تحلیل فلسفی و روانشناختی توهم رهایی و ضرورت شناخت واقعیت در مبارزات اجتماعی
محتوای ارائه شده، نقدی عمیق و چندوجهی بر رویکردهای رایج در مواجهه با چالشهای سیاسی و اجتماعی، به ویژه در بستر یک نظام حکومتی خاص، ارائه میدهد. این متن نه تنها به نقد تاکتیکها یا راهبردهای عملی میپردازد، بلکه در لایههای زیرین خود، چالشهای بنیادین فلسفی و روانشناختی ادراک، شناخت، عمل جمعی و مواجهه با واقعیت را به بحث میگذارد. در کانون این تحلیل، مفاهیمی چون “توهم رهایی”، “خودبزرگبینی”، “دستکم گرفتن حریف” و “فقدان شناخت واقعی” قرار دارند که همگی به نوعی به اختلال در رابطه فرد و جمع با واقعیت بیرونی و درونی خود اشاره میکنند. این مقاله به کاوش در این ابعاد میپردازد تا تصویر جامعتری از چالشهای مبارزه برای تغییر را ارائه دهد.
۱. موانع معرفتی و روانشناختی در مبارزه: از گروهگرایی تا انکار واقعیت
۱.۱. دینامیکهای گروهگرایی و طرد حقیقتجویی
در ابتدا، متن با تاکید بر خطر “انگ خوردن” و “جماعت را بیرون از دایره قرار دادن” آغاز میشود. این پدیده، از منظر روانشناسی اجتماعی، نشاندهنده دینامیکهای گروهگرایی (In-group/Out-group dynamics) است که در آن، هر صدایی که از هنجارها و انتظارات گروه حاکم (در اینجا، گروهی که بر روایت انقلابی خاصی تاکید دارد) خارج شود، طرد و برچسبگذاری میشود. این برچسبزنی نه تنها با هدف خاموش کردن صداهای مخالف در درون جبهه اپوزیسیون انجام میشود، بلکه میتواند به مثابه یک مکانیزم دفاعی جمعی عمل کند که از مواجهه با حقایق ناخوشایند جلوگیری میکند. از دیدگاه فلسفی، این عمل مانعی بر سر راه حقیقتجویی و پرسشگری انتقادی است؛ زیرا هر تلاشی برای رسیدن به “واقعیات” با اتهام همراه میشود. اینجاست که شناخت، به جای اینکه یک فرایند پویا و مبتنی بر شواهد باشد، به یک مقوله ایدئولوژیک تبدیل میشود که هر گونه انحراف از آن با اتهام “خدمت به دشمن” یا “سد در برابر انقلاب” مواجه میگردد. این رویکرد، یک آسیب جدی به “عقلانیت ابزاری” در تصمیمگیریهای جمعی وارد میآورد، چرا که به جای ارزیابی واقعبینانه ابزارها و اهداف، بر اساس وفاداری ایدئولوژیک عمل میکند.
۱.۲. توهم رهایی، خودبزرگبینی و انفعال جمعی
یکی از محوریترین نکات متن، انتقاد از “توهم رهایی” و “خودبزرگبینی” است. از منظر روانشناسی، این پدیدهها ریشه در چندین سوگیری شناختی (Cognitive Biases) دارند. سوگیری خوشبینی (Optimism Bias) باعث میشود افراد یا گروهها، احتمال رخدادهای مثبت را برای خود بیش از حد و احتمال رخدادهای منفی را کمتر از حد واقعی تخمین بزنند. “توهم برتری” (Illusory Superiority) نیز منجر به این میشود که افراد تواناییهای خود را بیشتر از دیگران و حتی بیشتر از واقعیت تصور کنند. وقتی این سوگیریها در سطح جمعی رخ میدهند، پدیدهای به نام “غرور گروهی” یا “خودشیفتگی جمعی” شکل میگیرد که در آن یک گروه، قدرت و نفوذ خود را به شدت اغراقآمیز و قدرت حریف را به شدت دستکم میگیرد. متن به وضوح اشاره میکند که این “نگاه خودبزرگبین” و “دستکم گرفتن حریف” منجر به “از بین رفتن فعلیت مردم” میشود. این یک پارادوکس روانشناختی است: امید واهی به قدرت عظیم خودی و ضعف مفرط دشمن، به جای تحریک به عمل، منجر به انفعال میشود. مردم تصور میکنند که “نیاز به فعلیت آنها وجود ندارد” و “این طایفه میتوانند به سادگی جمهوری اسلامی را از بین ببرند.” این وضعیت، از منظر فلسفه عمل، به یک نوع “جبریگرایی انفعالی” میانجامد؛ یعنی افراد گمان میکنند سرنوشت تغییر محتوم است و نیازی به کنش فعال آنها نیست، که این خود نقطه مقابل کنشگری و عاملیت انسانی است. در واقع، توهم رهایی، به جای تسهیل رهایی، آن را به تعویق میاندازد.
۱.۳. واقعیتگریزی و پیامدهای سیکل توهم-ناامیدی
متن به آمار جامعهشناختی “سه و نیم تا ده درصد از مردم اگر فعال باشند انقلاب به پیروزی میرسد” اشاره میکند و سپس با انتقاد از روایت “نود درصد مخالف” نشان میدهد که چگونه این روایت اغراقآمیز، به بیعملی میانجامد. از دیدگاه روانشناسی، این نوع “نادیده گرفتن واقعیت” و غرق شدن در “حباب توهم” زمانی که با واقعیت میدانی (مانند عدم حضور خیابانی) مواجه میشود، منجر به “احساسات منفی بیشمار”، “ناامیدی” و “زوال حرکتها” میگردد. این سیکل معیوب توهم-ناامیدی، یک مانع جدی برای هرگونه تغییر پایدار است. از منظر فلسفی، این پدیده را میتوان نوعی “پیروزی اراده بر عقل” دانست، جایی که خواست و آرزو بر تحلیل عقلانی و شناخت مبتنی بر شواهد پیشی میگیرد. شناخت واقعیت، حتی اگر با “حقیقت ذهنی ما، باورهای ما، ایمان ما، امید و آرزوی ما در تضاد” باشد، به عنوان “نقطه ابتدایی” و “موضوع مهم” مطرح میشود. این تاکید بر اولویت واقعیت، یک موضع فلسفی رئالیستی (واقعگرایانه) است که هرگونه اقدام معنادار را منوط به ادراک صحیح از جهان بیرونی میداند. نادیده گرفتن واقعیت، به تعبیر متن، به “خود گول زدن” میانجامد و انسان را از “هدف غایی و نهایی” دور میکند.
۱.۴. فقدان سازماندهی: چالش فردگرایی در برابر قدرت ساختاریافته
فقر و فقدان “گروهها و احزاب قدرتمند سیاسی” به عنوان یک عامل کلیدی در این سردرگمی و بیعملی مطرح میشود. از منظر روانشناسی اجتماعی، انسانها موجوداتی اجتماعی هستند که نیاز به تعلق و هویت گروهی دارند. گروهها و احزاب، به عنوان ساختارهای اجتماعی، نقش اساسی در تجمیع نیرو، ایجاد همافزایی، تدوین استراتژی، و فراهم آوردن یک چهارچوب برای “فعلیت” مردم ایفا میکنند. وقتی مردم “دوست دارند خودشان را مستقل تعریف کنند” و “به این میبالند” که جزو هیچ گروهی نیستند، این پدیده، هرچند ممکن است به نظر یک ارزش فردگرایانه و مثبت بیاید، اما از منظر کارکردگرایی اجتماعی، توانایی “مبدل کردن قدرت مردم به یک مشت محکم برای تغییرات” را از بین میبرد. انسان “به صورت فردی در برابر یک حکومت تا دندان مسلح” ناتوان است. این تاکید بر ضرورت سازماندهی، یک درس بنیادین در فلسفه سیاسی و نظریههای انقلاب است؛ انقلابها و دگرگونیهای بزرگ، معمولاً نتیجه کنشهای سازمانیافته و نه صرفاً اعتراضات خودجوش و فاقد ساختار هستند. شفافیت این گروهها در زمینه “مقدار نیرو، تمرکز جغرافیایی، و میزان آمادگی برای فعالیت عملی” برای “شناخت نسبت به قدرت خودمان” حیاتی است. این شفافیت، به کاهش ابهام و افزایش اعتماد عمومی کمک میکند و امکان برنامهریزی استراتژیک را فراهم میآورد.
۲. راه رهایی: شناخت بنیادین و استراتژی عمل
۲.۱. تحلیل جامع جمهوری اسلامی و ریشههای ایدئولوژیک آن
بخش دوم متن، “راه رهایی”، این بحث را به سمت شناخت دقیقتر از “جمهوری اسلامی” و حتی فراتر از آن، “اسلام” به عنوان ریشههای فلسفی و ایدئولوژیک حاکمیت میکشاند. “شناخت درستی نسبت به جمهوری اسلامی” به معنای شناخت “به چه واسطهای به وجود آمده و به چه واسطهای تداوم داشته”، “نقاط قوت و ضعفش”، “پاشنه آشیلهایش” و “پایگاه اجتماعیاش” است. این یک رویکرد جامعنگر به تحلیل قدرت است که از دیدگاه جامعهشناسی سیاسی و علوم اطلاعاتی، برای هر نوع مبارزه ضروری است. تاکید بر اینکه “اسلام را بشناسیم” و “نوک پیکان انتقادات ما در بابش در باب همین اسلام باشه”، یک موضع رادیکال و بنیادین است. این موضع از دیدگاه فلسفی، به چالش کشیدن بنیانهای متافیزیکی و اخلاقی مشروعیت حکومت را هدف قرار میدهد. اگر قوانین ظالمانه (اعدام، حقوق زنان، ارث، طلاق) ریشه در “اعتقادات اسلامی” دارند، پس مبارزه واقعی باید این اعتقادات را نشانه بگیرد. این یک گسست از رویکردهای سطحینگر است که تنها به معلولها (رفتارهای حکومت) میپردازند و از علت اصلی (ایدئولوژی حاکم) غافل میشوند.
۲.۲. چالش اخلاقی و انقلاب معرفتی: مواجهه با بنیانهای اعتقادی
از منظر اخلاقی، این سوال مطرح میشود که آیا “قرار نیست با جماعتی که دل در گرو این نگاههای وحشیانه دارند همپیمان بشویم برای از میان بردن همان نگاهها”؟ این یک چالش اخلاقی و استراتژیک است: آیا برای جمعآوری حداکثری نیرو باید از چالش با ریشههای اعتقادی حذر کرد، یا صداقت در مبارزه و رهایی واقعی ایجاب میکند که با ریشهها (حتی اگر باعث از دست دادن بخشی از پایگاه شود) مواجه شد؟ متن موضع دوم را اتخاذ میکند و “اسلام سیاسی” و “باورهای خداوندی” را “ریشههایی که باعث از میان بردن آزادیها و برابری شده” میداند. این نوعی “انقلاب معرفتی” را فرا میخواند که پیش از هر انقلاب سیاسی، باید در افکار و باورهای مردم رخ دهد. شناخت “پاشنه آشیلها”ی جمهوری اسلامی، مانند “ولایت فقیه”، “هلال شیعی”، “مبحث امام زمان” و “حجاب” نه تنها جنبه تحلیلی دارد، بلکه از دیدگاه روانشناسی اجتماعی، به ایجاد یک “نقشه راه” برای کنش کمک میکند. دانستن اینکه کدام نقاط ضعف حریف، بیشترین آسیب را به “وجودیت جمهوری اسلامی” میزند، میتواند امید واقعی و هدفمند را جایگزین توهم کند.
۲.۳. احیای آرزو و امید واقعبینانه
در نهایت، متن با یک جمعبندی مهم، به “نیاز به ایجاد آرزو در دل مردم” اشاره میکند. این یک جنبه حیاتی روانشناختی است. پس از یک دوره طولانی ناامیدی، انفعال، و سرکوب که منجر به “فرسایش آرزوها” شده است، صرف شناخت واقعیت، اگرچه لازم است، اما کافی نیست. مردم برای حرکت و فعلیت، نیاز به چشماندازی از آینده بهتر دارند، نیاز به بازسازی ظرفیت “آرزو کردن” و “امید داشتن” دارند؛ اما این بار، امیدی که نه بر پایه توهم، بلکه بر مبنای شناخت واقعیت و راهبردهای عملی شکل گرفته است. این آرزو باید چنان ریشهای در واقعیت داشته باشد که بتواند از پس “احساسات منفی” ناشی از ناکامیهای احتمالی برآید و تداوم یابد.
سنتز نهایی: از توهم به سوی رهایی واقعی
به طور خلاصه، این متن یک فراخوان عمیق و چندلایه برای بازبینی بنیادین رویکردهای مبارزاتی است. از منظر فلسفی، این متن بر اولویت “شناخت واقعیت” (رئالیسم معرفتشناختی) بر “امید واهی” (ایدئالیسم نادانسته) تاکید میکند و نقد ریشهای بر “اسلام سیاسی” به عنوان منبع قوانین ظالمانه و سلب آزادیها وارد میسازد. از بعد روانشناختی، تحلیل دقیقی از “سوگیریهای شناختی” (مثل خودبزرگبینی و دستکم گرفتن حریف) ارائه میدهد که منجر به “انفعال” و “ناامیدی” میشوند. فقدان “سازماندهی جمعی” و ترویج “فردگرایی” نیز به عنوان موانع روانشناختی-اجتماعی در برابر “فعلیت مردم” مطرح میشود. “راه رهایی” که پیشنهاد میشود، بر دو پایه اصلی استوار است: ۱. شناخت جامع، واقعبینانه و بیپرده از جمهوری اسلامی و ریشههای ایدئولوژیک آن (اسلام) و ۲. سازماندهی شفاف و هدفمند نیروهای اجتماعی حول آرمانهایی واقعگرایانه و احیای “آرزو” در دل مردم بر پایه چنین شناختی. این مقاله در نهایت نشان میدهد که تنها از طریق یک همنشینی پیچیده از تحلیل فلسفی واقعیت، درک روانشناختی از کنش انسانی و سازماندهی جامعهشناختی، میتوان به سمت “دگرگونیهای” معنادار گام برداشت و از “توهم رهایی” به سوی “رهایی واقعی” حرکت کرد.
لینکهای مرتبط:
صفحه اصلی | کتابها | اشعار | دانلود رایگان








