سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان است.

با شما هستم.

این قسمت شصت و هشتم از پادکست به نام جان هست و ما قراره توی این قسمت در باب پنجاه و هفتی ها و مبارزاتشان صحبت کنیم.

ممنون که همراه من هستید.

خب دوستان توی این قسمت مشخص ما میخوایم در باب انقلابی که فرزندان خود را بلعید صحبت بکنیم.

این جمله ای که بیشتر ما باهاش روبه رو شدیم.

جمله ای که از انقلاب فرانسه به نوعی شروع شد و در انقلاب های مختلف هم تکرار شد.

جمله ای که جنبه عینی و واقعی هم داره.

یعنی شما به تمام انقلابها که نگاه میکنید این اتفاق دومینو وار براشون اتفاق می افته.

اینکه این انقلاب در نهایت فرزندان خودش رو پدید آورندگان خودش رو می بلعه و یک به یک از میدان بیرون میکنه و حالا قرار هست توی این قسمت بیشتر در باب این مسئله و سال 88 صحبت بکنیم اما فرای اون چیزی که در ابتدا و در این پیشگفتار برنامه درباره اش صحبت کردم در باب این نگاه مخالفی که نسبت به پنجاه و هفتی ها امروز وجود دارد هم می خواهیم صحبت بکنیم؟

یعنی شما مواجه شدید با یک نگاه بشدت دگمی نسبت به کسانی که تحت عنوان پنجاه و هفتی ها شناخته می شود و بیشتر بار مصیبت و محنتی که در این سالیان هم مردم ایران با آن دست و پنجه نرم کرده اند را به دوش آن ها میاندازند.

عاملیت اصلی تمام اتفاقات را به این پنجاه و هفتی ها می اندازند و ما قراره تو این قسمت در باب این مساله هم بیشتر صحبت بکنیم.

این شروع و ابتدا اینکه ما باید بدونیم انقلاب ایران در سال پنجاه و هفت به واسطه سه نیروی متفاوت اتفاق افتاد.

سه نیرویی که در کنار هم به نوعی با همدستی و نزدیکی تا حدی این انقلاب را رقم زدند.

سه نیرویی که با حکومت پهلوی و نظام پادشاهی مشکل داشتند.

خب نیروی مذهبی که میدانیم و می شناسیم.

کسانی که در نهایت قدرت نهایی را به دست گرفتند.

همین جمهوری اسلامی و اعوان و انصارش که از آن روزگاران هم وجود داشت و خوب میشه ریشه تاریخیش رو نگاه کرد و من ارجاعتون میدم اگر خواستید از داخل برنامه های خود به نام جان بهش برسید.

در ویژه برنامه هایی که پیرامون ایران بوده بالاخص در ایران 100 ساله در ویژه برنامه ای مشخص در باب این مسئله بیشتر صحبت کردم.

اما یک شمای کلی و کوتاه اون نقطه ای است که ما رو به نگاه اسلامی پیش از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی و انقلاب میرسونه.

در دوران پهلوی یک نیرویی بود که با حکومت پهلوی در ستیز بود.

ریشه های ابتدایی هم داشت.

به واسطه اون نقطه ابتدائی که رضاشاه تا حدی یک مقابله ای با مذهب داشت و دست و قدرت مذهب رو تا حدی کوتاه کرده بود، این جریان اتفاق افتاده بود و بعد هم به واسطه رفتار هایی که پهلوی دوم از خودش نشان داد و اون قرابت و نزدیکی و به وجود آوردن این تناقضات و میدان دادن به این جماعت که قدرت را بیشتر و بیشتر کرد.

برای آنها ما مواجه بودیم با آن چیزی که تحت عنوان چپی ها می‌شناختیم.

یک قدرت جهانی که در اون دوران از تاریخ خیلی قدرتمند شده بود و آمال و آرزو رو در جای جای جهان به وجود آورده بود و ایران هم از این قاعده مستثنی نبود و اون نگاه چپ گرایی در ایران هم وجود داد.

تحت احزابی که میشناسیم مثل حزب توده، مثل احزاب مختلفی که در اون برهه تاریخی وجود داشتند.

فرای اونها ما چیزی تحت عنوان ملی گراها رو هم می‌شناختیم.

ملی گرا هایی که اون ریشه ابتدایی رو شاید بتونیم بسط بدیم به محمد مصدق و بعد از اون هم کسانی که همتا و همقطار با او بودند.

این سه نیرو که به نوعی ملی گرایان بیشتر جنبه های اصلاح طلبانه رو داشتند و اون دو نیروی دیگر بیشتر در ستیز با حکومت پهلوی بودند در کنار هم و به نوعی با همدستی هم حکومت پهلوی را از میان بردند و در نهایت جمهوری اسلامی قدرت را گرفت.

خب ما این یک پیش نیاز ابتدایی مون هست برای ورود به این بحث و بعد باید نزدیک بشیم و ببینیم که اصلا این چه اتفاقی رخ داد و در نهایت مارو به کجا رسوند.

خب قاعدتا تمام این گروه هایی که ما دربارشون صحبت کردیم سه گروه اصلی هم‌صدا بودند در سرنگونی.

خب گفتیم ملی‌گراها کمتر در ابتدا بیشتر جنبه های اصلاح طلبانه در خود داشتند و در فکر تغییراتی در رژیم بودند اما نه سرنگونی کامل.

همتای همون جملات معروفی که حتما شنیدید.

ما می‌خواستیم باران بیاید اما سیل اومد و از این جور جملات.

ولی گروه های دیگه یعنی گروه های چپی و مذهبی تا حد زیادی در طی سالیان و اتفاقات ریز و درشتی که افتاد به سمت و سویی رفتند که همه هدفشون سرنگونی و انقلاب شد.

اما در نهایت ما روبرو شدیم با این هم‌صدایی در کنار هم برای سرنگونی.

اما بعد از به قدرت رسیدن و بعد از اون تغییر همه قدرت رو به یکباره مذهبی ها برای خود کردند. چرا؟

خب قاعدتا دلایل بیشماری داشت.

یکی از این دلایل عمده اون میزان تاثیر گذاری فکری این ها در خود بود.

یعنی شما به صورت ذاتی هم میتونستید بفهمید که یک جامعه اسلامی مذهبی که ایران نام داشت در اون دوران با مذهبی ها بیشتر نزدیکی و قرابت خواهد کرد.

اون چیزی که من در ویژه برنامه های مختلف دربارش صحبت کردم این که شما اگر کسی رو در تصویر مظلوم ارایش بدید مردمان بیشتر با او احساس قرابت و نزدیکی خواهند کرد و اون احساس سمپاتی در اونها بیشتر و بیشتر قدرتمند خواهد شد و اون گروه مذهبی هم در اون دوران به واسطه رفتار هایی که در دوران رضا شاه باهاشون انجام شده بود حالا بیشتر جنبه سمپاتی در بین مردم داشتند.

اون پشتوانه مذهبی رو هم داشت و در کنار این یک میدان فراخی برای این بازو تا خیلی بیشتر و قدرتمند تر از دیگران بتوانند ابراز بکنند خودشون رو.

یعنی شما اگر به دوران پهلوی دوم نگاه بکنید می تونید ببینید که چگونه این گروه های مذهبی تعداد بیشماری از این مسجدها رو در اختیار داشتند و بدون هیچ محدودیتی در میدان ها داشتن ابراز اندام میکردند.

خب قاعدتا این ها میتونستن بیشتر خود را بروز بدهند و هر کسی از دور به این تصویر نگاه میکرد میتونست بدونه که این گروه های مذهبی شانس بیشتری دارن.

هم ریشه های انسانی و نیروی اجتماعی قدرتمندی در پشتوانه خود دارند و به واسطه آن گذر تاریخی بزرگ و عظیمی که داشتند بالاخره هزار سال این قدرت در بین این اعوان و انصار وجود داشته و هم به واسطه اون احساس سمپاتی که در مردم به وجود آمده به واسطه اون نگاه مظلومانه و در عین حال این گستره و میدان بزرگی که برای اینها در اختیارشان بود.

پس ما وقتی به نقطه ی انقلاب رسیدیم به نوعی ناگزیر بودیم از این که مذهبی ها قدرت را به دست بگیرند.

مردمی که قاعدتا در بینشان همان نگاه ها و نشانه ها و سمبل های مذهبی قدرتمند بود.

اصلا شما یک بار این تاریخ انقلاب های انقلاب بویژه پنجاه و هفت ایران را زیر نظر داشته باشید خیلی متفاوت است.

آن اتفاقی که در مثلا فرانسه افتاد در روسیه افتاد و یا حتی در خود ایران در پیش تر از این روزگاران و در دوران مشروطه افتاده است.

یعنی بیشتر رنگ و روی مذهبی دارد.

حتی همین تصویر از شهید سازی ها، همین نگاهی که مدام داره تکرار می کنه اون مراسم مذهبی رو در راستای گسترش حرکات انقلابی یعنی گردهمایی هایی که به واسطه رویدادهای مذهبی می افته به واسطه عاشورا و تاسوعا می افته.

به واسطه مرگ این افراد و مراسم هفتم و چهلم شون می افته و الی آخر.

یعنی گستره ای که ساخته شده بود اصولا سنگینیش بر پایه مذهب بود و این هم ناگزیر بود که در نهایت گروه های مذهبی قدرت رو در اختیار بگیرن.

حتی اینقدر این گسترش پیدا کرده بود که شما در بین چپ ها، در بین ملی‌گراها هم می‌دیدید که میل های مذهبی وجود داره.

یعنی ما مواجه شدیم با چپ‌های مذهبی.

نمونه بارزش هم همین گروه های سیاسی که اتفاق افتاد و اتفاق افتادند و به نوعی خودشون رو در کنار چپ بودن مذهبی هم میدونستن.

ملی‌گراها که در نهایت اون جبهه ملی مذهبی رو بوجود آوردن و اینها همه و همه داشت به ما این رو میرسوند که در نهایت قدرت فردا در اختیار این گروه‌های مذهبی خواهد بود.

و حالا ما مواجه میشیم با یک تصویر رودر رویی که همصدایی در سرنگونی در خود داره اما در پی ساختن چیزی نداره.

هرچند که اصولا خود این انقلاب از نقطه ابتدایی هم چیزی برای ساختن نداشت.

تمامی شعارها در راستای از میان بردن تمامی شعارها برای نابود کردن بود، برای مرگ فرستادن بود.

برای شاه را از میدان به در کردن بود اما فردایی در خود نداشت.

نه آن جماعتی که خود را مذهبی می دانستند و می دانستند چه می خواهند، نه می دانستند قرار است چه نوع حکومتی را داشته باشند.

نه تعریف مشخصی داشتند.

حتی آن تعاریفی که مثلا تحت عنوان ولایت فقیه داشت توسط آنها اعمال می شد ما به ازای بیرونی نداشت و اصولا اینها به دنبال سلب کردن قدرت از پهلوی بودند، از شاهنشاهی بودند و قاعدتا بعد از قدرت گیری هم به واسطه اینکه تمام قدرت به سمت اینها آمده بود، میدان رو به دیگری ندادند و تمام میدان را در اختیار اینها بود.

فرای این ما مواجه شدیم با آن اختلافات شدیدی که بینشان اتفاق افتاد.

خب قاعدتا قدرت غالبی که ما تحت عنوان مذهبی ها میدانستیم برای از میدان بیرون کردن آنها همه کار خواهد کرد و همان جمله اولی که ما تحت عنوان انقلابی که فرزندان خود را بلعید را در دل همین مذهبی ها می دیدیم میریزیم.

حالا خمینی که در ابتدا شروع میکنه به پاکسازی تمام نیروهایی که از دوران پهلوی باقی موندند و اون کشتار ابتدایی رو آغاز میکند و در کنار اون حالا شروع میکنه به از میدان به در کردن یکایک این نیروهایی که وجود داشتند.

یعنی شما ابتدا انقلاب رو مواجه میشید با ملی مذهبی هایی که با مذهبی ها همسو شدند هم داستان شدند.

حتی وقتی شما مواجه میشید با دولت موقت میبینید که نشانه های اون ملی مذهبی ها در اون ساختار وجود داره.

اما بلافاصله باید این نظام مذهبی افراطی به شدت اقتدارگرا که میخواد همه چیز رو برای خودش بکنه، در برابر آنها ایستادگی کنه و یکایک رو هم از میدان بیرون بکنه.

حالا در برابر چپ ها کار براش ساده تر هم هست چرا که اونها اصولا بی دین و ایمان هستند.

بی خدا هستند.

اونها راه براشون باز تر و ساده تر هست و از میدان به در بکنه برای از میدان به در کردن اون ملی گرا ها هم بهانه ها بالاخره به وجود می آید و در نهایت راه باز می شود تا همه چیز و همه صدا ها در اختیار مذهبی ها قرار بگیرد.

پس وقتی ما با اصولا با پروژه ای تحت عنوان پنجاه و هفتی ها روبه رو می شویم باید در نقطه ابتدایی بدانیم که بستری که در دل آن این گروه ها به وجود آمدند چگونه بود.

این بستر در نهایت قرار بود به کدام سمت برود.

یعنی اگر قرار هست که ما نوک پیکان را به سمت گروه ها بگیریم، باید در ابتدا به سمت عوام بگیریم که عوام به کدام سمت حرکت می کردند و به دنبال چه صدایی بودند؟

اصلا پذیرای کدام نگاه بودند؟

شما وقتی نگاه می کنید به آن برهه از تاریخ ایران مواجه می شوید با یک تناقض متداولی که در نهایت جمع نقیضین را به وجود می آورد که اصلا قابل درک و فهم نیست.

یعنی شما از یک سو روبه رو می شوید با مذهبی هایی که به نوعی ملی مذهبی هم تصویر می شوند که تلاش می کنند اسلام را با مفاهیم مدرن و عدالت اجتماعی و مسائلی که در به نوعی بعد از آن اتفاقات رنسانس و روشنگری اتفاق افتاده همسو کنند و پیوند بزنند.

چیزی که اصلا با هم همخوانی ندارد.

هیچکدام از این مفاهیم مدرن هیچ نزدیکی و قرابتی با مسائل مذهبی ندارد و اصولا تناقضی است غیرقابل فهم.

اما سعی می‌کنند با این خوراک تازه به خورد مردم یک غذای تازه‌ای را بدهند که برای یک جماعتی هم که حالا روشنفکر می‌دانند قابل قبول باشد.

در کنار شما روبه‌رو می‌شوید با گروه های چپی که اسلامی می‌شوند که حالا قرار است این گروه هایی که در نهایت یک تصویر ضد دینی داشتند، در عمل تبدیل به یک بازو برای اسلام سیاسی بشوند.

یعنی این تناقض ریشه داری که به واسطه آن قدرت ابتدایی است.

تمام این گروه ها خود را نزدیک به این جماعت مذهبی می کردند.

چون این جماعت مذهبی در دل عوام و توده ها قدرت بیشتری داشت.

دلیل ابتدایی هم بود.

یعنی اصولا این مهر تایید رو میخواستن از این نگاه بگیرن.

یعنی وقتی یک جماعتی وجود داشت که یک حس مذهبی در خود داشت، حالا برای اینکه بتونه مفاهیم مدرن و عدالت اجتماعی رو به خوردش بده سعی میکنه که از همون نگاه های مذهبی هم عاریت بگیره تا اونها قبول کنن.

اگر قرار هست اعتقادات چپی خودش رو، اعتقادات اقتصادی خودش رو هم به این جماعت بخوراند باز سعی میکنه یک غرضی از نگاه مذهبی بگیره تا حرفش زودتر قبول بشه.

در بین جماعت اصولا قرار نبوده که هیچ وقت قرار نبوده در این تصویری که ما از سپهر سیاسی ایران داریم هیچ چیزی به صورت اصولی و ریشه ای مطرح بشه.

درباره اش صحبت بشه.

نه در دوران پیش، نه در دوران امروز.

حتی در دوران امروز هم ما باز با همین تصویر روبرو هستیم.

اصلا قرار بر این نیست که ما در باب ریشه ها صحبت بکنیم.

اصولا هر وقت در باب ریشه ها صحبت بکنیم یک جماعتی هستن که بگن الان زمانش نیست باید بیشتر زودتر حرکت بکنیم و ما نمیدونیم چرا هیچ حرکت نهایی هم نمیرسیم.

یعنی هیچوقت کسی قرار نیست یک حرکت روشن و مشخصی انجام بده اما همواره جماعتی رو خواهد ترسوند که قرار نیست ما در باب ریشه ها صحبت بکنیم و اگر بیشتر زمان بذاریم دور و دورتر میشیم.

در صورتی که دورتر هم شدیم.

پس ما رو به رو بودیم با این تناقض متداولی که در بین این نگاه وجود داشت و این ها به نوعی باعث سرخوردگی بیشتر میشد.

یعنی شما وقتی روبرو میشید با گروه چپی که در نهایت اسلامی میشد، حالا از طرف همون اسلامی ها راحت تر هم از میدان به در میرفت و اصولا او بود که خود را به این نگاه مذهبی چسبانده بود و منشاء اصلی درستی و پاکی مذهبی بود که حالا اینها را هم در خود قبول نمیکرد، در خود راه نمیداد.

اینها خود رو آویزون به اون نگاه میکردند و حالا کسی که در اون نقطه ی کمال ایستاده میتونه این جماعتی که اداش رو در میارن خودشون رو نزدیک کنند رو از میدان به در بکنه.

فرای این ها شما مواجه بودید با این انقلابی که در نهایت خیلی ها هم نسبت بهش بی تفاوت بودن یا کار خاصی نمیخواستن براش بکنن.

این هم یک بخشی از اون چیزی که ما تحت عنوان انقلاب میشناسیم.

این هم مشخصا به جمهوری اسلامی و مشخصا به انقلاب ایران هم برنمیگرده.

این یک چیز جهانی است.

در همه جای دنیا هم اتفاق می افته.

اصولا هم قرار نیست وقتی یک انقلاب میشه تمام مردم اون جامعه در پی انقلاب باشن و براش حرکت بکنن.

نیاز به یک نیروی فعال مشخصی داره که حالا اعداد متفاوتی هم دربارش صحبت شده.

در علوم اجتماعی و جامعه شناسی که میشه دربارش صحبت کرد و بحث کرد.

اما در نهایت قرار هست یک جماعت فعالی باشن که این حرکت رو شکل بدن.

در ایران هم به همین شکل یک جماعتی وارد این میدان شدند که اتفاقا مثلا میل مذهبی بیشتری هم داشتن اما میتونست طبقه متوسطی هم وجود داشته باشه که اصولا از ترس اختناق یا حتی امید به آزادی همراه شده باشه اما نه به واسطه اینکه یک نیروی فعال در دل این انقلاب بوده باشه.

اصولا به واسطه این ترسی که متداول وجود داشت و این ترسی که قرار بود در آینده اتفاق بیفته، خودش رو هر بار به هر سویی می‌زد.

یعنی اگر در نهایت کفه ترازو به سمت شاهنشاهی می‌رفت، اونها می‌تونستن بلافاصله رنگ عوض کنن.

همون چیزی که امروز هم می‌بینیم.

اصولا وقتی ما رو به رو میشیم با قشر خاکستری، این قشر خاکستری در یک تنگنای مسیر خودشون رو تغییر میدن و این تنگناها هم خیلی متفاوت هست.

هر بار هم میتونه تغییر بکنه و اون نقطه نهایی رو هم و اون برد نهایی و پیروزی برای کسانی است که بتونن روی اونها تاثیر بذارن.

این هم یکی از اون واقعیت هایی هست که غیر قابل کتمان هست مگر با تغییر ریشه ای و تغییر دادن این جماعت و این قشر خاکستری و مبدل کردن اونها به یک نیروی مشخص برای انقلاب.

در نهایت ما وقتی روبرو میشیم با این تصویر ارائه شده در دورانی که تحت عنوان دوران پیش از انقلاب هستیم بیشتر با همان نفی مداوم نظام گذشته روبه رو هستیم.

اصولا طرح روشنی و یک بدیل مشخصی برای فردا وجود نداشت.

در دل هیچ کدام از اینها وجود نداشت.

اگر در دل چپی ها وجود داشت، چپی ها هم به نوعی یک نوع نگاه مشخصی داشتند.

این نگاه در دل ایرانی ها و در دل آن فرهنگ مشخص جایگاهی نداشت.

در طول این تاریخ اصولا این نگاه مشخص چپی در دل ایرانی ها جایگاهی نداشته.

یعنی این را ما می توانیم به کررات هم ببینیم.

در خیلی از کشورها جایگاهی نداشته و در بعضی از کشورها هم به شدت جایگاه داشت.

ریشه ها مشخص است.

مثلا شما در فرهنگ ایرانی رو به رو هستید به این میل بر اشرافی گری.

اصلا یکی از ارزش های شناخته شده در دل این نگاه ایرانی همین اشرافی گری است.

یعنی این را نمی تونید ازشون جدا بکنید.

چیزی که می بینید مثلا در یک نگاه دیگری، در یک فرهنگ دیگری متفاوت است، اینگونه به آن نگاه نمی‌شود.

پس قاعدتا اینها یک پیش زمینه ای را برای غرابت با این نگاه ها می‌خواهند که در دل مثلا ایرانی ها وجود ندارد و یا اصولا از این بالاتر.

شما وقتی به ساختار جامعۀ ایرانی نگاه می‌کنید، می‌بینید که اصولا جامعه ایرانی هنوز به مرحله صنعتی شدن نرسیده.

نه در دوران سال 57 که حتی امروز هم نرسیده.

حالا شما نمی‌توانید آن مضامینی که به واسطه وجود نظام اقتصادی مشخص سرمایه داری در آن بستر مشخص صنعتی هست را به خورد این جماعت بدهید.

اصلا اینها فهمی نسبت به این موضوعات ندارند.

غرابتی نسبت به این موضوعات ندارند.

پس حالا وقتی که حتی گروه های چپی باشند که یک امیال مشخصی را هم داشته باشند برای فردا و یک طرحی هم داشته باشند، این طرح اصلا توسط عموم قابل قبول نیست.

اصولا کسی به این طرح‌ها وقعی نخواهد گذاشت.

یک موضوع بی ارزش که حالا گفته میشه و این مارو به سمتی میرسونه که همین گروه های چپی خودشونو به اسلامی ها بچسبونن تا در نهایت در اون ساختار ساخته شده در دل قدرت جایگاهی هم برای خود داشته باشن چون میدونن قرابت و نزدیکی از سوی مردم با اونها نخواهد شد.

پس این ها هم یکی از اون عوامل عمده ایست که در نهایت جمهوری اسلامی به سادگی میاد همه اینها رو می بلعه.

همه اینها رو برای خود میکنه و در نهایت شما رو به رو میشید با یک انقلابی که خواست های بی شماری در خود داشت.

جماعتی بودند که خواسته های متفاوتی داشتند اما در نهایت به چیزی که امروز ما دچارش هستیم آلوده به آن هستیم روبرو شدیم.

یعنی شما وقتی مثلا به عنوان مثال روبرو میشوید با اون جماعت روشنفکری که امروز هم خیلی بهشون دشنام میدن و فحش میدن و میگن تمام معضلات اونها بودند، اونها بودند که ایران رو به سراشیبی انداختند و این حرف ها اصولا از امیال و آرزوها و نگاه اونها خبری یا ندارند یا نمیخوان داشته باشن و یا نمیخوان در موردش صحبت بکنن.

چرا که اون جماعت به دنبال رسیدن به دین اسلام نبود.

اما شاید حرفش خریداری در این دنیا نداشت.

اما شاید به واسطه وجود این توده ها و این فرهنگ غالب در دل اونها سعی میکرد خود رو آویزون به اون نگاه غالب بکنه تا حرفش رو بخونن.

یعنی اگر کسی در اون دوران مثلا به دنبال رسیدن به مفاهیم مدرن بود، به عدالت اجتماعی بود، به این بود که مثلا یک حکومت لائیک دمکراتیک در ایران به وجود بیاره.

حالا برای فهماندن این به توده ها سعی میکرد خود را آویزون به یک نگاهی بکنه و در دل اون نگاه ها هم میدیدید که چگونه اون کسی که مثلا به عنوان نماد مذهبی هم بود باز سعی میکرد یک قرابتی به وجود بیاره.

چرا که این بده بستان ها در نهایت میخواست یک تصویری بده که اینها زودتر اون حکومت پهلوی رو کله پا بکنند و از میان ببرن.

در دل اینها یا مقصر رو میشه تماما اون جماعت مثلا روشنفکر تونست اون گروه هایی دانست که به میدان اومدن.

این غیر ممکنه چون شما باید ریشه یابی ابتدایی رو در دل اون نقطه ای بکنی که این جماعت شما رو اینگونه پرورانده.

یعنی شما وقتی روبرو میشی با توده ای که در پی همین آرزو میگرده.

شما نمی تونید چیز دیگری به او بدید.

قاعدتا جماعتی هستند که امروز هم همین کار رو می کنن.

دیروز هم این کار رو کردن حتی با اینکه بدونن صداشون شنیده نخواهد شد.

کسی همتا و همسوی با اونها نخواهد بود چرا که اونها به یک ایمان مشخصی اعتقاد دارن.

اما این رو نمیشه از همه توقع داشت.

مصداق های ساده ای هم داره.

یعنی شما امروز هم وقتی به جهان پیرامونی خود نگاه می کنید، وقتی می بینید که مثلا فلان کسی که به عنوان موسیقیدان و آهنگساز و اینها هست، مثلا میاد یک تصویری ارائه میده که خیلی زننده و غیر قابل تحمل هست، به شدت جنسی است، به شدت وحشتناکه، به شدت مثلا مبتذل یا هر تعریف دیگه ای که شما دارید رو را دارد.

در نقطه ابتدایی باید برگردید و به فرهنگ عامه نگاه کنید که چگونه او را می پذیرد.

اصلا عاملیت اصلی در پذیرش اون جماعت هست؟

اصلا نقطه محرک و اون جرقه ابتدایی رو در دل اون کسی که این موسیقی رو بوجود آورده همون جماعت و اون توده ها زده اند.

میل اونها هست.

شما اصولا وقتی وارد این نوع نگاه‌ها میشید حالا چه در دل مثلا موسیقی، چه در دل هنر و یا در دل نظام های سیاسی ما با یک بخشی روبه رو هستیم که بدی آن کار می‌کند.

فرقی هم نمی‌کند در نگاه سیاسی باشد یا در هنر باشه.

خب اینها دارن با یک بدعتی کار می‌کنند اما اون کسی که وارد چرخه ی عمومی میشه به عنوان مثال همون چیزی که تحت عنوان پاپیولار می‌شناسیم، اون باید در ابتدا سلیقه جماعت روبه روی خودش رو بشناسه.

بدون اونها چی میخوان؟

بعد از شناخت سلیقه اونها هست که حالا چیزی رو عرضه میکنه که اونها دوست دارن.

پس در اون دوران هم در سال پنجاه و هفت هم این جماعت در نهایت چیزی را عرضه می‌کردند که جماعت در میدان دوست داشته باشند تا همسوی با آن باشند.

پس ما می‌توانیم این سیر را در دل خود توده‌ها ببینیم، در دل آن گروه ها هم ببینیم و در نهایت ما را باز هم به یک نقطه مشخص و مشترکی برساند که اصولا ما با انقلاب رو به رو بودیم که برای ساختن به میدان نبود، برای ویران کردن و از میان بردن در میدان بود.

اما تمام تقصیر رو نمی‌شه به دوش اون روشنفکران و اون گروه ها و احزاب گذاشت.

یعنی شما روبرو هستید با قهرمانانی که دیروز بودند و امروز مبدل به مجرمانی شدند؟

بسیاری از این مبارزان انقلابی که بعد از این انقلاب جمهوری اسلامی در خود جمهوری اسلامی هم به زندان افتادند، حتی وقتی از جمهوری اسلامی و زندان هاش هم رهایی پیدا کردند، با گروهی که امروز هم مخالف با جمهوری اسلامی هم هست در تضاد هستند.

حتی آنها هم به آنها دشنام می‌دهند.

یعنی شما با یک تصویر مخدوش غیرقابل درکی روبه‌رو هستید که داره سرنوشت انسانی را روایت می‌کند که در دوران پهلوی مخالف حکومت وقت بوده، تلاش کرده، به میدان بوده، به زندان رفته، مبدل به قهرمان شده و بعد از انقلاب و در جمهوری اسلامی هم دوباره به زندان رفته، دوباره با آنها هم مبارزه کرده و بعد اگر فردایی از آن زندان مخوف هم رهایی پیدا کرده و حالا وارد یک میدان دوباره برای جنگیدن با جمهوری اسلامی هست، در برابر این جماعت مبارز در برابر جمهوری اسلامی هم دوباره به زندان خواهد رفت.

حالا زندان و دشنام ها، حالا زندان از میدان به در رفتن ها.

حالا ما باید در دل این جستار به یک سمت و سو نگاه بکنیم.

اگر قرار بر قضاوت هست، اگر قرار بر این هست که این جماعت را تحت عنوان پنجاه و هفتی ها و پنجاه و هفتی ها دسته بندی بکنیم و در نهایت مقصر رو آن ها بدانیم.

باید ببینیم آیا حرکتی که اونها در اون دوران مشخص کردند اشتباه بوده یا نه.

یعنی اگر شما مواجه می شدید مثلا با سانسور و خفقان حالا این سانسور در دوران پهلوی بود یا در دوران بعد از پهلوی بود یا در دوران قبل از پهلوی بود چه تفاوتی می کرد؟

آیا این اصل غیر قابل فهم بوده و غیر قابل قبول بوده؟

باید در قبال آن اعتراضی میشده یا نمیشده؟

اگر رو به رو میشدید با زندانی سیاسی چه در دوران پهلوی، چه در دوران قاجار و چه در دوران جمهوری اسلامی با این عاملیت مشخص باید در برابرش فعلیتی از خود داشت، باید در برابرش ایستادگی کرد یا نه؟

سوال مهم این هست اینکه تبعاتش چه خواهد شد رو که کسی نمی تونه در موردش صحبت بکنه.

یعنی من امروز در جمهوری اسلامی و با این شرایط اسفناکی که جمهوری اسلامی به وجود آورده مبارزه نکنم؟

سکوت بکنم چرا که شاید فردای بدی داشته باشیم و یا منی که مبارزه کردن با جمهوری اسلامی رو به واسطه اش به زندان رفتم و هزاران از خودگذشتگی به عنوان مثال از خود گذشتم و در نهایت وارد این میدان و جنگ شدم.

اگر فردا روزی جمهوری اسلامی از میدان رفت و مثلا یک کشور متخاصم خارجی ایران را گرفت، با همان معیارها و استانداردهایی که این ایران پرستان در ذهن دارند، ایران را تکه و پاره کرد و ایران را زیر پا لگدمال کرد.

ایران وارد یک شرایط بشدت وحشتناک و اسفناکی شد.

آن لحظه مقصر این میدان من خواهم بود.

یعنی آن کسی است که مبارزه با جمهوری اسلامی کرده یا باید ریشه هایش را در جاهای دیگری جست.

این آن نقطه ای است که ما را وارد یک چرخه عبث و بیهوده می کند و اصولا معنا را تهی می کند.

یعنی شما مواجه نیستی که اصلا این جماعت دارند گام برمیدارند در راستای آزادی و آزادگی، تغییر، پرسشگری، انتقاد و.

این مصادیق و یا اصولا دارند تنها و تنها سینه میزنند زیر علمی که به آن باور دارند چرا که آن قبله آمال آنها از قدرت دور رفت و هر کسی هم باعث این دور رفتن او شده، مقصر اصلی است.

یعنی هیچ وقت قرار نیست نگاه بکند.

من حتی این توجیهات را به صورت وحشتناکی هم باهاش روبه رو هستم.

یعنی شما روبه رو می شوید با جماعتی که حالا حتی داره شکنجه را هم درست می داند.

شکنجه رو هم به سادگی از کنارش می گذره.

زندان رو، اعدام رو، کشتن رو حتی میگه چرا اینها را نکشتی؟

چرا اینا رو تکه و پاره نکردی؟

و اصولا این مرداب بی معنایی و پوچی است که قرار است همه رو در خود غرق بکنه و همه را در این لجنزار بی معنایی فرو ببره.

یعنی شما مواجه نیستید با هیچ ارزش مشخصی که جماعتی به آن باورمند باشند یا نباشند.

تنها دارند به دنبال ارباب تازه میگردند تا اون ارباب تازه یا ارباب گذشته خودشون رو راضی نگه دارند.

با اصول روبرو نیستند.

در باب اصولی که اتفاق افتاده صحبت نمی کنند.

اگر جماعتی در دوران پنجاه و هفت وجود داشتند که در برابر نابسامانی ها ایستادگی کردند.

اگر شاعری بود که شعر گفت و در برابر زشتی ها، در برابر اعدام ها و زندان ها و نابسامانی ها و فقر ها و الی آخر ایستادگی کرد، آیا او مقصر است که فردا چه اتفاقی خواهد افتاد؟

ما در باب سلبی بودن این انقلاب گفتیم ما در باب نفی و نبود ایجاب گفتیم، در باب اینکه اینها در پی ساختنی نبودن، اینها مشکلاتی است که می‌شود درباره‌اش صحبت کرد.

اما اینها مقصر جلوه دادن آنها در این راستا و امروز نیست.

اینکه شما بی‌عمل باشید، اینکه مثلا مصداق ساده اش اینه.

یعنی شما فکر بکنید که یک پدری دارید که به شما زور میگه، بدترین رفتارها رو با شما می‌کنه و حالا شما از ترس اینکه فرداش تو خیابون بیفتید حتی در برابر تمام زشتی ها، ورود به حقوقتون دست درازی به وجودتون هم سکوت کنید چرا که ترس دارید از فردا.

اگر به همچین چیزی باور داشته باشید می‌تونید هم‌داستان با این جماعت باشید و این پشیمانی و اعتراف و تحقیر مداوم نسل انقلاب پنجاه و هفت رو به وجود بیارید.

اینکه روشنفکر و نویسنده و تاریک فکر و فعال سیاسی و اون کسی که در یک گروه حزبی ها بوده مدام متهم بشه مقصر تصویر بشه و روایت عمومی اصولا نسل پنجاه و هفت رو مدام مقصر همه مشکلات امروز خودش معرفی کنه، این سلب مسئولیت هست.

سلب مسئولیت از اون توده هایی ست که حرکتی برای تغییر نکرده و نمی کنند.

امروز هم نمی کنند.

اون روزگاران هم نمی کردند.

اگر این جماعت بی شمار میل به نزدیکی و قرابت با اسلام داشتند، به واسطه اون توده هایی بود که این رو راحت تر قبول می کرد.

آیا حرکت اون ها درست بود یا نه؟

اما تمام تقصیر رو نمی شه به دوش اون ها گذاشت.

اون ها رو نمی شه تعبیر و تفسیر به کسی کرد که جهان ساز هست، مولف هست، قرار هست دنیا رو تغییر بده اما در عین حال هم نمیشه اون ها رو محکوم به این کرد که تمام نابسامانی ها بخاطر اونها بوده.

یکی از اون نقاط دهشتناکی که وجود داره این فراموشکاری سیاسی هست که در همه جا هم وجود داره.

من در باب اسلام هم وقتی صحبت می کنم مدام به این اشارت می کنم.

یعنی شما وقتی با یک مسلمان روبرو بشید برای اینکه باهاش بحث بکنید مجادله پیرامون اسلام داشته باشید، اولین کاری که میکنه این هست که از بدی دیگران مصداق میاره برای اینکه بدی خودش رو کنار بزاره.

اصولا فکر می کنه با بدتر بودن دیگری خود خوب خواهد شد.

یعنی شما بلافاصله مثلا به یک مسلمان در باب جنگ های صدر اسلام بگیرید و کشتارهای وحشتناک مثلا محمد و اعوان و انصار اسلامی بگید برای شما مثلا در باب امریکا میاره که بله امریکا اولین بمب اتمی رو بر سر هیروشیما و ناکازاکی زد.

این کشتار وحشتناک رو شما دیدید و فکر می کنه با گفتن این مصداق و مثال خودش هم قاعدتا به اون مرحله از بزرگی و شکوه خواهد رسید و تمام بدی ها و زشتی ها رو از ما دور خواهد کرد.

امروز همه ما روبه روی همین هستیم.

یعنی این فراموشکاری سیاسی ای که اون جماعتی که پهلوی پرست هستند و پهلوی رو به عنوان خدای مجسم خود تصویر کردند، به واسطه همین بدی های وحشتناکی که جمهوری اسلامی داره خودش رو تطهیر می کنن، خود رو تعبیر به زیبایی و درستی می کنند.

اصولا در پی فراموشکاری هستند که مردم به واسطه این بدی های امروز، دیروز رو فراموش بکنند.

در اون دوران شما وقتی روبرو میشید با یک جماعتی که از جان خودش گذشته وارد میدان شده از سر بیکاری نبوده که یعنی شما با همین داستان های ساده ای که بله آمریکا خواست انگلیس گفت اینا اومدن دم گوش مردم گفتند مگر اینکه خودتون رو به یک راه دیگری بسپارید.

اما اگر بخواین واقع بینانه نگاه بکنید امروز بدترین مشکلات وجود داره اما مردم هنوز وارد میدان نشدن پس باید مشکلات عظیمی وجود داشته باشه که جماعتی وارد میدان برای تغییر بشه.

آیا امروز از دوران پهلوی ها بدتر است؟

بله قاعدتا بدتر است.

اما این بیانگر این نیست که اون دوران همه چیز درست بوده و شما یک تصویری ارائه بدید از کسانی که خوشی زده بود زیر دلشون و وارد میدان شده بودند و اون حکومت طلایی رو از ما دور کردند.

پس این فراموشکاری سیاسی که بدی امروز جمهوری اسلامی رو مبدل به خوبی دیروز کرده یکی از اون نقاط ضعفی است و اون یکی از نقاطی است که دنیا رو بر سر پنجاه و هفتی ها خراب کرده و مقصر همیشگی همه دوران ها همین پنجاه و هفتی ها بودند.

تمام مهاجرت ها، تبعید ها، تمام اتفاقات اسفناکی که اتفاق افتاده، همه و همه رو شما ببندید به پنجاه و هفتی ها و این سیب رو در برابر بذارید و تا جایی که می تونید به اون ها بپرید و اون ها رو از میدان به در.

با این نگاه عمومی تا حدی وجود داره، تا حدی به وجود اومده و ما هم باهاش رو به رو میشیم و می بینیم که چگونه مقصر را دارند به جای دیگری می برند.

حتی یک بار به این فکر نمی کنند که در همان اتفاقات در همان سالیان عاملیت ابتدایی چه بود؟

چرا این اتفاقات شکل گرفت؟

چرا مردمانی آسیب خیابان ها آمدند؟

چرا این نگاه مذهبی این قدر قدرتمند بود؟

آیا عاملیت درونی داشت؟

آیا در دوران رضاشاه آن نگاه متخاصم نسبت به دین تا جایی که برای خود و برای دور و بری هایش مهم بود وجود داشت و بعد از آن فرزندش این میدان را برای آن‌ها باز گذاشت و این اریکه قدرت را به آن‌ها داد تا میدان دار شوند و بیشتر فریاد بزنند و احساس سمپاتی را بوجود بیاورند و در دل مردم و بعد میدانی داشته باشند فراخ برای صحبت کردن.

آیا در آن دوران بدترین رفتارها با چپی‌ها نمی شد؟

بزرگترین دشمن و شیطان مجسم برای آن‌ها دشمن عدیده آن‌ها چپی ها نبود مثلا؟

یا آیا رفتاری که با شخصیت های ملی مذهبی شد، با شخصیت های ملی گرا شد، با شخصیت هایی که می توانستند جامعه را بهتر و بیشتر پیش ببرند. شد.

همتای رفتارهایی بود که با مذهبی ها می شد و هیچ وقت حاضر نیستند به آن نقاط نگاه کنند.

به شکنجه ها، سانسورها و تمام اتفاقاتی که همتای امروز افتاد اما کمتر.

قاعدتا امروز وحشتناک تر این اتفاقات افتاده اما این ها تعبیر و تفسیری به خوبی دوران گذشته نیست و این آن نقطه ای است که در این هزارتوی در خود ماندن را برای مردم ایران به بار می آورد که اصولا حاضر به دیدن ریشه ای نیستند و مدام دوست دارند از همه موضوعات سطحی از کنارش رد شوند.

ما برای رسیدن به فردای درست در ابتدا نیاز داریم گذشته رو درست بشناسیم و درباره اش صحبت کنیم.

اما صحبت واقع بینانه نه مدام تکرار کردن یک سری صحبت هایی که شنیده ایم و برایمان تکرار شده.

خب قاعدتا در باب این مساله و مساله ای را من بارها و بارها صحبت کردم در ویژه برنامه های مشخص و زیادی صحبت کردن در باب انقلاب ایران، در باب ایران صدساله و دورانی که در زمان پهلوی اتفاق افتاد و انقلاب رو شکل داد و موضوعات زیادی که پیرامون ایران بود رو میتونید در باب این مسائل در ویژه برنامه های به نام جان جستاری داشته باشید و به این قسمت ها برسید.

در انتها هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.

منظور از آثار هم خلاصه به برنامه ای به نام جان نمیشه.

من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقایدم رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته تحریر درآوردم.

تمامی این عناوین در اختیار شماست.

میتونید به وب سایت جهان آرمانی مراجعه کنید و اون ها رو دریافت کنید و اگر دوست داشتید این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.

ممنون که همراه من بودید.