نامش این جام جهان از پس این ظلم گران
همگان در پی این پرده‌ی زرین نگران

وا مصیبت به جهان آمده از ظلم انسان
می‌خورد جان و تن از خون تو حیوان گران

ذره‌ای فکر بر این مسئلت و اوج حماقت عقل است
کشتن جان و به خون خوردن حیوان عدل است

هر دمی را به چنین ظلم عیان از فضل است
این‌چنین مسئلت آن هیچ بگو چون بذل است

خون بس ریخته از جان تو حیوان عرش است
لطمه‌ای هیچ نبیند که تو کشتن فجر است

گر به میدان و دل شهر تو را می‌کشتند
این‌چنین خون و تنت را همگان می‌خوردند؟

شاید از صد نفری آمده او برخیزد
که نکش لعن به تو درد به خون می‌ریزد

وا مصیبت به جهان آمده از ظلم انسان
می‌خورد جان و تن از خون تو حیوان گران

ذره‌ای فکر و به جان تیغ بکش حالا خون
تو توانی بخوری جان پسر را مجنون؟

و دگرباره سرایم که جهان باشد پاک
زِ تن و خون چنین ظلم گران دنیا خاک