یک تنی آمد میان و دین نو آغاز کرد
بر جهان او خواند قرآن و خدا را ساز کرد
آمده تا این جهان را با سخنها آشنا
با چنین افکار او جام جهان آغاز کرد
صحبتش یک چیز بود و در دل قرآن میان
هر چه قومان بایدا فهمید او ابراز کرد
جمع قرآن و حدیث و سیرهی آن انبیا
مخلص آن دین بود آری خدا پرواز کرد
هر که از گفتار او بر گوش خود ناله شنید
دین او را گونهای بر خویشتن اجبار کرد
فارغ از دنیای خود در صدر و در آن روزها
آن هزاری سال در این جام جم اصرار کرد
نشر این گفتارها و اینچنین از او مرام
جام جم را با چنین دینی به خود اغفال کرد
حال دیگر حرف او در این جهان تکرار بود
کوی و برزنهای بسیاری بر آن اجبار بود
بیشماران آدمانی در دل این دین و زور
بایدا دینداری و بر او همه اجبار بود
حال در دنیا به جانش بیشماری فرقهها
مأخذ حرفش یکی بود و اگر انکار کرد
کشوران بیشماری در دل این راه بود
با چنین دینی و اینسان باوری در کار بود
از مثال آن سه تا در پیش باشد پیش رو
مأخذ حرفش یکی بود و اگر انکار کرد
سرگذشت کشوری کز دیربان و دور باز
عامل واماندنش را دین بدیدا پیش باز
لیک این معنای آرامش به تلطیف است خار
هر چه را کز داشتن دینی گریزان است باز
آن همه از دست دوری دید آنها دورها
هر چه را آورده در پیشش به نشخوار است راه
جان کشور را از آن دیوانگیها کس ربود
تا به پیشان پیش دارد ملتش را در عبور
بعد آن آویز بودن بر دل آن چامهها
از دل زشتی برون ناشد نباشد هیچگاه
مخلصش این کشورا در پیچ و تاب دورها
نصف آن اسلام و نصفش هیچ تن آن دورها
آن زنان در بطن دین هیچی ندارد هیچگاه
لیک اینان تحفه دارد بر تو از آن دورها
هر چه بر زن داده از خود نیست از دین نیست راه
خواندن دست دگرها بود اینسان بر قضا
باز هم آن نصف ارث و نصف جان و نصف مال
باز هم آری شهادت از تو نصف مرد داد
باز هم تبعیض و اینان آن قرائت نور دار
نور در آن آسمان و زن به زیر پا نهاد
باز هم تکرار آن نقلی که اینسان بیشمار
در دل قرآن به جا مانده نشاید هیچکار
باز هم کشتار جانها و به کشتار است راد
ذبح و قربانیِ حیوان بر دل محراب داد
غوط اینان خون ما باشد بدینسان شاه گفت
بهر تو آورده حیوان نوش کن بد دار خفت
باز هم هیچی به روی جان و بر حیوان نبرد
او تو را کوچک شمرد و در حقارت کار برد
باز هم کشتار و بازم کشتن هر جای رود
باز هم آن رود پر خون خدا در جای دور
حق گفتن هست آن هم در لوای آن که دور
بر تو آموزد تو دستش را بخواندی نیست کور
حق گفتن در دوای بی سر و سامان دوست
هر که گفتا جان او تضمین نباشد نیست او
انتقادت خرد و کوچک از همانها دور خویش
جرم تو سب النبی بود و به دین آیین و کیش
حق تو هیچ است از گفتن ولی آن شهر دور
از دل فریادها اینسان شده در کار زور
حال میتانی بگویی لیک اندازش مرا
آن خدا قرآن محمد نیستا در کام نور
مخلصش اینان که گفتی جرم تو این کار نیست
گر به فردا تو نبودی کار ما این راه نیست
بر برابر آن همه آزادگان فریاد کرد
تیر و شلاق و شکنجه قائله را باز کرد
پیشگاهان هیچ دارد لیک آن دست خفا
میکشد یکتا و او جرمی نباشد هیچگاه
گر به دل داری تو فریادی به خانه خویش گو
آن صدا را او شنید و در خفا آن نیش بود
کشت یک تن را و از تنهای دیگر بیخبر
دست او را خون شده بیند بیندازد تبر
ما که اینان کار ناریم ما بدین زشتی چه کار
دانههای آن انارا او برون آورده راه
تب به تب بازی و در اوهام و در آن دست راه
زیرگاهان سر برید و روی خنده در نگاه
حکم از خالق بدو لیکن به نشخوار است راه
کم کند حجم و همه زشتی و او را هست جاه
نغمهخوانیها که تلطیف و در آنها مکر بود
مرگ بود و رستن جان دگر را در دل آن مرگ بود
کشت اینسان لیک گفتا از برای شهر بود
گر تو کودک را نکشتی کشتههایی بهر بود
حکم تو خون است و خون بازی به راه و پیش راه
سر به سر او میزند سرها به روی رست جاه
کوه اجسادی به پیش است و ولیکن نیست گفت
این نه کوه است و نماد شهر این دردای خفت
با دل مکر و به تقیه دارد او صدها سخن
هر چه میبافد به دور خویش دارد جان و تن
آن همه زشتی به زیبایی بدل او کرد تا
چشم بسته در خفا او سربریدان است شاه
پنبه در دستش نیامد خون و او را هیچ گفت
با سخن چشمان بسته سر برید آرام خفت
گفت او آن تن مسلمانی نباشد این سلام
بهر دین ما نیامد هیچ و اینسان والسلام
یکدگر جای که در آن آتش اسلام زید
آمده قرآن و اسلامی که در آن راه دید
هر چه آزادی زِ تو باشد همانا سلب کرد
قدرت پوشیدن آن تن لباست زرد کرد
هیچ رأیی بر تو و بر پوششت در کار نیست
این همه امر من و فرمانبران را کار نیست
هر چه باشد در دل قرآن بیاوردا کلام
حق پوشیدن به کیسه بر تنت انکار چیست
حق فکر و درک کردن را نداری هیچگاه
هر چه خواهی را به تو گویم و دیگر کار چیست
بایدا بر ما نفس داری ولیکن هیچگاه
رأی خود را بر برون ناری که این را نیست کار
گاهگاهی آمده شخصی و او در پیش بود
تحفهای از اذن را بر روی دوشت بیش بود
گفت تانی قطرهای دوری گزینی رودها
هر چه در سر آخور دریا بود آری است راه
با دل مکر و یکی را کمتر و در بیش برد
روزی از حق و دگر روزی به امرش بیش برد
با همه مکر و ریا و این همه اغواگری
او دو دستت بست و اینسان در دل آن خویش برد
هر نفس دینی گزیند او که جانش راه نیست
میکشد میتازد و میبارد و اصرار چیست
لیک بر دین پدر زادی و تن آزار زید
شهروند ثانی و در دور باطل راه دید
هیچ حقی روی تو ناشد نباشد هیچگاه
بر نفسهایی که داری ما بر آن در کار چیست
مخلصش هیچی نداری هر چه در پیش است رو
آن همه از لطف ما بود و خدا در کار زیست
هر چه زن در دار دنیا آن همه زشت است رو
او که ملا بود گفتا او چنین پشت است رود
زن همه چیزش به نصف مرد باشد پیش خوان
عقل و ایمان و بهایش بر همه گفتار خان
حیض و دردش آن که ایمانش چنین اینسان ربود
بر شهادت عقل او نصف و در این نقصانه بود
حق ارثش اینچنین او را به نیمی نیم کرد
گفت و این باور از آنان لحظهای تردید کرد
حال با این رویه و با اینچنین گفتار رو
دارد و در فکر حق دارد به زنها پیش رو
از دل حیوان همه کشتار و انسان زود کشت
کشت جانش خون او محراب آن بتخانه بود
از تناول گوشت جانش هر تنی را کشت زود
قصهی زشتی این دیوانگان دیوانه بود
هیچ ارزش دارد آری جان او را هیچ بود
کشت با کشتار خود راضی خدا شادانه بود
حق گفتن در برابر تیر و شلاق است دار
هر که را گفتی به روی جوخهها مرگ است خار
ما تو را جرأت بدادیم و در این مخلوق راه
تانی از آن کوچکان نقدی کنی نقد است شاه
گر به یزدان و پیامآور به معصوم و به دین
ذرهای گفتی ببین مرگت به روی خویش بین
در برابر سیل این آزادگان را خون چکید
خون به دریا آمد و مستانه او تنها درید
حکم اسلام است و این کشتار لیکن مکر باز
هر کجا تاند به کشتار او رسانده هیچ خار
گر به رجم آدمان او داده حکمی دیر بود
گر جهان ما را نبیند حکم او تدبیر بود
با پلشتی و به زشتی در خفا او گشت نور
ذرهای کوتاه آید از برای مکر دور
سر بریدن دار آویزد همه تن جسم را
خوش نیاید این جهان و لیک این تصویر بود
جای زشتی را به زشتیِ دگر او داد نور
تا خدا در آسمان راضی از این کردار بود
دست دزدان را به یکباره بریدن داد شاه
لیک اینان در خفا با شرطهایی داد راه
هر یکی از حکم یزدان را به جا آورد جاه
گر جهان ما را نبیند حکم باشد حکم شاه
مخلصش این کار کز کشتار دیگر عار نیست
لیک با تزویر و آن در قلب آن دیوار کیست
میکشد با نغمههای آن کلامی از خدا
پیش و پس دارد یکی را و به دیگر هست راه
گفت او آن تن مسلمانی نباشد این سلام
بهر دین ما نیامد هیچ اینسان والسلام
در سرآخر شهر آورد است او را دیر زود
از دل دریای او اینسان پدید آورده رود
هیچ در پیشت نباشد هر چه داری از خدا است
این نفس آوردنت از بهر شادیِ خدا است
تو به خود هیچی ندارد هر چه باشد او است گو
از همان خرمان بسیاری به رویت هست رو
کیسه بر سر داری و بر دار دنیا راه نیست
بر زنان هیچی نباشد این همه اصرار چیست
حق بودن از من است و از من و آن شاهراه
آن خدا قرآن بدارد والسلام اظهارها
زن همه اسباب لذت خلق شد تا شاه شاد
درد و حیض و زایمان نصفی به بودن راه داد
حق پوشیدن چه باشد کفر داری کفر گو
از تنت آن سر زیادی و همین را خواست گو
هر که بر دین دگر باشد وظیفه دوش ما است
کشتنش باید خدا راضی و اینها کار ما است
گر یکی هفتاد تن را از دگر در پیش راه
سر بریدا در بهشتا منزلش در پیشگاه
حرف حیوان پیش آوردی که دیگر کار نیست
در دل قرآن خدا گفتا دگر این بار چیست
خلق گشتا تا به خلق اشرفش راهی دهد
سر بریده خون آن را بر جهان شاهی دهد
حق گفتن یک کلاما گفت آن را دیر زود
لا الله الا لا الا لا الله لا
کوچک از کامت برون آورده او اینسان زبان
کز کلامی داری او آن را بریده راد ران
هر که فریادی کشیده از زبان بر دار بود
خون خود را خورده و یزدان ما قهار بود
حکم هر کاری به دنیا داده و او شاه زیست
او جهان را تا سرآخر اینچنین در کار دید
شرب خمر و داغ هر شلاق بر جانت فرود
ضجهزن ای پست تن آن را زِ جانت در عبور
چشم در راه دگر چشمی که او را کور کرد
آمده دیوانهای بیرون براند کور کرد
در میان شهرها و از بریدن سر به راه
با خشونت خو گرفتا سر بریدا او است شاه
از دل این زشتی و صدهای دیگر زشت بود
آمده قومی که با کشتار خود در فکر بود
بردهداری میکند از آن غنائم هست راه
او کنیزی دارد و زنها اسیر دست شاه
آن قدر زشتی که باید تا سرانجام جهان
اینچنین بنوشت و برخواند و دگر را هیچ دان
اینچنین دیوانگانی در جام جم بسیار بود
قومهای بیشماری که بر آن اظهار بود
گفت آن تن او مسلمانی نباشد این سلام
بهر دین ما نیامد هیچ و اینسان والسلام
هر چه در دنیا که اسلام است او را نیست راه
او به اسلام خودش باور بیاورد است شاه
در سرآخر بطن این دین در کتاب شاه بود
والسلاما این سلام اسلام آن الله بود