کاوشی در پدیده استقلالطلبی فردی و ضرورت کنش جمعی در فرایند انقلاب
در جهان معاصر، پدیدهای رو به گسترش خودنمایی میکند که تحت عنوان “استقلالطلبی فردی” یا “عدم وابستگی به گروه” در زندگی سیاسی و اجتماعی افراد نمود یافته است. این گرایش، که اغلب به عنوان نشانهای از بلوغ فکری و جهش اندیشهای تلقی میشود، در عمل به تضعیف ظرفیتهای کنش جمعی و سازمانیافته منجر شده است. به باور بسیاری، از جمله نگارنده این سطور، این رویکرد انفرادی، که نه تنها در ایران بلکه در ابعادی جهانی به نوعی “مد” یا “فشن زندگی” تبدیل شده، ما را از غایات والای انقلابی و تحقق آزادی حقیقی دور نگه میدارد. این مقاله، به کاوش عمیق در این پدیده، تحلیل ریشههای آن، و بررسی پیامدهای فلسفی و تاریخیاش بر مسیر تحولات اجتماعی، بهویژه در بستر انقلابخواهی میپردازد و تأکید میکند که انقلاب، به ماهیت خود، نیازمند حرکتی جمعی، متشکل و سازمانیافته است.
توهم استقلال فردی و تضعیف کنشگری جمعی
تمایل به عدم وابستگی به گروهها و احزاب، در ظاهر ممکن است نمادی از رهایی از قیدوبندهای سنتی و ایدئولوژیک، و گامی به سوی فردگرایی مدرن به نظر آید. در این دیدگاه، فرد خود را فارغ از تعلقات حزبی و جناحی میداند و با این تصور که میتواند مستقل و بیطرفانه به تحلیل مسائل بپردازد، احساس نوعی برتری فکری و “روشنفکری” میکند. اما این برداشت، به رغم جذابیتهای ظاهریاش، در تضاد عمیق با اصل کنشگری سیاسی مؤثر و بهویژه حرکت انقلابی قرار میگیرد. انقلاب، برخلاف تصور سادهانگارانه، جرقهای خودبهخودی و بیبرنامه نیست؛ بلکه فرآیندی پیچیده است که مستلزم بسیج گسترده منابع انسانی و فکری، هماهنگی، و رهبری منسجم است. این الزامات، تنها از طریق ساختارهای متشکل و احزاب سیاسی قابل تحقق است که قادر باشند نیروهای اجتماعی را گرد آورده، مطالبات را مانیفست کنند و راهبردها را برای رسیدن به اهداف نهایی تدوین نمایند.
هرچه افراد از این حرکات جمعی و در کنار هم دورتر بمانند، قدرت حکومت حاکم استحکام بیشتری یافته و مهار و کنترل شهروندان برایش سادهتر میشود. این پدیده، در عصر حاضر، نه فقط به ایران محدود میشود بلکه در سطح بینالمللی نیز شاهد نوعی “جهانیشدن” انفعال سازمانیافته هستیم که انسانها را از وادی مشارکت فعال و تشکیل گروههای سیاسی و اجتماعی دور میکند.
ریشههای تاریخی و فلسفی نیاز به تشکیلات سیاسی
نیاز به تشکیلات و احزاب سیاسی ریشههای عمیق تاریخی و فلسفی دارد. از زمان شکلگیری دولتهای مدرن و ظهور مفهوم شهروندی، احزاب به عنوان واسطههای حیاتی میان مردم و قدرت عمل کردهاند. آنها نه تنها وظیفه نمایندگی مطالبات گروههای مختلف را بر عهده داشتهاند، بلکه در بسیج افکار عمومی، آموزش سیاسی شهروندان، و تدوین برنامههای جایگزین برای اداره جامعه نقش محوری ایفا کردهاند. در یک معنای فلسفی، حزب به عنوان تجلی اراده جمعی، تلاشی است برای تبدیل خواستههای پراکنده فردی به یک نیروی سازمانیافته که قادر به تأثیرگذاری بر ساختار قدرت باشد. همانطور که هانا آرنت در “وضعیت انسان” توضیح میدهد، قدرت واقعی زمانی شکل میگیرد که انسانها در کنار هم و در کنش مشترک قرار گیرند. بدون این کنش جمعی، آنچه باقی میماند، خشونت یا انفعال است، نه قدرت سیاسی به معنای اصیل آن.
انقلابهای بزرگ تاریخ، از انقلاب کبیر فرانسه که با ایدههای روشنگری و تشکلهای مختلف سیاسی همراه بود، تا انقلاب روسیه که توسط حزب بلشویک با ساختار تشکیلاتی و ایدئولوژی مشخص رهبری شد، و حتی انقلاب مشروطه ایران که محصول فعالیت گروهها و انجمنهای مخفی و علنی بود، همگی گواه این مدعا هستند که بدون یک نیروی سازمانیافته و هدفمند، تغییرات بنیادین در ساختار سیاسی و اجتماعی امکانپذیر نیست. انقلاب ایران در سال 1357 نیز، گرچه ظاهری مردمی و خودجوش داشت، اما ریشههای عمیق در شبکههای مذهبی، گروههای سیاسی مختلف و رهبری کاریزماتیک داشت که هر کدام به سهم خود، قابلیتهای انقلابی را تجمیع کردند و در برابر حکومت پهلوی ایستادگی نمودند.
خلأ تشکیلات کارآمد در سپهر سیاسی ایران معاصر
اما امروز، در سپهر سیاسی ایران، ما با یک خلأ جدی در این زمینه مواجه هستیم. احزاب و گروههای متشکل و قدرتمندی که بتوانند نیروها را جذب کرده و در میدان کنشگری فعال حضور یابند، یا وجود ندارند یا به دلیل بدنامیهای تاریخی، عدم شفافیت، و فقدان برنامهای مدون، پایگاه اجتماعی مستحکمی بین مردم ندارند. این گروهها یا حاضر به فعالیتهای شفاف نیستند یا آنقدر بر پایه باورهای خود ایستادگی ندارند که بتوانند عضوگیری فعال داشته باشند، یا اساساً موضوع فعالیت تشکیلاتی برایشان اهمیتی ندارد. بسیاری از آنچه که امروز به عنوان “گروه” یا “حزب” در صحنه سیاسی ایران شناخته میشود، ماهیتی “باری به هر جهت” دارند؛ یعنی به جای اینکه خود رهبر حرکتهای مردمی باشند و مردم را به سمتی مشخص هدایت کنند، صرفاً به دنبال جریان عمومی مردم حرکت کرده و با “ساز مردم میرقصند.” این وضعیت، یک تضاد آشکار با نقش تاریخی و حیاتی احزاب در انقلابها و جنبشهای اجتماعی است. احزاب میبایست پیشرو، برنامهریز و فرمانده حرکتها باشند، نه پیرو منفعل تحولات مردمی.
نقایص بنیادین: فقدان شفافیت و بیبرنامگی
فقدان شفافیت
یکی از اساسیترین ضعفهای احزاب و گروههای سیاسی موجود، فقدان شفافیت است. یک گروه سیاسی کارآمد، باید مانیفست مشخصی داشته باشد که باورها، ایمان، و اهداف نهاییاش را به روشنی بیان کند. باید مشخص کند که از چه طریقت و راهی قرار است به این اهداف برسد، آیا روشهای مدنی و دوری از خشونت را برگزیده یا رویکردهای دیگری را مدنظر دارد. همچنین، شفافیت در مورد تعداد اعضا، پراکندگی جغرافیایی آنها، منابع مالی، و عدم وابستگی به قدرتهای خارجی برای جلب اعتماد عمومی و جذب همفکران حیاتی است. وقتی یک گروه نتواند به وضوح اعلام کند چه تعداد عضو دارد، اعضای آن در کدام مناطق فعالاند، و چگونه تامین مالی میشود، این عدم شفافیت اولیه به بیاعتمادی میانجامد و مانع از شکلگیری یک نیروی متشکل و قدرتمند میشود.
همانطور که در یک نظام دموکراتیک، کاندیداها با ارائه اهداف و برنامههای خود رای مردم را جلب میکنند، احزاب انقلابی نیز باید آیندهای روشن و مطلوب را برای جامعه تصویر کرده و نشان دهند که تا چه اندازه آرزوها و خواستههای مردم در اهداف آنها منعکس شده است. این شفافیت در باورها و برنامهها، نقطه آغازین عضوگیری و شکلگیری قدرت اجتماعی یک حزب است. در غیاب این شفافیت، بسیاری از گروهها صرفاً به موجودیتهایی مشکوک تبدیل میشوند که مردم نمیتوانند آرزوها و فردای مطلوب خود را در آنها بیابند و به آنها بپیوندند.
بیبرنامگی و غیاب اهداف ایجابی
علاوه بر عدم شفافیت، “بیبرنامگی” یکی دیگر از آفتهای مهلک در سپهر سیاسی ایران است که از انقلاب دورمان میکند. احزاب و گروههای سیاسی، باید برنامهای مدون و روشن برای “فردا” داشته باشند. این برنامه باید شامل مراحل گذار از وضع موجود، چگونگی تضعیف قدرت حکومت حاکم، و تصویر روشنی از جامعه پس از انقلاب باشد. متاسفانه، آنچه امروز مشاهده میشود، اغلب گروههایی هستند که چشم انتظار یک اتفاق ناگوار (همچون اتفاق مهسا امینی یا افزایش قیمت بنزین) مینشینند تا مردم به خیابان بیایند و سپس آنها نیز تلاش کنند تا از این موج به نفع خود بهرهبرداری کنند. این رویکرد انفعالی و فرصتطلبانه، فاقد جنبههای “ایجابی” انقلاب است.
انقلاب واقعی، نه فقط بر پایه “نخواستن” وضع موجود (جنبه سلبی) بلکه بر اساس “خواستن” یک آینده روشن و مطلوب (جنبه ایجابی) شکل میگیرد. انسانها به خاطر آنچه که “نمیخواهند” از جان خود نمیگذرند، اما به خاطر آنچه که “میخواهند” و به آن ایمان دارند، حاضرند وارد پرخطرترین میدانها شوند و فداکاری کنند. این “خواسته” و “آرزوی مشترک” است که نیروی مضاعف ایجاد کرده و پتانسیل نهفته برای انقلاب را بیدار میکند. در غیاب برنامه روشن و آرزوهای مشترک، گفتگوهای بیجا و تعارفات میان گروهها جایگزین بحثهای اساسی درباره فردای ایران میشود و مانع از شکلگیری یک نیروی متحد و هدفمند میگردد.
از توهم رهایی تا واقعیت آزادی: اهمیت ایمان جمعی و نقطه سفید
از منظر تاریخی، اکثر حرکتهای انقلابی موفق، حاصل یک “ایمان جمعی” بودهاند. این ایمان جمعی، نه تنها شامل درک مشترکی از “نقطه سیاه” (یعنی مشکلات و ظلمهای موجود) است، بلکه مهمتر از آن، شامل یک “نقطه سفید” مشخص و مطلوب (یعنی اهداف، آرمانها و آیندهای که قرار است ساخته شود) است. انقلاب کبیر فرانسه با آرمانهای آزادی، برابری و برادری، انقلاب روسیه با وعده جامعه بیطبقه، و انقلاب 1357 ایران با شعارهای استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی، همگی بر یک ایمان جمعی استوار بودند که مردم را به حرکت درآورد. این ایمان جمعی، نیروی محرکه فداکاری و ایثار است. اما در شرایط امروز ایران، این ایمان جمعی به مفهوم ایجابی خود شکل نگرفته است. آنچه که غالباً مشاهده میشود، اعتراضات و آشوبهایی است که در واکنش به جرقههای خاص و اتفاقات تلخ (همچون تقلب در انتخابات، سرکوب وحشیانه، یا مشکلات اقتصادی) شکل میگیرد. این حرکات، گرچه بیانگر خشم و نفرت مردم از وضع موجود است، اما به دلیل فقدان رهبری سازمانیافته، برنامه مشخص، و ایمان جمعی به یک “نقطه سفید”، غالباً به پراکندگی و سرکوب منجر میشوند و به هدف نهایی انقلاب نمیرسند. این حرکات، ماهیتی سلبی دارند و در غیاب رهبری که بتواند آرزوها را مانیفست کرده و راه رسیدن به آنها را ترسیم کند، نمیتوانند به یک نیروی دگرگونساز پایدار تبدیل شوند.
این “توهم رهایی” که صرفاً با خیزشهای مردمی و اعتراضات خودجوش میتوان به انقلاب دست یافت، یکی از خطرناکترین موانع در مسیر تحول است. در دوران بحبوحه اعتراضات، هرگونه تحلیل نقادانه از فقدان برنامه و تشکیلات، با برچسبهایی نظیر “سایبری” یا “عامل حکومت” مواجه میشود، زیرا مردم به واسطه کینه و نفرت از حکومت، تمایل دارند خود را در رویاها و توهمات غرق کنند. اما آینده مطلوب، خودبهخود و با توهم و آرزو محقق نمیشود؛ بلکه نیازمند برنامه، کار سازمانیافته و فعالیت هدفمند است. انقلاب نیازمند مصالح خاص خود است: احزاب و گروههای متشکل، شفافیت در اهداف و فعالیتها، برنامههای مدون برای گذار و آینده، و مهمتر از همه، توانایی ایجاد “ایمان جمعی” که مردم را نه به واسطه “نخواستن” بلکه به واسطه “خواستن” یک آینده روشن و ملموس، به صحنه بیاورد.
نتیجهگیری: الزامات تحقق انقلاب و آزادی
در نهایت، مسیر رسیدن به آزادی و انقلاب در ایران، مستلزم بازنگری عمیق در رویکردهای فردگرایانه و “مد” عدم وابستگی است. ما نیازمند احزاب و گروههایی هستیم که اولاً، به ماهیت فعالیت تشکیلاتی باور داشته باشند؛ ثانیاً، از شفافیت کامل در بیان مانیفست، اهداف، برنامهها، تعداد اعضا، و منابع مالی برخوردار باشند؛ ثالثاً، دارای یک برنامه عملیاتی مشخص برای تضعیف حکومت، گذار از آن، و تشکیل جامعهای آزاد و عادلانه باشند؛ و رابعاً، قادر به ایجاد “ایمان جمعی” به یک “نقطه سفید” روشن و جذاب باشند تا مردم برای تحقق آن آرزوها، حاضر به فداکاری و مشارکت فعال در میدان شوند. تا زمانی که گروه ها و احزاب باری به هر جهت باشند، بدون برنامه ای مشخص و با عدم شفافیت، و صرفاً به دنبال جریان عمومی و جرقههای مردمی حرکت کنند، نمیتوان انتظار یک انقلاب پایدار و هدفمند را داشت.
تنها با شکلگیری چنین تشکیلات قدرتمند و شفافی است که میتوانیم شاهد تحقق غایت نهایی، یعنی انقلاب و آزادی در ایران باشیم، و از “توهم رهایی” به سوی واقعیت آزادی حرکت کنیم. این تحول، نه در خیابانها و جرقههای لحظهای، که در ذهن و عمل سازمانیافته، شفاف و برنامهریزیشده کنشگران سیاسی رقم خواهد خورد.
—








