در قسمت پنجم هم در باب جمهوری اسلامی صحبت کردیم و این قسمت رو هم در باب ادامه تاریخ جمهوری اسلامی با هم ‏صحبت خواهیم کرد.‏
‏ ممنون که همراه من هستید.‏
‏ خب دوستان یه توضیح مختصری در باره قسمت های قبلی که توی این ویژه برنامه ایران صد ساله منتشر شده بدم.‏
‏ اینکه ما توی این قسمت ها از تاریخ پیش از مشروطه شروع کردیم و تا جمهوری اسلامی پیش رفتیم و در باب این مسائل ‏صحبت کردیم.‏
‏ توضیح چکیده اش میشه اینکه ایران در یک شرایط بدی قرار داشت از همه لحاظ و در یک فقر فرهنگی و سیاسی و اجتماعی ‏وجود داشت.‏
‏ در دوران مشروطه یک بخشی از مردم ایران که روشنفکران و مشروطه خواهان بودند با دیدن دنیای پیرامونشان و دنیای ‏پیشرفت کرده غربی ها به تکاپو افتادند برای انقلابی که در ایران صورت بگیره و این انقلاب به ثمر نشست و بعد از اون با ‏دخالت دشمن خارجی روسیه و پادشاهی که سر کار بود از قاجاری ها در برابر این انقلاب جبهه گرفتن مبارزه کردن.‏
‏ بعد از اون اتفاقات مهم تاریخ جهانی مثل جنگ جهانی اول و دوم تاثیراتی بر ایران گذاشت خاندان پهلوی شکل گرفت که ‏این خاندان دو پادشاه را داشت.‏
‏ رضاشاه اول و محمد رضاشاه که خب اینها به نوعی با رفتارهای متناقضی که انجام دادند، یک قوا و یک تفکراتی که برخیشان ‏به واسطه اتفاقات جهانی بود مثل کمونیست‌ها و برخی هم به واسطه آن تاریخ کهن ایران در ایران وجود داشت.‏
‏ مذهبیون بودند و ملی‌گراها یک طیف های فکری را به وجود آوردند و این تناقض هایی که بین این دو پادشاه بود به نوعی ‏ثمره اش به یک انقلابی ختم شد که انقلاب جمهوری اسلامی بود.‏
‏ خب به صورت کامل در باب این مسائل صحبت کردم و برآیند هایی که از نظر خودم مورد اتخاذ بود را هم درباره اش حرف ‏زدم که می توانید به اون قسمت ها مراجعه بکنید و بیشتر درباره اش بود.‏
‏ اما در قسمت گذشته و از قسمت پنجم ما شروع کردیم و در باب جمهوری اسلامی صحبت کردیم درباب جمهوری اسلامی ‏که از ابتدای روی کار آمدنش با قلع و قمع کردن افرادی که از حکومت گذشته وجود داشتند، این حکومت کینه و انتقام را به ‏روی کار آوردند و بعد کم کم عناصر انقلابی که در کنارشان بودند رو یک به یک از صحنه به دور کردند و بعد جنگ ایران ‏و عراق شکل گرفت و آن کشتارهای دهه شصت از همان ابتدای سال شصت تا کشتار وحشتناک و وحشیانه ای که در سال ‏شصت و هفت اتفاق افتاد و این جنایت علیه بشریت در ایران رخ داد و تاریخ ننگینی را برای جمهوری اسلامی رقم زد.‏
‏ حالا قراره تو این قسمت بعد از سال شصت و هفت بریم جلو تا به دنیای امروزمون و تاریخ امروزمون برسیم و به نوعی در باب ‏جمهوری اسلامی بیشتر صحبت کنیم.‏
‏ بعد از اون اتفاقاتی که در سال شصت و هفت افتاد و من توضیحی درباره‌اش دادم و اون هیات مرگ وحشتناک و کشتار.‏
‏ مردمانی که به واسطه عقاید سیاسی و ایدئولوژیکی که داشتند به جوخه های دار سپرده شدند.‏
‏ جنگ ایران و عراق هم تمام شد.‏
‏ جنگ عبث و بیهوده ای که دو سالش قاعدتا تحمیل و دفاع بود.‏
‏ اما شش سال دیگرش در پی آرزوهای جماعتی که در قدرت بودند بود که می خواستند حمله کنند و در نهایت قدس را آزاد ‏کنند و از عراق به اسراییل برسند.‏
‏ در باب این مسائل صحبت کردیم و گفتیم و در نهایت هم به آن جام زهر ختم شد و جنگ هم بدون هیچ راهگشایی برای هر ‏دو سمت فقط با تعداد زیادی کشته و جانباز و اسیر به پایان رسید و این تاریخ هم مصادف شد.‏
‏ در نهایت به مرگ رهبرشان.‏
‏ رهبر جمهوری اسلامی.‏
‏ همون ملایی که من بارها ازش نام بردم.‏
‏ در کتاب های مختلفی که نوشتم.‏
‏ دوره ی حکومتش با مرگش تموم شد و بعد یک رهبر تازه ای رو به خودش دید.‏
‏ همه در باب این رهبر تازه هم می دونیم و شکل قدرت گیری او.‏
‏ اینکه به عنوان مثال رفسنجانی تا چه اندازه ای در این قدرت گیری نقش ایفا کرد و اون مجلس خبرگانی که برای انتخاب ‏رهبری شکل گرفت تا چه اندازه رفسنجانی با گفتن اون خاطره ای که در باب رهبر آینده صحبت شده بود ازش باعث قدرت ‏گرفتن خامنه ای شد؟
‏ خوب قاعدتا در اون دوران رفسنجانی فکر می کرد که خامنه ای یک مهره ای هستش که قدرت لازم رو نداره و میشه به نوعی ‏اون رهبری رو تضعیف کرد.‏
‏ حال تا چه اندازه این فکر در سرش بود؟
‏ در سال های آینده به نوعی نشان داد که همین تفکر را دنبال می کرد.‏
‏ اما فرای آن باید در باب جانشینش هم یک صحبتی بکنیم.‏
‏ یعنی جانشین رهبر ابتدای انقلاب که نائب او هم بود و به نوعی ولیعهدش به حساب می آمد و اینکه چگونه از این صحنه ‏سیاسی و این سپهر سیاسی آن روزگاران ایران دور شد هم میشه درباره اش صحبت کرد.‏
‏ اینکه از همان ابتدا یک سری مخالفت های بینشان شکل گرفت و در سال شصت و هفت هم به نهایت رسید و آن نامه های ‏سرگشاده ای که برای خمینی نوشت و ابراز عقیده کرد، در آن دوران هم باعث شد که از قدرت دور بشه و بعد هم اون مافیای ‏قدرتی که درون نوک هرم قرار داشت، یک قدرت تازه ای را سر کار بیاورد که به نوعی مسلما تفکرشان این بود که می توانند ‏آن را اداره کنند و می توانند این قوه را یک جوری قوه ی دست نشانده ای برای خودشان.‏
‏ موضوع در باب این مساله خیلی پیچیده و گسترده هست و میشه از نگاه های مختلفی بهش دربارش صحبت کرد.‏
‏ اما ما خیلی قصد نداریم که در باب این مساله صحبت بکنیم و همین گونه تیتروار.‏
‏ کافیه که درباره اش صحبت بکنیم.‏
‏ این که قاعدتا طیف های مختلفی از قدرت در نظام جمهوری اسلامی وجود داشت که مدام در حال دور کردن هم از صحنه ی ‏قدرت بودند.‏
‏ همان طور که در ابتدای انقلاب دربارش صحبت کردیم که چگونه طرز تفکرهای مختلفی که وجود داشتند و اون طیف های ‏فکری از صحنه ی قدرت دور شدند.‏
‏ حالا در بین خودشون هم باز طیف های مختلفی شکل گرفته بود که مدام در حال دور کردن هم از قدرت بودن و یک طیفی ‏که از همه قدرتمند تر بود قاعدتا قدرت را به دست گرفت و آن طرز تفکرهای دیگر را هم کنار گذاشت.‏
‏ یکی از مهم ترین و قدرتمندترین آن طیف های فکری قاعدتا همان نواب رهبری بود.‏
‏ نایب السلطنه ای که خب به نوعی میشه گفت که با عکس هایی که از خودش نشون داد و کارهایی که اطرافیان کردند، اون رو ‏هم از این صحنه دور کردند و بعد خواستند که قدرت رو به سادگی در اختیار خودشان بگیرند.‏
‏ اما بعد از این اتفاق خب هر کس سهم خودش رو از این قدرت می خواست.‏
‏ رفسنجانی با این اتفاقی که رقم زد و به نوعی رهبری رو پیشکش کرد به خامنه ای، خودش هم رییس جمهور این مملکت شد و ‏خب با نوع تفکری که داشت سعی داشت که به نوعی اقتصاد آزاد و نظام سرمایه داری رو در ایران حاکم بکنه اصولا نگاه های ‏اقتصادی بعد از روی کار آمدن رفسنجانی هم تغییر کرد و اتفاقات به پیش رفت و درگیری های قدرت از همان جا هم شروع ‏شد.‏
‏ یعنی خامنه ای به فکر این بود که مطمئنا قدرت خودش را پایدارتر و مستحکم تر بکند برای خودش نهادهایی رو زیر فرمان ‏خودش بوجود بیاره و با رسوخ ای که در مبانی قدرت در جمهوری اسلامی داشت این قدرت رو پایدار بکنه که این اتفاق هم ‏به مرور زمان و در سال های مختلف افتاد.‏
‏ یعنی شما می تونید ببینید با رسوخ ای که در سپاه کرد چگونه این قدرت رو یکدست برای خودش گرفت و یک قوای نظامی ‏مستحکمی رو برای خودش ساخت تا در کنار این قدرت سیاسی که داره حالا یک قدرت نظامی هم داشته باشه، قدرت ‏اطلاعاتی داشته باشه، چگونه وزارت اطلاعات رو یکدست برای خودش خواست و اصولا تمام قوای محرکه ای که در ‏جمهوری اسلامی داشت رو طی مرور زمان با توجه به اون پایگاه سیاسی که در اختیارش بود برای خودش کرد.‏
‏ یعنی در ابتدای انقلاب و در ابتدای رهبری خودش منظور هست که قدرت کمی داشت و نهادهایی میتونستند در برابرش ‏ایستادگی بکنند.‏
‏ یا شخصیت هایی بودند که می تونستند در برابرش ایستادگی بکنند از خود اون.‏
‏ منتظری در نظر بگیرید تا خود رفسنجانی و یا اشخاص دیگر.‏
‏ اما خب وقتی این نهاد پرقدرت سیاسی که ولایت فقیه هست رو به دست گرفت تونست که این ارکان رو با خودش همسو بکنه ‏و قدرت کامل رو طی مرور سال ها به دست بیاره.‏
‏ حالا اینکه ما بخوایم خیلی موضوعات جمهوری اسلامی رو در این وادی ببریم به نظرم خیلی الزامی نیست چون تفاوتی ‏نمیکرد.‏
‏ حالا هر کدوم از این اشخاص میومدن.‏
‏ اینها تحت سیطره یک نظام فکری دارند کارهایشان را پیش می برند که اشخاص از نظر من خیلی تاثیر گذار نیستند.‏
‏ هر کس دیگه ای هم جای خامنه ای روی کار میامد قاعدتا همین رفتار رو پیش می برد تا بتونه برای خودش یک جایگاه و ‏پایگاهی رو بوجود بیاره.‏
‏ اما خیلی در باب این دعواهای درون خانوادگی ای که بین اونها شکل گرفته وارد نمیشیم.‏
‏ موضوع های قابل عرضی نیست اما در همین حد باید بدونیم که قاعدتا هر کدوم از اینها یک سهمی از این قدرت می خواستند ‏و درونشون مطمئنا یک سری اختلافاتی هم بوده.‏
‏ از همون ابتدا هم بوده.‏
‏ یعنی از ابتدای انقلاب وقتی شما نگاه می کنی که یک طیف های فکری وجود داشت، از کمونیست ها در نظر بگیرید تا ‏مذهبیون و ملی گرایان که جمهوری اسلامی از همون ابتدا سعی کرد یک به یک اینها رو از صحنه دور بکنه، برخی رو قلع و ‏قمع کرد، برخی رو خونه نشین کرد، برخی رو تبعید کرد، برخی رو زندانی کرد و در مجموع تونست خودش رو به عنوان ‏قدرت واحده درون کشور به واسطه پایگاه اجتماعی که داشت.‏
‏ بر تمام ملت حکمفرما بکنه.‏
‏ بعد از اون هم این اتفاقات به همین شکل پیش رفت.‏
‏ حالا به نوعی افتاده بودن.‏
‏ به اینکه در بین خودشون هم یک قدرت فائقه ای رو پدید بیاورند و از همون جا یارکشی های سیاسی اتفاق افتاده بود و شما ‏میتونستید در اون بخش از تاریخ ببینید که یک بخشی دارند به سمت قدرت بیشتر کشیده میشن و یک بخشی هم بیشتر و بیشتر ‏دور میشن.‏
‏ نماد قابل لمس و درکش همون منتظری هست.‏
‏ حالا به واسطه صحبت هایی که کرد به خصوص در باب سال 88 و اینکه شما کسی که به عنوان نایب و جانشین خودتون برای ‏رهبری گذاشتید هم صداش در میاد از این کشتار وحشیانه و وحشتناک.‏
‏ یعنی من باور دارم که سال شصت و هفت جمهوری اسلامی رو به پایان رسوند.‏
‏ حالا اینکه چرا مردم در اون دوره و اون برهه از تاریخ تا این حد مسخ شده در این افکار بودند جای بحث داره.‏
‏ یعنی شما مواجه میشید با خاکسپاری.‏
‏ به عنوان مثال خمینی که اصلا هوش از سر آدم میپره که چجوری ممکنه یه همچین مردمانی در اون کشور وجود داشته باشن با ‏این حجم از کشتارها و وحشیگری ها.‏
‏ این جنگ بی سامان رو ادامه دادند.‏
‏ رفتارهای غیر عادی انجام دادند و این کارها چگونه باز هم پشت این رهبر رو گرفتند و اون مراسم رو به عنوان مثال به پیش ‏آورد؟
‏ اما در مجموع این یارکشی ها کار رو به جایی رساند که یک طیفی در قدرت بمانند و بعد دوباره اون طیف ها هم به جون هم ‏بیفتند تا نهایتا یک قدرت واحده ای شکل بگیره.‏
‏ و حالا این رهبری که نه کاریزمای لازم رو داره، نه کار مهمی در این انقلاب کرده، نه شخصیت کلیدی ای بوده رو تبدیل به ‏یک رهبر.‏
‏ کاریزما بکند در صورتی که این کاریزمای لازم رو نداره و کاریزما هاش رو به واسطه رفتارهای خودش به دست نیاورده، اما ‏با به نوعی در زیر فرمان قرار دادن نهادهای مهم قدرت تونست این کار رو تا حدی بکنه.‏
‏ اما باز هم جنگ هایی بر سر قدرت در بینشون وجود داشت و همواره هم داشت و در آینده هم این جنگ قدرت به نوعی نشون ‏داده شد در طول این تاریخ.‏
‏ اما ما بهتره که یک مقداری قدم رو پیش بزاریم و جلوتر در این تاریخ قدم برداریم.‏
‏ فرای اینکه الان ما در باب سال های بعد از قدرتگیری خامنه ای صحبت خواهیم کرد.‏
‏ یک مقداری هم خوبه که باز هم در باب خمینی و اون تاریخ انتهایی هم صحبت بکنیم.‏
‏ اینکه چگونه ممکنه مردمی در کشوری زندگی بکنند، اتفاقات سال شصت بیفته، اتفاقات سال شصت و هفت بیفته، جنگ اتفاق ‏بیفته.‏
‏ این قلع و قمع های سیاسی عناصر فکری که در ایران وجود داشتند اتفاق بیفته.‏
‏ کینه و انتقامی که در برابر اون کسانی که به نظام پادشاهی معتقد بودند اتفاق بیفته و باز هم مردم پشت اون رهبر رو بگیرن.‏
‏ یکی از مهم ترین عواملی که کمک کرد به این حفظ این جایگاه جنگ ایران و عراق بود.‏
‏ یعنی بی شک جنگ رو نعمت میدونستن و واقعا هم برای اونها نعمتی بود چرا که جون بیشماران ایرانی ها گرفته شد.‏
‏ در این جنگ که حالا برخی به واسطه نزدیکی فکری با اون دسته وارد این جنگ شدند اما تعداد زیادی هم برای دفاع از ‏خاکشون، برای دفاع از ناموسشون، برای اعتقادات و باورها و چارچوب های اخلاقی که بهش خودشون معترف بودند وارد این ‏جنگ شدند و خون اون ها بود که پایمال شد، به زمین ریختند و کشته و مجروح دادند.‏
‏ اما این جنگ باعث تثبیت قدرت اونها شد که تونستن خیلی راحت قلع و قمع بکنن و کشتار بکنن.‏
‏ چرا که ایران در شرایط جنگی بود و در شرایط جنگی هر کشوری هر گونه رفتاری براش توجیه شونده هست.‏
‏ یعنی هر رفتاری که انجام میده میتونه به راحتی و سادگی توجیهش بکنه.‏
‏ به عنوان مثال همین کشتار سال شصت و هفت با بهانه حمله مجاهدین به ایران اتفاق افتاد.‏
‏ یعنی این بخشی که در زندان ها بودن و حکم گرفته بودن و حالا به تیغ تیز سپرده شدن به جوخه های دار سپرده شدند، رو به ‏نوعی خائن قلمداد میکردن.‏
‏ خیانتکار جنگی میدونستن وابسته به اون طیف فکری میدونستن و خب به راحتی هم میتونستن خونشون رو بریزن.‏
‏ یعنی در مجموع صحبت این هستش که جنگ ایران و عراق برای جمهوری اسلامی به شدت کمک کننده بود و جمهوری ‏اسلامی هم علاقه مند بود که این جنگ ادامه پیدا بکنه چرا که هر چیزی رو میتونست توجیه بکنه.‏
‏ به عنوان مثال فقر اقتصادی که در ایران بیداد میکرد با یک توجیه ساده ای که جنگ هست قابل توجیه بود.‏
‏ یعنی شما میتونستید بگید که خب الان شرایط جنگی کشور و ما نمی تونیم از نظر اقتصادی به جایگاهی برسیم یا آرامش و ‏امنیتی رو به مردم هدیه بدیم؟
‏ خب این هم کمک می کنه که شما ناکارآمدی خودتون رو به پای جنگ بنویسید.‏
‏ اینکه شما هیچ سررشته ای برای پیش بردن امور ندارید، در اداره کشور هیچگونه تجربه و تخصصی ندارید.‏
‏ رو بر پایه جنگ بنویسید و به مردم مدام تکرار کنید که ما الان یک کشور جنگ زده هستیم و در جنگ هستیم و نمی تونیم به ‏عنوان مثال شرایط اقتصادی درستی داشته باشیم.‏
‏ یا اگر قرار بود از نظر فرهنگی مردم رو در یک خفقانی قرار بدید با توجیه ساده این موضوع که ما در جنگ هستیم می تونستید ‏هر نوع صدایی رو به خفقان بکشونید هر نوع سانسوری رو اعمال بکنید.‏
‏ حالا یکی از راه های گسترش این فرهنگ رو ما قاعدتا هنر می دونیم.‏
‏ این سبک زندگی رو قرار هست که هنر تغییر بده.‏
‏ قرار هست که فرهنگ سازی انجام بده چون ما با هنر یک دستی روبرو بودیم که مدام باهاش در باب جنگ و در باب تبلیغ ‏این جنگ احمقانه فیلم می ساخت، کتاب می نوشت، شعر می گفت و یا در تمام گونه های هنری راه رو به پیش می برد و این ‏هم توجیه ساده اش با همین جنگ بود.‏
‏ یعنی جنگ حقیقتا برای جمهوری اسلامی یک نعمت بزرگ بود، برای اینکه خودش رو بتونه تثبیت بکنه، هر نوع خفقان ‏سیاسی رو هم در کنارش می تونست توجیه بکنه به اینکه ما در شرایط جنگی هستیم.‏
‏ یعنی به عنوان مثال بنی صدر که یکی از عناصر انقلابی بود و در کنار جمهوری اسلامی بود، حالا میشه اون رو هم از طیف ملی ‏گرا در نظر گرفت اون هم به نوعی از اون طیف ریشه های فکری خودش رو می گرفت.‏
‏ اما گفتم خیلی از این ریشه های فکری که در جبهه ملی قرار داشتند و به نوعی ملی گرا بودند.‏
‏ هم عقاید مذهبی داشتند یا عقاید مذهبی به واسطه زندگی پیش ترشان داشتند.‏
‏ و یا با داغ شدن بازار مذهبیون به نوعی کشیده شدند به این سمت و خب خیلی ساده رییس جمهوری که منتخب مردم بود و ‏یک آرای یازده میلیونی داشت در آن تاریخ ایران که یک آرای قاطع ای بود به راحتی توسط خمینی کنار گذاشته شد با همین ‏عنوان جنگ.‏
‏ یعنی دعوایی که بر سر.‏
‏ رهبری جنگ بود باعث شد که به راحتی این قدرت هم کنار گذاشته شود و این عنصر هم از انقلاب ایران حذف بشود و هر ‏گونه کشتاری که در ایران شکل می گرفت هم با همین توجیه وجود جنگ قابل رفع شدن بود.‏
‏ در مجموع جنگ ایران و عراق خیلی کمک کرد به دوران قدرت مندی به نوعی خمینی در ایران و در نهایت ما مواجه شدیم ‏با ملتی که هنوز از نظر افکار عمومی به سمت جمهوری اسلامی راه داشت.‏
‏ یعنی ما اون اکثریت رو اگر ملاک قرار بدیم در اون دوران باز هم همسوی با جمهوری اسلامی بودند و بزرگترین توجیهشون ‏هم همین جنگ ایران و عراق بود چون مشکلات را به چشم قبول نمیکردند.‏
‏ اگر خفقانی در سپهر سیاسی بود به واسطه جنگ بلافاصله براشون مرتفع میشد.‏
‏ اگر از نظر اقتصادی در فقر شدید به سر میبردند، اگر از نظر فرهنگی در خفقان کامل بودند به واسطه وجود جنگ براشون ‏توجیه پذیر بود.‏
‏ پس مردم راه به جایی نمی بردند که در برابر این جمهوری اسلامی بخواهند قرار بگیرند و ما تا آن سالها داریم میبینیم که مردم ‏و افکار عمومی اکثریتشون به سمت جمهوری اسلامی هست و نهایت این دیدار ها هم میشه ما رو به جایی برسونه که در مراسم ‏تشییع جنازه خمینی داریم می بینیم که یه تعداد بی شماری در اون جنون دنباله داری که دارن دارن چه کارهایی انجام میدن و ‏واقعا باعث تاسف است.‏
‏ یعنی شما به یک کشوری نگاه بکنید و مردمی رو نگاه بکنید که نخبه‌های کشور، آزادگان کشور، کسانی که صاحب فکر ‏هستند، جوونهایی که حاضرند در راه اعتلای کشور، در راه آبادانی و آزادی کشور از جان خودشون بگذرند رو یک ملای پر از ‏کینه ای حکم قتلشان رو میده.‏
‏ حکم قتلی که در برابر حتی قوانین خود کشورش از قوانینی که خودش بهش پایبند هست، دادگاه هایی که خودش شکل داده ‏به اینها حکم زندانی داده و بعد خودش با یک حکم خون‌بار و خونین همه رو به کام مرگ میفرسته و باز هم مردم هیچ کاری ‏از خودشون نشون نمیدن و به راحتی از کنارش میگذرند.‏
‏ خب اینها بیشتر توجیهات جنگ بوده که تونسته به این سادگی این اتفاقات رو را رقم بزنیم یعنی اگر امروز در ایران یه همچین ‏اتفاقی می افتاد خب قاعدتا مردم به این سادگی از کنارش نمی گذشتند و مراسم تدفین رهبر انقلاب به این شکل صورت نمی ‏گرفت.‏
‏ پس جنگ برای جمهوری اسلامی یک نعمت بود.‏
‏ همون طور که خودشون گفتند و حالا میتونیم برگردیم و بگذریم و از قدرت گیری خامنه ای و شرایطی که پیش اومد هم ‏گذر بکنیم و برسیم به اون مرحله ای که در ایران جرقه هایی پیرامون بیداری شکل گرفت.‏
‏ جرقه هایی که قاعدتا از سمت روشنفکران بود.‏
‏ حالا روشنفکرانی در ایران ظهور می کردند که به نوعی با دیدن شرایط و این تاریخ اسفناک ایرانی به صدا در می اومدن ‏نسبت بهش واکنش نشون دادن.‏
‏ هرچند واکنش ها واکنش های تندی نبود.‏
‏ هرچند صحبت ها و صحبت های تندی نبود اما کم کم جرقه هایی زده شده بود برای اینکه دوباره نگاه میکنم دوباره همه چیز ‏رو زیر نظر بگیرم.‏
‏ از ابتدای انقلاب همه چیز رو مد نظر قرار بدم.‏
‏ از اون قلع و قمع کردن های ابتدایی نگاه بکنند تا به سال شصت و هفت برسم و بعد از اون دوران ریاست جمهوری رفسنجانی ‏رو مد نظر قرار بدم.‏
‏ اما کم کم شاهد شنیده شدن صداهای داخل ایران بودیم.‏
‏ صداهایی که حالا قرار هست نوع نگرش تازه ای رو دوباره در ایران نقش بدن.‏
‏ و این اون جرقه های بیداری بود.‏
‏ جمعی از روشنفکران و نویسندگان و روزنامه نگارانی که در ایران صحبت های تازه ای میکردند.‏
‏ این اتفاقات بعد از به قدرت رسیدن خامنه ای شکل گرفت و کم کم جوانه زد و من اون جرقه های بیداری رو در همون ‏اتفاقاتی که روشنفکران ایرانی رقم زدند میبینم که خب بعد از گذشت سالیان درازی از اون اتفاقاتی که ما درباره اش صحبت ‏کردیم، دوباره جرقه هایی در راستای بیداری در ایران شکل گرفت و این رویای صد ساله ایرانی ها در راستای رسیدن به آزادی ‏و مشروط کردن قوای سیاسی و آزادی به نوعی در این سپهر سیاسی دوباره شکل گرفت.‏
‏ دوباره نقدهایی نوشته شد، صحبت شد و در باره اش میشه صحبت کرد.‏
‏ این جرقه ها از اون سوال ها شروع شد و به پیش رفت و اون راکت بودن اجتماع ایرانی به نوعی از اینجا شکسته شد.‏
‏ اما ثمره این تفکرات روشنفکران در اون تاریخ به کجا رسید؟
‏ اینکه ما مواجه می شیم با یک وزارت اطلاعات خونین و مرگبار، یک وزارتی که حالا تماما در اختیار خامنه ای هست و حالا ‏این خامنه ای که تازه قدرت رو به دست گرفته شروع می کنه به کشتار های متفاوت و مختلف از کشتار هایی که داخل ایران ‏شکل میده تا کشتارهایی که در خارج از ایران برنامه ریزی میکنه.‏
‏ هر نوع صدای مخالفی که حالا قصد بیدار کردن مردم رو داره محکوم به مرگ هست.‏
‏ باید این صداها از صفحه روزگار سیاسی ایران حذف بشه تا صدای مخالفی شنیده نشه.‏
‏ راهکار رو قاعدتا همواره اسلامیها در همین حذف میبینند.‏
‏ همونطور که تفکرات و ریشه افکارشون همواره در پی حذف هست.‏
‏ چندین بار هم تا الان فکر میکنم اذعان کردم که شما با فلسفه اسلامی رو به رو میشید که در قبال دزدی بریدن دست دزد رو راه ‏کار میدونید.‏
‏ این یعنی پاک کردن صورت مساله.‏
‏ یعنی شما دارید به این سادگی به یک موضوعی نگاه میکنید که اگر یک دزدی در جامعه وجود داره اگر دزدی میکنه دستش ‏رو قطع میکنه چون دست نداره دیگه دزدی نمیکنه.‏
‏ و خب در راستای انتقاداتی هم که میشه به همین شکل پیش میره.‏
‏ یعنی اگر در دوران صدر اسلام.‏
‏ شاعری بوده که در برابر پیامبر اسلام نقد داشته.‏
‏ پیامبر به یارانش می‌گفته که او را بکشید و از بین ببرید.‏
‏ هر نوع نقادی باید از بین برود چون قرار نیست تغییری ایجاد بشود.‏
‏ قرار نیست ما پیش‌رونده باشیم.‏
‏ ما خاتم نبی این هستیم دیگه.‏
‏ ما همه چیز رو تموم کردیم.‏
‏ هر موضوع قابل حلی.‏
‏ هر اصلاحی که قرار بوده انجام بشه رو ما انجام دادیم.‏
‏ پس قرار نیست ما پیش بریم.‏
‏ وقتی قرار نیست که پیش بریم، هر نوع نقدی باید که در نطفه خفه بشه و با ریشه های تفکری که از اسلام مطمئنا همواره داره ‏سیراب میشه.‏
‏ به این مرحله میرسیم که هر نوع نگاه منتقدانه ای که وجود داره باید به تیغ تیز سپرده بشه و ما شاهد کشتارهای ریز و درشت ‏در سرتاسر جهان هستیم چه در داخل ایران و اون کشتار هایی که اتفاق می افته به عنوان قتلهای زنجیره ای.‏
‏ همه باهاش آشنا هستیم چون کشتارها و قتل‌هایی که در خارج از کشور اتفاق می‌افته.‏
‏ حالا کسانی که به نوعی صحبتی داشتن برای کردن صاحب فکری بودن اندیشه ای بودند.‏
‏ شاید پایگاه اجتماعی داشتند و یا می تونستند پایگاه اجتماعی رو به وجود بیاورند.‏
‏ خب همه محکوم به مرگ شدند چرا که قرار بود این انتقادات در نطفه خفه بشه و هیچ صدایی شنیده نشه.‏
‏ قاعدتا این طول سال هایی که به عنوان قتل های زنجیره ای ما می شناسیم و این اتفاقاتی که توسط عوامل جمهوری اسلامی ‏رقم خورده و توسط وزارت اطلاعات پیش رفته، این وزارت خونین و وحشتناکی که ساختند که همتای تمام وزارت اطلاعات ‏در کشور های مثل آلمان نازی و یا اتحاد جماهیر شوروی هست، رفتارهای وحشیانه ای کردند.‏
‏ با همون متدها کار رو پیش بردن از اعترافات اجباری احمقانه و پخش کردن این اعترافات در تلویزیون پیش رفتن تا کشتن و ‏بمبگذاری و ترور و قتل عام کردن، قتل عام های وحشتناک و قتل های وحشیانه.‏
‏ کسانی را با چندین ضربه چاقو پایمال کردن خونشان را به زمین ریختند.‏
‏ حتی بچه نه ساله را هم در این قتل ها تکه تکه کردن و کارهای وحشیانه ای از این دست کسانی که از آن طیف های فکری ‏باقی ماندند و ما گفتیم که بخشی از همان در همان ابتدای انقلاب شروع کرد انقلاب که این طیف های مختلف فکری را از بین ‏ببرد، برخی را کشت و برخی را خانه نشین کرد، برخی را زندانی کرد، برخی را تبعید کرد.‏
‏ به عنوان مثال از همان طیف های فکری که ما صحبت کردیم، آن مثال بارزش ملی گراها است.‏
‏ کسانی که به عنوان ملی گرا ما می شناختیم در همان ابتدای انقلاب.‏
‏ خب تقریبا میشه گفت همشون از صحنه سیاسی ایران دور شدن.‏
‏ حالا به عناوین مختلف از کسی که محکوم به حبس ابد شد به جرم جاسوسی احمقانه ای که هیچ وقت هم نتونستن ثابت بکنن ‏تا کسانی که حالا کشته شدن و یا از ایران تبعید شدن.‏
‏ تمام اینها از ایران دور شدن اما اون تتمه ای که از اینها مونده بود و میتونست پایگاه اجتماعی هم داشته باشه در این دوران ‏خفقان و این دوران جنون و نشر جنون و این قتلهای زنجیره ای.‏
‏ اینها هم به کام مرگ فرو رفتن و همه قلع و قمع شدن تا این قدرت تازه بنیانی که رهبری رو به دست گرفته جایگاه خودش رو ‏تثبیت بکنه و هر صدایی رو از بین ببره.‏
‏ اما اینها جرقه بیداری بود.‏
‏ یعنی اینها شروع کننده اون حرکتی بود که ایران رو دوباره سرپا کرد.‏
‏ دوباره ما رو به اون آرمان های گذشته خود را وصف کرد.‏
‏ مردمانی که در ده ها سال پیش به دنبال آزادی بودند، به دنبال مشروطه بودند.‏
‏ حالا به یک اعماقی فرو رفته بودند که هیچ چیزی نداشتند.‏
‏ یعنی شما همه چیز را از دست داده بودید؟
‏ در دوران پهلوی شما آزادی های فردی داشتید؟ قاعدتا داشتید.‏
‏ شما نظام پیشرویی داشتید که در زمینه های اقتصادی می توانست شکوفا بشه و می تونست پیشرفت بکنه.‏
‏ شما از نظر اقتصادی شرایط تون اسفناک و اسفبار نبود.‏
‏ شما اون زمان آزادی سیاسی نداشتید که این آزادی سیاسی رو در حکومت بعد نه تنها به دست نیاوردید بلکه بدتر و بدتر هم ‏کردید.‏
‏ یعنی اونجا شما با یک پادشاه روبه رو بودید، با قوانین زمینی و عرفی روبه رو بودید که میتونستید درش تغییری بوجود بیارید ‏میتونستید اصلاحش بکنید.‏
‏ میتونستید اون پادشاه رو برگردونید به دوران مشروطه.‏
‏ میتونستید اون رو فقط به سلطنت خلاصه بکنید.‏
‏ می تونستید اون رو از احکام اجرایی و قدرت اجرایی دور کنید به واسطه قانونی که برایش انقلاب کرده بودید اما حالا با یک ‏ولایت مطلقه فقیه روبه رو بودید که جانشین خدا بر زمین بود.‏
‏ احکام خداوندی که غیر قابل تغییر بود یعنی ما به یک پسرفت وحشتناکی رسیده بودیم.‏
‏ اما جرقه های این بیداری و دوباره خواستن ها در همین دوران قتل های زنجیره ای اتفاق می افتد و مواجه می شویم با این رفتار ‏خونین و وحشیانه ای که جمهوری اسلامی می کند و تمام این اتفاقات در کنار هم ما را می رساند به سال هفتاد و هشت که ‏اولین اعتراضات قابل وصول در بین ایرانیان.‏
‏ حالا فرای اون جنگ هایی که در اون ابتدای قدرت گیری جمهوری اسلامی به خصوص در سال 88 اتفاق افتاد، یک خیزش ‏مردمی یعنی یک اتفاق مردمی دوباره اتفاق می افتد که این بار نقد دارد به جمهوری اسلامی.‏
‏ این بار در برابر این جمهوری اسلامی قرار می گیرد و آن اتفاقات سال 88 و کوی دانشگاه اتفاق می افتد.‏
‏ حالا جماعتی که به عنوان دانشجو به حساب می آیند در برابر این خفقانی که از همه سمت به سمت ما هجوم آورده یعنی چه؟
‏ از نظر اقتصادی، چه از نظر فرهنگی، چه از نظر سیاسی، چه از نظر آزادی های فردی، چه از نظر آزادی بیان و چه از هر نگاه ‏دیگری که وجود دارد.‏
‏ ما در خفقان کامل قرار داریم و حالا فرای آن روشنفکرانی که جرقه ها را زده اند، دانشجویانی هم هستند که در این اعتراض به ‏کنار این طیف فکری می آیند و به نوعی برای این تغییر دوباره به میدان می آیند و ما اولین اتفاقات را در سال هفتاد و هشت ‏می بینیم که باز رفتار جمهوری اسلامی تنها و تنها خفقان و ساکت کردن این صدا هست.‏
‏ قلع و قمع کردن هست، زندان های طویل مدت دادن هست، حکم اعدام صادر کردن هست، به زندان فرستادن هست، ستاره دار ‏کردن هست، اخراج دانشجویان هست.‏
‏ تبعید کردن و فراری دادنشون هست.‏
‏ خب راهکار جمهوری اسلامی و اصولا تمام طیف های فکری چه استبدادی و چه مذهبی همواره همین هست دیگه.‏
‏ یعنی شما فقط و فقط در پی پاک کردن صورت مساله هستید چرا که حکومت شما یک حکومت ایستا و غیر قابل تغییر است ‏و شما هیچ پویایی در خودتون دارید.‏
‏ نه به فکر پیشرفت و تغییر هستید که یک اعتقاد فریز شده ای رو در اختیارتون دادن که مدام در حال تکرار اون هستید.‏
‏ پس هر صدایی که در برابر این اعتقادات قرار بگیره رو محکوم به مرگ میکنید و در اتفاقات سال هفتاد و هشت هم همین ‏گونه پیش رفت و ما مواجه شدیم با جماعتی از دانشجویان که به بدترین شکل ممکن قلع و قمع شدند.‏
‏ حالا با توجه به اتفاقاتی که در سال 88 و به ویژه من در باب اون جرقه های بیداری هم صحبت کردم و قتل های زنجیره ای رو ‏هم به نوعی دربارش صحبت کردیم، باید یک موضوع دیگه رو هم حتما در این راستا بیان اینکه جمهوری اسلامی در تاریخ ‏مشخص خودش با دیدن این اتفاقات و این جرقه ها قاعدتا به یک فکری افتاده و اون طیفی که در این حکومت از ذره ای عقل ‏و شعور برخوردار بودند به فکر یک راهکاری بودند که خب قاعدتا این دوگانگی رو کمی کم رنگ تر بکنه یا یک نوع راه ‏حل کوتاه مدتی برای این تفکرات داشته باشه که از نظر من یک طیف نو تاسیسی اینجا شکل میگیره که ما به اون به نام اصلاح ‏طلبان میشناسیم که حالا قرار هست این حکومت دیوانه وار رو ذره ای اصلاح بکنند و بعد ما مواجه میشیم با این رهبر اصلاح ‏طلبان که به نوعی دولت رو به دست میگیره و حالا قرار هست که یک سری اصلاحات انجام بشه.‏
‏ یعنی از اون چهره ی لختی که جمهوری اسلامی پر از وحشیگری و جنون داره قرار هست که این چهره رو تطهیر بکنه. کنه.‏
‏ قرار هست که این چهره کمی کمرنگ تر و تضعیف تر بشه و در برابرش یک نگاه تازه ای هم رقم بخوره و به نظر من اون ‏کسانی که هوشمندانه در جمهوری اسلامی رفتار کردند در پی به وجود آوردن یک نسخه ای بودند که اصلاح کننده اون شکل ‏وحشیانه خودشون باشن که شاید بتونن اون پایگاه اجتماعی رو در جامعه حفظ بکنند.‏
‏ حالا اون جامعه ی اون بخشی از جامعه که سنتی هستش و به این افکار باورمند هست به این شکل از حکومت باورمند هست.‏
‏ در کنارش اون قشری که به صدا اومده و در پی تغییر هست رو هم تحت پوشش خودشون قرار بدن و ما مواجه میشیم با یک ‏دورانی از.‏
‏ سردمداری قدرتمندان در جمهوری اسلامی که به نام اصلاحات میشناسیم که اونها سعی در.‏
‏ به نوعی خاموش کردن این صداهای معترض و مخالف بوده.‏
‏ فرای اون نگاه دگمی که همواره با شمشیر و تیغه شمشیر تمامی مشکلات رو حل میکنه.‏
‏ حالا یه بخشی هست که در کنار زدن این چماق به هویج هم رای میاره تا با دادن پاداش مردم رو ذره ای ساکت کنه.‏
‏ حالا یه مقداری آزادی های فردی احمقانه به مردم بده.‏
‏ یه مقداری آزادی های احمقانه فرهنگی به مردم بده.‏
‏ یعنی از اون شکل یکدست سینمایی که قرار هست که مدام در باب ترویج جنگ صحبت بکنه، در باب بزرگداشت خشونت ‏صحبت بکنه.‏
‏ در باب این تفکرات مسموم صحبت بکنه.‏
‏ یک نقد های کوچیکی هم داشته باشه.‏
‏ صحبتی هم بکنه.‏
‏ یه اعتراض کوچیکی هم بکنه تا به نوعی مردم با دیدن این هویج ها ساکت بشن.‏
‏ همون سیاست قدرتمندی که در جهان همواره پیش رفته.‏
‏ سیاست چماق و هویجی که همه باهاش آشنا هستیم حالا یا با یا بوسیله زور و یا با دادن پاداش سعی میکنند مردم رو ساکت ‏کنن و از نظر من اون طیفی که هوشمند تر بوده در جمهوری اسلامی سعی کرده این روش دوم رو به کار ببره چرا که می ‏دونسته روش اول مطمئنا جواب عکس میده و این خاموش کردنه.‏
‏ به عنوان مثال روشنفکران ایرانی باعث این شده که دانشجوها هم به این وادی کشیده بشن و فردای بعدیش شاید معلمان هم ‏کشیده بشن در فردای بعدی شاید کارگران هم کشیده بشن، شاید عوام مردم هم کشیده بشن و بعد ما به اون مرحله ای برسیم ‏که یک پایگاه اجتماعی قدرتمندی در پی این تغییر باشه.‏
‏ همانگونه که در دوران پهلوی ها هم به همین شکل پیش رفت.‏
‏ یعنی من گفتم که انقلاب ایران در جمهوری اسلامی در پیش از جمهوری اسلامی و اون انقلابی که در سال پنجاه و هفت شکل ‏گرفت، سه مرحله داشت.‏
‏ یعنی ما گفتیم که یک مرحله اون مرحله ابتدایی بود که از 15 مرداد تقریبا شکل گرفت که خیلی ساکن و ساکت پیش می ‏رفت و کم کم در پی یارکشی بود.‏
‏ هر کدام می آمدند و ابراز عقایدشان را می کردند.‏
‏ مرحله دوم جنگ های مسلحانه بود و مرحله سوم مردمی شدن این انقلاب بود و قاعدتا آن بخش هوشمندی که در جمهوری ‏اسلامی وجود داشت، هر سه نمایش از این مردمی شدن نگرش انقلابی بود.‏
‏ بعد از این اتفاقاتی که در سال 57 افتاد و بعد شکل گرفتن آن طیف فکری اصلاح طلبان، ما تاریخ را به پیش بردیم.‏
‏ مردم سرخورده شدند از این اصلاحاتی که راه به جایی نداشت چرا که ما همواره من درباره اش صحبت کردم.‏
‏ ما اصول را نمی توانیم تغییر بدهیم.‏
‏ در فروع ما می توانیم از دموکراسی استفاده بکنیم، از همه پرسی استفاده بکنیم.‏
‏ در فروع موضوعات می توانیم در باب اینکه بخواهیم یک فروعی را حل بکنیم می توانیم روی بیاوریم به اصلاحات.‏
‏ اما در اصول با اصلاحات هیچ چیزی قابل تغییر نیست.‏
‏ یعنی به عنوان مثال شما وقتی در جمهوری اسلامی مواجه هستید با حکم سنگسار، بریدن دست، اعدام کردن، بریدن دست و پا ‏و عناوینی از این دست، در آوردن چشم و الی آخر.‏
‏ وقتی اینها یک بنیان و یک اصول فکری را در اسلام ریشه دار دارد و احکامش را از آنجا می گیرد، در این اصول شما نمی ‏توانید تغییراتی را بوجود بیارید و اگر قرار به اصلاحات باشد در فروع قابل اجرا است و این جماعتی که به عنوان اصلاح طلب ‏وارد شدند در اصول هیچ کاری نمی توانستند بکنند.‏
‏ در فروع هم به شدت ذلیل بودند و در فروع هم حتی نمی توانستند تغییرات درستی را به وجود بیاورند چرا که قدرت غالب ‏قاعدتا در اختیار همان بیت رهبری و اعوان و انصارش بود.‏
‏ یعنی اگر قرار بود که آنها آزادی ای را به مطبوعات بدهند، اگر نوک هرم از این آزادی راضی نبود، همه قوا در اختیارش بود.‏
‏ به راحتی می‌توانست بریزد و روزنامه‌ها را ببندد، روزنامه‌نگاران را دستگیر کند، سردبیرها را دستگیر کند. فراری بده.‏
‏ اگر مجلس قرار بود صحبتی بکند در نهایت با یک حکم حکومتی همه چیز از بین می‌رفت.‏
‏ در نهایت با راضی نبودن او نوک هرم همه چیز از بین می‌رفت.‏
‏ ولی مردم ایران که در سال مشروطه دوست داشتند که این نظارت را بر کار پادشاه داشته باشند، دوست داشتند که یک قدرتی ‏در کنار این نهاد داشته باشند که هم بر کار او نظارت بکند، هم قانون‌گذاری بکند، مستقل باشد، مستقل از فرامین پادشاه باشد.‏
‏ دوباره در این دوران جمهوری اسلامی همه چیز برگشت به دوران قاجار و حتی بدتر از دوران قاجار.‏
‏ و دوباره همه چیز در اختیار یک ولایت مطلقه فقیه قرار گرفت که همه چیز را به پیش می‌برد.‏
‏ پس قاعدتا مردم سرخورده می‌شدند از این اصلاحات و از این اصلاحاتی که راه به جایی نمی‌برد.‏
‏ در اصول هیچ کاری نمی‌توانست بکند و حتی نزدیک نمی‌شد.‏
‏ یعنی شما در اصول که در اصلاح طلبان نمی توانید به این فکر بکنید که مقام رهبری را تضعیف بکند، مقام رهبری را از بین ‏ببرد.‏
‏ یعنی اصولی که در جمهوری اسلامی وجود دارد، قوانین اسلامی را کمرنگ بکند، قوه قضائیه را مستقل بکند.‏
‏ هیچ کدام از این کارها شدنی نیست، عقلانی نیست چرا که در اصول باید پایبند به این حکومت بود تا اینکه بخواهیم ‏اصلاحات بکنیم و اصولا اصلاحات در اصول غیر قابل امکان است.‏
‏ پس قرار بر فروع است.‏
‏ فروعی که شاید مردم را بشه باهاش سرگرم کرد.‏
‏ میشه بهشون یه مقداری آزادیهای فردی داد.‏
‏ میشه به جای اینکه مردم رو با چادر به خیابون آورد با روسری به خیابون آورد.‏
‏ به عنوان مثال یه مثالی میزنم که فقط.‏
‏ بطن موضوع رو درک کنید.‏
‏ این مثال عینی و واقعی نیست.‏
‏ اما منظور اینکه بتونید درک کنید یعنی میشه در فروع یک سری دست برد و یه سری کارها رو تغییر داد تا شاید به واسطه این ‏تغییر ها مردم ساکت بشن.‏
‏ اما در فرو هیچ اتفاقی در اصول هیچ اتفاقی نمی افته و تمام این ها باعث سرخوردگی مردم میشه و نهایت سرخوردگی مردم ‏قهر کردن با همون اصلاح طلبان و سربرآوردن یک اصولگرایی که معتقد به این امور بالا هست به سر کار میاد.‏
‏ تمام این اتفاقات دست به دست هم میده و اون دوران خفقانی که اون آدم شکل میده که به نوعی پیش برنده اوامر و فرمان ‏های قدرت های بالادستی هست و به نوعی با رهبری همسو شدن هست و همرنگ شدن هست و سپهر سیاسی رو یک رنگ ‏کردن هست ما رو به اون مرحله ای میرسونه که اتفاقات سال هشتاد و هشت می افته.‏
‏ حالا این دوگانگی که حکومت شکل داده بین اصلاح طلبان و به نوعی اصولگرایان که قاعدتا در اصول هم رای و هم راه هم ‏هستند.‏
‏ یعنی یکی از اصول بزرگ و اصلی قاعدتا وجودیت جمهوری اسلامی هست.‏
‏ همه در این هم رای هستن و اصول این جمهوری اسلامی بر پایه های به عنوان مثال قوانین اسلامی هست.‏
‏ در این هم هم رای هستند.‏
‏ در وجود داشتن نهاد رهبری هست که با هم همرأی هستند.‏
‏ در قانون اساسی که به دست جمهوری اسلامی نوشته شده با هم هم رای هستند.‏
‏ در این مستقل نبودن قوه قضاییه است که باز هم با هم هم رای هستند.‏
‏ اما این دوگانگی رو که شکل داد و این تغییراتی رو که به عنوان مثال اون ها سردمدارانش بودن که در فروع خواهند کرد، به ‏عنوان مثال آزادی های بیشتر فردی به شما خواهند داد، آزادی های فرهنگی بیشتری خواهند داد، آزادی بیان ذره ای بیشتر ‏خواهد شد و حتی ما به دوران پهلوی هم نخواهیم رسید.‏
‏ خیلی کمتر و خیلی بیشتر از اون ها خواهیم بود.‏
‏ اما باز هم از این شرایط خفقانی که نفس کشیدن رو هم برای همه سخت کرده بهتر خواهیم شد.‏
‏ یک دوگانگی را بین مردم به وجود آورد که قشری همسو با آن افکار واپس مانده و سنتی و اسلامیه. اصولگرایان باشند.‏
‏ یک تعدادی هم در پی اصلاحات باشند.‏
‏ اصلاحاتی که در فروع قرار است اتفاق بیفتد.‏
‏ این دوگانگی که دو پایگاه اجتماعی و اینها داشتند در نهایت ما را به اتفاقات سال 88 رساند که شاید جدی ترین اعتراضات به ‏جمهوری اسلامی بود تا آن تاریخ و قاعدتا جدی ترینشان این بود اتفاقات سال 88 اولین این اعتراضات بود.‏
‏ اما سال 88 یک اعتراضات بزرگتری بود که جدی تری بود.‏
‏ یعنی تعداد خیلی بیشتری به خیابان ها آمده بودند.‏
‏ یک تعداد خیلی بیشتری به خیابان ها آمده بودند و این اعتراضات شکل گرفت و تاریخ ایران را باز هم دگرگون کرد.‏
‏ حال این که در دوره ای از تاریخ چه تعدادی از این آدم ها به اصل جمهوری اسلامی نقد داشته اند، چه تعدادی واقعا به دنبال ‏اصلاحات بوده اند، چه تعدادی به دنبال رای نشمرده شدشون بوده اند؟ و.‏
‏ این ها موضوعاتی است که واقعا نیاز به یک تحقیق گسترده ای داره.‏
‏ هر کس می تونه با اون نگاهی که داره یه موضعی نسبت به این موضوعات بگیره اما قاعدتا از همه طیف ها در اون اتفاقات ‏حضور داشتند.‏
‏ چه اونهایی که فقط و فقط به دنبال اصلاحات بودند، چه اونهایی که واقعا میخواستن که جمهوری اسلامی وجود نداشته باشه.‏
‏ چرا که تاریخ ضدیت با جمهوری اسلامی به طول وجودیت جمهوری اسلامی بر میگرده.‏
‏ یعنی از همون ابتدای امر شما میدیدی کسانی که با جمهوری اسلامی و وجودیت آن مشکل داشتند اما اینکه تا چه اندازه این ‏تعداد بالا و پایین شده موضوعی است که نیاز به تحقیق بیشتری هست.‏
‏ اما در مجموع اینکه ما در سال هشتاد و هشت مواجه شدیم با یک اعتراض جمعی که حالا.‏
‏ قرار هستش که در مرحله اول رای خودشون رو بخوان و در مرحله دوم اصلاحات بخوان.‏
‏ یعنی گرفتن اون رای در راستای این هستش که ما یک اصلاحاتی در این نظام بکنیم؟
‏ اینکه حالا چه کسی میاد روی کار.‏
‏ موضوع مهم نیست.‏
‏ موضوع این هستش که اون طیف فکری قرار هست که یک اصلاحاتی رو در این ساختار سیاسی به وجود بیاره.‏
‏ حالا اون قولهایی که داده رو به نوعی عمل بکنه.‏
‏ اما حقیقتا نگاه به اون دوران و اینکه تا چه حد مردم ایران رو واپسگرا کردن واقعا موضوع قابل تاملی هست.‏
‏ من خودم به شخصه یک تجربه شخصی در این راستا دارم که خب خیلی روم تاثیر گذاشته و اون رو اینجا هم بیان میکنم چون ‏واقعا یک موضوعی هستش که به نظرم خیلی نشون دهنده یک واپسگرایی بزرگ مردم ایران هست.‏
‏ حتی توی کتاب تهمینه هم فکر می کنم این رو بیان کردم چون حقیقتا موضوعی بوده که روی من خیلی تاثیر گذاشته.‏
‏ من برهه از تاریخ ایران رو در سال هشتاد و هشت توی مشهد بودم.‏
‏ و توی مشهد توی یک.‏
‏ فکر می کنم ورزشگاه شهید بهشتی بود که یه همچین اسمی داشت ورزشگاه شهید بهشتی.‏
‏ حالا اون نماینده سبزها میرحسین موسوی اومده بود تا سخنرانی بکنه و جمعی هم که برای دیدن این مراسم اومده بودند از ‏دانشگاهی ها بودند.‏
‏ از دانشگاهی هایی که اومده بودند تا این سخنرانی رو گوش بدن.‏
‏ نهایت این موضوع این بود که نماینده ی اون اصلاح طلبان که هشت سال هم رییس جمهور این اصلاح طلب ها بود یعنی ‏خاتمی اومد و در اون مراسم برای معرفی شخصیتی به اسم موسوی یک جمله ای رو گفت و اون جمله هم این بود که کسانی ‏که گشت ارشاد نمی خواهند به موسوی رای بدهند.‏
‏ و بعد یک همهمه ای در این سالن شکل گرفت و مردم به یک شادی وصف نشدنی رسیدند و همه فریاد زدند و در حمایت از ‏این دو نفر و در حمایت از اصلاحات و واقعا با این مرگ فرهنگی مردم ایران را شما میتوانستید به وضوح ببینید.‏
‏ این واپس ماندن مردم را میتوانستید به چشم ببینید.‏
‏ یعنی آنجاست که بر سرتان همه چیز آوار میشود.‏
‏ یعنی شما نگاه میکنید به تاریخ صد ساله ای که مردمی در ده ها سال گذشته به فکر تغییرات بنیادینی در حکومتشان بودند.‏
‏ به فکر آزادی های سیاسی بودند.‏
‏ به فکر آزادی بیان در این کشور بوده اند.‏
‏ به فکر مشروطه کردن حکومت بوده اند.‏
‏ در برابر مشروطه قرار میگرفتند.‏
‏ آمال و آرزوهای بزرگی داشتند و بعد از گذشت ده ها سال به درجه ای از واپسماندگی رسیده اند که آرزوی بزرگشان.‏
‏ آرمان بزرگشان نبودن گشت ارشاد است.‏
‏ خب این واقعا تکان دهنده است دیگه.‏
‏ یعنی داره به ما می رسونه که ما تا چه حد پسرفت کردیم و در نهایت به چه درجاتی رسیدیم؟
‏ همون مثال خیلی ساده ای هست که اگر شما امروز که در خیابون ها دارید راه میرید، امروز که با قیمت ها مواجه میشید، اگر ‏یک شئی یک کالایی رو به شما به پنج هزارتومان بفروشند و فردا قیمت اون رو بیست هزار تومن بکنند و دو روز بعدش ‏قیمتش رو ده هزار تومن بکنن، شما شاد میشید از خریدن اون همون کالا به قیمت ده هزار تومن بدون اینکه حتی ذره ای فکر ‏بکنید که تا دو روز پیش اون رو پنج هزار تومن میخرید.‏
‏ این ها استفاده کردن از اون منطق انسانی هستش که به راحتی میشه ازش استفاده کرد.‏
‏ یعنی شما بدون اینکه فکر بکنید ما در دوران پهلوی که انقلاب کردیم آزادی های فردی که داشتیم.‏
‏ مشکل ما که آزادی های فردی نبوده.‏
‏ مشکل ما آزادی سیاسی و آزادی بیان بوده.‏
‏ مشکل ما سانسور بوده.‏
‏ مشکل ما خفقانی که در اون جا بوده بوده.‏
‏ مشکل ما استبداد بوده و حالا به اون مرحله ای رسیدیم که حتی آزادی های فردی دوران پهلوی هم برای شما میسر نمی شه.‏
‏ اما شما شادید از این دستاورد بزرگ خودتون.‏
‏ حالا فرای این صحبت هایی که کردم، در مجموع که اتفاقات سال هشتاد و هشت و این انفجاری که شکل گرفت هم به نوعی ‏تاثیر گذار بود و تاریخ ایران رو دگرگون کرد.‏
‏ حالا این که ما چقدر به عقب رفته بودیم موضوع قابل عرضی در این بخش از برنامه نیست.‏
‏ اما سال هشتاد و هشت مردمی بودند که حالا به واسطه مخالفت با جمهوری اسلامی، به واسطه همیاری از اصلاح طلبان و دلایل ‏مختلفی از جمله اینکه رای اونها شمرده نشده به خیابان ها آمدند. دارد.‏
‏ اما موضوع قابل عرض این بود که این طیف بیشتر قشر متوسط و یا مرفه جامعه بودند.‏
‏ یعنی قاعدتا قشر ضعیف جامعه وارد این درگیری ها نشده بود.‏
‏ کسانی که تو ایران تو اون برهه تاریخی بودن میتونن به راحتی اذعان بکنند که روستائیان و یا قشرهای ضعیف جامعه از نظر ‏اقتصادی منظورم هست از نظر اقتصادی.‏
‏ یعنی شما پایین شهر تمامی شهر ها رو که میرفتی طرفدار همون نظام فکری احمدی نژادی و خامنه ای و دار و دسته بودید؟
‏ اما وقتی میرفتید به بالاشهر و یا مرکز شهر ها و اصولا جاهایی که قشر متوسط و یا ثروتمند بودند طرفدار اون نظام فکری ‏اصلاح طلبان بودند.‏
‏ خب قلع و قمع کردن اونها با اینکه تعداد زیادی بودند برای جمهوری اسلامی ساده بود چرا که اونها برای دو نکته اول اینکه ‏برای آرمان بزرگی به خیابان نیامده بودند که حاضر باشند براش کار مهمی انجام بدند و بعد اونها مواجه نشده بودم با آن چهره ‏ی لخت و وحشی جمهوری اسلامی که به بدترین شکل انسان ها را قلع و قمع می کند و فرای آن با ترویج این ترس و این ‏وحشتی که جمهوری اسلامی مدام در پی این بود که این را گسترش بده، خب این ها به راحتی ساکت شدند.‏
‏ یعنی شما یک بار به تاریخ جمهوری اسلامی نگاه بکنید که در اخبار تلویزیونی اش می آید و در باب یک مسئله ای مثل ‏تجاوز جنسی به پسرها صحبت می کند.‏
‏ یک قبح بزرگی که در بین جامعه ی ایرانی وجود دارد یعنی همین خود تجاوز یک موضوع خیلی بزرگ است و بعد اون ‏تجاوز به پسر که دیگه خیلی قبح بزرگتری داره به راحتی از تلویزیون های جمهوری اسلامی پخش میشه.‏
‏ خب این ساده است در راستای ترویج این ترس و وحشت است برای خاموشی مردم.‏
‏ یعنی شما میاید یک چیز وحشتناکی را مطرح می کند که حالا مردم حاضر نباشند به خیابان ها بیایند و اعتراض کنند و بگویند ‏که سرانجام ما قرار است که به این درجه برسیم و اصولا جمهوری اسلامی با این وحشت پراکنی ای که کرد تونست این ‏تحولات رو جلوشو بگیره و دوباره با پاک کردن صورت مسئله راه خودش رو به پیش ببره.‏
‏ مثل تمام کارهایی که در طول این تاریخ کرد.‏
‏ اما نکته مهمی که اتفاقات سال 88 و رفتارهای جمهوری اسلامی داشت این بود که ما رو به یک مرحله دیگه ای از این ‏اعتراضات رسوند.‏
‏ یعنی ما این سیر تحولات رو در ایران وقتی نگاه میکنیم کم کم از سال هشتاد و هشت به بعد میرسیم به این که این نارضایتی ‏جنبه عمومی پیدا میکنه.‏
‏ حالا موضوعات بیشماری هستند که هزاران عناوین در کنار هم باعث میشه که مردم نسبت به جمهوری اسلامی بدبین بشن.‏
‏ موضوعاتی که در گذشته اتفاق افتاده پر رنگ تر بشه و کم کم این نارضایتی جنبه عمومی پیدا بکنه.‏
‏ از بعد از سال هشتاد و هشت پایگاه جمهوری اسلامی پایگاه اجتماعی که داشت هی ضعیف تر و ضعیف تر شد.‏
‏ خوب قاعدتا از بعد از سال 57 و اصولا در طول این سال هایی که ما دربارش صحبت کردیم، پایگاه اون بخشی که به عنوان ‏اصولگرا به حساب می اومد کمرنگ شده بود و به مرور زمان کمرنگ تر هم شد.‏
‏ یعنی هر بار که انسان ها به اتفاقاتی که به عنوان مثال قتل های زنجیره ای که جمهوری اسلامی کرد فکر می کردند، خب این ‏احساسشون نسبت به جمهوری اسلامی بدتر و بدتر می شد.‏
‏ کشتارهای سال شصت و هفت شاید در اون زمانی که اتفاق افتاد سر و صدایی نکرد که نکرد.‏
‏ مردمی نبودند که در برابر این جنایت بزرگ بایستند، فریاد بزنن و نذارن این اتفاقات بیفته.‏
‏ اما طی مرور زمان اینها پررنگ شدن.‏
‏ اینها جایگاه خودشون رو کم کم پیدا کردن.‏
‏ حالا جماعت از اون بخش قدرتمند جمهوری اسلامی مدام داره دورتر و دورتر میشه.‏
‏ اما بعد از سال هشتاد و هشت اتفاقی که می افته اون پایگاه دوباره ای که به عنوان اصلاح طلبان هم ساختن از مردم دور و دورتر ‏می شوند چرا که خواسته های آنها عقب‌تر از خواسته های مردم است.‏
‏ یعنی آنها قرار نیست راهبر مردم باشند.‏
‏ مردم خواسته هایی دارند که از آنها بزرگتر است.‏
‏ نهایت خواسته ای که آنها دارند مطرح می‌کنند.‏
‏ به عنوان مثال نبودن گشت ارشاد است که به آن می‌بالند و می‌نازند و خوشحال می‌شوند و یک جماعتی رو به وجد میارن که ‏سوت بزنن و هورا بکشند.‏
‏ اما مردم کم کم در اون جایگاه که واپس نمیمونن در جای خودشون باقی نمی مونن.‏
‏ کم کم خواسته های دیگه ای دارن.‏
‏ کم کم از این خواسته ها به خواسته های بزرگتر می رسن و کم کم از این فروع به اصول می رسن و قاعدتا قدرت همپوشانی ‏نداره.‏
‏ یعنی اصلاح طلبان نمی تونن همپوشانی بکنن با مردم نمی تونن در کنار مردم باشن چون باید به اون اصول پایبند باشن.‏
‏ این اصول هست که اینها را زنده نگه داشته و اینها.‏
‏ این اصلاح طلبان بدون جمهوری اسلامی هیچ چیزی نیستن.‏
‏ هیچ چیزی برای عرضه نیستن.‏
‏ نه تخصصی دارن، نه سوادی دارن، نه شعوری دارن.‏
‏ هیچ چیز خاصی در خودشون ندیدم.‏
‏ اگر جایگاهی دارن، اگر اسمی دارن به واسطه کرم وجوده جمهوری اسلامی هست.‏
‏ بدون جمهوری اسلامی اونها معنایی ندارن.‏
‏ پس باید به این نظام فکری پایبند باشند و وقتی با این نظام فکری همپوشانی داشته باشن قاعدتا با مردم نمیتونن همپوشانی داشته ‏باشند.‏
‏ چرا که خواسته های مردم فراتر از خواسته هاییست که اونها مطرح میکنند و اصولا شما وقتی به این اتفاقات نگاه میکنید و کم ‏کم به پیش میرید از سال هشتاد و هشت به سال نود و شش میرسید.‏
‏ میبینید که خواسته های مردم تغییر میکنه و خیلی بالاتر از خواسته هاییست که اصلاح طلبان مدام در حال بولد کردن اون ‏هستند.‏
‏ شما مواجه میشید با اصلاح طلبانی که خواسته ها رو به حداقلی ترین حالت ممکن خودشون میرسه.‏
‏ بسیار نشون میدن که خودشون در پی به نوعی جنگ قدرت هستن که یک جایگاهی رو بگیرن و فرای اون یک نماینده ای از ‏این اصلاح طلبان دوباره روی قدرت میاد و هرچند که این نماینده اصلاح طلبان هم یک نماینده طنزآلود از اصلاح‌طلبان است ‏که یک مدت طویلی را در خدمت رهبری گذرانده.‏
‏ هر چند که تمام اینها در این دایره دوار همسو و هم رای با هم هستند.‏
‏ من چند بار دارم اذعان می‌کنم می‌گویم این اصلاح‌طلبان برای جمهوری اسلامی معنایی ندارند که بخواهند به دنبال معنایی ‏فراتر از جمهوری اسلامی بگردند.‏
‏ تمام معانی وجودیت اینها خلاصه در جمهوری اسلامی است.‏
‏ اما در مجموع اینکه قدرت گرفتن دوباره یک شخصی که نماینده اصلاح‌طلبان است، مردم را بیشتر و بیشتر نسبت به این طیفی ‏که یک پایگاه اجتماعی را به وجود آورده بود هم دورتر می‌کند.‏
‏ پایگاه اجتماعی اصولگرایان که از بین رفته بود از بین رفت.‏
‏ در طی این سال‌ها و به نوعی با بولد شدن جنایاتی که در طول این تاریخ وجودیت کردند، کم کم و کمتر و کم رنگ تر شدن.‏
‏ بی ارزش تر شدن.‏
‏ و این پایگاه رو از دست دادن به جز جماعتی که پایبند به این اصول هستن یعنی از نظر اعتقادی.‏
‏ به عنوان مثال مسلمون شیعه معتقدی هست که حالا همه ی نگاه ها رو در همین جمهوری اسلامی میبینه و آینده رو در جمهوری ‏اسلامی معنا میکنه.‏
‏ این پایگاه همواره باهاشون بوده و قاعدتا هم باهاشون خواهد بود تا پای جان.‏
‏ شاید حتی برخی از اونها و شاید برخی هم کم کم طی مرور زمان تغییر جناح بدن.‏
‏ اما اون پایگاهی که ذره ای قدرتمند بود و جمهوری اسلامی و به نظر من اون کسانی که در جمهوری اسلامی باهوش بودن با ‏پدید آوردن اون سعی کردن یه جایگزینی برای خودشون داشته باشن هم طی مرور زمان به دست فراموشی سپرده شد.‏
‏ و در نهایت مردم رو به یک جایگاهی رسوند که در سال نود و شش و بعد از اون به خصوص در سال نود و هشت ما شاهد این ‏باشیم که در برابر این نگاه فکری هم طغیان بکنن و شورش بکنند.‏
‏ حالا ما مواجه میشیم با سال 88 و نود و هشت که جنبه های به نوعی این اعتراضات شکل خودش رو عوض میکنه.‏
‏ حالا دیگه به دنبال موضوعاتی از قبیل رای من نیست.‏
‏ حالا به دنبال موضوعاتی از قبیل گشت ارشاد نیست، شاید بیشتر و فراتر میره.‏
‏ خب دوستان این قسمت خیلی طولانی شد و من میخواستم خیلی کمتر و کوتاه تر کلا این قسمت ها رو در بیارم.‏
‏ اما موضوعات خیلی موضوعات پیچیده ای هست و میشه دربارش ساعتها صحبت کرد.‏
‏ ما سعی میکنیم در قسمت بعدی بیشتر درباره جمهوری اسلامی صحبت بکنیم و بیشتر هم بریم و در باب آینده ایران هم ‏صحبت بکنیم و در کنارش تاریخ رو در نهایت به یک سرانجامی برسونیم.‏
‏ این ویژه برنامه ای است که ما پیرامون ایران صد ساله گرد آوردیم و در اون داریم در باب موضوعات مختلفی که در ایران در ‏طول این در طول این صد سال گذشته صحبت میکنیم.‏