به شهر کهنه‌ای در دوردستان

همان شهر خداوندان و یزدان

همان شهری که یزدان این‌چنین ساخت

به بال و پر خدا این‌گونه او تاخت

تقدس شهر قدسی شهر شاهان

سرای دوردستان و خدایان

به سال دور آری شهر این بود

بگو شهر آن خدایان این‌چنین بود

مقدس خانه‌ای در پیش روی است

جماعت بیشماری خاک موی است

بساید سر به دیوار و بر آن خاک

بر آن قدسی سرای شاه افلاک

همه شهر خدا و مؤمنان پیش

به خاک افتادن و شاه جهان بیش

سراسر یاد آن یزدان بر این خاک

به جای و جای آن یاد تو افلاک

در این شهر خدا و شهر یزدان

همه مؤمن همه یزدان و انسان

یکی گاو نری آرام در راه

به پیش و در پس آن خانه بر پا

به روی یونجه‌ای غوطی غذایی

و شاید جستن راهی و پایی

به پیش و در پس این شهر دیرین

رود آرام او این شهر را زین

یکی در پیش رویش مرد تنها است

نگاهی بر چشانش مرگ اینجا است

به دنبالش به راه افتاده و پیش

نمی‌داند چه خواهد از تنش بیش

و گاوی که به سوی خویش در راه

و مردی پشت او از راه او جاه

به ناگه در برابر گاو نر بود

به چشمانش نگاهی در خطر بود

به خود گفتا که این گاو نر یل

تواند پول هنگفتی به سر بود

و در پیش و برای جستن تن

به حصر آن حصار او را شکفتن

به صورت نزد و نزدیک و نشان داد

طنابی را به پیش او فغان داد

و گاوی که از این رفتار پروا است

چه خواهد جان او انسان بدخواست

و اینسان دورتر رم کرد و در پیش

به دنبالش نسان مردی که بد کیش

به جستارش همه شهر و به صد راه

همه انسان نگاهی از پی شاه

‏ سرآخر او طنابی پیش بر روی

گرفتا جسم و جان گاو و آن گوی

‏ و دیگر تاب و جان را از تنش برد

و او فکرش که اینسان در خطر مرد

به پرخاش و تکانی گاو بر دور

بیفتاد نفر از پشت و آن روی

جماعت پیش دیده مُرد آن مَرد

سرش در خون و او را غرق در درد

و آنان پیش و در پی گاو نالان

ببستند و به حصر او خدایان

به پیش قاضیِ شرعش که بردند

همان تن خادم یزدان که خوردند

و او بر تخت شاهی امر یزدان

گذر در پیش او طاعت به خانان

خدا گفتا که اینسان شهر قدسی

برای او برای ما و کرسی

سراسر کار این دنیا به دین است

همه کیفر خداوندان چنین است

برای هر بدی زشتی خدا گفت

جزا را این‌چنین در پیش او خفت

و دین یزدان به پاکی کامل و دور

همه کار جهان را کرده مجبور

و فرمانش به فردا قلب میدان

به شهر پیر او آورده انسان

هزاری مؤمن دین‌دار دین است

و حکم آن خدا آری چنین است

به زیر خاک کرده گاو انسان

به نصف جان او در خاک حیوان

به دورش این جماعت کیش در پیش

هزاری و هزاری مؤمن و کیش

خدا در آسمان و داد آن پیر

شریعت خوان و مفتی مرد آن دیر

و فرمان و به آتش گفت یزدان

بسوزان جان بدر جانش تو انسان

و گاوی تا شکم در پیش خاک است

جماعت این همه وحشی به تاک است

یکی دستش چنان سنگی و در پیش

به روی جان گاوی سخت این کیش

بزد رویش به خون آغشته ابرو

به روی خون خود در پیش در کوه

بکشتا جامه‌ی کینش در این خان

خودش دنیا انسان را به حیوان

یکی سنگ دگر در پیش روی است

به خون آغشته جان و دست موی است

یکی در پس دگر آمد به رو پیش

همه جان و تن گاوا به خون خویش

تمام جان او زخم همان سنگ

یکی سنگ خدا انداخته ننگ

هزاری تن نفر تنها نتاند

به زیر افکندن دیوانه‌ی ننگ

به دریایی زِ خون در پیش آن گاو

یکایک آن نفس انسان و این طاق

هزارانی که سنگش شاه خواند است

یکایک هر نفس را پیش راند است

به زیر افکنده آری هیچ در پوچ

چه خوانده حکم رجم گاو و آن قوچ

که با سنگ جهالت صورت گاو

شکافد تاج و تخت آن خدا شاد

و آرام او نفس را پیش تن برد

به چشمانش ببستا هیچ او مرد

و در مرگش همه تن من تو ما بیش

همه دنیا و هر چه بود در پیش

همه چشمان خود بست و دعا کرد

خدا را تخت داد و تاج شاه کرد

همه مردند و هیچی نیست در جای

چنین دیوانگی از زشتی مای