شده لب بخندد دلت باشدا ضجه زار
شده اشک خجل باشد از ریختن در مزار

شده نغمه‌ای سر بدی از گلویی به دار
شده بی‌هوا حس کنی درد شلاق و خار

شده مرگ خوانی و آن باشد آری به کار
شده از تو امید مثال همان مرد باشد به دار

شده بر تو دنیا مثال همان هیچ باشد و خار
شده مرگ را تو دمادم بخوانی به کار

شده شعر را پوچ پنداری و تشنه آن کارزار
شده فکر و فریاد خود را ببینی حصار

شده چند ساعت نزن پلک بر چوبه دار
شده بهترین شادی‌ات باشد آن اشک زار

ندانم برایت شده این‌چنین روزگار
ندانم تو دیدی همه ظلم یزدان هار

اگر دیدی و شد چنین باورت روزگار
خوشامد به تو گویم آری بیا در چنین کارزار

به پا خیز و طغیان به شورش به یزدان به دار
دگرگون کن آری جهان را همه روزگار

که دیگر کسی را نبینی در این کارزار
جهان از تو آزاد، آزاد بادا همه روزگار