از هزاران گفتم و این بر دلش خالی بود
از سپاس این نفس‌ها غرق خوشحالی بود

جان ما مدیون اینان دِین آنان بر تو جان
با من این را پس بخوان عشقی که جنجالی بود

آن پدر والد و آن مادر که جانش را فدا
عشق بر فرزند و عشقی کز دلش خالی بود

صبح تا شامش همه کار است و او اینسان رها
تا که فرزندش جهان غرق به خوشحالی بود

او زِ خود بگذشت و با پیکر همه جانش فدا
در پی شادیِ تو او غرق خوشحالی بود

هر چه کردار است در این سختی و جانش به راه
تا که تو آرام و زندارت همه عالی بود

صبح تا شامش شده پاکی این خاک از تو جان
جان او را این جهان مدیون خوشحالی بود

از تنش بگذشتِ و در هر حقارت جان‌فشان
تا تو آرام و بدور از درد بی مالی بود

در دل آتش همه جان و جهانش را بسوز
او به خوشحالیِ تو سوزد که تو حالی بود

در جهانش هیچ دارد جز به خدمت حوریان
او به سختی‌های خود سختی تو خالی بود

وصف این والا نفس‌ها هیچ نتواند که شعر
شعر ما در قدر اینان هیچ پوشالی بود