زِ دنیا او برید و بر جهانش راه نیست
او به آواز جهانش نغمه‌ای بدساز زیست 

از همه دار جهان دور است و او در کار نیست
فکر او مرگ است و مردن جز همین اظهار نیست 

او به دنیا خسته شد از جام جم او ذله شد
هر چه دارد فکر او بر انتحارش بسته شد 

تیغ بر جان می‌کشد خون بر زمین‌ها جاری است
لخته خونی آید و بر فکر خود او باقی است

او به دنیا هیچ دارد از جهان او شاکی است
از گذشته درد دارد، درد او الصاقی است 

هر نفس را می‌کشد از درد آورده به جان
این جهان جمعش برایش ظلم و اینسان کافی است 

آمده در پیش آن نور و به بیرون دید دار
خون چکد از دست او بر انتحارش راضی است 

بیند آن تن مشتعل حیوان بی‌جانی است حال
بی‌مهابا می‌دود بر جان او پرواز بال 

او به تن خویش و به جانش آتشش خاموش کرد
جان خود را بر دلش آورده و با کوش کرد 

بر نفس جان داده و بیدار کرده او به جان
او به آغوشش برد بوسه زند بر نای جان 

این‌چنین بیند که جانش پر زِ ارزش، بار نیست
او به بیداری کمک‌های به جان در کار زیست 

آن بریدن خون و دیروز خودش را تار کرد
او شده منجی جان‌ها و بر آن پرواز کرد