به نام حرف و گفتاری از آزادی

به نام یاغی و طغیان و فریادی

که اینسان جان به قربانش در آن راهی

و فرجامش جهان در قلب آزادی

به نام شور و در وصف شجاعت‌ها

دلاور بودن و آن قطره در دل‌ها

به نام امید و بر دل آن هدف افرا

و تا جان باشد این جان در دل این راه

به نام آزادی و جام جهان آزاد

ز هر قیدی و هر‌ بندی و انسان شاد

به نام جان شیرینِ تو حیوان راد

هدف آزادی‌ات رفع تو مشکل حاد

جهان دور از چنین قتل تو حیوان ماه

و گو برساختن حُرم تو را بر جاه

به نام هم‌دل و همراه و هم‌رزمان

همه خوبان سلحشوران در فردا

همه دنیای را اینان به تغییر همه دنیا

همه در راه آزادی و نابودی آن تن شاه

همه یکدل به کنکاش جهان آزاد

و باهم یکدل و فریاد اینان داد

بگو در راه این اهداف بس والا

پر از شور و شجاعت دل‌به‌دل در راه

پر از امید و با طغیانگری این راد

بگو جام جهان با عزم ما آزاد

هدف از گفتن این شعر گو پس چیست

چرا اینسان به نظم آورده بهر کیست

بگو گفتم چنین افسانه‌ای در شعر

و اینسان من سرودم از برای مهر

بگو گفتم سرودم ساختم این خانه را

این‌چنین وهم و خیال و این‌چنین افسانه را

تا تو بیدار و به طغیان خودت آگه شوی

بر دلت شور و بر این آزادگی‌ها ره شوی

تا خودت تنها نبینی و بدانی این جهان

از سرآغازش همه طغیان و شور است و فغان

این جهان و آن جهان را بیشتر از آنچه هست

تو نبینی خوف و این انسانیت آگه شوی

بهر آن گفتم که دیگر هیچ ترسی در جهان

از خدا خالق نباشد از دل شیطان و جان

این‌چنین گفتم منو بیدار بادا ای رفیق

از همه خواب و همه وهم و همه دنیا حقیر

بار دیگر این سرودم تا که هشیار آدمان

بر قساوت‌ها و بر ظلمت برآن الله خان

این‌همه وهم است و لیکن در دلش صدها مثال

یک به یک اسبابِ بیداری انسان‌ها کمال

بار دیگر می‌سرایم این‌چنین افسانه را

تا جهان آزاد و از ظلم خدا در هر رها

با دیگر با من و همراه من این را بخوان

جام جم آزاد از عزم من و تو ما کسان

جام و دنیا و بگو این جام جم از هیچ بود

هیچ در قلبش نبود و این جهان از هیچ بود

یک خدا در قلب آن ساکن بگو از هیچ بود

هیچ در دنیا و این هیچ از پی آن هیچ بود

این تنِ تنها و این رحم و رحیم و مهربان

هیچ از دنیا ندارد او خودش از هیچ بود

تک بگو تنها بگو او در جهان خویش بود

تن بگو بی‌معنی و بود و نبودش هیچ بود

او به تنهایی گذر می‌کرد این جام جهان

وقت و این بگذشتنش از او برایش هیچ بود

او به دل دارد صفاتی و صفاتش هیچ بود

معنی هر کار و هر کردار او از هیچ بود

او نه مولود کسی و والد آن هیچ بود

صد هزاران نغمه از هیچ و برای هیچ بود

آن خدای نامی آری بر دل و بر خویش بود

خویش بود و هیچ بود و این جهان از هیچ بود

هر زمان تنهایی و تنهاترین تنها خدا

او به دنیا بود و این تنها به دنیا خویش بود

حال و احوال جهانش خستگی و ماندگی

او به جام جم به تنهایی خود در خویش بود

روز و شب تنها و این تنهایی تنها خدا

خسته و درمانده و بی‌کس نبود او پادشاه

حال دنیای دگر می‌خواهد او دنیای تار

روشن و پرجان کند جام جهان را او به کار

می‌نشیند گوشه‌ای و با تمام قدرتش

جمع جانداران فرا خواند به سیراب از عطش

او یکی صد ده هزار و این‌چنین او آفرید

جام جم را پر زه خلق خویشتن اینسان بدید

هر یکی بهر چه آمد بر دل و دار جهان

او شد اینسان پادشاه و خلق او شد این کسان

آن یکی صور است و اسرا و بگو حور و غلام

این یکی اضرا و جبریل و بگو از آن کلام

هفت و هفتاد و بگو هفت‌صد بگو هفتاد زار

سیل این جاندارگان را او فرشته نام داد

کار اینان چیست مدح است و ستایش بر خدا

او به تخت و این جماعت در برابر پادشاه

جز چنین خلقی بگو خالق چه می‌خواهد خدا

هر نفر بر پای او پا لیسی این پادشاه

شاد و دلدار است و او اینسان پر از صد ادعا

حال شد او خالق و فرمانروا و پادشاه

جز چنین پریا و این صدها فرشته از خدا

او به خود خلق آفرید حیوانِ جان و آن سرا

هیچ در امیال او جز درد تنها هیچ بود

او جهانی ساخت پر صدها هزاران از خدا

حال دیگر جام جم پر جان و در تکبیر بود

یک شد از صد بر دل میلیون او درگیر بود

در دل این آفریدن بهر اینان در نیاز

از غمِ تنهایی و اینسان به تنهایی فراز

او سه جاندار دگر در قلب اینان آفرید

از غمِ تنهای او اینسان به پروازی پرید

نام یک ‌تن از دل آن صد فرشته از خدا

نام شیطان بود و آتش در دلش آتش به راه

آن یکی اردان و از آن هیچ در دنیای خواند

نام اردان از دل عقل و از آن افکارِ جان

گو به آخر حور بود و او جهانی دور بود

نام او مهراز او قلب و محبت نور بود

این‌چنین پایان خلقت از خدا از پادشاه

او شده شاه جهان و شاه در شالوده راه

روزگاری پیش‌تر او و به دل درگیر بود

در دل تنهایی و عزلت جهانش سیر بود

تا که دنیایی دگر سازد جهان از خویش بود

او پی آن هیچ و در کام جهان خویش بود

حال دنیایی و تو خالق شدی بر جان ما

او دگر تنها نبود و در برش صدها فرا

جام جم سازد جهانی خلق و او این داردا

او به عرش و در دل دنیا هزاری کاردا

بر دل دنیا شود او شاه و بر دنیا فرا

او هزاران جان و خلق خویشتن‌ها داردا

این گذر دارد زمان و این نظام از دیر

او دگر جان‌ها به دنیا دارد و درگیر

آن جهانِ پیش‌تر خالق در آن تنها

حال دنیایش پر از حور و ملائک این‌چنین افرا

صبح و شام و در دلش هیچ از پی آن هیچ

او به تخت قدرت و دنیا بدو هم‌کیش

خلق او بی هر اراده در جهان خویش

او چنین آن آفرید و در جهان هیچ

صبح و شام و روزها در هم به رو در پیش

او به قدرت پیش‌تر دنیا برایش هیچ

گفتم از جبر و از آن خلقی که جان باشد

لیکن این قدرت زِ یزدان را بگو راه شهان باشد

این همه جان‌ها نه یکسان بی‌اراده در قفس باشد

او به تکیه عقل و دل از جان و از کام نفس باشد

ولیکن بیشتر در حصر و در زنجیر اسارت‌ها

بدینسان بی‌دل و فکر و در این کام کهان باشد

خلاصه گفتن از این خلق و خالق آن خدا یزدان

خلق و خالق پر تناقض قلب دنیا و جهان باشد

تو با این گفته از من هم‌سخن راهی

که خلقی حصر و آن دیگر به آزادی جهان باشد

شهنشاهی شده این خالق یکتا

برابر پای او صد غلم و صد احرا

شبانگاه و به روز و وقت بی‌وقتان

همه بر پای او سر ساید و یکسان

یکی از صبح تا شامش همه تکبیر

و دیگر با جهان خویشتن درگیر

یکی می‌گوید از زیبایی یزدان

یکی بر پای او سر ساید و حیران

یکی از صبح تا شامش همه مدح است

و دیگر با فریب و حیله در مکر است

یکی القاب او را این‌چنین زرین

و از صبح و به شامش می‌کند تکریم

به جمع حوریان در روی او ترسیم

و با شهوت‌گری این قصه را ترسیم

و او در کاخ و در قدرت و او والا

و او اینسان شود آن شاه و شاهنشاه

همه در روی او یکسان به هم تحقیر

و با کوچک شدن او می‌شود تکریم

به دنیایی که در آن یک تنی والا

و جمع دیگران در راه آن خودخواه

همه با هم برای شادی آن شاه

و از خود کوچکی سازد و او را می‌کند کبری

همه دنیای اینان از برای شاه

و او این‌گونه خلق آورده اینان کاه

بگو تنها بود اینسان دگر او کیست

و در تنهایی‌اش در پی بگو در چیست

و حالا او جهانی دارد و خلقی

که می‌سایند و بر پایش شد او مردی