تو بخش اول برنامه بهتره که درباره تقابل شرک با ایمان و تقابل شرک با وحدانیت و خدا صحبت کنیم که موضوع بیشتر ‏برامون باز بشه و یه تعریف مشخصی داشته باشیم.‏
‏ خب قاعدتا همه شما این تقابل ذاتی ای که بین شک و ایمان هست رو باهاش روبه رو بودید؟
‏ یعنی در بین ادیان ابراهیمی و اون منش خداوندی همیشه و همیشه این شک رو لعنت کردند.‏
‏ شک رو راه ندادند چون می دونستند که یک تقابلی داره در برابر ایمان و می تونه به ایمان خدشه وارد بکنه.‏
‏ اما موضوع مهم اینه که شک برگرفته از تفکر و تعقل هست.‏
‏ یعنی شما در باب یک موضوعی وقتی تعقل می کنید که شک بهتون وارد میشه، در باب اون موضوع شک می کنید.‏
‏ اگر در بازه های عقل و خرد و فکر و.‏
‏ رو خودتون ببندید قاعدتا به هر موضوعی می تونید ایمان بیارید و این تقابلی که بین ایمان و شک هست در همین جا شکل می ‏گیره و خب راه رو به بیراهه می بره.‏
‏ توی ادیان ابراهیمی و اون فرهنگ غالب جهان پیرامون ما در دهه ها و سده های پیشین همیشه این موضوع وجود داشته یعنی ‏همیشه ادیانی بودند که قدرت غالب رو داشتند و همیشه شکر و نکوهش می کردند و اجازه شک کردن نمی دادند و ایمان را ‏بزرگ می دانستند و این بین تمام ابنای بشر در جای جای جهان جاری و ساری بود.‏
‏ حالا در باب اینکه در آینده چه اتفاقی افتاده و امروز جهان ما چه شکلی هست یک مقداری بعدتر درباره اش صحبت می کنیم ‏ولی فعلا ما نقطه اصلیمون رو می ذاریم در این تقابل.‏
‏ تقابلی که مانع از تفکر میشه.‏
‏ تقابلی که باعث می شه ما در باب موضوعات فکر نکنیم و در تفکر و روی ما می بند.‏
‏ این یکی از ویژگی های مهم ادیان ابراهیمی است.‏
‏ این در برابر تفکر بودند.‏
‏ شما وقتی می خواهید در باب خدا و موضوعات پیرامون خدا صحبت بکنید، بلافاصله در باب این صحبت می کنند که شک ‏نکن.‏
‏ حتی شک را دریچه و راهی برای رسیدن به کفر می دانند.‏
‏ چون خوب قاعدتا این شک کردن شروع کننده است و شروع کننده ی بحث بلندیست.‏
‏ یعنی شما در باب یک موضوعی وقتی فکر می کنی به نظرتون اون موضوع واقعی و حقیقی یا درست به نظر نمی رسه، شروع ‏می کنید دربارش تحقیق و تفحص کردن.‏
‏ و در این راستا می تونید با شکی که به دلتون راه پیدا کرده اون ایمان قلبی که داشتید رو از بین ببرید.‏
‏ این ایمان به نوعی چشم و گوش بستنه دیگه.‏
‏ یعنی شما به یه چیزی ایمان پیدا می کنید بدون اینکه در بابش تعقلی بکنید.‏
‏ تفکری بکنید پیشاپیش اون رو قبول کردید و اصولا هم بیشتر رفتارهای انسانی از همین دست است.‏
‏ شما وقتی نگاه می کنید انسان ها قبل از اینکه وارد یه بحثی بشن، پیشاپیش یه تصمیمی گرفته اند.‏
‏ حتی خیلی ها وقتی می خواهند در باب یک موضوعی تحقیق هم بکنند، پیش از اینکه وارد اون عرصه ی تحقیقی بشن یه ‏تصمیمی گرفتند.‏
‏ حالا دنبال بهانه هایی هستند که اون تصمیم خودشون رو بقبولانند.‏
‏ حتی برای خودشون یا برای دیگران هم تفاوتی نمی کنه و این یه جورایی ملکه ی ذهن همه ی ماها شده.‏
‏ اما شک قاعدتا یکی از بزرگ ترین راه های پیشرفت بشری بوده.‏
‏ یعنی شما در باب تمام موضوعاتی که پیرامون خودتون داشتید، اگر قرار بود با همون نگاه به ایمان و اون ایمان قلبی پیش بریم، ‏امروز هیچ کدوم از این پیشرفت ها رو شاهد نبودیم.‏
‏ اگر انسان قرار بود که ایمان خودش رو همیشه مد نظر قرار بده و به هیچ کدام از حرف هایی که گفته میشه شک نکنه.‏
‏ امروز ما هیچ پیشرفتی نداشتیم.‏
‏ شک کردن به صاف بودن زمین باعث شد بیشتر در بابش تحقیق کنم، تفحص کنم و به نتایج دیگه ای برسم.‏
‏ اون در بازه های تفکر و تعقل رو باز گذاشتن.‏
‏ شک کردن یعنی اینکه ما بتونیم فکر بکنیم در باب همه موضوعات.‏
‏ هیچ موضوعی برامون مقدس نباشه.‏
‏ همه موضوعات قابل فکر کردن باشن.‏
‏ قابل صحبت کردن باشن.‏
‏ بشه براشون دلیل آورد.‏
‏ دلیل منطقی آورد.‏
‏ دلیل عقلی آورد بشه قبولش کرد و به دیگران قبولاند نه از پیش تعیین شده با یک ایمان قلبی.‏
‏ و حالا رفتن و دنبال استدلال ها براش گشتن بلکه با یه فکر باز بتونی دربارش تحقیق بکنی و بعد از نتایج همون تحقیق مشخص ‏به نتیجه غایی خود برسید.‏
‏ پس بدون تردید شک یک عامل بزرگ و مهم و محرک در زندگی بشری است و قاعدتا برای ما هم خیلی باارزشه.‏
‏ یعنی ما با شک کردن به موضوعات مختلف باعث شده که باورهای تازه ای رو بخواهیم به وجود بیاریم و بهش فکر بکنیم.‏
‏ هر چیزی که باهامون مطرح میشه رو میتونیم به اون سنجش و شک خودمون بکشیم، بهش فکر بکنیم، دربارش صحبت بکنیم ‏و بعد قبولش بکنیم.‏
‏ چشم بسته و با ایمان چیزی رو قبول نکنیم و این تقابل ذاتی که بین این دوتاست همواره همدیگه رو نفی می کنند.‏
‏ یعنی کسی که با ایمانه شک به دلش راه نمیده و کسی که شک می کنه ایمانی رو قبول نمی کنه و مومن نمیشه به هیچ چیزی ‏ما.‏
‏ حالا ما باید توی این مبحث شک حالا در یکم بعد تر که درباره اش صحبت می کنیم باید یک نوع وفاقی به وجود بیاریم و ‏آشتی بدیم بین این دو.‏
‏ که به یک راه‌هایی برسیم و در باب تقابل شرک با وحدانیت.‏
‏ این هم خب مشخصه دیگه.‏
‏ ما چیزی به اسم شرک رو در برابر خدا و وحدانیت داریم.‏
‏ نگاه های ادیان ابراهیمی به ویژه این وحدانیت رو در جهان سنگ بنا قرار داده و امروز بیشتر جوامع بشری هم تحت سیطره ی ‏همین نظام فکری وجود دارند و دارن زندگی می کنند.‏
‏ اگر به پیش ترها نگاه بکنید انسان ها در ابتدا این نگاه شرک آلود رو داشتند. مشرک بودند.‏
‏ چون باب هست همه می دونن در باب اینکه همه اقوام مشرک بودند و مثلا یه بخشی به این می نازند که ایرانی ها از اول ‏مشرک نبودند و از اول یکتاپرست بودند که حالا واقعیتش هم همین هستش که زرتشتیت یک دین و از همون ابتدای امر هم به ‏وحدانیت خدا اعتقاد داشته و قدرت خیر.‏
‏ حالا به تفاوت هاش با اسلام و بقیه ادیان کار نداریم.‏
‏ موضوع بحث اون نیست.‏
‏ موضوع این هستش که در ابتدا انسان به شرک اعتقاد داشت.‏
‏ یعنی حتی به خدا اعتقاد داشته اما نه یک خدای واحد و قدرتمند.‏
‏ قدرت لایزالی که همه چیز در اختیار او باشه.‏
‏ یعنی شما به ادیان و باورهای مثلا یونان باستان نگاه میکنید و اصولا تمام کشور های باستانی خدایگان بیشمار داشتند و خدایان ‏بیشمار داشتند که این قدرت بینشون تقسیم و تقسیط میشده.‏
‏ قدرتی که در اختیار یک موجود ماورایی و قدرتمند نبوده.‏
‏ ما این رو به عنوان شرک میشناسیم و به عنوان تشریع میشناسیم.‏
‏ و این در تقابل با خدا و وحدانیت است.‏
‏ در بین تمام ادیان ابراهیمی مشخصه اصلی این ادیان اون اعتقاد به توحید هست یعنی یکی از اصول و پایه های این ادیان توحید ‏هست و اینکه به وحدانیت خدا اعتقاد داشته باشند و هر نوع نگاه شرک آلود و شرک آمیزی که حالا قرار بر این باشه که ما ‏اون قدرت رو تقسیم بکنیم مساوی میشه با بیخدایی، شرک، کفر و الی آخر.‏
‏ پس این تقابل هم ذاتی است.‏
‏ این تقابل بین شرک و توحید هم یک تقابل ذاتی و درونی است و یک نوع این دو باور نمی تونن در کنار هم قرار بگیرن.‏
‏ مثل همون شک و ایمان و.‏
‏ موضوع اصلی این برنامه هم پیرامون این دو موضوع مختلف هست.‏
‏ خب حالا تا اینجا که ما با این تقابل های ذاتی بین این دو نگرش آشنا شدیم، می ریم بحث رو می بریم سمت تک تک این ‏موضوعات یعنی ایمان و شرک و شک و وحدانیت که باز بیشتر درباره‌اش صحبت می‌کنیم.‏
‏ قاعدتا در باب شک و شرک موضوع خیلی پیچیده ای نیست و همتون باهاش در ارتباط بودید و دیگه نیازی به بیشتر صحبت ‏کردن دربارش نیست.‏
‏ اما حالا اینکه آیا ایمان خوب هست یا نه؟
‏ اصلا باید ایمان داشت یا نه؟
‏ یکم بیشتر در باب این مسئله ایمان و نگاه انسان ها در اعصار گذشته صحبت کردم اما در باب فعلیت جهان صحبت نکردیم و ‏قرار شد که در آینده صحبت کنیم و اینجا دقیقا اون نقطه ایست که ما باید یه توضیحی پیرامون این موضوع بدیم.‏
‏ یعنی انسان ها در گذشته از زمان پیدایش تا حالا دین و مذهب یه نگاه توامان با ایمان همیشه داشتند شک به چیزی نداشتند و ‏ایمان رو گرامی میداشتند.‏
‏ اما خب خوب طی مرور زمان برای پیشرفت انسان ها کم کم شک می کنند و کم کم ایمان کمرنگ میشه.‏
‏ حالا من در باب کلیت جهان داریم صحبت می کنیم، در باب یک کشور خاص صحبت نمی کنیم.‏
‏ خود ایران ما هم از این قاعده مستثنی نیست.‏
‏ امروز ملاک قطعی ایران نیست.‏
‏ هر چند که امروز هم دولت ایران مقیاس و ملاک نیست.‏
‏ مردم ایران مقیاس و ملاک هستند.‏
‏ در اعصار گذشته ما این ایمان رو به صورت قدرتمند بین مردم داشتیم اما کم کم کمرنگ شده، برای پیشرفت نیاز به شک ‏داشتند و ایمان رو کمرنگ کردند.‏
‏ خوب همتون می شناسید دیگه.‏
‏ شخصیت هایی که تاثیر گذار در جهان بودند و با قدرت شک تونستند که تغییراتی به وجود بیارن.‏
‏ در باب عصر روشنگری اروپا رنسانس.‏
‏ گالیله و الی آخر.‏
‏ نیازی به توضیح پیرامون اینها نمی بینم چون موضوعات عینی است.‏
‏ موضوعاتی که همه باهاش در ارتباط بودن.‏
‏ این شک و این بزرگداشت شک بین انسان ها و کمرنگ شدن ایمان ما رو کم کم پیش برده و به امروز جهان ما رسونده.‏
‏ امروزی که جهان دیگه به هیچ عنوان طالب ایمان نیست.‏
‏ یعنی ایمان رو دیگه اصلا قبول نمی کنه.‏
‏ یعنی شما با نگرش های جدید جهان وقتی آشنا میشید دیگه کلا در برابر ایمان قرار میگیره.‏
‏ یعنی ایمان رو به هر شکلی نفی میکنه خصوصا بعد از شکست نگاه کمونیستی در جهان.‏
‏ یعنی شما اگر نگاه بکنید به جهان پیرامونتان بعد از شکست حالا به ویژه اتحاد جماهیر شوروی و اینکه جواب نگرفت اون ‏نگاه که اون هم یک نگاه با ایمان بود یعنی مردمی حقیقتا مومن به باور کمونیست بودن بعد از اون شکست دیگه الان شما ‏مواجه میشید با اینکه همه ایدئولوژی رو رد میکنن.‏
‏ یعنی هیچ نوع ایدئولوژی ملاک نمیتونه باشه.‏
‏ پیشروترین باورهای امروزی انسانی نفی ایمان رو در خودش جای داده.‏
‏ به هیچ نوع ایمانی اعتقاد نداشتند.‏
‏ اصلا یک نوع روشنفکری است.‏
‏ یک پوزیشن بالاست.‏
‏ یک نگاه از بالا به پایینه.‏
‏ یعنی شما امروز با بیشتر انسان ها که روبرو میشید اولین پوزیشنی که به خودشون میگیرن اینه که من به هیچ چیزی ایمان ندارم.‏
‏ من جزو هیچ حزب سیاسی نیستم.‏
‏ من هیچ نگرش سیاسی یا اقتصادی مشخصی نداره.‏
‏ من پابند به هیچ نوع نگاهی نیستم.‏
‏ من آلوده به هیچ ایدئولوژی نیستم و اینکه در نفی ایدئولوژی بسیار میشنویم.‏
‏ یعنی اگر ما بخوایم تاریخ رو خیلی چکیده و کوتاه بکنیم با این رو به رو می شیم که یک عصر، عصر ایمان بوده.‏
‏ انسان هایی که با ایمان زندگی می کردند شک راه نمی دادند.‏
‏ کم کم این ایمان کمرنگ، شک قدرتمند تر شده.‏
‏ حتی پیش از قدرتگیری کمونیست و این انقلاب ها باز هم نوعی عصر ایمان بوده.‏
‏ حالا ایمان هایی که جنبه های زمینی بیشتر داشتند دیگه جنبه های الهی و خدایی نداشتند.‏
‏ ولی همون تفکره.‏
‏ حالا تو عامه به عنوان خدایی و الهی ما اونها رو میشناسیم.‏
‏ یعنی عامه مردم به اونها میگن به این میگن زمینی.‏
‏ اما در حقیقت با اون تعاریفی که من در قسمت خدا بهتون دادم و اون صحبت هایی که کردم تفاوتی نیست.‏
‏ یعنی فکر همون فکر خداییست.‏
‏ یعنی باز قراره کسی در اون بالا بشینه، در نوک هرم بشینه و با توجه به این یک عصر کوتاهی هم داشته.‏
‏ انسان که به ایمان روی آورده یک سری ایدئولوژی ها و ایمان های جدیدی رو که جنبه های حالا زمینی داشته پیش اومدن.‏
‏ یک یه سری رهرو و پیشرو هم درش به وجود اومده.‏
‏ یک سری مومن، یک سری مرید و مراد و بعد از شکست این در عصر حاضر ما مواجه شدیم با نفی ایمان به هر شکل نفی ‏ایدئولوژی به هر شکل این عصر حاضر ماست.‏
‏ همتون هم باهاش روبه رو بودید دیگه پیشروترین تفکر داره این رو میگه.‏
‏ اما آیا واقعا ایمان چیز خوبی است یا بدی است؟
‏ قاعدتا چیز خوبی است.‏
‏ یعنی اصلا بدون ایمان انسان قادر به هیچ کاری نیست.‏
‏ شما هر نوع از تغییرات جهان هستی رو ببینید به واسطه قدرت ایمان چیزی فراتر از اون نیست.‏
‏ امروز توی جوامع مختلف ما این فقدان ایمان رو می بینیم.‏
‏ هیچ ایمانی وجود نداره.‏
‏ به چیزی مردم اعتقاد ندارن که بخوان به خاطرش تغییری به وجود بیارم.‏
‏ این فقدان ایمان باعث این سکون و سکوت شده در همه جا در باب ایران خودمون.‏
‏ در باب ایران خودمون نبود و فقدان این ایمانه که ما هیچ چیزی نداریم.‏
‏ هیچ حرفی نداریم.‏
‏ هیچ راهی نداریم.‏
‏ این مردمی که به هیچ چیز ایمان ندارند، در این وادی بی ایمانی اسیر شده اند و قاعدتا ایمان چیز خوبی است.‏
‏ ایمان تنها محرکه و قدرتی است که میتونه تغییرات رو بوجود بیاره.‏
‏ شما به تمام انقلاب های جهان نگاه کنید.‏
‏ در بین تمام تغییرات جهان سر بکشید.‏
‏ ما کجا داشتیم بین انسان ها که بدون قوه محرکه ی ایمان بتونند کاری انجام بدند؟
‏ اولین و قدرتمندترین نیروی محرک و تحریک کننده مردم برای تغییر همیشه ایمان بوده.‏
‏ حالا این ایمان میتونه اعتقاد به کمونیست باشه، میتونه اعتقاد به خداوند باشه، میتونه اعتقاد به دمکراسی باشه.‏
‏ اما در نهایت یک نوع ایمان هست.‏
‏ ایمانی که شک بهش وارد نمیشه.‏
‏ ایمانی است که نقطه ای سفید است.‏
‏ در برابرش یک نقطه سیاه وجود داره.‏
‏ انسان ها میخوان که خودشون رو از اون سیاهی به اون سپیدی برسونن و با اون ایمانی که دارند اون قله رو ترسیم می کنند و ‏خودشون رو به اون جا می رسانند.‏
‏ و این فقدان ایمان باعث این درماندگی و در خود ماندگی کشور خودمون و بقیه ی مردم جهان شده.‏
‏ امروز در عصر بی ایمانی زندگی می کنیم و این بی ایمانی بزرگترین شادی رو برای اون قدرتمندان و ستمگران به وجود ‏آورده که می بینند هیچ قوه ای دیگه نیست که در برابرشون بایسته.‏
‏ به شدت نفی میشه.‏
‏ هر نوع نگرش و هر نوع ایدئولوژی در نطفه خفه میشه چرا که اصل رو به عنوان بدی و زشتی انسان ها انتخاب کردن.‏
‏ به این تفکر رسیدن که اصلا وجود این ایدئولوژی بد است.‏
‏ وجود این اعتقاد بد هست و این خیلی سکون رو به وجود آورده.‏
‏ پس قاعدتا ایمان چیز خوبی است.‏
‏ ایمان چیزیست که ما رو میتونه به تغییر راه بده.‏
‏ این که چه ایمانی است، چه کسی چه ایمانی رو برمی‌گزیند، موضوعات شخصی است.‏
‏ اما این که انسان ها دوری مدام در حال دوری گزیدن از این هستن که بخوان ایمان داشته باشند و بخوان اعتقاد داشته باشند.‏
‏ این که بخواد باب بشه شما از هر کسی بپرسید شما به چه نوع نگرش سیاسی اعتقاد داری؟
‏ و در جواب بگه من باورمند به هیچ نوع نگرش سیاسی نیستم.‏
‏ شما به چه؟
‏ چه نوع حکومتی رو برای آینده ایران در نظر می‌گیرید؟
‏ در جواب بگه که مشخص نیست همه حکومت ها.‏
‏ این اصلا جایی نداره برای صحبت کردن.‏
‏ ولی باید شما اول یه خواسته ای داشته باشید که بخواید برای اون خواسته حرکتی بکنید.‏
‏ بدون خواسته مگه میشه کسی حرکت بکنه؟
‏ بدون ایمان و اعتقاد مگه میتونه آدم کاری بکنه؟
‏ شما به انقلاب مشروطه ایران نگاه بکنید.‏
‏ مردم ایمان داشتند، به آزادی ایمان داشتند، به تقسیم قدرت ایمان داشتند و براش تلاش کردن.‏
‏ بدون اون ایمان چجوری میخواستند انقلاب بکنند تو ایران؟
‏ چه جوری میخواستن شرایط رو تغییر بدن؟
‏ یعنی مدام درخودماندگی داشتند مثل امروز ما اگر این ایمان رو ازشون میگرفتیم پس ایمان چیز به شدت خوبی است.‏
‏ ایمان نیاز هست برای هر نوع تغییری.‏
‏ ما اگر نیاز به تغییر داریم، اگر از شرایط پیرامونمون ناراضی هستیم باید ایمان داشته باشیم به وجود اومدن اون نقطه ی ایمان ‏بین مردم قاعدتا ما رو به تغییر نزدیک و نزدیک تر میکنه.‏
‏ اما مفهوم یک نگاه دگم و یک ایمان بسته نیست که کسی بخواد یه ایمانی داشته باشه که همه چیز رو نفی بکنه.‏
‏ قاعدتا ما در کنار این ایمان پاس داشتی هم باید از شک بکنیم.‏
‏ یعنی شک رو هم باید مد نظر خودمون قرار بدیم.‏
‏ این نقطه صفر و صدی که بین انسان ها وجود داره، بین غالب انسان ها اگر دقت بکنید وقتی از یک موضوعی براشون غیرقابل ‏تحمل میشه دیگه میرن در نقطه مقابلش قرار میگیرن.‏
‏ خیلی مثال زیاده بهش نگاه بکنید.‏
‏ یعنی مثلا اگر اون هژمونی خدا ادیان بهشون فشار میاره میرن در برابرش قرار میگیرن و هر چیزی که اون گفته رو نفی میکنن.‏
‏ هر چیزی که گفته رو برعکسشو انجام میدن.‏
‏ این مشکل زاست.‏
‏ در باب ایمان هم همین شکلی است.‏
‏ یعنی اگر ایمانی وجود داشت و شکی وجود داشت که ایمان رو به طور کلی نفی میکند، در برابر ایمان قرار میگیره و این نقطه، ‏نقطه ایه که ضربه میزنه.‏
‏ یعنی مثلا به عنوان مثال عده ای رو میبینید که در برابر باورهای اسلامی قرار گرفت.‏
‏ خب درسته اما موضوع اینه که اینها در برابر تمام عناوین اسلامی قرار گرفتند.‏
‏ اسلام هم گفته که خوردن مشروب بده.‏
‏ اما می بینید مثلا در حالت بی بند و باری در حال خوردن مشروب اند. چرا؟
‏ به خاطر اینکه در برابر اسلام قرار بگیرند.‏
‏ این نقطه مشکل زاست.‏
‏ این نقطه ای است که قرار نیست ما بر عکس اون عمل کنیم تا نشون بدیم که با اون باور مشکل داریم.‏
‏ در باب ایمان هم به همین شکل است.‏
‏ قرار نیست که در برابر ایمان بایستیم و هر چیزی که مرتبط با ایمانه رو از بین ببریم.‏
‏ چون ایمان برای ما سودهای بسیاری داشته، باعث تغییر شده، قوه محرکه بوده، تنها چیزی بوده که انسان ها رو به میدان آورده ‏برای مبارزه، برای حق خواهی بدون ایمان.‏
‏ چه کسی حاضره از جون خودش بگذره؟
‏ چه کسی حاضره بجنگه؟
‏ بدون قدرت ایمان؟
‏ یعنی به خاطر فقر، به خاطر فقری که بهش فشار میاره حاضره بجنگه.‏
‏ حاضره از جون خودش بگذره؟
‏ خب قاعدتا نه.‏
‏ اگر این فقر یک درمان کوتاه مدتی داشته باشه، اگر با دادن ماهی یک میلیون تومان مشکلاتش حل بشه خب ساکت میشه و ‏کنار خونه اش میشینه.‏
‏ چون این نقطه ای که نداره نقطه ی قله ای نداره.‏
‏ قرار نیست به یک جای مشخصی برسه.‏
‏ از یک سیاهی به سپیدی که نمی خواد خودشو برسونه.‏
‏ پس قاعدتا ایمان خیلی راهگشاست.‏
‏ لزوم ایمان در راه تغییر یک لزوم قطعی است.‏
‏ بدون ایمان اصلا تغییری به وجود نمیاد اما باید در کنارش شک رو هم قرار بدیم.‏
‏ اینکه قرار نباشه که چشم بسته همه چیز رو قبول بکنیم.‏
‏ قرار هست که شک بکنیم به ایمان خودمون هم شک بکنیم.‏
‏ اگر اعتقاد داریم در راهی.‏
‏ مثلا ما در باب آزادی صحبت کردیم، در باب احترام به دیگران جان ها صحبت کردیم و گفتیم این مهم ترین موضوع در ‏آزادیست.‏
‏ برای پاسداشت از آزادی و تضمین آزادی و وجود آزادی ما باید به دیگر جان ها احترام بگذاریم.‏
‏ جان هایی که شامل انسان و حیوان و گیاهان می شود همه حق زیست داشته باشند.‏
‏ اما نباید این ایمان را به چالش بکشیم، درباره اش فکر بکنیم، بهش شک بکنیم، دلیل بیاریم، استدلال بیاریم.‏
‏ قرار نیست که دگم باشیم و چشم هامون رو ببندیم در باب اون ایمانی که در راه مثلا تغییر هم می خوایم انجام بدیم همین ‏شکلی هست.‏
‏ وقتی به یه چیزی اعتقاد داریم که قراره توی اون راه توی اون هدفمون باشیم، قرار نیست که چشم بسته باشیم و بعد فرای اون ‏وقتی ما به اون چهارچوب اصلی که همین الان درباره اش صحبت کردیم به اسم آزادی و اون احترام به دیگران و آزار ‏نرساندن به دیگران صحبت کردیم.‏
‏ ایمان ما نمی تونه نفی کننده دیگران باشه.‏
‏ نمی تونه از بین برنده دیگران باشه.‏
‏ پس در خودش شری نداره که بخواد دامن گیر دیگران باشه که ما بخواییم ایمان رو نفی بکنیم یعنی با اعتقاد به اون چارچوب ‏اصلی قرار نیست که ایمان ما مخرب باشه برای کسی مشکل به وجود بیاره.‏
‏ پس قاعدتا با رعایت اون چارچوب اصلی ایمان کارگشا و راهگشا است و ترسی ازش نیست.‏
‏ اگر امروز در جهان هستی بین تمام کشورها این نیروی محرکه قوی وجود داره برای نفی ایمان به واسطه این هستش که کسی ‏طالب تغییر نیست.‏
‏ منظور از کسی هم قدرتمندان جهان هستند.‏
‏ کسانی که همه چیز در اختیارشون هست و چیزی که ما بیشتر می شنویم بیشتر مدام برامون تکرار میشه.‏
‏ از جانب اون هاست خوراکی است که اون ها به ما میدند و اون ها مسلما در برابر ایمان می ایستند که کسی ایمان نداشته باشه ‏تا تغییری شکل نگیره.‏
‏ در باب ایمان و اینکه ما باید در کنارش شک رو داشته باشیم هم صحبت کردیم و جای صحبت بسیار دارد.‏
‏ و باز هم تکرار می کنم که من توی این برنامه های ابتدایی قراره که سرفصل ها رو باهاتون مطرح کنم که باید در آینده بدونید ‏که یک چهارچوب اصلی هست و من با به نوعی برگشت به اونها دوباره موضوعات تازه تر و ریزتری رو دربارش صحبت ‏بکنم.‏
‏ سرفصل های کلی رو الان داریم میگیم.‏
‏ در کنار این موضوعی که امروز مطرح کردیم باید بریم و به شرک برسیم.‏
‏ شرک در برابر اون وحدانیت.‏
‏ این موضوع خیلی بزرگ و پیچیده ایست که مطمئنا در آینده دربارش صحبت می کنم ولی امروز به صورت یک کلیت اگر ‏بخوام باهاتون مطرحش بکنم این هستش که این شرک مساوی است با برابری.‏
‏ یعنی شما شرک رو در برابر وحدانیت بذارید.‏
‏ تفکر وحدانیت و تفکر به خدا به شما چی میده؟
‏ قاعدتا یک قدرتمندی که نوک پیکان و نوک هرم قرار گرفته و قرار داره که بقیه ای باشند که اون رو بزرگ داشته باشند.‏
‏ بزرگی اون فرد تامین نمیشه مگر به کوچکی ما.‏
‏ مایی که کوچیک شدیم قاعدتا به دنبال کسانی میگردیم که بزرگی ما رو تامین بکنند.‏
‏ پس باز باید یکسری کوچکتر از خودمون رو به وجود بیاریم و اون کسی که باز از ما کوچکتر شده همین کار رو انجام میده و ‏این دومینو شکل میگیره.‏
‏ هرمی داره که نوک اون هرم خداییست و به پشتوانه اون خدا خدایگان دیگری هستند و اینها مرحله به مرحله به هم احترام ‏میذارن و این نظام حاکم رو به وجود میارن که درش هیچ نوع برابری وجود نداره.‏
‏ اما اون شرکی که در ابتدا وجود داشته و حالا ما داریم دربارش صحبت میکنیم به مفهوم اون تشریع کردن و تقسیم کردن ‏قدرت است.‏
‏ یعنی شما در باب شرکی صحبت می کنی که در برابر وحدانیت قرار می گیرد.‏
‏ حالا یک بار این تصویر را با هم مرور کنیم.‏
‏ اگر قرار به قدرت داشتن هست که ما برای پیش بردن یک نظام اجتماعی نیاز به یک قدرتی داریم. درسته؟
‏ ما میگیم برای اینکه بخواهیم جامعه ای داشته باشیم که به درستی اداره بشه و شرایطش پیش بره نیاز به یک قدرت واحدی ‏داریم.‏
‏ اون قدرت واحد قرار بر این باشه که تشکیل بشه از تعداد بی شماری اون تعداد بی شمار تصویرش.‏
‏ میشه همون شرک.‏
‏ میشه اون تصویری که ما به جای یک خدا در آسمان صد خدا در آسمان میذاریم.‏
‏ هزار خدا در آسمان میذاریم، صدهزار خدا در آسمان میذاریم.‏
‏ این قدرت کمتر و کمتر و کمتر میشه و با کم تر شدنش لایه هایی که در زیر خودش هم به وجود میاره به همین شکل هست و ‏بعد اگر در پیشرفت ما هر بار بخوایم اون رو علمی تر، منطقی تر و با استدلال بیشتر پیش ببریم، اون دریچه ای میشه برای اداره ‏کردن نه برای فرماندهی.‏
‏ خیلی موضوعات در خودش داره.‏
‏ اولا این شرکی که ما داریم دربارش صحبت می کنیم باعث میشه که راحت تر تصمیم گرفته بشه.‏
‏ شما انسان رو نگاه بکنید.‏
‏ یک انسان قدرت تصمیم گیری بهتری داره یا صد انسان شور بین صد انسان یا هزار انسان بهتره یا اینکه یک انسان به جای بقیه ‏بخواد تصمیم بگیره.‏
‏ پس این مبحث شرک و این بزرگداشت شرک باعث میشه که ما به برابری نزدیک تر بشیم، کارهامون رو عقلانی تر پیش ‏ببریم.‏
‏ در برابر طبقه طبقه شدن ها بایستیم در برابر اون تشکیلات، اون هرم و اون دومینویی که در کنارش به وجود می آید به ایستیم.‏
‏ این شعر به مفهوم از همون ریشه در برابر اون قدرت واحد ایستادن.‏
‏ شما به نظام فکری انسانی و پیشرفت انسانی نگاه کنید.‏
‏ در طول تاریخ آن نگاه دگم ابتدایی که از همان نگاه خداوندی می آید و سرچشمه می گیرد، امپراطور به جهان می ده، پادشاه ‏به جهان می ده، سلطان به جهان می ده، به انسان می آید.‏
‏ کم کم فکر می کند که باید این قدرت لجام گسیخته که همه چیز رو در اختیار داره و به جای همه فکر می کنه و تصمیم ‏میگیره رو کم تر بکنه.‏
‏ یعنی مثلا بیایید با ایران خودمون به ایران خودمون فکر بکنیم.‏
‏ ایران رو ما سالیان سال در اختیار پادشاهان بود.‏
‏ پادشاهان قدرتمندی که همه چیز رو در اختیار داشتند.‏
‏ حالا به جز نهاد مذهب هم که همیشه تقریبا پررنگ در کنار پادشاه قدرت داشته اما صحبت اول و آخر را یک پادشاه، یک فرد ‏انسانی می‌داند.‏
‏ تا دوران قاجار و وقتی ایرانی‌ها به این نتیجه می‌رسند که برای بهتر زندگی کردن نیاز دارند که این قدرت را تقسیم بکنند که ما ‏با انقلاب مشروطه روبه‌رو می‌شویم.‏
‏ نه اینکه ایرانی‌ها ابداع کننده این تفکر باشند.‏
‏ در همه جهان نگاه کنید انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب روسیه، انقلاب‌های جهان در چه راستایی شکل می‌گیرد؟
‏ در راستای اینکه قدرت را تقسیم بکنند و این نقطه ای است که انسان بهش رسیده در راه پیشرفت، در راه تکامل، در راه زندگی ‏بهتر.‏
‏ برای تغییر و برای بهتر زیستن باید قدرت تقسیم بشه و این شرک به مفهوم اون تقسیم قدرت از اون نقطه ابتدایی است که ‏فرهنگی رو تغییر بده، فرهنگ زیستن رو تغییر بده، فرهنگ غالبی که ما از خدا و باور به خدا در طول هزاران سال داشتیم رو ‏تغییر بده.‏
‏ مبحث شرک و شک موضوع پیچیده ایست و درازی است و تو این برنامه فقط قرار بود که ما یه سرفصل هایی رو دربارش ‏صحبت بکنیم که در آینده در باب مسائل ریزتر وقتی صحبت میکنیم بدونیم که از چی داریم صحبت میکنیم.‏
‏ در آینده سعی میکنیم که برنامه ها کم کم وقتی از این موضوعات اصلی گذشت به موضوعات ریزتر و قابل لمس تر هم ‏برسه.‏
‏ قرار ما تو این برنامه در باب مسائل مهم جهان و دغدغه هامون به زبون ساده صحبت بکنیم فرای لفاظی.‏
‏ و این در آینده پیش میره و موضوعات کوچکتر هم میشن.‏
‏ موضوعات قابل لمس تر هم میشن.‏
‏ حالا ابتدائا داریم در باب موضوعات مهم و بنیادین صحبت میکنیم که بیشتر دربارشون بدونیم و یه موضع مشخصی هم درباره ‏اش داشته باشیم.‏
‏ موضوعاتی که من درباره اش توی این برنامه صحبت می کنم و اصولا تمامی باورها و اعتقادات شخصی خودم در قالب شعر و ‏کتاب پیشتر نوشته شده.‏
‏ من اینها رو به صورت شعر و کتاب در آوردم.‏
‏ چیزهایی که بهشون اعتقاد دارم.‏
‏ دغدغه های زیستنم، جهان هستی و موضوعاتی که باهاش همیشه دست به گریبان بودم در قالب های متفاوتی مثل شعر، داستان، ‏تحقیق و.‏
‏ نوشته ام که شما دوستان می تونید اونها رو هم دریافت کنید.‏
‏ وب سایت جهان آرمانی تمامی این آثار رو به صورت رایگان در اختیار شما گذاشته.‏
‏ وب سایت جهان آرمانی که وب سایت شخصی خود من هست.‏
‏ در شبکه های اجتماعی رسمی خودم هم می تونید این آثار رو دنبال کنید.‏
‏ اگر این برنامه رو دوست داشتید به دیگران هم پیشنهاد بدید و مسلما بزرگترین همراهی شما اطلاع رسوندن به دیگران هست.‏
‏ ممنون که همراهم بودید.‏
‏ من نیما شهسواری.‏
‏ و این برنامه به نام جان در پناه آزادی.‏