درون حصر بی بال است او جان
قفس بر پیش در خویش است مهمان
ندارد تاب هیچی بر دلش زان
که از شادی آن شادی گریزان
چه تلخ و سخت کام است این رهایی
چه درد بیکران درد تباهی
چرا در این قفس مهمان بر او خان
بر این جان نزارش اشک پنهان
به هر سو از صدایی خوانده بر دوست
که بر کام قفس مردن در این پوست
ز جان و تن ز بودن در فرار است
از این ماندن به زشتی او نزار است
چرا این تلخکامی فدیه بر آن
بر این عاشق رهایی لانه ارزان
بر او این خانه را در پیش اذعان
که لانه بر تو این حصر است ارزان
به سوی دوردستان او نگاهی
نگاهی بر رهایی جان تباهی
که هم جانان او پرواز آسان
و او از این قفس ای وای ترسان
به ساعت روزگاران لقمهای پیش
به او ارزنده داد مرد بد کیش
از او بودن رهایی را ربود است
به جانش زشتی و زشتان کبود است
به کام مرگ گر او را نفس برد
اگر بر پای مرگش لانه کس برد
چنین او را نکشتا پیش ترسان
که آزادی ز جانش مرد بی جان
به لقمه نان او و هرسان خرابان
به زهر آن هلاهل مرد ارزان
که او عاشق به جستن بود حیران
اگر از گشنگی مرد است با جان
همهجانش به سودای رهایی
به سودای همه پرواز باقی
که جای مرغ عاشق آن قفس نیست
بباید آن شکستن لانه بد زیست
همه حصر و حصار و زشت بر جای
همه خودخواهی خود داشتن پای
به کام خود به جان خویش بر پوی
برای جستن نان و تن و کوی
دوباره او نگاهش دور دستان
به سیل آن پرستویان پرزان
که لانه بر همه مرغان هوا بود
به قلب آسمان عاشق ز راه بود
به یاد آن پریدن جست خوردن
به یاد رنج در این لانه خوردن
به یاد دهشت و وحشت از انسان
به یاد قاتل آزادی جان
به چشمانش نظر بازم نظر بست
به یاد آسمان عقل و دلش رفت
که بودن در هوا آزاد او جان
یکی بر لحظهای ارزد بر این خان
اگر جان و جهان در راه او بود
دوباره قلب او بر آسمان رود
به پرواز و نگاهش بر درختان
به کنکاش دلش بر آسمان جان
که هر زیبایی دنیا از آن است
از آن پرواز و آری آسمان است
از آن آن رهایی و دویدن
دریدن چرخ زشتی را پریدن
پریدن بر نها آزادگیها
جهیدن بر هوای بودن ماه
چنین بد سرنوشتی ساخت انسان
که بر زندان خود همبند لرزان
بیاراید که آزادی ربود است
خود از خود خویشتن را او وثوق است
خودش را در دل زندان به جان برد
همهجانان به زندان او به جان مرد
دوباره خویشتن پرورد و آراست
یکی دیگر به فردیدش در این کاست
همه زندان همه در حصر زندان
تباهی را رهایی خواند ارزان
در این دوار گردون زشت آراست
به زشتی قلب زشتی را به دل خواست
و فرجامش چنین مرغان عاشق
به زندان و به حصر و وای تائب
همه در حصر و مالک آن تنی پست
که آزادی رهایی خود به خود بست
ولی حالا که او در این قفس بود
همهجانش به حصر بل هوس بود
به استشمام آزادی برون داد
دوباره خویش خواند و خویش جان داد
که باید از نو هر باری به آغاز
به خواندن گفت باید خواند پرواز
بر آن لالا کبود آسمانها
چشانش بست نغمه جانِ جانها
به حصر و در حصار زشت خویان
ولیکن او رها از هر جهان راه
که آزادی تراوش خویش از او است
به جان خویشتن دنیا همه او است
اگر او طالب بودن رهایی است
همه دزدان به پیشش بر تباهی است
بر این زنجیر و بر حصر و به زندان
بر این لانه به زشتیهای انسان
همه قفل و همه زنجیر را کند
همه زشتی آنان را بیفکند
دوباره بال زد پرواز زان کرد
به آزادی نشان و جام جان کرد
بیافردید بازم باز دردید
یکی مرغان و عشق و آسمان دید
به پروازش شکوهش جان درخشید
از این پرواز او هر تن رها زید
همه انسان همهجانان و هر خان
از آن پس او رهایی را به جان دید
بگو جای نفس بر آسمان است
بگو تاوان جان آری از آن است
بگو تاب و توان جان از آن است
رهایی هم زمین هم آسمان است
قفسها را شکسته باد هر بار
همه در آسمان و هر تن آزاد
همهجان و همه تن جان رها برد
به آزادی همه زشتی که پژمرد
عدالت خانه کرد و او رها بود
رهایی خانهای از آن ما بود
بگو این مای را با هم به ایشان
بگو ما را همهجان و جهان زان
بگو حیوان بگو مرغ است عشق است
بگو انسان به انبات است حیجان
به فردا باز خواندن باز هر جان
که این جام جهان جان است هی جان