بود مردی در دل آن شهر او را هیچ کار
جملگی سیراب نارد او بدین تشویشها
دوست دارد کاری از بهرش همه را جان کند
بر هواخواهی کشور جملگی حیران کند
دوست دارد با تن و با جان خود این خاک را
بر دل و آرامش و صلح و صفا مهمان کند
گفت عزمم چیست آری اینچنین پیمود راه
این وطن را شاد و هر جانی بر آن شادان کند
رفت تا هر فرم و هر خواهان و آن تن خواستگاه
با سرافرازی به میدان نبرد اذعان کند
پیش رفتا خویش را در ارتش آن شهر دید
باید این کشور به دارا بودنم بالان کند
گفت من تنها دلم از بهر این خاک است رود
دل به دریا زد همه دریای را خواهان کند
آن وظیفه دوش من باشد که این تن خاک را
از دفاع آن شهر خود را شیر و او غران کند
من همه راهم دفاع از بهر این خاک است خوب
حملههای دیو را نادم چنان نالان کند
ارتشا دید او و اینسان او کلامش را شنید
بر نوشتن نام او آن لوح را زران کند
فخر دارد داشتن این مأخذ آن شور را
ارتشا داراییِ این جنگجو بالان کند
وارد ارتش شد و یکپارچه روحش پرید
دیدن این شور او آن جامه را از تن درید
بامدادان پیش میآمد همه تن زودتر
تا فرا گیرد فنون رزم را پرشورتر
پیش رفت و پیشتر راه نبردا پاس کرد
شد چنان تک تیرداری در جهان پرواز کرد
او نشیند بال جنگافزار و بر آن دورها
هر چه بیند میزند با هر تلاشی طول را
هر دمی رفت است پشت تیربار و تیر زود
میزند تا دورتر دارد همه جسمان و پود
میزند شاد است و بهر شادیاش در دورتر
جسم تاند او زدن هر قطرهای را مورتر
او بر آن سرباز آید بر بدل گر هیچ راه
هیچ کس قدرت ندارد در رقابت او است شاه
تک شد و والا شد و تک تیرداری شاه شد
آنچنان قهار شد نامش یکی بر جاه شد
ارتشا پیشی به سوی جنگ آن در دور بود
از برای یافتن جاه و مقامی زور بود
ارتشی پیشی گرفت و رفت در آن دورها
تا غنائم گیرد از آن کشور مغرورها
او فراخوانده شده در جنگ باید پیش باد
بایدا رفتن به میدان نبردا خویش شاد
رفته در میدان و جمع ساربانها دلخوش است
از چنین در جنگ بودن چشم آنان کور باد
در نبردند آدمان و هر نفر در پیش رو
دست آنان در تفنگ و اینچنین مغرور باد
گوشهای بنشسته و بیند که در آن دورها
مرگ مهمان همه دنیای آنان زور باد
بهت کرده تا به حال از دور آن شیای که زد
حال جایش آدم است و کشتنش را زور باد
بیمهابا میرود در گوشهای تنها چرا
این همه کشتن برای چیست آن را دور باد
با خودش میخواند آن شعری که ارتش خواند آن
بایدا در راه میهن سر به دام زور داد
گفت من امروز کارم این و باید راه آن
تا نفس باشد در این کردارها مکرور باد
با خودش دارد کلنجار و ولیکن دید زود
او فراخوانده به میدان نبرد و شور باد
رفته بنشسته به پشت آن تفنگی هست رو
پشت بام آن نفرها و به جنگ دور باد
دستها میلرزد و بیند که دشمن راهدار
آمده نزدیک یارش او خودش را شور داد
در میان چشمهایش او نشان کرد و ببار
دید دارد یار را او میکشد فریاد داد
هر دو چشمش بست ناگه تیر را تک تیر داد
خورد بر آن خاکسار و مرگ را در جاه داد
چشمها را باز و دید گر آن زمانی دورتر
کشته بود او را همه یارش در این پیکار داد
شادمان آن یار و دستی را تکان از راه پاس
شادی از او بر دلش بنشانده او را شور داد
حال دیگر میکشد هر کس که در آن پیش بود
آید و در خون گریزان و پی آن بیش بود
میکشد یکتا یک جانان او را عار نیست
شاد دل شادان پی کشتار او در کار زیست
میشود نامی بزرگ و هر که را او دید گفت
یکه تیرانداز ما این است و هر که دید خفت
او مثالش نیست در دنیا و در هر دورها
شاپرک را میزند صد فرسخی و کول راه
تک شده تک تیر و تکتاز و همان تن ایل شاه
پادشاه جنگ بودا در میان ارتشا
دورترها خاندانی بود در این جنگ کور
خسته از بمب و تکاپوهای اینان مست دور
یک پدر بود و یکی مادر پسر دار است شاه
از دل عمرش مثال ماه بگذشت است سال
از دل آن نو بهاری یازده پایان بال
حال دیگر وارد آن سال دیگر بود حال
گفت باید رفتن و دور از چنین دیوار شد
شهر ما را خون گرفت اینچنین بیمار شد
رفت بر سوی همان مرزی که تنها مرز بود
اینچنین خاکی که سامانش همه جان مرگ بود
رفت بر مرز و به سوی مرز آنان پیش دار
تا از آن بگریزد و دنیا به کامش مست راه
آمده در پیش دشمن مرد و زن را بست دید
آن پدر فریاد دارد در نهان آن طفل زید
بایدا دوری گزینی در جهان پنهان شوی
از چنین دیوانگانی دور باشی جان شوی
رفت کودک آن پسر در زیر سنگی او نهان
چشم دشمن او نبیند بیند اما او فغان
تیر شلیک و به جان آن پدر در کوه بود
آن همه صیاد در دورش و بالش کور بود
دور بر روی دو قمری و دلش فریاد کرد
کودکی در تخته سنگی و جهانش خار کرد
با همه شادی و سرمستی به دوشش آن تفنگ
ساده باید آن همه صیاد را مجبور کرد
وای آن دیوانگان کشتند و حالا دورها
در پی صید دگر باشد همه صیادها
آن پسر آمد به بالین پدر مادر چرا
من نخواهم اینچنین تنها نخواهم هیچگاه
دید مادر ذره جانی دارد و او زنده باد
رفت بالینش سرش را بر دل مادر نهاد
گفت اینسان من نخواهم مرگ را دیدن که یار
در برابر پرپرت نارد نخواهم هیچ زاد
جست بر پا گفت من باید مدد بر جان تو
دور میرم لیک آرم بر تنت آن جان نو
بیمهابا او دوید و در دل آن سنگ راه
اشک میریزد به یاد آن پدر آن مست ماه
قطرههای اشک با خون صورتش را میشکافت
از رخش خونابهای جاری و فریادی که تاخت
پشت سنگر او نشسته تکدل و تکتیر دار
از چنان بالا نگاهی دارد او از دور تار
گفت شاید دشمن است آید همو در کارزار
لیک اینسان هیچ انسانی نیاید خویش دار
شایدا او انتحاری و به خود بست است بمب
پیش آید جان دیگر حاضران را مرگ برد
در میان چشمهایش او نشانی تازه کرد
گفت حتماً دشمنی و نغمه جان ناله کرد
تیر زد بر پیشوانش حال او در خاک برد
اوفتادا کودکی بر جان مادر راه برد
سیل یاران دیدن و فریاد شادی در هوا
مرحبا کشتی دگرباری که دشمن راه برد
کودک بیجان که با آن ضربت آن تیر مرد
بر زمین بود و جهان بر آستانش تیر خورد
بر زمین خونش همه خونابه و دریا شد است
رود خونِ او به دریای پدر افرا شد است
سیل این خونان که از جان تو طفلم کار بود
رفت آن در آسمان و خون هوا را تار برد
آمده در پیش آن یاران و آن تک تیر دار
بیندا طفلی است بر روی زمین و تیر خار
رفت بالای سرش جانش لباسش کاو او
جستن بمبی فغانی انتحاری شاه رو
میکند آن جامهها را او همه دیوانهوار
دور کردندا زِ کودک جان او را پیش دار
گوشهای بنشسته و یاران به پیش و جاریاند
جستن این طفل را از راه جان او باقیاند
رفته در پیش و به جستار هدف این طفل ماه
جسته آن مردی که در خون خودش غرق است جاه
مادر و چشمان باز و او نگاهی دور داشت
مرده بود و جان و قلبش در پی آن نور کاشت
گفت حیرانی چرا این کار تو بدکار نیست
این به دوش تو وظیفه بود و این پیکار نیست
آن یکی گفتا نکن با خود چنین این داغ نیست
ما ندانیم و به شاید او خرابان کار زیست
ساکت و بیجان و خاموش و مثال روح رفت
با کسی تاب سخن نارد به دور و دور رفت
او تفنگش را زمین دارد به فریاد است خوان
اینچنین کاری نشاید ارتشا را دور رفت
گفت گر این کار داری دیگرت در کار نیست
این مثال مرگ فرمان است و باید کور رفت
از همه جاه و مقامت دور و در آن کار نیست
تو مثال مردهای باشی و باید گور رفت
داد و فریادی به راه انداخته آن مست خان
مرد برخیزد بدون هیچ حرفی دور رفت
گوشهی خانه نشسته بیرمق بیهیچ کار
صبح و شب در کام آن دیوار بیند کارزار
کودکان در جمع در پیشاند و در این دور راه
او به آتش میکشد جان همه تن زورها
از رخ و چشمان آنان خون زمینها جاری است
قطره اشکی چشم آنان یک به یک را باقی است
خون زمین میجوشد و از بین آن یک شخص راد
تیر میزد تیر میپردازد از آن دورها
یکه تازیهای دیوی آن یکی بر تیربار
رقص اجسادی به خون در پیش راهی دور دار
یکه جانی آورد دست مدد را پیش رو
دیو جانش را به خون دارد به کام نیش خو
روی میدارد به سوی دیگری حیران شد است
از همه فریادهای جان خود نالان شد است
میکشد صورت به روی آن زمین و کوفت جان
جان او میلرزد و خونش به جوش کوش دان
میزند سر را به سیم آخر و در دست شاد
میکشد خود را به روی آن زمینا در فرا
داردا در دست آن تن لکه ننگ شهر دور
از رخ دیدار او شیون به زاری کرد زود
زیر کامش آن گذارد آن نشان تیردار
آتشا بر جان کشد از مستیاش بر خویش دار
بر زبانش اینچنین نجوا از آن چشم است رود
او همه طفلی به دنیا کشته آن تن عشق بود