شمشیر و به خون اشک زخم و به دلا رنج
آن آتش و خاکستر و خونابه و دلسنگ
ویرانی دنیا و دل خون یه دلتنگ
رگها به نمایانی و پایان دلِ تنگ
بو از دل اجساد و همه ظلم یه دلسنگ
فریاد و به یزدان و بگو عامل این ننگ
از کام نفس رفت و همه کام گلو تنگ
تیغی و به رگ آمده فرجام نفس تنگ
شعری که علیل است، از گفتن این رنج
فکری که حریم است به دانستن این گنج
فرزند خدایی که از آن دامن الله
خونابه مکید است و از آن دست خدا شاه
دستان به غل بسته و فریاد سلاح است
گوشان خدا کر پر از آن شهوت و آه است
یزدان به دل عرش و به شادی و به دل تخت
فرزند در این خاک و ولینعمت آن بخت
فکری که پر از حوری و در حصر تو شهوت
تفسیر همه پاکی او پرده و عصمت
فکری که شده پاک، جسمت همه را پاک
رزم همه جانها به شجاعت دل بیباک
این دون و مریدان خداوند زمینی
مرگت همه زبیا که بر آن تخت نشینی
با جسم و دل پاک به دنیای در این خاک
با شور شود جام جهان یکدل و دلپاک