حکایت به دل دارد این خاک پر رمز و راز

زِ خواندن دلش باش بیدار جان بر فراز

زمان‌های دور و زمان‌های دیر این سرا

یکی مرد بود از سرایی که سرد است و ناز

به دل شهر هیچی نبودا به قلبش یه کار

نتاند که در شهر خود کار کردن مزار

برای همو سیر کردن خود و خان خویش

ندارد به دل شهر و کاری به پیش

بیامد به میدان شهر و مثالش دراز

چه بسیار بود اینچنین عمر و جان نزار

به دور هم و فکر این را چسان چاره کرد

بگفتند باید به دوری و از لانه کرد

بگفتا کجا باشد از بهر ما بود کار

کجا می‌توان جستن کار در کارزار

یکی جمع گفتا به دور از دل و قلب خاک

یه خاکی بود دور لیکن ببین سینه چاک

در آن کار بسیار باشد فراوان نفرها به کار

برای من و تو بگو هر نفر هست کار

دلش می‌توان کار کرد و به خانان فرست

به درهم به دینار بر خاندان جان فرست

یکی مشکلی دارد این خاک دور از سرا

زِ گرما در آن سوختی سوختن جان فراز

همه جملگی گفت ندارد چنین را خیال

به گرما به دوری بگو جان ما قلب کار

از آن هیچ نترسی ندارد چنین جملگی

همه عزم خود جزم رسیدن به این زندگی

بیامد همان مرد و با خان خود دیده کرد

به باران بوسه همه طفل خود چیره کرد

بگفتا روم دور و در دورتر این سرا

به کار شوم مشغل و شاد باشی شما

دگر درد بی‌مال از ما همه رخت بست

به اشکی نیایی که از گشنگی بخت نحس

من از درد بیکاری و درد اینان به شرم

رها می‌شوم یار و طفلان به زشتی و درم

روم دور و لیکن شما را برم بر رفاه

دگر روی در خاکساران نباشد عزا

همه تن به دورش به دیدار او پیشگاه

به بوسه همه آورد درد دل‌تنگی خود به راه

به او توشه‌ای داده و ره به رو پیش راه

به سوی همان جمع آمد که دور است راه

همه جملگی راه آن دور داران گرفت

به روزی گذشت و ره نور تابان گرفت

به گرما و از این همه داغیِ این هوا

نفس‌های تنگ و حباب بخار و فرا

همه تن که دور از چنین آب و خاک و سرا

زِ گرما درون خود فرو رفته در طول راه

سرآخر رسیدند و منزل به آن کوی برد

رسیدن به کار و همه تن به خود شور برد

به روز نخستین و آنان پر از شور بود

برای رسیدن به کاری که مجبور بود

شد آنان به کار مشغل و کارزار و گداز

به سازش زمین آن سرایی هوا و فراز

چنان رفت آن مرد دیرین به کارش درون

همه جملگی محو کارش همه تن زبون

از آن بامدادان همه مشغل و غرق آن کار شد

به گرمای داغی که جانش همه داغ شد

همه صبح رفت و بیامد میان رخش تاب آب

بخار هوا اینچنین گرم و سوزان نفس تاب نا

میان دل آسمان رخش خورشید بود

جهنم زمین و همه آدمان غرق تردید بود

نفس در دهان مانده و هیچ نیاید برون

زِ گرما تنان سوخته هر تنی در دل جان جنون

زِ گرمای چشم و دل یار ما را سیاهی گرفت

بیفتاد و در این سر ظهر او را تباهی گرفت

نتاند به پا ایستادن نتاند به کار

نتاند دگر ماندن او اینچنین بی‌قرار

زِ بهر چنین کار و او را ندارد نصیب

نه درهم نه دینار و هیچی نیامد پدید

از این کار کرده زِ امروز خود او شدید

غمین و دل آزرده او جان به تن‌ها غرید

نشسته در آن گوشه افکار بسیار داد

به فردا نباید چنین باشد و راست راد

به جمع تنان گفته دارد کسی پال و پوست

به پوشش تنم را درون جامه‌هایی از او است

چنبن جمع گفتا همو گشته مجنون سرشت

یکی آورد جامه‌ای و به او داد خشت

تنش را به آن پوستین کرده اینسان مهار

به سختی و در دار دنیا و گرما به کار

یکی یک زمان‌ها به هم می‌گذر در زمان

زمان‌ها گذر کرد و او اینچنین غرق کار

به گرما تنش سوخته جامه تن دوخته

به گرما تنش غرق کار و جهان سوخته

از آن بامدادن گذر کرده حالا بیامد فرا

رخ و روی خورشید و گرمای جان بر کرا

شده ظهر و آتش میان هوا بود آن

به ناگه برون آورد جامه را از تنان

نفس می‌کشد گوید آری چنین بوده راه

هوا دلکش و سرد آمد نسیمی هوا

نفس‌ها یکی بعد آن دیگری از هوا

هوا را چه خوش باشد اینسان هوا را هوا

از آن روز در کار و پیش همه بیش بود

به دینار او خاندانش به آرمی از پیش بود

چنین داستان را حکایت از آن برد پیش

بخواندی و از آن مثالی بیاورده خویش

بدینسان همه آشنا باشد این را به حال

به حال همه آدمان غرق دنیا خیال

که گر تنگ باشد به تو روزگاران به رو

زِ امروز سختت به سختیِ دیروز کو

تو در کام سختی می‌افتی و از سخت پیش

بسازی به آسانی و روز خود را به خویش

تو را می‌دهد عادتی نان بدینسان فریب

از آن سخت پیشی به سختی دیگر پلید

تو بازیچه آری و در دست دیگر جهان

از این سخت بر سخت دیگر به آسان و سان

همه چیز در پیش رویت همه چیز خوان

از آن چیز دیگر به چیز دگر بود و این راهمان

مثال همه گفته‌ها را ببین آدمان

به دنیا جهان و به دنیای شاهان و خان

به هر چیز کوچک برایت بزرگی نشان

نشان از دل هیچ دیروز این داد خوان

چنین برده‌داری زِ تو آن خدایان خان

به دیروز امروز خود سر بگردان و سر در گران

زِ آن روز دیروز مثالش به امروزمان

همه تن به خاک و به خون خفته ایرانمان

من از این سرا گفته و تو به دنیا بخوان

مثالش جهان دیر و نزدیک و هر جای خوان

به دیروز ما نیست اینسان حجابی به زور

هر آنکس بخواهد بپوشاند او تار مو

و آنکس که خواهد خودش را به پوشش نهان

هر آنچه تو خواهی همانا همان را بخوان

چه بسیار باشد چنین سرنوشت آدمان

به دنیا و دیگر سرای و بگو در جهان

بیامد یکی گفت باید بپوشی چنین رویتان

نبیند کسی رو و تن را نبیند عیان

به داد آورد او چنین آن قضا را زِ خویش

از آن باوری کز دلش او مسلمان و کیش

همه زن به تن‌ها کفن‌پوش سرها به آن روسری

به زور شکنجه به جان او زنان توسری

در این خسته بازار یکی آید و گفت او

توانی کمی آوری بر برون تار مو

همه شاد و سرمست آوردن آزادگی

به دنیا که در آن همه برده در زندگی

به میدان بیامد یکی گفت شاه و شهم

یکی تار مو را گزارم برون شاد هم

همه جیغ و فریاد و خوردن همه آرزو

به نشخوار آزادگی این جهان تار مو

به آزادگی گفت هیچی ندارد که مرز

اگر گفته‌ای هیچ آید از آن در جهانا به درز

اگر گفته عفت زِ گفتار خود را به دار

به کس هجوه گفتن نیاید که آزاد راز

نزن تهمتی بر کسی و نزن افترا

به دشنام خود می‌کشی اینچنین آن خدا

و تصویر آن صد به صدها شده بسته راز

به گفتار خود باید این را سرودن به راز

خدا بوده والا و کس آن توان را ندار

که گر نقد داری شوی آن محارب سران جوخه دار

به پیغمبرا گفته‌ای چیز و اینسان که آز

کشد او تو را می‌کشد هر نفر را به راز

به ناجی جهان تاخته او تو را کرده سنگ

اگر گفته بر تو زند او هزاران دونگ

به رهبر به آن پیر تقوای پاک

بگفتی سرت می‌برد گفتنت هیچ باک

دگر داری آری تو نقدی به آن بیشه باز

توانی سخن گفتن از این مترسک فراز

همه تن به آزادگی گفتن و این هزار

به شادی و سرمست از گفتن هر چه راز

همه جیغ و فریاد و خوردن همه آرزو

به نشخوار آزادگی گفتنت تار مو

خریدی دو سه روز دیرین همین را هزار

به فردا کند او همین را به تو صدهزار

پر از درد و غصه شوی و نداری به خود پول هیچ

توان خریدن بیامد به کف تار خویش

یکی ماه دیگر بیاید کند این به پنجاه زار

تو سرمست یادت نیاید بهایش یکی یک هزار

بغلتید و غلتاندنت در همین هیچ کار

تو ارقام خود را زِ کف داده‌ای چند زار

بهای طلا می‌رود عرش و آید به پیش

تو سرمست و بر خود تو افزون کنی یار هیچ

بیامد یکی قعر میدان و گفتار پیش

به تو تحفه دارد به تو از منی این به خویش

به خود می‌خورد می‌برد می‌درد داد هیچ

یکی لقمه از دست او بر زمین و بگیرا زِ خویش

همان روز دیرین دگر بود همانان هزار

برو سوی خود لقمه از دست‌ها را نگیری به زار

همه جیغ و فریاد و خوردن همه آرزو

به نشخوار آزادگی کاسه‌لیسان چو مو

به ارعاب و کشتار و زنجیر اسارت خدا

به تن‌های مدفون بر دار و بر کربلا

به اعدام و بردار بریدن نفس‌ها و بست

به کشتار خونین و بر خاوران رزل پست

به جرمی بریدند همه دست و پا را خدا

به سرقت به قطع ید و آن محارب بدون دست و پا

به میدان میان و به جرم تو خوردن شراب

به شلاق حد می‌زند او تو را آن خداوند خواب

به رجم آورد سنگ و خون باورد بر تو ناب

تنان زیر سنگ و جنون آورد کینه تاب

به جرم تو گفتن بریدا زبان را زِ کام

زبان از تو آورد او بر برون درد نام

به زندان و محبوس و تن‌ها پر از درد و داغ

تجاوز دلِ آن سیه‌چال و این قصه باز

به کرار و در بیکران و هزاران عذاب

به تو دارد و بر من و بر جماعت که خواب

در این مسخ و در وادیِ این جنون پیشه راه

یکی بر تو آن رجم را کرده جایش به تو جوخه دار

تو سرمست و شادی و این جام جم را صفا است

از این بخشش و نشر آزادی و آن ریا است

همه جیغ و فریاد و خوردن همه آرزو

به نشخوار آزادگی و رهایی و جان آرزو

تو و عزم صدساله و آن همه آرزو

یکی از پس آن یکی رفت بر باد بو

به تو امر آمد از این پس نداری تو راه

همه راه تو چاه بود و من آرا بخوان راه شاه

تو را پیش بردند و در پس نگهداریا فکر بود

از این پیش و پس‌ها نیامد که این ذکر بود

به خود غوطه خوردی و رفتی هزاران به قعر

به دل سالیان دور و آری تحجر به فقر

تو مدهوش گشتی و باهوش اینان درید

همه جان و تن فکر و ایمان تو را او پلید

به تو گفته آری تو داری به دل رأی خویش

من آن را به تو آورم بین وآن کیست بیش

همه جیغ و فریاد و خوردن همه آرزو

به نشخوار آزادگی بود و اینسان نگو

که آزادگی را نتان فدیه تحفه فرود

به عزم خود آن را توانی گرفتن سعود

به دست خودت هر چه خواهی به دست آر پیش

به عزمت جهان زیر پایت رود خار هیچ

نتان با فریب جمع آزادگان را که مدهوش کرد

به آزادیِ این جهان هر چه داری در آن کوش کرد