سلام دوستان من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان هست با شماست.

این قسمت شصت و هفتم از پادکست به نام جان هست و ما قراره توی این قسمت در باب تعارف و ادب در نقد صحبت کنیم.

ممنون که همراه من هستید.

خب دوستان توی این قسمت خاص ما قراره در باب ادب و این نقاب سکوت در گفتگو ها صحبت بکنیم.

در باب این تعارفی که در نقد هم ورود پیدا کرده.

وقتی شما به فرهنگ ایرانی خودمون نگاه میکنید خب چیزی تحت عنوان تعارف رو باهاش روبرو هستیم.

یک فرهنگی که در بین مردم ایران ریشه دار وجود داره و در این قسمت مشخص ما خیلی نمیخواهیم در باب تعارف صحبت بکنیم و خوب و بد بودن اون موضوع مشخص در اشکال مختلف رو مورد ارزیابی قرار بدیم که میخوایم تو این قسمت درباب تعارف پیرامون نقد صحبت بکنیم.

یعنی اون چیزی که تحت عنوان تعارف در فرهنگ ایرانی وجود دارد و قاعدتا در سطح جهانی هم تا اندازه ای وجود دارد و بیشتر از تعارف حالا جنبه های ادب به خودش می گیرد و پیرامون مسائل نقد درباره اش صحبت بکنیم.

یعنی ما روبرو هستیم با مساله نقد.

اینکه قرار باشه ما با روح پرسشگر خودمون در باب مسائل مختلف صحبت کنیم، کنکاش بکنیم و با مطرح کردن پرسش های متفاوت، صحت و سقم اون مسئله رو مورد سنجش و آزمون خود قرار بدیم.

حالا وقتی مسئله تعارف و ادب ورود می کنه به این چرخه مشخص، می تونه همه چیز رو تحت تاثیر خودش قرار بده، می تونه اونقدر بار منفی بده که خود موضوع نقد زیر سوال بره.

اصولا از اون نقد چیزی باقی نمونه و ما قرار هست که تو این قسمت در باب این تصادم میان تعارف و نقد صحبت بکنیم نه به صورت کلی در باب خود تعارف.

خود تعارف خوب میشه در باب خوبی و بدی ساعتها صحبت کرد.

این که تا چه اندازه باعث میزان همدلی و همیاری و همکاری در جوامع میشه و در جامعه ایرانی که این به شکل افراطی خودش حضور داره چقدر میتونه لطمه های متفاوتی بزنه.

اما اون لطمه اصلی رو در نقد میخوایم باز بکنیم و دربارش صحبت بکنیم.

نقطه ابتدایی ورود به این بحث این هست که ما باید بدونیم که نقد تا چه اندازه مثمر ثمر خواهد بود.

اینکه ما در باب کلیاتی که در جهان خودمون میبینیم به واسطه همین نقد هست و این روحیه نقادانه هست که پیشرفت و پویایی اتفاق افتاده.

اگر قرار بر مبنای گذشتگان بود همه چیز درجا و ساکن مثل گذشتگان میموند.

یعنی شما وقتی به تاریخ بشر رجوع می کنید تا پیش از رسیدن به اون چیزی که تحت عنوان رنسانس یا بعد از اون عصر روشنگری میشناسیم، اصولا انسان ها در یک قاعده مدام تکرار خود داشتند زندگی می کردند و ورودی به این حوزه نقد نداشتند و اگر داشتند به واسطه معدود کسانی بود که در جای جای سخن ها گفته بودند.

اما این نگاه پرسشگر و این نگاه نقادانه شروع سرفصلی بود برای بهزیستی جمعی انسان ها و بهزیستی جمعی.

زندگی تمام جوانان در آتی قاعدتا خواهد بود.

پس ما در این نقطه ابتدایی باید ارزش وجودی نقد را بشناسیم و بدانیم داریم در باب چه مسأله ای صحبت می کنیم و چگونه عوامل بیرونی می توانند این نقطه مشخص برای رسیدن به پویایی را تحت تاثیر خود قرار دهند.

ادبی که به واسطه وجود خودش، احترامی که به واسطه وجود خودش، تعارفی که به واسطه وجود خودش می تواند ابزاری برای سانسور و یا خودسانسوری بشود و در نهایت آن شمشیر بران و قدرتمند نقد را کند و کند تر بکند و در نهایت آن را مبدل به ابزار و اسبابی برای هیچ.

شما وقتی در باب این ادب و گره خوردن آن با سانسور می شوید، می بینید که مرز میان احترام و خودسانسوری به شدت غیر قابل درک است.

یعنی شما روبرو میشوید با فردی که دارد مثلا نقد دین میکند یا نقد سیاست میکند و به جای بیان مستقیم از استعاره های پر طمطراقی استفاده می کند و اصولا مبنای نقد خودش را بی اثر و بی ثمر میکند.

دلیل ابتدایی اش همان غرق شدگی در ادب هست که ما دیگر تحت عنوان ادبیات به شکل گسترش یافته ای هم باهاش روبه رو میشیم.

اصلا در فرهنگ عوام ما به نوعی این ادب و ادبیات و هنر گره خورده با همین نگاه استعاری است.

خب قاعدتا این نگاه استعاری و تمثیل گری زیباست و در دل هنر هم بهش نیاز هست اما تا جا و به اندازه یعنی آنجایی که معنا و محتوا رو بخواد از اون نقطه ی اصلی خودش دور کنه، دیگه بی ارزش میشه که شما غرق بشید و این غرق شدگی رو ببینید.

در طول این تاریخ در میان کسانی که خود را ادیب و هنرمند دانسته اند می بینید که تا چه اندازه از اصل و محتوا دور و دورتر شدند.

یعنی در یک هزارتوی یک معنایی را به شما منتقل می کنند که در نهایت حتی خود نویسنده هم نمیدونه داره چی میگه و این نقطه ایست که ادب با اون خودسانسوری داره به نوعی مخلوط میشه.

از یک سو میتونه به واسطه ی غرق شدگی در دنیای هنر و ادب و ادبیات و.

این مسائل باشه.

همون چیزی که من تحت عنوان هنر برای هنر در قسمت های مختلف به نام جان دربارش صحبت کردم.

اون چیزی که ما گفتیم هنر اصولا قسم بندی میشه و یکی از اقسام هنر فرای اون کالا هنری که هنر رو می فروشه و اون هنرمند بینایی که به واسطه مشکلات و معضلات و در راستای بهبودی و بهروزی زندگی جمعی داره تلاش میکنه.

ما یک جماعتی رو میشناسیم که برای هنر اصولا وارد این حیطه شدن هنر برای هنر رو دارند به پیش میبرند و این جماعت بیشتر و بیشتر در این استعاره ها قاعدتا غرق خواهند شد.

اما فرای این جماعت یک جماعتی از ترس نهفته در وجودشون هست.

از اون ادبی که در خود دارن، از اون احترامی که دارن میزارن و در نهایت اون چیزی که ما تحت عنوان تعارف میشناسیم.

شما مواجه میشید با یک نویسنده به ظاهر مودب که داره نقد میکنه اما در عمل هیچ چیزی رو زیر سوال نبرده، در مورد هیچ چیزی صحبت نکرده و حالا یک جماعتی دارن در کنارشون رو مدام باد میکنن و باد میکنن تا شاید از دل این بی معنایی معنایی هم بوجود بیاد.

یعنی شما باید خودتون رو آویزان بکنید به هزار و یک موضوع در کنار هم که شاید بتونید از یکی از این استعاره ها یکی از این معانی رو استخراج بکنید.

این نقطه ایست که نقد رو از معنا تهی خواهد کرد.

اگر شما قرار هست در باب اسلام نقد بکنید قرار است در باب معایب بی حد و حصر اسلام نقد بکنید. کنید.

در باب کودک همسری نقد کردن نیاز به استعاره دارد اما استعاره ای برای ریشه کن کردن این نگاه آلوده.

این نگاه وحشیانه تصویرگری از این نگاه وحشیانه قرار نیست این استعاره ما را به سمتی ببرد که لمس بشویم، بی احساس بشویم، اصولا از معنای اصلی تهی بشویم و به نوعی را در یک راستای قدم برداریم که اتفاقا آن رفتار شنیع و کثیف را بهش اجر بده.

در جایی از قبحش بکاهند.

یعنی شما حتی مواجه میشوید با منظره هایی از این نقد که به واسطه همین ادب و تعارف حتی داره واکنش منفی نشون میده.

نتیجه منفی نشون میده و در نهایت میتونه حتی باعث درخودماندگی بیشتر این جماعت بشه.

چیزی که ما باهاش روبه رو هستیم اگر ما به تاریخ ایران خود نگاه کنیم مواجه میشیم با این جماعت بی شماری که تحت عنوان ادیب میشناسیم.

از شاعرانی که ایرانی ها در زیست جمعی خودشان داشتند.

شاعران بزرگ و خوشنامی در بین مردمان ایران که به واسطه این غرق شدگی ها در ادب و هنر یا در تعارف یا به واسطه ترس دچار این احترام لگام گسیخته شدند و خودسانسوری را اینقدر به جلو بردند که ما از خیلی از معانی دور و دورتر شدیم.

به جای داشتن نقد، حتی آن ضد ارزش ها را بزرگ و بزرگ تر کردیم.

مثال های عینی بیشماری هم داره.

یعنی شما وقتی مواجه میشید مثلا با مولانا دارید این تطهیر نگاه اسلامی رو میبینید که حتی به جای نقد کردن عناصر بنیادین در اسلام که باعث زندگی بد و این شکل لگام گسیخته از بدی ها در زندگی ما شده، حتی به نوعی او را تطهیر می کند و دوباره تصویر میکند و این دوباره تصویر کردن ها تا چه اندازه می تواند به ما و زندگی جمعی ما لطمه بزند؟

من در آتی در باب این مسائل و اصولا در باب شعرای ایرانی هم صحبت خواهم کرد.

اما در این قسمت خیلی نمی‌خوام وارد مصادیق بشم اما برای درک بهتر اون چیزی که ما تحت عنوان تعارف و تضاد اون با مفهوم نقد می‌شناسیم باید یه مقداری نزدیک بشیم، نزدیک بشیم به اون جماعتی که خود را منتقد دین می‌دانند اما در واقع چیزی را نقد نمی‌کنند.

در واقع در اون دنیای استعاری خودشون گیر کردن و معلوم نیست اصلا دارن در مورد چه چیزی صحبت می‌کنن.

ما برای نقد کردن یک موضوع در ابتدا نیاز داریم که اون موضوع رو بشناسیم، اون موضوع رو بشناسونیم و اصولا در اون دنیای ساخته شده‌ای که ما ارائه دادیم، مخاطب اون دنیا رو بشناسه و نقد ما رو بفهمه و حالا بدونه در نهایت قرار هست با چه موضوعی روبه‌رو بشه و چگونه در برابرش ایستادگی کنه و یا راهکار مقابله باهاش رو هم بفهمه.

خب قاعدتا فرآیند ما در ما، در دل این تعارفات روبه‌رو با این محافظه کاری هم می‌شویم.

احترامی که از ترس ناشی می‌شود، یعنی فرای آن چیزی که ما تحت عنوان هنر برای هنر درباره‌اش صحبت کرده‌ایم.

این غرق شدگی در ادب درباره‌اش صحبت کردیم.

در باب این احترام صحبت کردیم.

گاها روبه‌رو می‌شویم که این احترام از ترس، از واکنشی، از ترس، از کنش، یعنی از هر دوی این‌ها نشات می‌گیرد.

یعنی شما مواجه می‌شوید با این تیغ بران و شمشیر قدرتمند.

به عنوان مثال دین که باعث می‌شود جماعتی سکوت کنند از ترس اینکه واکنش های وحشتناکی ببینند، از ترس اینکه این کنش ابتدایی آن‌ها باعث چه واکنش هایی در طرف مقابل بشود.

همان اتفاقی که امروز با آن روبه‌رو می‌شویم.

در کشورهای مختلف حتی در کشورهای اروپایی مثلا در فرانسه یک کاریکاتوریست می‌آید و یک کاریکاتور از چهره ی مثلا محمد می‌کشد و اینقدر این حجم از واکنش ها بالا و وحشتناک و وحشیانه و غیر طبیعی است که یک جماعتی از دیدن این واکنش ها یا حاضر به این رفتار نیستند.

پس ما مواجه میشیم با محافظه کاری ای که به واسطه ترس از واکنش ها اتفاق می افته.

به استاد دانشگاه نگاه بکنید که یک نقدی رو به صورت کلی و اخلاقی مطرح میکنه تا از واکنش های نهاد ها و دانشجویان فرهنگ غالب در امان بمونه تا بتونه زیست بکنه تا بتونه دوباره در نقش همون استاد دانشگاه کرسی قدرت خودش رو حفظ کنه.

پس نیاز داره تا این باج رو در راستای این نقد در اون نقطه ابتدایی به جماعت در برابر بده.

اگر قرار است در باب دین صحبت بکنه و دین رو نقد بکنه، در یک لایه کلی ای در باب اخلاقیاتی که در نهایت ما رو از نزدیک به اون مفهوم کلی نخواهد کرد، خواهد رساند.

تا کسی در برابرش ایستادگی نکنه.

روزنامه نگاری که به جای نقد مستقیم حکومت حالا میاد لایه هایی از مشکلات اجتماعی رو مطرح میکنه اون هم در قیاس با دیگر کشورها حتی در نقطه ابتدایی سعی میکنه نقاط منفی دیگر کشور ها رو بزرگ و بزرگ و بزرگتر نشون بده تا در نهایت بتونه اون مابین یه نقد ریزی هم نسبت به مشکلات اجتماعی و حکومت استبدادی که در مثلا ایران وجود داره هم صحبتی بکنه.

خب این اون ریشه ای است که انگار ما رو داره هر روز و هر روز و بیشتر و بیشتر از اون نقد سازنده دور میکنه.

قرار هست این نقد بران باشه، وارد میدان باشه برای تغییر باشه.

شما هرچقدر بخواید این رو کمرنگ و کمرنگ و کمرنگ تر بکنید تاثیرش هم قاعدتا کمرنگ تر خواهد شد.

شما هرچقدر در این لایه های ترس، احترام، ادب و الی آخر گیر بکنید خب بی شک اون تاثیر و برندگی رو هم از دست خواهید داد.

به مصداق اون کاردی که شما در دست دارید و در جراحی قرار است که یک غده ی سرطانی را بیرون بکشید اما به واسطه وحشتی که از آن فضای بیمارستان دارید و یا مرگ آن شخص دارید.

حالا میاید هی دورش رو مثلا دستمال بیشتر میپوشید، دستمال بیشتر میپیچید تا در نهایت بیاید و بدون صدمه زدن به آن فرد، آن غده ی سرطانی رو ببرید.

اما در نهایت چیزی که گریبان شما را خواهد گرفت همان غده ی سرطانی است که بر جای خواهد ماند.

حالا وقتی ما داریم در باب این نقد در شکل اجتماعی اش مثلا در ایران خودمان صحبت میکنیم، قاعده به همین شکل است.

اگر در قاعده ی تاریخی به آن نگاه کنیم، تمام کسانی که ما تحت عنوان منتقدان میشناسیم و بهشان رنگ و بوی این انتقاد و نگاه منتقدانه میدهیم هم در هزارتویی از محافظه کاری، احترام، ادب، تعارف سعی کردند یک سری از مضامین کلی رو بدون اینکه نزدیک به اون نقطه ی خطرناک بشن مطرح بکنند بکنم و هیچ سودی هم قاعدتا نداشته.

شاید در نهایت تمثیلی از یک فنری باشه که تا یک حدی بهش فشار آورده اند و یک مقداری اون رو جمع کردند تا ما نزدیک به نقطه انفجار بشیم.

اما ما برای شکستن این دیواره بزرگ از جهالت نیاز به یک ضربه بزرگ و محکم داریم.

ما نیاز داریم این فنر اونقدر فشرده بشه تا در نهایت در زمان رها شدن تمام دیوارها را از میان بردارد.

ما نیاز داریم وقتی روبه رو می شویم با یک نگاه فاسدی همتای اسلام نیاز داریم با تمام قدرت در وجودمون نقدش بکنیم.

اینقدر نقاط کور و وحشتناک در دلش داره که نمیشه از کنارش محافظه کارانه، در ترس، با ادب، با احترام، با تعارف از کنارش گذشت.

حتی کار میتونه فراتر از این ها هم بره.

یعنی میتونه این وحشت دنباله دار اون منتقد رو به نقطه ای برسونه که دنبال نقد های بی مخاطب باشه.

یعنی اینقدر می خواد ایمنی داشته باشه.

در اون نقطه ای که به عنوان منتقد برای خود تعریف کرده.

حتی حاضر هستش که بدون داشتن مخاطب هم این نقد رو ادامه بده.

حتی با اینکه میدونه اون حرف ها شاید راه به جایی هم نداشته باشه.

یعنی یک مقاله ای رو بنویسه که اصلا به سطح عموم رسیده نشه اینقدر غیرکاربردی باشه تا هیچ کس هیچ وقت وجودش رو احساس نکنه و تهدیدی برای خودش به حساب نیاره.

یا اگر قرار هست سخنرانی بکنه در یک جمع کوچکی در باب یک موضوع کلی صحبت بکنه تا در نهایت رو به روی او نشه و رو به رو با اون مضراتش نشه. فرای این.

شما مواجه هستید با نقد هایی که در نهایت بدون هزینه هست.

یعنی این مصداق خیلی قابل لمسه.

شما اگر در دل مثلا جمهوری اسلامی نشستید و به امریکا نقد دارید و از آمریکا نقد میکنید کار خاصی انجام نمیدید؟

چون جمهوری اسلامی با تمام وجود مخالف مثلا آمریکاست اسراییل هست.

حالا شما اگر اون پیکان مستقیم نقد خودتون رو نسبت به این نوع از دشمنان جمهوری اسلامی تعبیر و تفسیر کنید قاعدتا هیچ خطری در کمین شما نخواهد بود.

این ایمن ترین نوع نقد کردن هست.

خب قاعدتا میتونه در کشور های مختلف.

نوک پیکان تغییر بکنه.

یعنی مثلا ما میتونیم منتقد باشیم هم به جمهوری اسلامی هم به حکومت امریکا.

اما وقتی که طرف مقابل ما جمهوری اسلامی است عقل سلیم حکم میکنه که با جمهوری اسلامی مبارزه بکنیم، نقد بکنیم.

اگر قرار باشه در دل خود همون جمهوری اسلامی در باب امریکایی نقد بکنیم که خب قاعدتا نقطه نقد ما هست اما نقطه نقد ایمنی هست که در نهایت هزینه ای برای ما نخواهد داشت.

حتی شاید ما رو هم به این حکومت و این بدنه و این سلسله در قدرت نزدیک بکنه و به واسطه این قرابت حتی امتیاز هایی رو هم برای ما بیاره و این دیگه اسمش نقد کردن نیست.

این نقد بی هزینه و ایمنی است که به نوعی پر کردن زمانی است برای رسیدن به جایگاهی است و قاعدتا اون مسئله نقد رو بیشتر و بیشتر بی معنا و بی معنا تر خواهد کرد.

هر کسی در هر نوع گستره ی جغرافیایی که داره زندگی میکنه رو به رو میشه.

با این نقد های بی هزینه.

این فقط مختص به ایران نیست.

یعنی شما وقتی روبه رو میشید با جماعتی که در آمریکا نشسته اند و مدام دارند در باب جمهوری اسلامی صحبت میکنند، اینها هم از همان قاعده دارند استفاده میکنن.

اینها هم دارن یک نقد ایمنی میکنن تبدیلش کردن به یک شغل.

یعنی شما مواجه میشین با جماعتی که این رو برای خود تبدیل به یک شغل کرده، یک ممری درآمد کرده و حالا میشینه در برج عاج خود در یک زندگی لوکس مثلا یا حتی غیر لوکس تفاوتی نمیکنه اما در یک کشور اروپایی یا آمریکایی و حالا داره مدام در باب جمهوری اسلامی بد میگه.

اگر قرار به نقد کردن نسبت به موضوعات و مسائل هست.

عقل سلیم حکم میکنه با مشکلی که باهاش روبه رو هستید در مورد آن صحبت کنید.

خب من برام قابل فهم است که جماعتی باشند که در یک کشور دیگر هم زندگی بکنند و نقد به جمهوری اسلامی هم داشته باشند.

اما قاعدتا باید نسبت به اون جایی که زندگی میکنند و زیستگاهی که امروز به عنوان زیستگاه خود درنظر گرفته اند نقد داشته باشند.

به خصوص وقتی شما روبرو میشوید با جماعتی که مثلا سی سال هست در این خاک زندگی میکنه دیگه.

خب قاعدتا زندگی در ایران نمیتونه برای اون معنایی رو داشته باشه که در 40 سال پیش داشتند و امروز قاعدتا با مصادیقی بیشتر روبه رو هست که در کشور میزبان او وجود دارند و شما نمیتوانید این شکل غیرطبیعی رو قبول کنید.

نمیتونید باهاش روبه رو بشید که این آدم نسبت به اون شرایطی که داره زندگی میکنه هیچ گونه نقد و سئوال و پرسش و انتقادی نداشته باشه.

فرضا این شما مواجه هستید با این خشونت پنهان در دل.

ادب، در دل این احترام ها، در دل این تعارفات بریدنی که در نهایت بریدن با پنبه هست.

نقدی که به ظاهر آرام و محترمانه است اما در واقع دارد شخصیت یا اعتبار فرد مقابل رو تخریب میکنه.

یعنی فرای اون چیزهایی که ما تحت عنوان این درگیری با تعارفات باهاش روبرو شدیم، یک نقطه دیگه ای هم این درگیری و تصادم میان نقد و احترام در خود داره.

این نقد مودبانه ای که در نهایت داره اتفاقا بدترین لطمه رو میزنه.

یعنی ما باید به یک قاعده کلی اخلاقی پیرامون نقد باورمند باشیم.

اگر قرار هست که یک نوع نگاهی رو نقد بکنیم، قرار نیست وارد حقوق فردی این اشخاص بشیم.

همون قاعده مشخص اگر قرار هست در باب مثلا اسلام صحبت بکنیم، اسلام رو نقد بکنیم، قرار نیست که زندگی شخصی مسلمانها رو مورد نقد قرار بدیم و بعد به واسطه آویزان شدن به یکی از این مصادیق بخوایم کل اسلام رو زیر سوال ببریم.

یعنی شما اگر مثلا بروید و بگردید و دو تا مسلمون پیدا بکنید که کارهای شنیعی کردند این رو مبنای خودتون قرار بدید برای نقد اسلام و حالا میتونید این رو هم در لفافه ای از ادب و زیبایی و اوج احترام مطرح بکنید اما در واقع شخصیت و اعتبار اون فرد رو و اون افراد رو تخریب بکنید.

به جای استفاده کردن از نقطه اصلی ای که شاید از نظر فکری ورود زده و این انسان ها رو مبدل به این کرده، یعنی شما شاید متوجه بشید مثلا با کسی که یا جنبه های سایکوپت رو در خودش داره و مسلمان هم هست مثلا کسانی رو آزار داده کشته تکه تکه کرده.

این رو شما نمیتونید مبنایی برای نقد اسلام در نظر بگیرید.

اما در کنار این میتونید در باب این صحبت بکنید که فلان شخصی که چهار همسر رو اختیار کرده و اتفاقا زندگی وحشتناک و آلوده ای رو برای این زنان بوجود آورده، با تمام معضلات و مشکلاتی که میدونیم سرمنشاء این اتفاق از دل اون نگاه اسلامیست.

این باور ها موتور محرکه ای به نام اسلام داره که در نهایت این آدم رو مبدل به این هیولا کرده.

پس این دو نقد متفاوت هست.

اما حالا می تونید این دو نقد رو دو تنی بدن که یکیشون این الفاظ رو شبیه به من و دیگری با نهایت احترام.

اما تخریب یک شخصی که یک شخصیت اتفاقا حقیقی هم هست، استفاده از واژه های با احترام یا با عرض پوزش پیش از این حمله شدید قاعدتا نمی تونه مبنایی برای درستی باشه اما اتفاقا استفاده میشه.

اصلا یک شکل مشخصی از اون تصویر رو گاها آدم باهاش روبرو میشه که اتفاقا اون هایی که میخوان با پنبه سر ببرن خیلی محترمانه تر هم صحبت میکنن.

یعنی شما مواجه میشید با جماعتی که دیگه بیش از حد نرمال و قابل قبول احترام می ذارن؟

اتفاقا اونجا باید نقطه ای باشه که بیشتر منتظر آن رویارویی با شمشیر بران او باشید.

شمشیر بران که اتفاقا به قصد نابود کردن شما به میدان آمده به قصد تخریب وجود شما به میدان آمده نه تخریب آن باور و اعتقادی که در برابر اوست.

این بیش از حد شمایل مهربان گرفته اند.

خوب گرفتن یکی از آن نشانه هایی است که انگار دارد به ما تلنگری میزند که شاید باید منتظر یک دریایی از این اتهامات و مصادیق این دست باشیم.

ما در باب نقد دین و گره خوردن نقد دین با ترس و ترس از واکنش هایش صحبت کردیم.

اما موضوع موضوع خیلی مهم نیست.

یعنی بیشتر باید کنکاش بشه، بیشتر باید دربارش صحبت بشه.

خب قاعدتا یکی از مضامین اصلی که زندگی انسانی رو در طول این تاریخ طول و درازی که ما باهاش روبرو هستیم مورد تاثیر خود قرار داده و زندگی رو برای انسان سخت کرده، مسئله دین هست.

یعنی شما اگر به تاریخ انسان و زندگی انسان بر زمین نگاه کنید، می بینید که چگونه یک تاریخ طویلی تحت سلطه این قدرت دین قرار داشته و خوب قاعدتا انسان ها برای گذار از این زندگی خفت بار نیاز دارند که در برابر این دین ایستادگی کنند.

اتفاقی که در کشور های اروپایی در رنسانس و عصر روشنگری اتفاق افتاد.

یعنی شما در عصر روشنگری در نهایت روبرو شدید با چیزی که امروز باهاش در کشورهای اروپایی روبه رو هستید.

زندگی بهتر کسی نمی تونه این رو کتمان بکنه.

قاعدتا تمامی اون کشور ها هم دارای اشکالاتی هستند و حکومت ها دارای اشکالاتی هستند اما قابل قیاس با کشورهایی مثل ایران و اصولا کشور های اسیر مانده در این خاورمیانه و کشور های اسلامی نیستند.

این دو مثال با هم قابل قیاس نیست.

اونها یک نقاطی رو پشت سر گذاشتند.

رسیدن به اون حکومت لائیک و رسیدن به حکومت مردمسالار، رسیدن به قوای جدا شده از هم رسیدن به قرارداد اجتماعی تحت عنوان قانون رسیدن به قانونی که قرار است سیال باشد قرار است نزدیک به زندگی انسانی باشد و جدا شدن از آن هسته ی درد آلودی که همه قانون را، همه ی قدرت را برای خدا تسخیر می کند.

خب این نقاطی است که برای ما قابل لمس است.

پس می دانیم که با نقد دین به این نقطه رسیده اند و ما نیاز داریم که وارد این عرصه و این چرخه برای نقد بشویم.

و حالا این ترس از واکنش ها هست که شاعر و نویسنده رو در نقد دین مبدل به یک عرفان ساز تازه می کند و او را مبدل به یک کسی میکنه که حالا اومده به جای این که در برابر این زشتی متوالی بایستد تبدیل به یک جیره خوار تازه از همون نگاه بشه.

چیزی که ما تحت عنوان روشنفکران دینی باهاش روبرو میشیم هم یکی از همین قواعد هست.

یعنی شما وقتی با روشنفکر دینی روبه رو می شوید، او به واسطه اینکه جماعت در برابر او را قبول کنند یعنی در یک جامعه به شدت اسلامی مثل ایران، مردمش هم تا حد زیادی اسلامی هستند.

حالا هر چقدر ما بخواهیم امروز بگوییم شرایط تغییر کرده، نسل ضد آمده انسان ها متحول شده اند اما در نهایت ما مواجه می‌شویم با یک سیلی از مردمانی که مذهبی هستند.

حالا این انسانی که وارد شده وارد این چرخه برای نقد شده در اون نقطه ابتدایی می‌خواهد اعتبار این جماعت را هم برای خود بگیرد و دشمن تراشی نکند، نمی‌خواهد وارد گلاویزی با آن جماعت بشود.

از این واکنش جمعی قاعدتا ترس دارد.

پس می‌آید و اولین باج رو می‌ده.

اولین نگاه رو درگیر اون ها خواهد کرد.

من بارها در باب این مسأله صحبت کردم.

وقتی شما مواجه می‌شوید با پیامبران، در طول حیات خودشون هم همین قاعده رو می‌بینید.

هیچ کدام از پیامبران نیامدند تا یک چیزی رو ریشه کن بکنند تا یک انقلاب و دگرگونی ساختاری با تقابل با تمام مضامین و مفاهیم به وجود بیاورند.

همه اینها یک نقطه اتصال ابتدایی داشتند.

یعنی شما مثلا وقتی به محمد نگاه می‌کنید، محمد در نهایت یکی از میان سیصد و یا بیشتر خدای در دل کعبه را تبدیل به خدا بکند.

قاعده خداوندی، قاعده بردگی در برابر خدا، قاعده مفاهیم و فرهنگ غالب خداوندی وجود داشته و او با آویزان شدن به این فرهنگ مشخص برای خودش تیم کشی کرده.

حالا این جماعتی هم که تحت عنوان روشنفکران دینی هستند همین کار را می‌کنند.

یعنی یک قاعده ساخته شده مسلمان شیعه امروز وجود دارد.

حالا او سعی می‌کند با یک تغییراتی در دل این نگاه هم برای خودش جنبه هایی از آن تصویر روشنفکری بزرگ و ایده آل و آرمانی در جهان مدرن را بسازد و هم پایبندی به آن نگاه آلوده گذشته را داشته باشد باشه و از این واکنش ها ایمن باشه.

و باز هم داستان، داستان همون ترس و وحشت و ادب و احترام و تعارفات هست.

اصلا این باج دهی به جماعت و توده ها در برابر به نوعی همین نگاهیست که در نهایت ما را به این نقطه ی غیر قابل قبول میرسونه.

در دل این روشنفکری دینی شما رو به رو میشید با جماعتی که دیگه دارن رسما کفر میگن.

یعنی در اون لوای دین دارن کفر میگن.

حتی شنیدم یکی مثلا داشت در باب این میگفت که اصلا همجنس گرایی در اسلام مشکلی نداره.

یا مثلا در باب اینکه اصلا شما نباید یک دزد رو دست ببری یا در برابرش رفتار قهری داشته باشید.

خب دیگه شما دارید در برابر خود قرآن ایستادگی میکنید.

یعنی آیه قرآنی رو دارید نفی میکنید.

خب یک بار این لباس متعفن گذشته رو بکنید وارد یک میدان تازه بشید برای نقد کردن خود دین نیازی نیست این حجم از آویزان بودن در شرایطی که شما دارید ادعای این رو میکنی که اون قاعده رو قبول ندارید.

خب این قاعده در دل اون دین وجود داره.

این تقلا و تلاش برای از دل خاک طلا بیرون آوردن قابل درک و فهم نیست و ما مواجه میشیم با اون چیزی که تحت عنوان تعارف هم میشه تعبیرش کرد.

ترس هم میشه تعریفش کرد.

در نهایت این میل و این درماندگی در برابر توده هاست.

این خود فروختن در برابر توده هاست چراکه این توده نیازمند این هست که شما سر مهربان و دست مهربانی بر سر این دین بکشید.

اگر قرار هست اون رو نقد کنید، نقد بکنید.

اما پیش از اینکه وارد این چرخه ی نقد بشید، نوازشش کنید، اون رو در آغوش بگیرید و بعد شروع بکنید.

پس قاعدتا در دل این اوصاف هم ما باز هم مواجه میشیم با این چرخه ی ناهمگون نقد کردن و این تصادم نامیمونی که زندگی رو سخت و سخت تر و این مسیر آلوده را دنباله دار تر هم کرده.

خب قاعدتا در باب این مساله موضوعات زیادی مطرح است و میشه در موردش ساعت ها صحبت کرد.

مثلا پیرامون آزادی بیان یا آزادی پس از بیان.

هر چند که من خیلی در باب آزادی بیان در این قسمت صحبت نکردم.

من در باب این نقد صحبت کردم اما عوامل بی شماری میتونند تاثیر گذار باشند.

در این سیری که ما دربارش صحبت کردیم.

یعنی اگر ما گفتیم این ادب و احترام وجود داره و این تعارفات وجود داره، این ترس ها وجود داره.

یکی از عوامل اصلی که نقش بازی میکنه تا این جماعت اینگونه بشن همین ترسی است که در راستای آزادی پس از بیان وجود نداره.

شما در جامعه ایران یا هر جامعه ای در دنیا آزادی بیان رو امروز دارید تا حرفتون رو بزنید چرا که اسباب و ابزاری فراهم هست برای اینکه شما حرفتون رو بزنید شبکه های اجتماعی وجود داره و الی آخر.

حالا شما میتونید وارد بشید اینجا حرفتون رو بزنید اما موضوع آزادی پس از بیان هست و حالا خیلی از این جماعتی که ما دربارشون صحبت کردیم چه از دیرباز و چه امروز و حتی فرداها به واسطه ترس از این واکنش ها هست و به واسطه نبود و فقدان آزادی پس از بیان هست که وارد این چرخه میشن.

اما در نهایت تمام این موانعی که ما درباره اش صحبت کردیم که قاعدتا پیش از این هم باید در موردش صحبت بشه، ما رو نباید به یک نقطه ای برسونه که در نهایت چیزی به اسم احترام در دل اون نقد ما وجود نداشته باشه.

قاعدتا ما پایبند به اون قاعده کلی آزادی هستیم که آزار نرسوندن رو بزرگترین اصل و بنیان خودش میدونه.

پس این آزار نرسوندن در دل این نقد کردن ها هم باید جای خودش رو داشته باشه.

یعنی ما باید در نهایت در نقطه ای قرار بگیریم که میل رسیدن به آزادی رو داشته باشیم که در دلش کسی آزار نمیبینه و برای رسیدن به این متعالی نهایی نمیتونیم خود قاعده رو زیر پا بذاری و نمیتونیم دیگران رو آزار بدیم.

اما قرار هم بر این نیست که این جماعت تا صبح برای خودشون تعاریفی نسبت به آزار دادن و آزار دادن داشته باشن.

ما باید به نقطه ای برسیم که احترام داشته باشیم اما بدون تعارف صراحت داشته باشیم اما بدون خشونت.

قرار نیست که در دل این نقدها مثلا شروع به فحاشی بکنیم اما نیاز داریم که روشن و بی پرده تمام ساختارهای دینی رو زیر سوال ببریم.

تمام فرهنگ غالب رو زیر سوال ببریم.

ما نیاز داریم که بدون توهین اما با صراحت تمام تناقض های اخلاقی، اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و دینی که وجود داره در جامعه رو نقد کنیم و در موردشون صحبت کنیم.

قرار نیست که خودمون رو بفروشیم.

در جهانی که به واسطه ترس، به واسطه داشتن یک پشتوانه و قدرت و الی آخر خودفروخته در برابر جماعتی بشینیم اما در کنار این هم قرار نیست که شمشیری به دست بگیریم و سر از تن همگان جدا بکنیم.

با دشنام دادن با رفتارهای غیر طبیعی که امروز مصداقش هم می‌بینیم یعنی رفتارهایی از این دست می‌بینیم.

حالا کسی که قرار است در برابر به عنوان مثال اسلام قرار بگیرد، شروع به سوزاندن قرآن می‌کند.

این هم یک نمادی در راستای همین آزادی بیان می‌داند در راستای نقد.

دوم اینکه این رفتارها، رفتارهای نمادینی هست.

این جماعت این رفتار نمادین را برای تغییر یک سری اصول می‌کنند.

من خیلی واردش نمی‌شوم و نمی‌خوام در موردش صحبت بکنم.

اما اصولا وقتی شما دارید در باب نقد صحبت می‌کنید، با آتش زدن نه قرآن، نه انجیل و نه هر کتابی در دنیا چه کتاب باشه چه کتاب، هر کسی در این جهان باشه، نمی‌تونید اون ریشه نگاه رو نقد بکنید.

ما نیاز داریم در باب اون صحبت بکنیم، معضلاتش را مطرح بکنیم قاعدتا بی پرده، قاعدتا روشن، بدون هیچ لاپوشانی، بدون هیچ تعارفی.

اما نه با خشونت، نه با زشتی، نه با دستاویزی.

همان رفتارهای زشتی که در دل همان نگاه وجود داشته.

پس ما نیاز داریم که به یک ساختار مشخص، به یک قاعده مشخص باورمند باشیم تا این نقد جریان بگیره و قدرتمند بشه و بتونه فردای روشنی را هم پدید بیاره.

برای رسیدن به نقطه روشنی که فردای بهتری بسازه ما نیاز به نقد داریم.

نقدی صریح با قدرت به تمامی تناقضات، بدون هیچ تعارفی اما با حفظ احترام در راستای آزار نرساندن به دیگران.

آزار نرساندن به این معنای مشخص که اگر شما مستقیما به کسی دشنام بدید یا اگر به کسی که حتی دوستدار هم دشنام بدید میتونه باعث آزارش بشه.

اگر من اینجا مستقیما بنشینم و در باب مثلا پیامبر اسلام دشنام بدم، خب قاعدتا خیلی ها میتونند ناراحت بشن.

اما اگر من در باب همون پیامبر صحبت کردم و به او نسبتی همتای شهوت ران دادم.

این رو با دلیل و ادله ای که وجود داره در خود قرآن، در خود احادیث، در زیست پیامبر، در تاریخ سیره نبوی که می شناسیم.

اینجا دیگه من به او توهینی نکردم و اون جماعت هم نمی تونن من رو متهم به توهین کردن بکنن.

اگر من گفتم که محمد شهوتران هست دلیلش هم رابطه و همخوابگی با یک دختر نه ساله هست.

ازدواج زوری و به نوعی تصاحب یک اسیر جنگی است با این موضوع که همسرش رو هم کشته هست.

اختیار داشتن چندین زن هست و الی آخر.

اینجا من با استدلال و دلیل و منطق دارم در باب یک شخصیت صحبت می کنم و صفتی که برای شناساندن این انسان دارم شهوتران بودن او هست نه برای توهین و افترا زدن به او، بلکه برای تصویرسازی از او با ادله ای که وجود داره.

پس ما نیاز داریم که این نقد بنیادین وجود داشته باشه با احترام اما بدون تعارف، با صراحت اما بدون خشونت تا بتواند ما را به نقطه ای برساند که فردای روشنی را بسازیم و از این دیواره ی وحشتناک و این برج زور و ستم و بی بند و باری و زشتی رو فرود بیاره و فردای روشنی رو از دل این خاکستر پدید بیاره.

در انتهای برنامه هم دوست دارم باهاتون مطرح کنم که اگر دوست دارید این صدا شنیده بشه این راه تغییر شکل بگیره.

میتونید آثار من رو با دیگران به اشتراک بگذارید.

منظور از آثار هم خلاصه برنامه ای به نام جان نمیشه.

من پیش از این که بخوام برنامه ای به نام جان رو ضبط و منتشر کنم، آرا و افکار و عقاید رو تحت عناوین کتاب هایی به رشته ی تحریر در آوردم.

تمامی این عناوین به صورت رایگان در وبسایت جهان آرمانی در اختیار شما دوستان هست.

میتونید با مراجعه به این وبسایت این آثار رو به صورت رایگان دریافت کنید و اگر دوست داشتید این راه ادامه پیدا کنه اون رو با دیگران هم به اشتراک بگذارید.

ممنون که همراه من بودید.

من نیما شهسواری و این برنامه به نام جان رو در پناه آزادی.