صدای جیغ او را پیش برد است

اتاقش را برون و تیر خورد است

صدا را از کجا از دورتر دید

شنید و پیش در آن راه او زید

به پشت در رسیده داد بر پا است

صدای ضجه‌ها بر گوش پیدا است

به پشت در به ضربه زد به آماج

که باز و در به رویش نیست آلاج

به سرگردانی و او در به فریاد

و بازش کن دری را نیست در یاد

صدای جیغ ممتد در به روی است

شنیده این صدا را راه جوی است

به دور افتاده با ضربت و با داد

به پیش خویشتن انداخت در باد

که ناگه در به رویش باز فریاد

صدای ضجه‌ها بر گوش او داد

شنیده صد به صد فریاد از دور

به خود گوید صدای چیست مجبور

صدا نزدیک نزدیک و به آن رفت

به سوی در به حملت باز تن رفت

به زحمت باز آن درب و در آن جان

به رویش دید آن تصویر لرزان

یکی مرد است و او تن عور بر پا

به زیر پای او کودک در این جاه

نگاهش را به والا پیشتر برد

چه بیند جان او مَرد است نر مُرد

همه جانش پر از لرز است اینسان

به جان کودکی در پیشران برد

دهان کودک از خون و به فریاد

به سوی مرد نر در پیشران برد

به صورت ضربتی بر خاک انداخت

همه ضربت به رویش جان به جان باخت

به فریاد بلندی مرد و صد گفت

کمک از دیگران و جان به جان خفت

به ضربت می‌زد و دیوانه جان بود

به کشتن نام او در این خزان بود

به ضربت‌های بسیار و در او خون

به زیر پای او افتاد مجنون

از این دیوانگی او دور برد است

تن آن نر به بیرون پیچ خورد است

و از آن برده تن از جسم لا جان

به کودک برده و جانش پریشان

نمانده از تنش هیچی به ره راه

همه جانش به خون آغشته در جاه

به روی تخت او بنشسته بی‌جان

به صبح و شب همه در جا است حیران

به روی روز او دیدار جان کرد

همه جان‌های انسان را نشان کرد

بدیده دورترها چهره انسان

چه در پستوی او بوده شده جان

نگاهش را به روی مردها برد

از آن جمع و همه مردان نران مرد

بدیدار همه در پیش ره بود

به پشتش چهره‌ها سیمای حق بود

سرش را بارها بر کوفت دیوار

از این دیدار او را کرد بیمار

ولیکن او به دل صدباره انسان

به شکل حق خود و پیش است از جان

به خواب و شب همه رویای او بود

چشان کودکی در پیش رو بود

بدو گفتا چه شد دنیا چه سان است

چه کاری می‌شود کردن عیان است

به من بازی تو یادی می‌دهی یار

به بازی می‌شود من کردن اینبار

پدر طعمش چگونه مادرم کو

به آغوش تو آری خواهرم کو

به آینده جهان در پیش آن چیست

به فردای من و آن راه از کیست

خدا دارد جهان از او به من گو

مرا او خلق کرده جان او کو

من از اول به سودایش جهانم

به سودای همه جانش عیانم

در آن روزی که تیره بود انسان

به روی کینه و خشم است بر جان

به ناله هر نفس با خویش گفتم

همه نام پدر را بیش گفتم

خدا را خواستم هر بار فریاد

به نامش پیش در آغوش خفتم

به پا از این همه کابوس فریاد

خدایا جان من بستان و از یاد

برون آور چنین روزم به شب را

همه دنیای من را برکن و آه

به لب‌هایش نگاهی کرد و فریاد

به خون آغشته از تن تا گلو باد

به خون آورده بالا پیش بر روی

که آلت از دلش افتاده در روی

به پا خیزد به پیش و رفته در پیش

سرش را کوفته چندین نفس بیش

به خون آغشته از سر تا گلو مُرد

به روی چشم کودک ناله‌اش خورد

و مرد نر به رویش پیش در رو است

به چشمان هزاران کودک از دوست

و فریاد نفر صد آرزو گفت

به مردن چشم را او پیش او خفت

میان خواب امروزش به جان بود

و گفتاری به پیشش در عیان بود

و کودک در دلش خوانَد از آن کار

از آن دیوانگی‌ها دور در بردار

از آن روز و همه زجرش در آن زار

زِ اشکش از فغانش کرد تکرار

به نر با خود به یزدان پیش‌خوان گفت

به زجر و التماس و پیش‌ران گفت

و جانش غرق خون است و به فریاد

زِ کابوسش برون تختش همه راد

که در خون خودش در پیش ماند است

همه جانش به خون و خویش راند است

زِ جایش پا و دستش نیست از جان

خودش دیده چرا پس نر شد انسان

به روی کوه رفت و دادها کرد

خودش را او مبرا از خدا کرد

از انسان بودنش فریاد در دور

به زوزه ناله‌ای از کبریا کرد