این سکوت تو بدان معنی و همتا ظلم است
این خموشی به میدان تو بگو معنی آری ظلم است

تو گذشتی و یکی کشت دگر جان تن را
تو به او خنجر تیزی بدهی این ظلم است

اگر از او تو گذر کرده که این تن خوش‌دار
تو ببین روز دگر گردن تو پیش همان خنجر خود در ظلم است

به دل امروز گذشتی و گذر کرد همو این جان را
و به فردای ببینی که خودت قعر چنین دره به دل آن ظلم است

نفسش را تو بریدی که گذشتی ز کنارش خاموش
تو ببین آخر این قصه که قطره به درون آتش از این ظلم است

تو به امروز سلامت به کنار جمع جانی بودی
و به فردا شده تیز خنجر دندان به تو جان در زودی

او همان است که دیروز یکی کشت و تو را خواند از دور
و به فردای تو را می‌کشد و خوانده که تو فرسودی

شاید اینبار یکی دختر تو بود آن جان
که بلندی به زمین افکند و خوانده خودش کشت به کین دستوری

شایدا آن نفری را که شکنجه کردند
پدرت بود چه می‌دانی از این قافله تن‌دوری

شاید آن روز دگر مادر تو در غم گفت
طفل من را نفران کشته در این ددزوری

شایدم خویشتنی روز دگر در ایوان
تو بخواندی که نفس مادر من مرد در این مجبوری

تو که میدانی و من دانم و ما می‌دانیم
این جماعت همه را کشته و این نیست بسان دوری

اگر از جان گذری کرده ‌و با خود خواندی
که تن من نبود در دل این کینه و کشتن زوری

تو بدان روز دگر جان تو در این نزدیک
تو و من کشته همینان که بن آیین و به دین ریشه از اینان جوری

جور و فسق و تو بگو ریشه‌ی اینان افساد
همه کشتند در این قافله‌ کشتار عوام از دل ذات

من و تو در دل هم ریشه به هم با هم تا
برکنیم ریشه‌ی این فسق و فساد از بن اینسان گوری

برکند ریشه و در خاک بکارد از آن
طعم خوش قلب رهایی زن و زندار نوری

نور خوش تابد و این جام جهان را گردون
ما بسازیم جهان را به دل عزم خود از آن نوری

که تراود همه در پیش برابر جانیم
ما به آزادی و در زندگی از پیش جهان از نوریم