه یک عمل خشونتآمیز است — بلکه یک عمل آرام است. عملی که میگوید: «من، دیگر نمیخواهم بدون دلیل، به چیزی ایمان بیاورم.»
نیما شهسواری در «Soucre.docx» میگوید: «شک کردن به صاف بودن زمین باعث شد بیشتر در بابش تحقیق کنم، تفحص کنم و به نتایج دیگری برسم.»
مقدسیت بیمعنا، یک زمین صاف است — که هیچ چیزی در آن نمیروید. شک، همان تحقیق و تفحص است — که به شما میگوید: «این زمین، صاف نیست. این زمین، خالی است.»
پرسش و پاسخ: FAQ
آیا همهٔ مقدسیتها، بیمعنا هستند؟
نه. مقدسیت واقعی، مقدسیتی است که نیازمند شک و تفکر است. مقدسیت واقعی، مقدسیتی است که نیازمند تجربه و تحقق است. مقدسیت واقعی، نه یک قاب خالی است — بلکه یک تجربهٔ وجودی است. مقدسیت بیمعنا، فقط یک تعبیر است. مقدسیت واقعی، یک راه است.
آیا میتوان بدون مقدسیت زندگی کرد؟
بله — اما نه بدون معنا. مقدسیت بیمعنا، یک تعبیر است. معنا، یک تجربه است. شما میتوانید بدون مقدسیت بیمعنا زندگی کنید — اما نه بدون معنا. معنا، نیازمند شک و تفکر است. و شک و تفکر، نیازمند آزادی است.
چرا ما از مقدسیت بیمعنا فرار نمیکنیم؟
چون مقدسیت بیمعنا، یک تسلیت است. این تسلیت میگوید: «هر چیزی که باید بپذیری، مقدس است — پس نیازی به فکر کردن نیست.» این تسلیت، یک آرامش مصنوعی است. و آرامش مصنوعی، هرگز نمیخواهد شک کند — چون شک، آن را نابود میکند.
نتیجهگیری: مقدسیت، نه یک قاب، بلکه یک راه
مقدسیت بیمعنا، یک قاب خالی است — که هر کس میتواند آن را با هر چیزی پر کند. مقدسیت واقعی، یک راه است — که فقط با شک، تفکر، و تجربه، قابل پیمودن است.
نیما شهسواری میگوید: «شک کن… شک کن… چون در شک، نور میتواند وارد شود.»
مقدسیت بیمعنا، یک تاریکی است — که نور را نمیخواهد. مقدسیت واقعی، یک راه است — که نور را میخواهد.
وقتی شما مقدسیت بیمعنا را میپذیرید — شما، یک ناظر بر قابهای خالی میشوید. وقتی شما مقدسیت واقعی را میپذیرید — شما، یک جستجوگر بر راه میشوید.
آیا میخواهید ناظر باشید؟ یا جستجوگر؟
آیا میخواهید به قابهای خالی سجده کنید؟ یا به راههای پر از نور، حرکت کنید؟
مقدسیت، نه یک قاب است — بلکه یک حرکت است. حرکتی که نیازمند شک است. حرکتی که نیازمند تفکر است. حرکتی که نیازمند آزادی است.
و این، دقیقاً همان چیزی است که نیما شهسواری در «Soucre.docx» میگوید: «شک کردن به صاف بودن زمین باعث شد بیشتر در بابش تحقیق کنم، تفحص کنم و به نتایج دیگری برسم.»
مقدسیت بیمعنا، یک زمین صاف است — که هیچ چیزی در آن نمیروید. شک، همان تحقیق و تفحص است — که به شما میگوید: «این زمین، صاف نیست. این زمین، خالی است.»
و شما، اگر میخواهید واقعاً زنده باشید — باید شک کنید.
نه به خدا — بلکه به این باور که «خدایی که نمیتوانی ببینی، مقدس است.»
نه به ملت — بلکه به این باور که «ملّتی که نمیتوانی تعریف کنی، مقدس است.»
نه به قانون — بلکه به این باور که «قانونی که نمیتوانی تفسیر کنی، مقدس است.»
شک کن — چون در شک، نور میتواند وارد شود.
پادکست: دلایل شکست جنبشها — تحلیل علمی و فلسفی
اگر این مقاله شما را به فکر واداشت، آن را با کسی که هنوز میگوید «این موضوع مقدس است — نباید نقد شود» به اشتراک بگذارید. چون مقدسیت واقعی، تنها در آنجا زنده میماند که شک، به عنوان همراهش، نشسته باشد.








